نقد تئاتر و تاثیرپذیری آن از MISE EN SCENE
پاتریس پاویس
به لحاظ اصول تئوریک تئاتر شاید بهتر باشد که سوال خود را بدین صورت مطرح کنم که نقد یک نمایش چه بصورت مکتوب و یا سعمی چگونه می تواند به فهم بهتر صحنه نمایش کمک کند؟ شاید بجای آنکه به نقد ژورنالیستی تئاتر با دیده تحقیر نگاه شود بهتر باشد که با نگرشی دقیق به آن بها داده شود. باید به این نکته نیز توجه داشت که نقدی که امروزه درباره نمایش در رسانه های دسته جمعی بیان می شود بیشتر مرتبط با جریان غالب تئاتر روز است تا نوع دیگر آن که این روزها دچار رخوت، رکود و سستی شده و در سالنهای مجلل به روی صحنه می رود. یکی از فرضیات مطرح شده این است که پساویز صحنه در تئاتر مناسبترین المان موجود برای ارزشیابی صحنه و زیبایی شناختی می باشد. مفهوم واژه طراحی صحنه mise en scene بدون شک عمومی و فراگیر نیست گرچه از لحاظ بین المللی در بین اهل فن شناخته شده است و دارای مفهوم خاص فرهنگی می باشد.
در فرانسه از mise en scene ابتدا برای کمک به انتقال مفهوم متن به روی صحنه استفاده می شد. سپس این مقوله خود به بخشی از صحنه تبدیل شده و به نوعی دارای تضاد با کاراکترهای زنده موجود درصحنه شد. مفهوم طراحی صحنه از لحاظ تئوریک و عملی نیازمند بری دقیق تر می باشد بنابراین باید تمایزی بین تجزیه و تحلیل نمایش که بیشتر با المانهای عملی و زنده کار دارد تا آنالیز پساصحنه قائل شد که المانهای فرعی را نیز شامل می شود. مشکل اصلی در اینجا این است که آیا این مفهوم و تعریف کلی که از این واژه ارائه شده است در ده سا ل گذشته عملا به کار گرفته شده یا نه! قبل از اینکه به این موضوع بپردازم مایلم اعلام کنم که نقد ارائه شده در اینجا به لحاظ کیفی قابل مقایسه با آنچه در روزنامه های یومیه مطبوعات هفتگی و رادیو و تلویزیون ارائه می شود نبوده و از زاویه ای کاملا متفاوت به موضوع می نگرد.
تحول طراحی صحنه، بحران نقد:
تا دهه 80 منتقدان با اگاهی از اینکه اثر آنها دارای دو مخاطب عمده است دست بقلم می برند. گروه اول عامه مردم و دومی حرفه ای ها که می توانستند جز صنعت سرگرمی و تفریحات من جمله سینما، تئاتر و تلویزیون محسوب شوند. تیباورت (1922) این مدل را به سه گروه متمایز تفکیک کرد. گروه اول شامل کسانی است که انتقاد خود را از سر خیرخواهی مطرح می کنند، منتقدان حرفه ای و سرانجام هنرمندان منتقد. با این وجود اغلب اوقات نیاز به مدل های دیگری مثل چیزی که برنارد درت )1967) مطرح کرده می باشد. وی انواع نقد چه آنهایی که برای شرایط خاص نوشته می شوند و چه انواع دیگر آن را از لحاظ محتوایی یکی می داند. با این وجود درت نیز در سال 1982 در عقاید خود تجدید نظر کرده و مدعی وجود نقد سنتی که مخاطب اصلی آن تماشاچی تئاتر و روزنامه تشکیل می دهند و نقد آکادمیک که نمایش را با معیارهای خاص هنر نمایش می سنجد. از ترکیب تمام موارد ذکر شده گروه سومی نیز ظهور می کند که حتی معتقد بدان است که مخاطبان نقد نیز باید به اصول نظری نمایش آشنا بوده و نقد فقط برای نقد نوشته شود. جرج بانو (1983) به این نظریه دوبعدی علاقه پیدا کرده و اظهار داشت که نقد تمام و کمال وابسته به منتقد روشنفکر بوده که تمام تلاش خود را برای فهم و تجزیه و تحلیل موضوع به کارگرفته است. ادامه این سنت وطرز فکر که ابتدا در فرانسه ریشه دواند را می توان کشورهای دیگر نیز مشاهده نمود که البته این ملزوما به معنای عمومی و فراگیر بودن این نظریه نیست. منتقد آلمانی هنینگ رشسبیتر که مدت زمان طولانی ویراستار مجله وزین Theater heute بوده است نظریه متفاوتی را درباره تقسیم انواع نقد بیان می کند که به عقیده وی بر سه اساس بنا شده اند: اولا نقد جزیی از روزنامه نگاری بوده و وظیفه آن اطلاع رسانی است. دوما نقد علاوه بر بار فرهنگی دارای تاثیرات اقتصادی بر محصولات هنری نیز بوده و در آخر اینکه از آنجاییکه نوشتن نقد نیاز به ذوق هنری دارد می توان به نوعی آن را اثر ادبی نیز به شمار آورد. به هرحال این نظرات که در طول 30-40 سال گذشته بیان شدند منشا بحث و مجادله عجیبی در فستیوال آویگنون سال 2005 گردید. در آنجا بود که آتش اختلاف بین هنرمندان و منتقدان مشتعل شده و هردو طرف مناظره یکدیگر را متهم به شارلاتانیزم هنری و بی دانشی کردند که البته برای اهل فن داستان جدیدی نیست. بحران عدم وجود اعتماد به نفس در میان برخی از منتقدان از آنجا سرچشمه میگیرد که مخاطبان آنها ملزوما یکدست نبوده و دارای طیف و دسته بندیهای نامتجانس می باشند. منتقد حداقل از نوع فرانسویش دیگر نمی تواند ملزوما به مسایلی خاص مانند آرایش صحنه و دکوراسیون آن که صرفا باب طبع عده خاص بوده بپردازد بلکه باید طیف وسیع تری از منتقدان را خشنود کند.
مورد بحث دیگری که نظر افراد را جلب می کند عدم تمایزو مرزبندی مشخص بین نقد از نوع ژورنالیستی آن و نقد از نوع آکادمیک تحقیقی آن می باشد. رسانه های مکتوب مثل مجلات و روزنامه ها دیگر ملزوما تنها ابزارهای موجود برای اطلاع رسانی و نقد آنچه بر روی صحنه تئاتر می گذرد نبوده و بازیگران دیگری مثل وبلاگ ها و اتاق های بحث و گفتگوی اینترنتی آنها را به چالش می کشند و این در حالی است که تعداد زیادی ازمنتقدان غالبا پس از گذشت چندماه و حتی یکسال از نمایش تصمیم به چاپ مطالب خود در مجلات می کنند که قابلیت رقابت با ناظهوران عرصه نقد کمتر و کمتر می کند. این گروه از منتقدان غالبا از طرف جامعه آکادمیک و داشنگاهی در حوزه تئاتر همراهی می شوند که از این رود و طرز نگرش در حوزه نقد دفاع می کنند. که البته نمی بایستی باعث تعجب گردد زیرا دانشگاه خواه از نوع اروپایی یا آمریکایی آن صرفا به یک مصرف کننده ایده تبدیل شده است تا یک خالق آن و تصویر آن به عنوان یک مجموعه بی طرف، آگاه، علمی و صادق تا حدود زیادی خدشه دار شده است. نکته جالی در اینجا نهفته است که تئوریسین های تئاتر نیز حال و روز بهتری ندارند و قابلیت متهم کردن دیگران را در نتیجه آن از دست داده اند. آویگنان برای اولین بار سوالی بنیادین رامطرح کردو آن این بود که آیا می توان تمام و کمال نظریات منتقدان را پذیرفت. این سوال منقدان حرفه ای تئاتر را مخاطب خود قرار می دهد که گمان بر جاودانه بودن خود در این حوزه دارند و تنها جواب آنها به این سوال اظهار بی اطلاعی آنان از مفهوم سوال است که نوعی انکار محسوب می شود. آنها مدعی این امر هستند که دیگران فاقد صلاحیت برای دیکته کردن نظریات خود درباره هنر نمایش به آنها هستند. از طرف دیگر طبیعت پیچیده تئاتر امروزی که ترکیبی از تراژدی، مضحک گرایی و حماسه است عرصه را بر منتقدی که می بایست نقدی شایسته و قابل فهم به مخاطب حیران و سردرگم ارائه دهد تنگ کرده و ریسک گمراه کردن و در نتیجه از دست دادن مخاطب را افزایش می دهد. بدون شک در اینجا معیارهای در حال تغییر صحنه نمایش نیز در این امر دخیلند. مفهوم سنتی و ساختاری صحنه نمایش از دور خارج شده است. اگرچه این تغییرات مربوط به سالهای اخیر نیستند اما منتقدان حتی از نوع فرانسوی آن عقب مانده اند .
گروه سازنده یک نمایش اغلب به این نتیجه می رسند که امر مهم نتیجه پایانی نمایش نیست بلکه چگونگی پروسه اجرای آن می باشد. صحنه نمایش وقتی به مفهوم واقعی خود از دیدگاه هنرمند انگلیسی می رسد که نشانگر کنش و جنبش باشد. شاید ضروری باشد که این دو منظر را از لحاظ چگونگی پیدایش و توسعه بیشتر بررسی کنیم. وینسنت بادریلسر مدیر اجرایی فستیوال بر این عقیده است که مخاطب و منتقد باید نظر اصلی خالق یک اثر هنری را در ابتدا کاملا دریافت کنند و سپس حق آن را خواهند یافت که نیات هنرمند را مورد بازرسی و استنطاق قرار می دهند. در نتیجه اگر معکوس این قضیه رخ دهد همانطور که یاوس می چاوود اظهار می کند هنر در وضعیتی بی ثبات قرار گرفته و اثر هنری صرفا به یک تجربه زیبای گذرا برای مخاطب تبدیل می شود و این تنها چیزی است که از یک اثر هنری در ذهن مخاطب باقی می ماند. این ار در نهایت باعث خلق آثاری می شود که سمبولیک نبوده، نظریه خاصی را پیگیری نکرده و به هیچ فراتر از آنچه در متن نمایش گنجانده شده اشاره نمی کند. در این حالت اثر صرفا به یک وسیله برای گذران زمان بدل شده و هویت فیزیکی خود را بر روی سن از دست می دهد با این وجود منتقدان همچنان به حالت فیزیکی سن اهمیت داده و در نقد خود آن را تجزیه و تحلیل می کنند. میتروشوساوا اخیرا تحقیق جامع در این باره منتشر کرده است. نتایج آن که بیش از 50 کارگردان تئاتر را در بر می گیرد حاکی از آن است که نگاه ها از طراحی صحنه به حالت فیزیکی، حرکتی بازیگران منحرف شده است. بنابراین شاید مناسب تر باشد اگر منتقد به جای آنکه به نقد هماهنگ بین متن داستان و خود نمایش بپردازد بیشتر توجه خود را معطوف به چگونگی هماهنگی حرکتی، احساسی بازیگران کند. اگر منتقد و به دنبال وی تماشاگران فقط به شکل ظاهری نمایش علاقه نشان دهند و از جزئیات غافل بمانند، تئاتر در سطح یک برنامه تفریحی تنزل خواهد کرد.
بازنگری نقد برای اصلاح نمایش
بحران در هنر نمایش خود به خود بر روی نقد آن نیز تاثیر گذاشته و منجر به بازنگری دوباره هردو می گردد. در این جاست که مفاهیم قدیمی تئاتر سنتی و المانهای به ارث رسیده از گذشتگان مثل صحنه های باشکوه سن به چالش کشیده شده که خود یادآور آن است که چقدر تئاتر مدرن با نوع قدیمی آن در تضاد است. در فستیوال اوینگان 2005 پیدا کردن نمادهای تئاتر قدیم که بر روی سن خودنمایی بکنند تقریبا غیر ممکن بوده و اثری از پرده های مهیج نقاشی شده مرتبط با داستان نمایش دیده نمی شد. همچنین هیچ نوع هارمونی و هماهنگی به معنای سنتی آن بین اجزای مختلف فیزیکی صحنه دیده نمی شد که شاید به خاطر فقدان نوابغی باشد که هرگز در حوزه تئاتر دوباره پدیدار نمی شوند.
بطور مثال در این فستیوال می شدسراغ شخصیتی همانند واگنر شهیر رفت که دارای ظرایف او باشد؟ از نقطه نظر انتقادی عدم وجود یک سیستم هماهنگ و یکپارچه دارای معایب زیادی است که البته ممکن است از نظر برخی نوعی مزیت و نوآوری نیز محسوب شود. برای مثال از نظر ژآن دوتور ممکن است این امرنمادی از ساده گرایی باشد که از نظر ما منتقدان نوعی بدعت و نوآوری گمراه کننده محسوب می شود. حال مناسب است که درکنار طراحی صحنه نظری نیز به اجرا و کارکرد آن بیندازیم. از دیدگاه فرهنگ انگلیسی در نمایش، این اجرا است که نمایش و صحنه را با هم درآمیخته و باعث ایجاد دیدگاه های جدید من باب تئاتر می گردد و این خود حاوی دو پیام شفاف برای جماعت منتقد است. اول آنکه اینان باید هرچه بیشتر به جزئیات یک نمایش و چگونگی پروسه خلق اثر توجه کنند تا به نوشتن مقالاتی که صرفا کاربری پر کردن صفحات مجلات را داراست. دوما علاوه بر نمایش به واکنش مخاطبان نیز توجه کرده تا بتوان بازتاب دهنده افکار عمومی نیز باشد.
وظایف جدید یک منتقد
در کنار سبط و توسعه دیدگاه های بسته که البته منتقدان به آن توجه ویژه ای دارند، فضای جدید تئاتر وظایف نو و تازه ای را نیز می طلبد:
1- به طور مثال منتقد باید سعی کند که قضاوت شفاف و آشکاری را درباره اثر هنری ارائه دهد و در بیان و نوشته خود از هرگونه پیش داوری غیر منصفانه قویا پرهیز کند.
2- منتقد باید از تاثیر نقد و دیدگاه خود در ارتباط با فرهنگها، جوامع و محیط خود و نقد خود را طوری تنظیم کند که بتواند با مخاطبان دارای هر زمینه فرهنگی ارتباط برقرار کرده و به نوعی به نقد خود هویت فرافرهنگی و محلی دهند و آن را برای مخاطب جهانی بنویسد.
3- منتقد باید به نوعی بیانگر اهمیت نمایش و تمام عوامل دخیل در آن باشد. وی باید بعنوان رابط بین کارگردان، نمایش و مخاطبان عمل کرده و همانطور که وتیز گفته است ما باید از عملکرد خود نمایش دفاع کرده و دچار سردرگمی و تاثیرپذیری از روابط بین هنرمند، نمایش و مخاطب آن نشویم.
این همچنین وظیفه منتقد متعهد است که حوزه های جدید در عرصه نمایش را کشف کرده و در عین حال برای بهینه سازی آن را به چالش بکشد.
منتقدین در عصر حاضر طوری تضعیف شده اند که باید آنرا جز گونه های در معرض انقراض محسوب نمود. بنابراین منتقد و کارگردان این دو المان شکننده و از هم جدا نشدنی باید متعهد به همکاری دو جانبه شده و از آنجاییکه همه هستی وجود او وابسته به امر نمایش است باید خود را وقف آن نماید. همانطور که استراگن در "در انتظار گودو" می گوید الان وقت حرکت و پویاییست.
پسیکودرام
نقش بازی کردن به صورت تئاتر از زمانهای قدیم و پس از به وجود آمدن تمدن و شهرنشینی وجود داشته . در ابتدا تئاتر به عنوان وسیله ای برای انجام مراسم آداب و سنن خاص به کار می رفت . در حدود 40 سال قبل از میلاد مصریان از تئاتر در این موارد بهره می گرفتند. همچنین در یونان قدیم ، تئاتر تراژیک نضج گرفت که در آن اسطورههای باستانی مثل اسطورههای ادیپوس به نمایش در میآید.
حرکات موزون رقص، آواز، موسیقی ، پانتومیم و شکلهای دیگر نمایشی، یک نیاز بشری برای بیان تئاتر یا سمبولیک ، چه از نظر بازیگر و چه دید تماشاگر بوده است. بنابراین ، عجیب نیست که تئاترجای خود را به تدریج در موارد خاصی مانند آموزش ، تعلیم و تربیت ، روان و روان درمانی بازکند و به عنوان محدودۀ مشخصی تئاتر درمانی مورد قبول قرار گیرد.
تئاتر درمانی توسط «جاکوب لوئی مورنو» بنیانگذاری شد. او روانپزشک بود، در رومانی متولد شد، در وین زندگی و کار کرد و بالاخره در سال 1915 برای ادامه کار خود به آمریکا رفت . او هم دوره فروید بود و تلاش خستگیناپذیر و سرسختانهای را در جداسازی اصول تئاتر درمانی از اصول روانکاوی به انجام رساند.
در تئاتر درمانی های امروزی مایه هایی از گروه درمانی، گشتالت درمانی ، روش تحلیل روابط ، رفتار درمانی و بعضی روشهای دیگر روان درمانی که اساس کار آنها ، «اینجا و اکنون» می باشد، به کار گرفته شده.
در تعریف تئاتر درمانی می توان گفت : که عبارت از یک روش گروه درمانی است و در آن ، خصوصیات برجسته شخصیت، ارتباطات بین فردی ، تعارضات و کشمکشهای روانی و همچنین اختلالات احساسی و عاطفی توسط روشهای مخصوص نمایش مورد مشاهده و بررسی قرار می گیرند.
« مقدمه : » پسیکودرام (تئاتر درمانی) همیشه با نام دکتر مورنو همراه است . زیرا اوست که به اثر درمانی درامها در روحیه تماشاگران و بازیگران پی برده و این روش درمانی گروهی را در بیماران روانی توجیه علمی نموده .از قدیم می دانستند که عمل به تکلم مقدم است، و تکلم عمل سمبولیک حرکات است. بشر اولیه عادت داشته که هیجانات و ناراحتیهای روانی خود را به صورت حرکات نشان دهد و موضوع تکلم در سیرتکاملی موجود انسانی بعداً ظاهر شده .انسان اولیه بدوی هیجانات و خشم خود را با ضرب و جرح و قتل و یا خوشحالی ظاهری به طرف مقابل نشان می داد. و کمتر صحبت می نمود، در ملل بدوی آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی بیشتر با حرکات دستجمعی توآم بوده در آن زمان نیز کمابیش متوجه شده بودند که نمایش مطالب دراماتیک اثر درمانی و آرام بخش دارد. در زندگی هر فردی مسائل دراماتیک و ناراحت کننده متعددی وجود دارد که آنها را احساس و تجربه نموده. مشاهده این صحنه ها یا صحنه ای مشابه آنها به عنوان تماشاچی در حالیکه دیگران آن را به روی صحنه آوردهاند، به روی هیجانات اثر کاهش دهنده دارد.
بازیگری که مسائل دراماتیک را روی صحنه می آورد اثر کاهش دهنده هیجانات و اضطرابها را در خود نیز احساس می کند. به همین جهت در گذشته نزدیک که تعداد تئاترها و سینماها در ایران محدود بود، در قهوه خانه ها ، نقالها، با بیان روشنی ، قصه های حماسی و عشقی را با تقلید حرکات و ژستها و ایفای نقش قهرمانان داستان به بهترین وجهی دراماتیزه می کردند و با این وسیله تفریحی از اضطرابها و هیجانات شنوندگان و تماشاچیان می کاستند. استقبالی که شنوندگان از این برنامه ها می کردند موید اثردرمانی آنها بود. در ادیان مترقی نیز جنبه های پسیکودراماتیک و بکار بردن آنها در مراسم مذهبی و غیره سبب شد که خودبخود جنبة پسیکودرام وارد مذهب شود و به عنوان مثال مراسم صلیب کشان را در روز مصلوب کردن مسیح و انواع عزاداری و سینه زنی در مذاهب مختلف را می توان نام برد. نفوذ درامها شکسپیر و اثر عمیق آن در ملل اروپائی و آمریکائی نماینده تمایلات ناخودآگاه مردم در جهت علاقمندی به کاهش اضطرابات بوده . در فیلمهای سینمایی که به بهترین وجهی آن را دراماتیزه کردهاند تاثیر کاهش دهنده اضطرابات درمانی تماشاچیان در درجه اول اهمیت قرار دارد. در زندگی تماشاچیان مسائل دراماتیک و ناکامیهای فراوانی وجود داشته است وقتی که این مطالب یا مسائل مشابه آن به روی صحنه آورده می شود تماشاچی خودش را با بازیگر اصلی یا بازیگران دیگر همانند می کنند. به همین جهت در پایان تئاتر یا فیلم که بازیگر اصلی موفقیتی پیدا می کند، تماشاچیان بشدت کف می زنند، هورا می کشند ویا خوشحال می شوند، در حقیقت تماشاچیان با مکانیسم همانند سازی گمان می کنند توفیق تصوری پیدا کرده اند، در نتیجه از اضطرابهایشان کاسته شده، آرامش خاطری پیدا می کنند. در اینجا باید تذکر داد، مسائل دراماتیکی که در اساطیر و افسانه ها یا نوشته های نویسندگان وجود دارد. و به دفعات به روی صحنه نمایش می آید. به علت اثری که در درمان و آرامش خاطر تماشاچیان دارد، بهترین اثرهای هنری و سینمائی آنهایی هستند که منازعات ناخودآگاه را بهتر توجیه کنند و بیشتر بتوانند بار هیجانی تماشاچیان را بکاهند و ادامة زندگی آرامتری را برای آنها فراهم سازند. به همین جهت عامه مردم می گویند: «خسته شدیم، امشب به تئاتر یا سینما برویم » بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان بیماریهای روانی را ناشی از اختلافات هیجانی و انباشته شدن اضطرابات و هیجانات در بیماران می شناسند و معتقدند تئاتر، سینما و اپرا می تواند به عنوان یک وسیله متعادل کننده درمانی در عموم مردم موثرواقع شده اند مفید اجتماعی داشته باشد.
تمدن جدید که هیجانات و اضطرابات را زیادتر کرده در مقابل بر تعداد سینماها، تئاتر ها و کارناولها و جشنهای دسته جمعی که جنبه درمانی دارند نیز افزوده .
«پیشقدمان پسیکودرام »برای این که تاریخچه واقعی پسیکودرام روشن شود بایستی به تمدن ماقبل تاریخ بشری توجه نمائیم. مراسم مهیجی که در بین قبایل آن زمان بچشم می خورد جنبه پزشکی نداشته بلکه رهبران مذهبی این ابتکارات را به وجود می آورند. درحقیقت رهبران مذهبی روان پزشکان مساوی بودند که برای نجات قبیلة خود ، از خورشید و باد استمداد می جستند که بتابد و یا از باران تمنا می کردند که ببارد. و برای آن که استجابت متدعیات خود را از نیروهای طبیعی و خداوندان دریافت نمایند، روشهیا تظاهری از قبیل تشویق توام با حرکات که می توان گفت شبیه پسیکودرام ابتدائی بوده بکار می بردند. سالها قبل از این که روش علمی پزشکی پیدا شود بسیاری از بیماران روانی و جسمانی را به کمک «شوکهای پسیکودراماتیک» درمان می نمودند.نظریه فوق چندین سال پیش مورد تائید یکی از دانشمندان مشهور مردم شناسی قرار گرفت. وی پس از آن که در یک جلسه «پسیکودراماتیک» شرکت نمود اظهار داشت که از یک نفر تحقیقی علمی در دهکده های سرخ پوستان نزدیک ساحل کالیفرنیا برگشته و در آنجا فعالیتهایی شبیه به پسیکودرام مشاهده کرده .
کاهش هیجانی (catharsis)کلمه کاتارسیس توسط ارسطو ابداع شده وی این واژه را برای بیان و اثر مخصوصی که درامهای یونانی مشعل هرکول و آشیل برروی تماشاچیان داشت بکار برد . ارسطو تذکر داد که درام به وسیله تاثیر هنری خود یک اثر تسکینی برروی احساسات دلباختگی و خودخوداهی دارد و تماشاچیان را صفا می بخشد.از وقتیکه در تئاتر وین در سال 1919 پسیکودرام شروع شد مفهوم کاتارسیس تغییرات و تحولات زیادی پیدا کرد. تغییر از این نظر بود که کاتارسیس از درام نوشته شده و تهیه شده جدا و به طرف درام خودبخودی که پسیکودرام نام دارد گرایید و اثر آن بجای آن که روی تماشاچیان باشد متوجه بازیگران شد.در مقایسه ای که مورنو تحت عنوان تئاتر خود بخودی سال 1923 به طبع رسانید کاتارسیس را اینطور تعریف کرد : «اثر بهبودی و شفابخش دارد نه برروی تماشاچیان بلکه اثر شفابخش روی بازیگر و اجرا کننده دارد که در عین حال که آن را می سازد خود را از آن آزاد می نماید. »
نظریه پسیکودراماتیک کاهش هیجانی از دو راه پیدا شد :
1- یکی از این راهها درامهای یونانی بود که طی قرون متمادی به درام معمولی تبدیل شده .
2- راه دیگر طرق مذهبی متداول در شرق و خاورمیانه بود.
موارد کاربرد روشهای تئاتر درمانی روشهای تئاتر درمانی را در هر حیطه ای که نیاز به آشکارسازی ابعاد روانشناختی مسئله ای مطرح باشد می توان بکار گرفت در محدودهایی مانند : تعلیم و تربیت ، رواندرمانی ، صنعت و ارتباطات صنعتی (درگیریهای بین افراد شاغل در کارگاهها)، یادگیریهای تجربی ، تئاتر درمانی برنامه ای است که می تواند افراد را عمیقاً درگیر مسئله نماید و راهحلهای چند جانبه برای آن پیشنهاد دهد.
- مشاغل بهداشت روانی : معمولاً تئاتر درمانی در حیطة بهداشت روانی کاربرد وسیع تری دارد. در بیمارستانها، کلینکها مراکز روزانه ، مراکز مشاوره ، در برنامه درمان الکیها و معتادان به مواد مخدر ، در مراکز بازپروری و دیگر موارد، می تواند به عنوان یک برنامه درمانی موثر، مورد استفاده قرار گیرد.
2- روشهای تئاتر درمانی با کودکان و نوجوانان :روشهای تئاتر درمانی برای یاری دادن به افراد جوان که بتواند تعارضات عاطفی شان را در زندگی روزمره نشان دهند، موثر است . این روشها را می توان در مکانهای مختلف مانند : خانه ، کلینک ، مشاوره کودکان ، مراکز درمانی ، پرورشگاهها، کلینکهای گفتار درمانی ، مهدکودکها، مراکز تفریحی ، اردوهای تابستانی ، کلاس درس خانواده ، در زمین ورزش و به طور کلی در محلهایی که مسئله در آنجا اتفاق ، به کار برد.به علاوه این روشها را می توان برحسب موقعیت تغییر داد برای کودکانیکه درک ضعیف و یا اشکال در تکلم دارند به نحو مطلوبی بکار برد. استفاده از روشهای اجرای نقش برای سازماندهی تکلمی در کودکان ، روش با ارزشی است.
علاوه بر موارد فوق روشهای تئاتر درمانی را می توان با سایر فعالیتهای کودکان مانند : بازی ، دانستانسرایی ، نقاشی و غیره تلفیق کرد.
3- آموزش حرفه ای یکی از محدوده های جمعی که می توان از تئاتر درمانی استفاده کرد آموزش مددکاری است . آموزگارها، پرستارها، مبلغین مذهبی ، پلیس ، دانشجویان پزشکی و سایر گروهها می توانند بجای آموزش خشک کلاس از طریق آموزش تجربی بوسیلة روشهای تئاتر درمانی بهره گیرند.
4- کاربرد تئاتر درمانی در تحصیلات ابتدائی و متوسطه :روشهای تئاتر درمانی را می توان در مقاطع مختلف تحصیلی بکار گرفت از آنجا که با اجرای تئاتر درمانی مسائل شخصیتی فرد در میان همسالان افشا می شود. و عواقبی در پی خواهد داشت ، توصیه می شود از سولیودرام استفاده شود.
5- کاربرد تئاتر درمانی در صنعت :تئاتر درمانی بندرت به تنهایی در موقعیتهای شغلی بکار گرفته می شود زیرا در این گونه موقعیتها معمولاً نوعی رقابتهای بین فردی و گاهی عدم اعتماد وجود دارد. که افراد تمایلی به مطرح شدن آنها ندارند، لذا استفاده از روشهای محدود مانند اجرای نقش در روشهای اجرائی در مشاوره های روان شناسی صنعتی مفید است.مهمتر از همه تقویت روابط انسانی ، در مفهوم وسیع تر از آنچه مابین افراد است ، می تواند در جوامع صنعتی و مجتمعهای پیچیده تولیدی بوسیلة اجرای روشهای تئاتر درمانی توسعه یابد.
6- کاربرد تئاتر درمانی در گروه درمانی از نوع گروه مواجه مستقیم :
تئاتر درمانی از دو جنبه در خدمت گروه مواجه مستقیم قرار می گیرد. اول این که روشها در جهت نمود واضح مشکلات بین فردی عمل نماید. و جنبة دیگر که مهمتر نیز می باشد، تاثیر این روشها در آماده سازی سریعتر اعضاء گروه به منظور دیدن نقاط کور شخصیتی شان و تشویق آنها در جهت مواجه با این مسائل است.
روشهای مختلف پسیکودرام :
1- روش صحبت یکنفری :این روش عبارت از صحبت یکنواخت و یکنفری بازیگر اصلی است که با خود صحبت می کند.
2- روش مطالعه رفتار جمعی بازیگران :در این حال بازیگر اصلی با همراهی چند نفر وضع زندگی خود را به معرض نمایش می گذارد.
3- پسیکودرام همراه با توهمات : در این حال بازیگر اصلی هذیانها و توهمات خود را به صورت عمل درآؤرده و با واقعیات زندی مورد آزمایش قرار می دهد.
4- روش دو نفری :این روش برای نفوذ در مشکلات و منازعات درونی بیمار بکار می رود. ممکن از بازیگری در برابر بازیگر بیمار و به عنوان این که خود همان بازیگر بیمار است با وی نقشی را ایفاد ننماید و یا به عنوان شبهی برای ارزیابی مشکلات بیمار به او کمک کند.
5- روش چند گانه :در این روش بازیگر اصلی در صحنه با چندین نفر که رل شبیه او را بازی می نمایند ظاهر می شود. هر یک از شبیه ها قسمتی از شخصیت بازیگر اصلی را بازی می نمایند. شخصیت بازیگر در مراحل مختلف زندگی مطرح می گردد. و بازیگر ، خود ، قضاوتگر صحنه هائی از زندگی خود است.
6- روش آئینه مانند : این روش در موردیکه بیمار قادر نباشد نقش خود را به صورت حرف یا عمل اجرا کند بکارمی رود . یک شخص در صحنة پسیکودرام قرار می گیرد و بیمار یا بیماران در قمست تماشاگران می نشینند. در اینحال شخص مذکور به عنوان بیمار وارد صحنه می شود و رفتار فرد بیمار را که در بخش تماشاگران نشسته است به صحنه می آورد و مانند آئینه ای به هنرمند بیمار نشان می دهد که مردم از حرکات و رفتار و احساس او چه استنباط می کنند.
7- برون افکنی و پیش بینی در بارة آیندة بیمار در این روش هنرمند بیمار نشان می دهد که آینده خود را به چه شکل می نگرد و درباره آن چگونه فکر می کند وی زمان و مکان را در نظر گرفته و نیز اشخاصی را که فکر می کند در موقعیتهای آینده با او همبستگی هایی خواهند داشت در نظر آورده و این موضوعات را به روی صحنه می آورد.
8- روش رویه :در این حال بیمار عملاً رویاهای خود را به نمایش می گذارد . بازیگران شخصیتهای رویائی هنرمند بیمار را نشان می دهند.
9- روش پسیکودرام از راه روانکاوی :در این روش ، یک فرضیه ، مثلاً عقیده اؤدیپ را می توان در روی صحنه به معرض نمایش گذاشت و باین ترتیب به موشکافی دربارة ، عقدة اودیپ در نزد بازیگر پرداخت و
اعمال و عکس العملها و احساس بازیگر را بررسی کرد.
10- پسیکودرام در تعلیم و تربیت :در این بخش پسیکودرام به عنوان یک روش تعلیم و تربیت بکار می رود. پرستاران ، مددکاران اجتماعی و روان پزشکان نقش بیمار را بازی می نمایند و مشکلات وی را نشان می دهند.
جایگاه نمایش عروسکی در بهداشت روانی
ئاتر کاغذی معاصر - الن لوکوک
|
|
تئاتر کاغذی شیوه ای است برای گرداندن شخصیت های کاغذی که به احتمال زیاد در اوایل قرن نوزدهم در انگلستان پدید آمد. این نمایش تا دهه 1940 مخصوص جمع های کوچک بود، اما از این زمان تا پایان قرن بیستم هر چه بیشتر مورد استفاده نمایشگران عروسکی و غیرعروسکی قرار گرفت. با بررسی تئاتر کاغذی و ویژگی های آن در کشورهای مختلف در می یابیم که ریشه این هنر در همه جا یکی بوده است: علاقه پرشور به نمایش که قرن نوزدهم اروپا را فرا گرفت. متن نمایش هایی که روی صحنه بودند منتشر شد و هزاران تصویر از چهره بازیگران نامدار به چاپ رسید و بر روی دیوارها رفت. با همه این اوصاف مدرک مستندی از نحوه دقیق آغاز این هنر در دست نیست. می توان چنین پنداشت که روزی چاپ تصاویر شخصیت های اصلی یک نمایش بر روی یک برگه به ذهن کسی راه یافت و بدین ترتیب آنچه در انگلستان "برگه های یادگاری"[1] خوانده می شد پدید آمد و بعد فردی علاقمند تصمیم گرفت تا تمام تصاویر یکی از این برگه ها را ببرد و چنین شد که شخصیت ها در غالب عروسک های کاغذی به حرکت درآمدند.
تئاتر کاغذی از چندین عنصر اساسی تشکیل شده بود: یک قاب صحنه که اغلب از تئاترهای موجود الهام می گرفت، دکورها و بال های مربوط به هر صحنه، شخصیت ها در حالت های مختلف که امکان تطابق آنان را با پیشرفت داستان فراهم می ساخت و یک متن که اغلب خلاصه ای نه چندان ماهرانه از متن اصلی بود. در کشورهای مختلف برگه ها توسط ناشر یا خریدار به روش های گوناگون – با دست، شابلون و لیتوگرافی – رنگ آمیزی می شدند. صاحب برگه ها آنها را روی مقوا می چسبانید، می بریدشان و تئاتر را سرهم می کرد. آن گاه می توانست نمایش خود را برای خانواده یا دوستان اجرا کند. ابعاد این تئاترها که به ندرت از 50 یا 60 سانتی متر تجاوز می کرد باعث شد که آنها به مناسب ترین صحنه های نمایش برای اتاق نشیمن تبدیل شوند.
بنابراین داستان تئاتر کاغذی داستان تولید محصولی بسیار پرکشش برای مردم توسط ناشران به ویژه اروپایی است (بنا بر گزارش ها چندین تئاتر در ایالات متحده آمریکا منتشر شد). تئاتر کاغذی به هیچ عنوان مورد توجه نمایشگران حرفه ای قرار نگرفت و پیوند این نمایش با تئاتر عروسکی پیوندی غیر مستقیم بود.
در اوایل قرن بیستم با پیدایش سینما و به ویژه کارگردانی نو نمایشی که به طراحی صحنه و لباس اهمیت کمتری می داد تئاتر کاغذی ناپدید شد. این هنر از بین نرفتن کامل خود را مدیون دو نفر است: جورج اسپیت[2] انگلیسی و والتر روهلر[3] آلمانی. هر دوی این افراد آنچه را در توان داشتند به کار گرفتند تا یاد تئاتر کاغذی را زنده نگاه دارند و بدون آنها هیچ گاه نام این گونه نمایشی به گوش ما نمی رسید.
در سال 1988 برای نخستین بار جشنواره تئاتر کاغذی در پرتز[4] آلمان برگزار شد. متن های قدیمی بار دیگر اجرا شدند و تئاترهایی که سالیان سال پیش منتشر شده بودند از نو به چاپ رسیدند.
این شیوه بعدها مورد توجه دو دسته هنرمند قرار گرفت – هنرمندان تجسمی و طرفداران متن های معاصر. تمایل به همکاری بین این دو گروه به ویژه از سوی علاقمندان به متن های معاصر قوی بود، چرا که تئاتر کاغذی نخست فعالیتی تجسمی به شمار می رود. به عبارت دیگر اولویت هنرمندان تجسمی بخش تجسمی کار است و طراح به شمار می روند؛ اما هواخواهان متون معاصر از عناصر تجسمی برای کارگردانی متن انتخاب شده استفاده می کنند ، بنابراین احتمال دارد از هنرمندان تجسمی برای طراحی کار خود کمک بگیرند.
در بین هنرمندان تجسمی مایلم از سه نفر نام برم: رابرت پولتر[5] انگلیسی، والتر کوشویتز[6] و گروه کلنر کاسچنترفن[7] آلمانی. هر یک از این سه شخصیت هنری به گونه ای متفاوت از تئاتر کاغذی الهام گرفته اند، به عنوان نمونه رابرت پولتر روبر لو دیابل[8] میربر[9] یا پیغمبر[10] را طراحی کرده است، کوشویتز از زندگی در برلین الهام گرفته و آن را صورت مجموعه ای ارایه داده است که همه ساله یک قصه به آن افزوده می شود و گروه کاسچنترفن موضوعات گوناگونی را از جلمه راین رمانتیک[11]، آواز لا پالوما[12] و سیاه و سفید[13] انتخاب کرده اند. ویژگی مشترک کار هنرمندان تجسمی سرعت بالای اجرا و تعدد تصاویر است که در بیننده احساس ورق زدن یک آلبوم را ایجاد می کند.
مایلم اندکی درباره گروه کاسچنترفن توضیح دهم. این گروه از هنرمندانی تشکیل شده است که تحصیلات خود را در دانشکده هنرهای زیبای کلن به پایان رسانده اند و به رابطه کاری خود بر اساس تئاتر کاغذی ادامه داده اند. آنان هر دو سال یک بار موضوعی را انتخاب می کنند و به طور جداگانه به آن می پردازند و نتیجه را برای تماشاگران و همچنین برای یکدیگر نمایش می دهند.
علاوه بر هنرمندان نام برده فریتز گریم[14] هلندی نیز می تواند در این دسته بندی قرار گیرد. او از تئاتر کاغذی برای کشف هنرمندان بزرگ قرن بیستم استفاده می کند (واریاسیون های کاندینسکی( و آثاری بدون متن همراه با موسیقی می آفریند.
گروه دوم شامل هنرمندانی است که به دنیای نمایش عروسکی تعلق دارند. گروه های نمایشی گریت اسمال ورکس[15] در آمریکا(اعضای پیشین گروه نان و عروسک)، پتی تئاتر دو لبسولو[16] در کانادا و پپیه تئاتر[17] در فرانسه جزو این دسته هستند. کار آنان اغلب دارای جنبه های سیاسی است. آسمان های آبی[18] اثر گریت اسمال ورکس،انجمن 1870[19] اثر پتی تئاتر دو لبسولو و موبی دیک[20] یا مزون دو پوپل[21] اثر گروه ما [پپیه تئاتر] با مسایل روز مرتبط هستند.
یکی دیگر از ویژگی های این گروه آن است که اغلب آثارشان برای مخاطبان بزرگ سال است. این امر مشکلاتی را باعث می شود. اما تئاتر اشیا راه را برای تئاتر کاغذی هموار کرده است. مدیران تئاترها و برنامه ریزان امروزه به خرید نمایش های مخصوص بزرگسالان که برای تعداد کمتری تماشاگر اجرا می شود خو گرفته اند و تئاتر کاغذی نیز مانند انواع دیگر نمایش پذیرفته شده است. می توان گفت که مشکلات عمومی موجود بر سر راه نمایش عروسکی در غرب اروپا (نبود سالن های دایمی، گروه های بسیار کم عضو، کاهش بودجه فرهنگی و سختی پذیرش نمایش عروسکی به عنوان یک هنر) برای تئاتر کاغذی دردسر بیشتری به وجود نمی آورد؛ بر عکس می توان گفت که این شیوه شاید به دلیل تازگی با استقبال گرمی مواجه است!
افراد و گروه های دیگری نیز تئاترهای کاغذی خوبی تولید می کنند. یکی از نمایش های موفق ملکه برفی اثر تئاتر تب[22] مسکو است. اما من آگاهانه موضوع این مقاله را به گروه هایی اختصاص دادم که تنها به کار تئاتر کاغذی مشغول هستند و در یکی از دو دسته بندی نخست قرار می گیرند. آینده تئاتر کاغذی به دست این دو گروه است.
الن لوکوک
ترجمه: نرگس مجد
تهیه خبر: سحر موسوی
[1] . Souvenir Sheets
[2] . George Speaight
[3] . Walter Rohler
[4] . Preetz
[5] . Robert Poulter
[6] . Walter Koschwitz
[7] . Kolner Kastchentreffen
[8] Robert le Diable
[9] . Meyerber
[10] . The Prophet
[11] . Romantic Rhine
[12] . La Paloma
[13] . Black and White
[14] . Fritz Grimm
[15] . Great Small Works
[16] . Petit Theatre de l’Absolu
[17] . Papier Theatre
[18] . Blue Skies
[19] . The Commune of 1870
[20] . Moby Dick
[21] . Maison du Peuple
[22] . Theb
|
اقتباس؛ ابزاری برای گسترش ظرفیتهای تولید درام
چکیده: ادبیات دراماتیک و ادبیات داستانی از قدیم از مهمترین انواع ادبی بودهاند و تقریبا از زمانی که زبان به عنوان یک ابزار برای ایجاد ارتباط به وجود آمد، به صورتهای ابتدایی در پیوند با یکدیگر وجود داشتهاند. داستان به عنوان وسیلهای برای بیان رویدادهای زندگی انسانها و نمایش به شکل ابزاری برای ارتباط با جهان متافیزیک همیشه مهمترین نیازهای انسان را در ارتباط با انسانهای دیگر برآورده کردهاند.
ارتباط نزدیک میان ادبیات داستانی و ادبیات دراماتیک پیچیده و در عین حال به هم نزدیک است. تا اندازهای که این دو گونه ادبیات در ادامه حیاتشان به راحتی ابزارها و امکاناتشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشتند و این امکانات را تا به امروز گسترش دادهاند. امروزه تئاتر از قابلیتها و ظرفیتهای ادبیات داستانی و ادبیات داستانی از برخی ویژگیهای درام استفاده میکند. اقتباس یکی از مهمترین راههای پیوند میان ادبیات داستانی و ادبیات دراماتیک است.
در این مقاله ابتدا پیوند میان ادبیات داستانی و ادبیات دراماتیک ارزیابی میشود و بعد راهها و شیوههای اقتباس از ادبیات داستانی در تئاتر بررسی میشود. در نتیجه میتوان اقتباس را راهحلی عملی برای گسترش ظرفیتها و تواناییهای درام دانست و میتوان آن را به عنوان یک گستره علمی و عملی به نویسندگان تئاتر و هنرمندان پیشنهاد کرد.
برای شروع بحث درباره نزدیک بودن ادبیات داستانی و تئاتر، بهتر است نگاهی کوتاه و اجمالی به جریان شکلگیری ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی از آغاز تاکنون بیندازیم. شروع ادبیات را باید از زمان پیدایش زبان بررسی کرد. زبان بعد از به وجود آمدن، سالهای زیادی در اقوام ابتدایی به صورت سرودها و آوازها به سمت تبدیل شدن به ادبیات حرکت کرد. بعدها سرودهای آیینی به حماسهها تبدیل شدند. حماسههای ادبی بعدها در قالب نمایشنامهها نوشته شدند و در صحنه به اجرا در آمدند. نمایشنامهها در ابتدا تک نفره، بعد دو نفره و بعد از آن با چند نقش نوشته شدند. سالها سال بعد ادبیات قرون وسطایی، ادبیات picaresque (1) و شکلهای کهن و انواع نو هم خلق شدند و به ادبیات اضافه شدند.
رمان یکی از مهمترین شکلهای ادبیات بود که توانست از زمان خلق "دن کیشوت"(2) در بین مردم رواج پیدا کند و به مرور به سرگرمی طبقه متوسط تبدیل شود. کمی بعد، داستان کوتاه در کنار رمان از دل قصهها و افسانهها زاییده شد و به ادبیات داستانی پیوست. بعد از این مسیر طولانی برای اولین بار در اواخر سده هجدهم واژه Literature به معنی امروزیاش مطرح شد و شاخههای مختلف را به خود اختصاص داد.(3)
بنابراین قرن نوزدهم به سده ادبیات تبدیل شد. تعدادی از بزرگترین رمانها، داستانهای کوتاه و بلند و نمایشنامهها در این زمان نوشته شدند. هرکدام از اینها در دوره خودشان مخاطبان زیادی هم داشتند. تا آنجا که در اواخر قرن نوزدهم میلادی، روایت داستان و ادبیات به صورت بخشی از نیازهای عامه مردم در آمد و لذت و سرگرمی را برایشان به همراه آورد.
اما به همان اندازه که ادبیات داستانی و رمان تجربهای فردی بودند، تئاتر در شرایط گروهی اتفاق میافتاد. تئاتر در هر لحظه تماشاگران مختلف را در حالتهای حسی و عاطفی شریک میکرد. این هنر قدیمی دایم تغییر شکل میداد و در ضمن همیشه قدرتهای بیانی منحصر به فردی داشت که در هیچ رسانه دیگری پیدا نمیشد. در عین حال پس از سلطه ادبیات پس از قرن هجدهم خیلی از نظریه پردازان نقد ادبی، تئاتر را شیوهای روایی میدانستند که دستور زبان آن با ادبیات مشابه است. در کنار این موارد و در یک بررسی تاریخی و با نگاهی مخاطبشناسانه، اینطور به نظر میآمد که تئاتر مدتها پس از دوران شکوفاییاش در یونان باستان دوباره میخواست در قصهگویی و روایت جای رمان قرن نوزدهم را بگیرد. تئاتر میخواست در کنار سینما به سرگرمی مورد علاقه مردم تبدیل شود. پس مجبور بود که برخی از ویژگیهای ادبیات را قرض بگیرد. در ضمن ماهیت تئاتر با زمان محدودی که در میان یک آغاز و پایان مشخص داشت، خواسته یا ناخواسته آن را روایی میکرد.
"تمام تئاترها روایی هستند. تقریبا میتوان گفت که هیچ کدام از تئاترها نمیتوانند از طرح، شخصیتپردازی، گرهها، گرهگشاییها، راهحلها و... پرهیز کنند."(4)
بنابراین به خاطر روایی بودن تئاتر و ادبیات داستانی این دو ناچار با یکدیگر پیوند برقرار کردند. تئاتر از ظرفیتهای روایی و محبوبیت ادبیات داستانی استفاده کرد و ادبیات داستانی نیز از نوآوریهای بیان تئاتر استفاده کرد. ادبیات به مرور خود را در ارتباط با تئاتر دید و کشف کرد که میتواند از ویژگیهای تئاتر استفاده کند. چرا که در تئاتر تکیه بر جلوههای تصویری ادبیات و مخصوصا شعر مرسوم بود. این استفاده از تصویر را میتوان از عصر ارسطو که تراژدی با کار نگارگران و نقاشان مقایسه میشد تا به امروز مشاهده کرد.(5) این ایدهای بود که تا مدتها بعد ادامه یافت و به وسیله نظریهپردازان معاصر به صراحت اعلام شد. "سر هربرت رید" در این باره نوشته است:
"اگر از من بپرسید که مهمترین ویژگی یک نوشته خوب چیست، من فقط یک کلمه میگویم: تصویری بودن. هنر نوشتن را که در مبانیاش نظر بیاوریم به این هدف واحد میرسیم: بیان تصویر از راه کلمات." (6)
با توجه به این گفته انگار ادبیات میتوانست واقعا به یک روایت کامل تصویری بر روی صحنه تئاتر تبدیل شود و به تکامل خود بپردازد. تا جایی که حتی شیوههایی مثل بازگشت به گذشته و جریان سیال ذهن کمی بیش از ادبیات داستانی خارج شده و با تئاتر و سینما شایع شدند و توانستند به صورت شیوههای مرسوم مورد استفاده قرار بگیرند.
هدف از این بحثها مرور تاریخی پیوندهای تئاتر و ادبیات داستانی نیست. بلکه رسیدن به این نکته است که: تنها راه ارتباط تئاتر و ادبیات داستانی اقتباس نیست. برای بسیاری از مردم عبارت "پیوند تئاتر و ادبیات داستانی" صرفا تولید تئاتری براساس آثار ادبیات داستانی را به ذهن میآورد. اما در واقع مساله از این پیچیدهتر است. چنان که پیشتر نیز گفته شد شماری از مشهورترین نظریهپردازان تئاتر در نظریههای خود به شکلهای مختلف ارتباط
تئاتر و ادبیات داستانی اشاره کردهاند. پس بد نیست که به صورت دسته بندی شده، متدی که تئاتر را به ادبیات داستانی متصل میکند به صورت مختصر طرح کنیم. با این روش و با روشن شدن کلیات گامی محکمتر به سوی جزییات برداشتهایم. اما در مورد راههای ارتباطی باید توجه داشته باشیم که این راهها در واقع حیطههایی هستند که توسط آنها میتوان به بحثی مشترک درباره تئاتر و ادبیات داستانی دست یافت. حیطههایی که طبیعتا در نقاط بسیاری با هم اشتراک دارند.
الف - نقد: نقد ادبی سابقهای بسیار طولانی دارد و رد پای آن را به صورت مدون میتوان در فن شعر ارسطو پیدا کرد. در واقع نزدیکی نقد و اثر ادبی در طول تاریخ آنقدر چشمگیر است که ناچاریم نقد را شاخهای وابسته به ادبیات به شمار آوریم. تئاتر نیز از این جهت با ادبیات پیوند میخورد. بنابراین میتوان نقد تئاتری که از فن شعر ارسطو آغاز میشود را هم گونهای از نقد ادبی دانست و آن را در کنار ادبیات داستانی بررسی کرد.
ب - زبان و تصویر: زبان مهمترین جز ادبیات داستانی برای ایجاد تصور ذهنی در مخاطب است. به همین اندازه تصویرسازی از طریق کلام و یا با استفاده از سایر عناصر تئاتری نیز در تئاتر میتواند یکی از مهمترین مولفهها باشد. اما به طور مشخص باید به تفاوت برخورد مخاطب با این دو گونه متفاوت از ادبیات نیز اشاره کرد. در ادبیات خواننده فرصت دارد تا آزادانه تصاویر را برای خود بسازد و جملهای را بارها تکرار کند. در حالی که تئاتر به عنوان هنری مستبدتر، این آزادی را از تماشاگرش دریغ میکند.
با این وجود مقایسه تئاتر و ادبیات داستانی را از نظر اهمیت زبانی میتوان بحثی مهم دانست که تا امروز در نظریههای معاصر وجود دارد. البته این بحثها امروز پیچیدهتر و جدیدتر شده است. مثلاً میتوان به گفتههای "کریستین متز" اشاره کرد که از رمزها صحبت میکند. او مقایسه مستقیم و صریح تئاتر و ادبیات داستانی را عملی بیهوده میخواند.
مقایسه تئاتر و ادبیات داستانی تنها به دستور زبان محدود نمیشود. این مقایسه را میتوان در محدوده شکلهای مختلف روایی و داستانگویی، سبکها و ژانرهای گوناگون نیز انجام داد.
ج – نمایشنامه: یکی از دیگر مواردی که تئاتر را به ادبیات نزدیک میکند، نمایشنامه است. نمایشنامه مثل نقد با کلام و واژهها ساخته میشود. از این جهت نمایشنامه هم به صورت بخشی از فرهنگ نوشتاری در میآید که با خلاقیتهایش به ادبیات پیوند میخورد. به جز این تعبیر که به ماهیت نمایشنامه و ابزارش برمیگردد، باید به عوامل و عناصر آن نیز اشاره کرد. با خواندن چند کتاب در حوزه تئوری نمایشنامهنویسی میبینیم که بسیاری از عناصر نمایشنامه با داستان و فیلمنامه و انواع دیگر ادبی مشترک است. مثلاً در بسیاری از متد آموزش تئوری نمایشنامهنویسی به مواردی چون مضمون شخصیت، شروع، پایان، تعلیق و بحران اشاره میشود که همگی آنها را میتوان در متد علمی ادبیات داستانی هم مشاهده کرد. به جز این میتوان به مکالمه و گفتوگو نیز اشاره کرد که هم در نمایشنامهها و هم در برخی قصهها نقش بسیار مهمی دارند. به این ترتیب در بسیاری از موارد منتقدان برای نقد نمایشنامه به اصطلاحات ادبی و تاریخچه نقد در ادبیات متوسل میشوند.
همچنین ساختار کلی روایت، نقطه دید، انواع روایی و مسائل دیگر از این قبیل که در داستان و رمان نقشی اساسی به عهده دارند، در نمایشنامه نیز قابل بررسی هستند. مثلاً در رمان زوایای دید مختلفی وجود دارد؛ از راوی اول شخص گرفته تا سوم شخص و دانای کل. تمام اینها میتوانند در نمایشنامه نیز به صورت تلفیقی یا مجزا وجود داشته باشند.
البته نمایشنامه در جایی از ادبیات داستانی جدا میشود. نشانههای مختلف ادبیات داستانی بدون واسطه با مخاطب روبرو میشوند. اما نمایشنامه در دست کارگردان به ماده خامی میماند که میتواند تغییر شکل بدهد. ماده خامی مهم که البته قابل تغییر است. (7)
د – اقتباس: چنانکه در ابتدا نیز به آن اشاره شد اقتباس یکی از مهمترین و شناخته شدهترین راههایی است که ادبیات و تئاتر را با یکدیگر مرتبط میکند. البته خواه ناخواه راههای دیگری هم پیش کشیده میشوند، اما پایه و بستر بحث درباره برداشت تئاتری از ادبیات داستانی است. به همین خاطر میتوان این راه را به طور گستردهتری بررسی کرد. پس در اینجا همین اشاره کوتاه بس است تا تحت عنوانی تازه به آن بپردازیم.
بنابراین میتوان اشتراکهای میان ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی را در حوزههای مختلفی دستهبندی کرد. این دستهبندی میتواند امکانات مفیدی را برای اقتباس از ادبیات داستانی در اختیار درام قرار دهد. اما مهمتر از همه اینها این است که عناصر مشترک بسیاری را میتوان در ساختار ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی پیدا کرد که متدی را برای هر چه آسانتر کردن تبدیل ادبیات داستانی به درام ارایه میکنند.
بر این اساس با انطباق ساختار ادبیات داستانی و درام میتوان اشتراکهایی را پیدا کرد که مبنای کار اقتباس قرار بگیرند. با توجه به این نقاط اشتراک ادبیات داستانی به راحتی میتواند به درام تبدیل شود.
احمد امینی. انتشارات فیلم. چاپ 1989
2. نوشته سروانتس در قرن هفدهم. نگارش 1604 تا 1614 3. از مقاله بابک احمدی در کتاب "ادبیات و سینما". گردآوری 5. همان کتاب. صفحه 9 6. براون. مارک. "ادبیات و تصویر". ترجمه یلدا رضایی. نشر مرکز. چاپ 1990 7. البته در نمایشنامهنویسی نمایشنامههایی هم وجود دارند که همچون ادبیات داستانی تنها برای خوانده شدن خلق میشوند، مثل "فاوست" اثر گوته. 4. احمدی، بابک. "از نشانههای تصویری تا متن". نشر مرکز. چاپ اول. 1992. صفحه 266 1. ادبیات داستانی قرن شانزدهم اسپانیا
ضرورت تغییر نگرش به تئاترهای دینی در ایران ـ بخش نخست
(با رویکردی به معاصرسازی مضامین)
ضرورت تغییر نگرش به تئاترهای دینی در ایران ـ بخش نخست
مهدی نصیری: مقدمه: "تئاتر" و "دین" از دیر باز به عنوان دو حوزه نزدیک به هم با یکدیگر در ارتباط بودهاند. نزدیکی و ارتباط بینابینی میان این دو حوزه مهم، باعث شده است که پیوستگی و تاثیر آنها بر یکدیگر تا به امروز هم به گونهای غیرقابل چشمپوشی حفظ شده باشد.
در واقع همواره نقاط اشتراک بسیار زیادی میان نحوه ارتباط و نیاز انسانها با تئاتر از مسیر تفکر دینی وجود داشته است و همین اشتراکات نیز همیشه تئاتر را به دین و اندیشه دینی را به تئاتر نزدیک کرده است.
نیاز فطری انسان به زندگی معنوی و باورهای دینی نخستین مقدمات شکلگیری زبان و ابزارهای ارتباطی تئاتر را با خود به همراه آورده است. "انسان برای تمرکز بر تفکر دینی و بارور ساختن اندیشه و باور مذهبی و نیز تحریک ارتباط با جهان فرا واقعی همواره به دنبال راههایی بوده است که اندیشه و احساس فرد و جمع را با توجه به آنها برانگیزد. پس نخستین نیرویی که او را به هنر نزدیک میکند را میبایست در گستره تسلط بر نیروهای فوق دنیوی (مسایل دینی) جستجو کرد." (1) به همین خاطر انسان دیندار مجموعه شیوهها و ابزارهایی را به کار گرفته است که به تدریج مولفههای ارتباطی و نمایشی را مجموع آورده و به تکامل و شکلگیری تئاتر منجر شده است. پس برای نزدیک شدن به این دو حوزه مهم، قبل از هر چیز باید تاکید و توجه را بر آیینهای نمایشی باستانی گذاشت که در تقدیس ریشهها و عناصر ماورائی و دینی برگزار میشدند و انواع نظام یافته آن به تدریج تبدیل به اشکال آئینی و نمایشی شده و زمینههای شکلگیری هنر نمایش را نیز فراهم کردند.
رابطه تنگاتنگ میان تئاتر و دین را میبایست به لحاظ اهمیت ابزارها و تواناییهایی که دین به لحاظ اندیشه و ایدئولوژی در اختیار تئاتر قرار میدهد و نیز از منظر کارکردهای تاثیرگذاری که تئاتر در خدمت دین میگذارد مورد بررسی قرار داد. اما پیش از این باید دید که این ارتباط تنگاتنگ در طول دورانهای مختلف چگونه تئاتر و دین را در همسویی با هم قرار داده است.
تغییرات دوران و تغییر نگرشها
تئاتر در مسیر تطور ماهیت خود در طول سالها و قرنها، بسیاری از مولفهها و عناصرش را در هر دو حوزه ساختار و محتوا دستخوش تغییر دیده است. تفاوت آشکار میان تئاتر کلاسیک و تئاتری که امروزه سالهاست مرزهای مدرنیته را هم در نوردیده و از سر گذرانده است، ضرورت ناگزیر تغییر نگرش نسبت به سبک و محتوای نمایشی را به وضوح ثابت میکند. اما حتی تحلیل کلی و ارزیابی شتابزده تاریخ تئاتر نیز میتواند به درستی تطور ماهیت هنرهای نمایشی براساس نگرشها و شرایط زمانه را به ما یادآور شود.
"تئاتر هنر دورانهاست. تئاتر زبان ارتباط میان انسانها و نسلهاست و بر همین اساس همواره مولفهها ساختارش را براساس تغییرات محتوایش به روز کرده و با معاصر سازی دغدغههای تولید خودش را در انطباق با دنیای هم عصرش قرار داده است." (2) واقعیت اینست که اگر اینگونه نبود، این هنر دیر پا هیچگاه نمیتوانست نگرشها و سلایق زمانههای متفاوت را برتابد و بدین ترتیب از همان آغاز محکوم به زوال میبود.
اما تئاتر در مسیر حرکت به سوی روزگاران معاصر، و پس از ریشه گرفتن از دین و مذهب، در رابطه با موضوع دین چگونه عمل کرده است؟ هنری که مبدا شکلگیری و تولد آن وابسته به نیازها و باورهای دینی بشر است، حالا چگونه از پس ادای دین به این روح بزرگ درون - معنایی برآمده است.
شاید برای ورود به مبحث مورد نظرمان یادآوری این گفته "بروان بسلی" در مجله دین و تئاتر مفیدتر باشد که میگوید: "اگر چه دنیای امروز با وجود همه مناسبات جهان مدرن به ظاهر از تفکر دینی فاصله گرفته و به ابزارها، مواد، فلسفه و مولفههای تازهتری گرایش پیدا کرده است اما در باطن آن و هر جا که معنایی در زندگی بشر وجود دارد با مقوله مذهب همراه بوده است." (3) همین موضوع که اثبات آن از محدوده این بحث خارج است، برای ثابت کردن ضرورت به روز رسانی و معاصر سازی تئاتر دینی لازم و کافی به نظر میرسد.
اما اگر خواسته باشیم بحث را به تئاتر ایران و به ویژه تئاتر دینی در ایران محدود کنیم، مبحث فوق حتی میتواند سادهتر از این هم مطرح شود. تئاتر ایران که کاملترین نمونههای سنتی آن حتی در دوران معاصر نیز با موضوع دین و مذهب در آمیخته و عجین است و براساس تفکری کاملا دینی و معنوی تعریف میشود، در این حوزه جایگاه روشن و واضحی را به خود اختصاص داده است.
تئاتر سنتی ایران شاید بیش از همه انواع دیگر نمایشی ریشه در باورهای دینی و مذهبی داشته باشد و تازه آنجا که به اقتباس و برداشت از تئاتر غرب روی میآورد نیز باورهای خاص دینیاش را در محتوای آثار دخالت داده و برداشتی ایرانی و مبتنی بر تفکر دینی را نتیجه میدهد که بخشی از آن بدون شک وابسته به اندیشه وحدانی (در ایران قبل از اسلام و بعد از اسلام) است. به عنوان مثال میتوان نخستین ترجمهها و اجراهای ایرانی از نمایشنامههای شکسپیر را نمونه آورد که تقریباً در تمام آنها خردورزی و تفکر راسیونالیستی غربی با خدا محوری و باورهای دینی جایگزین شده است. از این منظر شاید متفاوتترین برداشتها از تئاتر شکسپیری را بتوان در اجراهای ایرانی سراغ گرفت.
برای محدودتر کردن بحث، بهتر است با رویکردی آسیبشناسانه نسبت به موضوع تئاتر دینی در ایران، ضرورتهای نگرش تئاتر ایرانی به موضوعهای دینی را مورد تحلیل قرار دهیم و برای ورود به حوزههای روشنتر با طرح یک سوال مبحث را دنبال کنیم:
" تئاتر دینی امروز ایران به طور کلی چه حوزههایی را شامل میشود؟" پس از طرح این سوال میتوان موضوعات دیگری مثل سلایق و نیازهای مخاطب امروز در رابطه با تئاتر دینی، کمبودها و کاستیهای تئاتر دینی، تئاتر دینی و مناسبات ملی و مذهبی، مخاطب شناسی تئاتر دینی و نیز ضرورتهای تغییر نگرش به نمایشهای دینی در ایران را نیز مطرح کرد و به دنبال پاسخهای مناسبی برای آنها بود.
اما پیش از اینها بهتر است که گستره آثاری را که به طور غیر مستقیم از اندیشه دینی ایرانی متاثر شدهاند (مثل همان اقتباسهایی که سالهاست از آثار غیر ایرانی مثل نمایشنامههای شکسپیر صورت میگیرد) از محدوده بحث خارج کنیم. چرا که این آثار علیرغم قرار گرفتن در حوزه دین و با اینکه تاثیر گرفته از باورهای مذهبی و دینی هستند مستقیماَ این حوزه از تئاتر را شامل نمیشوند.
انواع تئاتر دینی در ایران
برای ادامه مبحث مورد توجه این مقاله که به امروز مربوط میشود، بایستی به سرعت دورانها و قرنها را پشت سر بگذاریم تا به تعزیه برسیم که یکی از کاملترین شکلهای نمایش ایرانی است و اصلاَ چهارچوب و اساسی دینی و مذهبی دارد. هر چند نقالی هم به طور ویژه بسیاری از تمهای مذهبی را شامل میشود و در کنار آن پردهخوانی نیز بعد از دورانی به نمایشی دینی و مبتنی بر باورها و برداشتهای دینی تبدیل میشود و تمهای مذهبی را دستمایه پرداخت و اجرا قرار میدهد.
با اشاره کوتاه به این شیوهها و اشکال نمایش ایرانی میتوان نخستین گروه نمایشهای دینی ایرانی را در حوزه تئاتر سنتی مورد ارزیابی قرار داد.
اما "به محض آنکه ترجمه متون غربی از دوران قاجار به بعد در ایران رونق میگیرد انواع دیگری از تئاتر وارد حوزه تولید و اجرا میشوند که گرایش زیادی به اجراهای صحنهای دارند و در ضمن تابع ساختاری متفاوت هستند." (4) در واقع ساختار غربی درام همزمان با ورود به تئاتر ایران در تعارض با اندیشه و محتوایی قرار میگیرد که در بهترین حالت میبایست در چهارچوب ساختار خودش مطرح شود. بنابراین تئاتر غربی بلافاصله با تفکر و اندیشه ایرانی ترکیب میشود و حتی تغییر میپذیرد. در این میان نیاز مخاطب و دغدغه هنرمند برای دخالت دادن اندیشه دینی به گونهای کاملاَ مشهود در ساختار درام غربی خودنمایی میکند. تئاتر وارداتی بیشتر مولفههای ساختارش را به اجرای ایرانی تحمیل میکند، اما ناگزیر برداشتهای شرقی و ایرانی را هم در خود میپذیرد. بدین ترتیب بیشتر نمایشهای وارداتی ناگزیر مولفههایی از اندیشه دینی ایرانی را در تعارض با مولفههای خود یا در همخوانی با آن میپذیرند و به روی صحنه میروند. هر چند که ممکن است این تاثیر در بسیاری از اجراها هم به چشم نیاید.
با اشاره به ورود درام وارداتی و تئاتر غربی به ایران، میتوان شکل و ساختار تازه دیگری را یافت که تئاتر دینی ایران در تجربههای معاصرش آن را تجربه میکند. بنابراین میتوان گفت که دنیای معاصر، ناگزیر تئاتر دینی ایران را به روز کرده و دست کم نگرشهای تولید را در برخی حوزهها (به ویژه ساختار اجرا) با تغییر همراه میکند. اما گذشته از اینها طرح موضوعات دینی با ورود ساختار جدید وسعت و گستردگی بیشتری نیز پیدا میکنند.
تئاتر سنتی ایرانی و برخی ویژگیهای آن، درام کلاسیک و ساختار و محتوای آن که وام گرفته از تفکر یونانی است، نئوکلاسیک و راسیونالیسم غربی و... به هر حال در تعارض و تضاد با برخی مولفهها و مفاهیم نمایش دینی ایرانی قرار میگیرند. اما بدون شک حوزههای مدرن و اشکال و شیوههای امروزی تئاتر تا به حال نتوانستهاند محمل پرداخت و بستر تولید اجراهای دینی نمایش ایرانی قرار بگیرند. همین موضوع و بررسی چرایی و چگونگی آن میتواند راهکارهایی برای تغییر نگرش نسبت شیوههای اجرایی و تولید تئاتر دینی معاصر ایران را نتیجه داده و در ضمن ضرورت آن را مجددا مورد تاکید قرار دهد.
اما پیش از آن باید یادآور شد که ورود اشکال نمایشی و تجربه سبکها و شیوهها در هر صورت میتواند در خدمت هدف و منظوری قرار بگیرد که هر حوزه موضوعی و محتوایی انتظار آن را دارد. در نتیجه آزمودن سبکها و شیوهها و بکارگیری انواع جدیدتر تئاتر به هیچ وجه در تقابل با باورهای دینی قرار نمیگیرد.
بنابر آنچه گفته شد حوزههایی که تئاتر دینی ایرانی در محدوده آنها تولید و اجرا میشود یا میتواند اجرا شود را تا به امروز میتوان در سه دسته مهم تقسیم بندی کرد:
البته این تقسیم بندی را برای دقیقتر شدن بر گسترههای ارزیابی و تحلیل حتی میتوان با جزئیات بیشتر نیز مورد اشاره قرار داد؛ تئاتر صحنهای گونههای دینی-تاریخی، دینی- اجتماعی، زندگی نامهای و مستند (Anthropology) و... را هم شامل میشود. در زمینه تئاتر مدرن دینی حتی میتوان گسترههای وسیعتری را هم متصور شد که در بستر این تئاتر قابلیت اجرا دارند و در چرخه تولید معاصر قرار میگیرند.
پس از اشاره کوتاه به این تقسیم بندیها میتوان در پژوهشی مفصل و حتی وسیعتر میزان گرایش مخاطبان در گروهها و تقسیمبندیهای مختلف را نیز نسبت به هر یک از حوزههای فوق مورد ارزیابی و تحقیق قرار داد. اما در این مقاله بناست تا به ضرورت معاصرسازی مضامین دینی در تئاتر و به طور کلی اهمیت تغییر نگرشهای موجود در تئاتر ایران نسبت به تئاتر دینی پرداخته شود.
پی نوشت :
2. هولتن ، اورلی . مقدمه بر تئاتر ( آئینه طبیعت ) . ترجمه محبوبه مهاجر . انتشارات سروش . چاپ سوم . تهران 1384 .
4. بزرگمهر، شیرین، تأثیر ترجمه متون نمایشی بر تئاتر ایران، چاپ اول تهران 1385
6. Ibid. p,121
منابع :
2. http://EzineArticles.com/?expert=Charles G.Robrtson. Theater and Religion
3. A Dictionary of Theatre Anthropology: the secret art of the performer. Eugenio,Barbo. Nicola savarese. 1991
4. ابراهیمیان ، فرشید . هنر و ماوراء . انتشارات نمایش . چاپ دوم . تهران 1383 .
2 – درام وارداتی غربی (تئاتر صحنهای) 3 – تئاتر مدرن و معاصر 3. The lournal of Religion and Theatre. Religion and theatre Preconfernce. B.Besli. p,65. ISSN 1544-8762. May 15, 2010 5. Theater and Religion in Krishna`s stage : Performing in Vrindavan. David Vaughan Mason. 2009. P,182 1. Theatre and Religion. Gunter Ahrends & Hans-Jurgen Diller. Tabingen: Narr, 1998 5. براکت ، اسکارگ . تاریخ تئاتر جهان ( جلد اول ) . ترجمه هوشنگ آزادی ور . انتشارات مروارید . چاپ تهران . تهران 1375. 6. بقایی ، گلبرگ . روانشناسی مخاطب در مواجهه با تراژدی . انتشارات هنر پارینه . چاپ اول . تهران 1382 1 – تئاترهای سنتی ایرانی 1. Religion and theatre. M.L.Varadpande. Delhi/India. First edition. 1983 . p,127
اقتباس از ادبیات فارسی برای تئاتر
مهدی نصیری: ادبیات فارسی و به ویژه شعر ایرانی همواره ظرفیتهای داستانی ارزشمندی را برای اقتباس نمایشی در خود داشته و این پتانسیلها گهگاه در آثار نمایشی معدودی به خوبی مورد اقتباس قرار گرفتهاند.
شعر به عنوان مهمترین ابزار بیان ایرانی و به لحاظ در بر داشتن قالبهای داستانی سرشار میتواند به تقویتِ بخش مهمی از کمبودهای ادبیات دراماتیک ما کمک کند. به علاوه این ابزار ادبی بیان بدونشک برخاسته از نیازهای تاریخی، فرهنگی، ملی و خاستگاه نیازهای جمعی ایرانی هم هست.
اگرچه در دورههایی از تئاتر ایران تاکید و توجه به ادبیات برای تولیدات تئاتری به درستی مورد توجه قرار گرفته است، اما به واقع باید پذیرفت که بسیاری از حوزههای ادب ایرانی همچنان بکر و تازه هستند و هنوز هم جای اقتباسهای مناسب و مطلوب از آنها در تئاتر ما خالی است. شاید اشاره و توجه به بخشی از مهمترین گنجینههای ادبی و پتانسیلهای قویای که میتوانند در اختیار تئاتر بگذارند با توجه به مقدمه ذکر شده خالی از فایده نباشد.
شاهنامه و دنیای داستانهای نمایشی
قصهگویی و افسانهسرایی شاید قدیمیترین و کهنترین شیوه داستانگویی در همه دنیا و تاریخ ادبیات داستانی و نمایشی جهان است؛ شیوهای که همزمان با پیدایش نخستین جوامع و ادبیات حماسی از دگرگونیها و تغییرات آن شکل گرفته و تا آنجا پیش رفته که حماسههایی چون «ایلیاد»، «اودیسه»، «انهاید»، «گیلگمش» و... همچنین شاهنامه فردوسی در ادامه آن به وجود آمدند.
همة این آثار غنی حماسی که ریشه در تاریخ، اساطیر و خصلتها و آیینهای بومی جغرافیای خود داشتند، بعدها مورد استفاده فراوانی در ادبیات و هنر پیدا کردند و از شکوفایی تراژدی، و درام از قرن پنجم میلادی گرفته تا «تروی»، ساختهشده در قرن بیست و یکم را به دنبال آوردند و در آینده نیز بدون شک منابع غنی و مهمی را در اختیار بشر قرنهای آینده قرار خواهند داد.
حماسهها، شناسنامههای تاریخی و ملی کشورها هستند و با مجموعهای از آنچه قالب روایت و شرح پهلوانیها و قهرمانیهای اساطیر و قهرمانهایشان نشان میدهند به یک شناسنامه بینالمللی در چهارراه فرهنگی جهان نیز تبدیل شدهاند و به ویژه امروز در عصر اساطیر و بازیابی هویت کهنالگوها ارزش دوچندان یافتهاند.
شاهنامه (یا داستان بزرگان)، گنجینه حکیم ابوالقاسم فردوسی، نیز از جمله برترین حماسههای ملی است که در جهان جزء پنج نمونة برتر شناخته شده و با ارزشهای فراوانی که دارد همپای دیگر آثار مشابهش قابل تأمل است. اما شاهنامه با آنکه تا به حال بارها و بارها و به دست محققان و فردوسیشناسان بسیاری بررسی شده و سالهای سال در جلسات و پژوهشهای مختلف، چه در قالب تحقیق و پژوهش و به صورت مقاله و یا پایاننامههای بسیار دانشجویی مورد توجه قرار گرفته است، هنوز نتوانسته به آن اندازه که آثار هومر ویرژیل کاربرد نمایشی پیدا کردهاند، مورد استفاده قرار گیرد.
شاید یکی از مهمترین کاربردهای آثار مشابه شاهنامه، توجه و تأکید و برداشتهای نمایشی از این آثار بوده باشد. اما شاهنامه، با وجود آنکه سراسر داستان و هماورد و قصه و تعلیق و ماجراست، آنچنان که باید، دستمایه کار نمایشی قرار نگرفته است.
حال آنکه بسیاری از داستانهای شاهنامه به راحتی در انطباق با شاهکارهای نمایشی جهان قرار گرفتهاند و با مشابهتهای بسیار زیادی هم به اثبات رسیدهاند؛ شاهنامه با داستانها و ماجراهای بسیارش، در نخستین دیدگاه، شباهتهای کاملاً ساختاری و ریشهای با داستانها، حماسهها و نمایشنامههای مختلف رومی، یونانی، انگلیسی، ایرلندی، یوگوسلاو، آلمانی و... دارد که البته همگی به صورت تحقیق و مقاله و یا در قالب پایاننامههای دانشجویی پژوهش شدهاند؛ اما تعداد بسیار کمی از آنها به یک نتیجة معلوم و مشخص رسیدهاند و یکی از دلایل ناموفق بودن آنها در چهارراه فرهنگی جهانی هم، بدون شک، انسجام نداشتن و ناهماهنگی در تحقیق و همچنین حمایت اندک و پراکنده از پژوهشهای مختلف در این زمینه بوده است؛ در شاهنامه فردوسی، داستان فریدون و فرزندانش منطبق بر مضمون و ساختار داستانی نمایشنامه «شاهلیرِ» شکسپیر است؛ اسفندیار رویینتن با آشیل یونانی و زیگفرید آلمانی برابری میکند؛ جریده و داستان مهجور مرگ او در شاهنامه کاملاً مشابه نمایشنامه «آنتیگون» سوفوکل است؛ سرگذشت پورکُشی رستم کاملاً مشابه فرزندکُشی پاریس در تروآ است؛ داستان و ماجرای سودابه با «فدر» تطبیقپذیر است و نمونههای بیشمار دیگری که ذکرشان در این فرصت نمیگنجد و چه بسا به لحاظ ارزشهای دراماتیک و جنبههای نمایشی حتی ارزشمندتر از نمونههای معروف مشابهشان در دیگر نقاط جهان باشند نیز وجود دارند.
اما شاید آنچه باعث شده این داستانها ضمن ارزش و قدرت ادبی و نمایشی و با وجود قدمت بیشتر همچنان در داخل کشور و آن هم به صورت کاملاً محدود و مقطعی شناخته شده باشند و کمتر تلاشی برای معرفی آنها به جهان صورت گیرد و آن چیزی که مانع از به ثمر نشستن میوههای این گنجینه کهن ادبی بر روی صحنههای نمایش ما شده یا آن را به معدود حرکات مقطعی محدود کرده است؛ بیگمان، بیتوجهی پژوهشگران و هنرمندان و نمایشنامهنویسان ما بوده است.
شاهنامه که در دوران نهچندان دور منبع شکلگیری شیوههای گوناگون نمایشی ایرانی همچون نقالی، پردهخوانی و... بوده است، شاید اگر به طور جدی و بنیادی هنرمندان، ادیبان و مسئولان این حوزهها به آن توجه میکردند، اکنون میتوانست منبع الهام و بستر مهمی برای شکلگیری و تحول تئاتر ایرانی باشد، کما اینکه دستمایهها و پتانسیلهای چنین تحول عظیمی را به سادگی میتوان در لابهلای اوراق آن و در بینابین سطور و خطوطی که ماجراها و داستانها را روایت میکنند، مشاهده کرد.
در این بخش بد نیست برخی شباهتهای داستان شاهنامه و حماسه پاریس را از منظر تطابقی توصیفی بازنگری کنیم:
پورکُشی در شاهنامه و نمونة مشابه.
در محدوده ادبیات فارسی قطعاً شاهنامه از گستردهترین و غنیترین آثاری است که در حوزه ادبیات تطبیقی قابلیت تحقیق و تحلیل را داراست؛ داستانهای متعدد و مختلف شاهنامه را در مقایسه با آثار داستانی، حماسی و اسطورهای بسیاری از فرهنگها میتوان نمونه ارزشمندی در حوزه ادبیات حماسی دانست. بسیاری از حماسهها و داستانهای اساطیری رومی و یونانی به صورت تطبیقی در کنار شاهنامه قرار میگیرند.
پورکُشی، در داستان «رستم و سهراب»، یکی از قویترین و تأثیرگذارترین داستانهای شاهنامه، از مهمترین قالبهای موضوعی است که تاکنون نمونههای متعدد ایرلندی و یونانی و رومی آن در حوزه ادبیات تطبیقی شناخته شدهاند. از این شباهت و تطابق داستان، میتوان از افسانه پاریس و ماجرای ملاقات پسرش با هلن زیبا نمونهای آورد:
«پاریس» شاهزاده شهر تروآ در جوانی به شکار میرود و چندی که میگذرد بر لب چشمهای مینشیند تا از آن آب بنوشد که ناگهان چشمش به دختری زیبارو به نام «اوئنون» میافتد. اوئنون اسطوره باروری، آب و صاحب چشمه است و قدرت شفادهندگی (طبابت) دارد.
چندی بعد اوئنون پسری به دنیا میآورد که حاصل ازدواج او با پاریس است. فرزند اوئنون و پاریس در کنار چشمه رشد میکند و به مرز جوانی میرسد. او مدام نام پدرش را از مادر سراغ میگیرد و اوئنون دو بار از پاسخ دادن طفره میرود، تا اینکه یک روز تصمیم میگیرد همه چیز را به پسرش بگوید.
اوئنون اعتراف میکند؛ پاریس که حالا به پادشاهی تروآ رسیده پدر فرزندش است. پسر جوان برای یافتن پدر و معرفی خود، راهی قصر تروآ میشود اما پیش از دیدن پدر با هلن روبهرو میشود و خودش را فرزند پاریس معرفی میکند؛ هلن از شنیدن این خبر شوکه و بیهوش میشود و بر زمین میافتد. ناگهان پاریس از راه میرسد و با دیدن مردی که بالای سر همسرش ایستاده بیدرنگ شمشیر میکشد و پهلوی فرزندش را میشکافد. هلن به هوش میآید و ماجرا را برای پاریس تعریف میکند. پادشاه تروآ پس از آگاهی از ماجرا پیکر نیمهجان پسرش را بر دست میگیرد و به امید شفا یافتن او را به کنار آب (چشمه اوئنون) میبرد. اما خیلی دیر شده و هیچ کاری از دست اسطورة آب و اوئنون شفادهنده برنمیآید. پاریس با پشیمانی و آزرم بسیار پسر جوانش را به آب میسپارد و...
از طرف دیگر فردوسی در داستان پر از اندوه و اشک رستم و فرزند جوان او، سهراب، اینگونه روایت میکند:
رستم، پهلوان ایرانی، در مهمانی شبانهای در قصر تورانیان با دختری به نام تهمینه آشنا میشود و با او ازدواج میکند و از او صاحب فرزندی میشود. پیش از ترک خانه، تهمینه نام سهراب را برای فرزندش برمیگزیند و بازوبندی به تهمینه میدهد که در جوانی بر بازوی سهراب ببندد تا نشانهای برای شناختن پسرش باشد.
چندین سال بعد از آن، سهراب، که جوان برومندی شده است، به انگیزه یافتن پدر راهی سفر میشود. روزگار پدر و پسر را، بی آنکه متوجه نسبتشان با هم باشند، در دو سپاه مخالف در مقابل هم قرار میدهد. رستم و سهراب با هم مبارزه میکند و درکش و قوس ناوردگاه رستم، بیآنکه حریفش را شناخته باشد، پهلوی سهراب را با خنجری میدرد که به دسیسه با زهر آغشته است. سهراب سخن از کینخواهی پدرش، رستم، به زبان میآورد و پهلوان ایرانزمین تازه میفهمد که چه گناهی مرتکب شده است. رستم ناامید و پُرآزرم پیکر نیمهجان پسرش را در بغل میگیرد و به سمت آب میرود و...
آنچه از مقایسه این دو داستان میتوان نتیجه گرفت، آنکه دو داستان مشابهتها و مطابقتهای بسیاری با هم دارند که در حوزه ادبیات تطبیقی قابل تحلیل و بررسی است.
نخست آنکه هر دو پهلوان فرزندی دارند که از ابتدای تولد آنها را ندیدهاند و حالا در بستر فاجعهآمیز داستان، بعد از سالها، با او روبهرو میشوند؛ فرزند پاریس و سهراب جوانانی هستند که به قصد یافتن پدرانشان سفری را آغاز میکنند و در پایان این سفر به دست پدرانشان کشته میشوند. ناآشنایی پدر و پسر زمینة پیدایش فاجعه و تراژدی داستان را فراهم میکند و در ضمن خود به عامل خلق فاجعه مبدل میشود.
کشته شدن پسرها و نحوه اطلاع پدرانشان از نسبت آنها با خود، نیز کاملاً شبیه به هم است. رستم و پاریس، زمانی پسرانشان را بازمیشناسند که دیگر کار از کار گذشته و فاجعه رقم خورده است. این نوع آگاهی بعد از ارتکاب عمل، عمق فاجعه را شدت میبخشد و تأثیر تراژیک داستان را افزایش میدهد.
دسیسه عامل مشترک دیگری است که در هر دو داستان وجود دارد. پاریس قبل از ورود به قصر تروآ خودش را به نگهبانها معرفی میکند، اما آنها با دسیسه و نیرنگ شخص سوم، بدون راهنمایی پسر جوان را نزد هلن میفرستند و همین ترفند موجب کشته شدن او میشود. در داستان فردوسی هم، شب پیش از مبارزه، رستم و سهراب بر بالای تپه به تماشای سپاه دشمن میایستند و از شخص سوم درباره سپاه مقابل سؤال میپرسند. اما این افراد با اطلاع از نسبت دو پهلوان موضوع را از آنها پنهان میکنند تا تراژدی داستان در غروب روز بعد اتفاق بیفتد.
از سوی دیگر، سهراب و فرزند پاریس، علاوه بر پدرانشان، که قهرمانان بزرگی هستند، مادرانی شبیه به هم دارند. تهمینه و اوئنون مدت کمی را با همسرانشان بودهاند، با زحمت فرزندانشان را بزرگ کردهاند و حالا بعد از کشته شدن آنها تنها میمانند؛ اوئنون و تهمینه هر دو به نوعی با طبابت آشنایی دارند. در شاهنامه فردوسی، تهمینه پزشک معرفی میشود و اوئنون هم در کنار چشمه و با آب چشمه بیماران را شفا میدهد.
بنابراین، میتوان برخی شباهتها در پرداخت شخصیت، ساختار داستان و شکل روایت را در میان هر دو داستان سراغ گرفت که ادعای تطابق میان آن دو را به اثبات میرساند.
شاهنامه فردوسی سرشار از این مطابقتها و شباهتهاست و محققان و کارشناسان بسیاری تاکنون توانستهاند تطابق داستانهای آن را با نمونههای مشابه از دیگر فرهنگها و ادبیات سایر ملتها شناسایی و معرفی کنند. شناخت این توانایی از شعر حماسی فارسی بزرگترین مدرکی است که توانایی ادبیات ایرانی برای تقویت و ارزشبخشی به درام ملی را ثابت میکند.
اما شاهنامه، علاوه بر آنچه میتواند به عنوان ساختار و قالب داستانی نمایش به تئاتر هدیه کند، به لحاظ تاریخی، اخلاقی، اندیشه و... نیز منبع کامل و مهم و ارزشمندی است. جوانمردی، عدل و داد، آزادگی، استقلال، میهنپرستی و خوشنامی با چنان زیبایی و ظرافتی در شاهنامه پرداخت شدهاند که بعید به نظر میرسد خوانندة اشعار و نمایشنامه را تحت تأثیر قرار ندهد و از این منظر هم بر ارزش و اعتبار این گنجینة ادب پارسی افزوده شده است.
شاهنامه، با همه آنچه دربارهاش میدانیم، گنجینهای است پنهان در سینه اوراق و سطور که برای پی بردن به قابلیتها و تواناییهای آن در یاری رساندن به درام و نمایش شکی نیست!
سر آرم من این نامة باستان
به گیتی بماند ز من داستان
اندیشه ایرانی و تئاتر عرفانی
ترجمههای فراوان اشعار فریدالدین عطار نیشابوری به زبانهای آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، عربی، ترکی و... نشاندهندة قدرت این شاعر در برقراری ارتباط و انتقال سخن در خارج از مرزهای فرهنگی سرزمینش است. شاید از خصوصیات برجستة اشعار عطار این باشد که مفاهیم، بدون محدودیت زمانی و مکانی، را در قالبی از داستان و زبان شاعرانه با بیانی جهانی عرضه کرده است. همین مسئله هم بیان منظورش را همهفهم و جذاب کرده است.
شعر عطار حاصل پرسههای درونی شاعر در جهان هزارتوی خود اوست. این شعر انسانی است که در مسیر تکامل صعودیاش ارزش و معرفت پیدا میکند. از خود فراتر میرود و با معناها و دنیاهای دیگر ارتباط مییابد و در ادامه در یک قالب و ساختار داستانی ـ و ظاهراً ـ عینی اجازه ظهور پیدا میکند.
ارزش شعر عطار را در هیچ یک از این دو حوزه نمیتوان نادیده گرفت. از یک سو، محتوا و ارزش معنایی شعر در حوزه معناشناختی واجد اهمیت بسیار است؛ معنا در این اشعار در پسِ لایههای بسیار پنهان است و با کنار رفتن هر یک از این لایهها بُعد تازهای پیدا میکند و گسترهای دیگر را آشکار میسازد تا به هزارتوی جهان راه پیدا کند.
از سوی دیگر، قالب و ساختار ارائة مفاهیم نیز اهمیت خودش را دارد؛ در شعر عطار ساختار روایت حاصل تصورات ذهنی شاعر است که از تلفیق معنا با جهان تصویر زاده میشود. تصور و داستان ذهن، بهترین قالب ارائه معنا برای اشعار عرفانی عطار است. اشعاری که وجوه مختلف آن را به لحاظ انگارههای دراماتیک نیز میتوان بررسی و تحلیل کرد.
ارزشهای زیباییشناسانه و معناشناختی در کنار قالب داستان و تصورات ذهنی حاصل از آن را میتوان در شعر عطار جستوجو کرد. در کنار هم قرار گرفتن همه این محدودهها شاید مهمترین عاملی باشد که امکان استفادة دراماتیک را هم از شعر عطار به وجود میآورد. این اشعار به اشکال مختلف میتوانند دستمایة کار نمایشی قرار گیرند، زیرا مهمترین ابزارهای این حوزه را در خود دارند. در کنار هم قرار گرفتن تصور ذهن و قالب داستانی مناسب و ساختاری این امکان را به وجود آورده تا اشعار عطار قابلیت پرداخت در قالب نمایش را هم داشته باشند.
برجستهترین اثر عطار نیشابوری که بارها در ایران و خارج از ایران به نمایشی تبدیل شده و روی صحنه رفته است، بدون شک منطقالطیر است. معروفترین اجرایی که از این داستان عرفانی به اجرا درآمده نیز نمایشی به نام «مجمع مرغان» است که پیتر بروک آن را روی صحنه برده است.
در این داستان پرندگان به قصد یافتن سیمرغ سفر پُرمخاطرهای را آغاز میکنند و پس از گذر از هفت مرحله (طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فقر و فنا) به شناختی عمیق و عرفانی از هستی، جهان و خودشان میرسند:
چون نگه کردند این سی مرغ زود
بیشک این سیمرغ آن سیمرغ بود
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سیمرغ سی مرغ تمام
ویژگی کار عطار در وصف این داستان، به لحاظ ارزشهای معناشناختی و زیباییشناسانه، نیز به هر دو جنبة ساختاری و محتوایی اثر برمیگردد و ناشی از انطباق دقیق فرم بر محتوای آن است. داستان کلی منطقالطیر که داستانی سفر پرندگان به دیار سیمرغ است، داستانی منسجم و قوی است که برای تبدیل شدن به نمایش و قرار گرفتن در قالب و ساختار نمایشی همة قوانین و قواعد کلاسیک نمایش ارسطویی را از آغاز، میانه، پایان و حتی رعایت دیگر قواعد و تکنیکهایی چون تعلیق و گرهافکنی و... در خود دارد. شاید این مهمترین ویژگیای باشد که کارگردانان داخلی و خارجی را برای کار بر روی جنبههای نمایشی منطقالطیر ترغیب کرده است. به علاوه اینکه عطار در کنار این رساله داستان اصلی سفر پرندگان، خرده روایتها یا داستانهای فرعی را هم به زیبایی آورده که هم به صورت مستقل دارای ارزش ادبی و نمایشی هستند و هم در همنشینی با روایت اصلی داستان کارکردی درست و زیباییشناسانه دارند. برخی از آنها نیز تا به حال به تنهایی دستمایة کارهای نمایشی قرار گرفتهاند.
برای نمونه میتوان به «آه یعقوب در فراق یوسف» در ادامه بخش «عذر آوردن صعوه» یا داستان «شیخ صنعان» در ادامه «چارهجویی مرغان از هدهد» اشاره کرد.
داستان تقریباً بلند «شیخ صنعان»، که در قالب خردهروایتهایی همراه روایت اصلی در منطقالطیر آمده است، به تفصیل و در ساختاری کامل و منسجم جنگ و تقابل نفس را با دل در چارچوب داستانی زیبا ارائه میدهد که تا به حال در کارهای زیادی از تئاتر دستمایه ساختار نمایشی قرار گرفته است. عطار این داستان فرعی را همچون یک راوی و به سادگی آغاز میکند:
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
عطار برای روایت داستانش، حتی آنجا که لازم است، دست به پرداخت شخصیت هم میزند و حتی این شخصیت را به دقت بر اساس هدف داستان به سرانجام میرساند و در زمینه تحول و دگرگونی نیز به طور کامل به آن میپردازد. اما منطقالطیر، علاوه بر ظاهر داستانی و ساختار روایی ارزشهایش را مدیون محتوای عمیق کلی و عرفانیاش است. زیبایی کار عطار در پرداخت این رساله نیز به انطباق زیباییشناسانه ساختار ساده و روان اثر با همین محتوای عمیق برمیگردد که با ابزار نماد و تمثیل صورت گرفته است. عطار با چنین مهارت و ظرافتی نمادها را به خدمت میگیرد و در روایتش از آن استفاده میکند که این نمادها در قالب داستانی، ارزش مستقل پیدا میکنند و در لایههای زیرین و بخش مربوط به معنای آن نیز اهمیتی چندبرابر مییابند.
جانشینی پرندگان به جای اشخاص و تیپها و جایگزین کردن سفری نمادین به عنوان مسیر و طریق عرفان و رسیدن به شناخت در این رساله آنچنان با مهارت و زیبا صورت گرفته که در پایان مخاطب و خوانندهاش را از رسیدن به مرحله پایانی و نتیجه و نهایت آن شگفتزده و سرشار میسازد.
در واقع، دو بخش صورت و معنا هستند که بر اساس آنچه در هستی وجود دارد، عطار از آنها استفاده کرده است و این معناپردازی هم اصل بدیهی حکمت، عرفان و معنویت است که شاعر از آنها استفاده کرده است. عطار در منطقالطیر از صورت برای ذکر معنا استفاده میکند و اگرچه در ظاهر امر از آن استفاده میکند اما در مجموع اصالت را به معنا میدهد:
لفظ را ماننده این جسم دان
معنیاش را در درون مانند جان
روح یک اثر هنری در واقع معنایی است که در آن بیان میشود، نه شکل و ظاهر تنها و تازه اهمیت شکل و ظاهر هم به میزانی از معنا که در آن گنجانده شده و اینکه آن معنا چقدر درست بیان شده است بستگی دارد. منطقالطیر از آن دسته آثاری است که هم شکل و هم معنا را به زیبایی با هم منطبق کرده و در اختیار دارد.
خیام و اشاره به فلسفه و تاریخ
غیاثالدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام، عمر خیام، در سال 439 هجری، در یکی از بدترین دورههای تاریخی همزمان با حمله ترکان سلجوقی به خراسان در نیشابور متولد شد.
او به دلیل علاقه وافرش به ریاضیات و نجوم، نیشابور را به مقصد سمرقند و بعدها اصفهان ترک کرد، اما بازگشتش به نیشابور زمینه تولد دوباره وی را فراهم کرد و مهمترین کارها و تألیفات خیام در این دوران، در خراسان، به انجام رسید.
خیام علاقه زیادی به علوم مختلف از جمله فلسفه، مکانیک، هواشناسی و... داشت، اما مهمترین ویژگیای که شهرت و اعتبار بیشتری برایش فراهم آورد، علاقه او به ادبیات بود. هرچند که حکیم نیشابوری رسالهای هم در مورد «موسیقی» دارد و در حوزه «هندسة تزئینی» هم کار کرده است؛ اما در واقع این رباعیات خیام هستند که پس از ترجمه فیتز جرالد باعث شدند به واسطه ارزش ادبی و فلسفی زبانی جهانی یافته و ارزش و اعتبار این شاعر را نیز جهانشمول کنند.
همان گونه که ذکر شد رباعیات خیام نخستین بار توسط فیتز جرالد به انگلیسی ترجمه شد و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف بزرگترین شاعران جهان مطرح کرد.
این رباعیات، البته، به واسطة ترجمههای مختلف و تفاسیر گوناگون، در سراسر دنیا به شکلهای متفاوتی تعبیر و تفسیر شد که سالهای سال با مخالفتها و حمایتها غرضورزانه هم مورد سوء استفاده قرار گرفتند.
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در سخنرانیای در دهلی نو در این رابطه میگوید: «این تصور عامیانهای که درباره خیام پیدا شده، باید به دور افکنده شود. از غم دنیا خارج شدن، مسئولیت را از خود دور کردن، به عیش و نوشهای سبک گذراندن، به هیچ وجه، حرف خیام نیست. بلکه یک اندوه عمیق در اوست که نوعی نوشداروی ضد تاریخ و ضد مصایب بیابد و بار زندگی را سبک کند. گذران زندگی بشر در واقع درخشان نبوده است. بداند چرا چنین است. میخواهد آن را بکاود. هدف، روشنبینی است... و آن هم تکرار به خوش گذراندن و بهرهوری از زندگی تا حد زیادی جنبه نمادین دارند. خیام واقعاً نمیخواهد بگوید شما تمام عمر بروید بنشینید در گوشهای و به این روش عمر بگذرانید.»
خیام به دنبال چرایی و چیستی زندگی است و از همین روی پیش از هر چیز نام فیلسوف را بر او نهادهاند. همین به دنبال منبع و مقصد بودن، گذر از این مرحله به مرحلة بعد هم هست که در اشعار او اهمیت پیدا میکند و برجسته میشود. زندگی؟!
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دوهزار گوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش
خیام در اشعارش جهانی مبتنی بر تصور را بیان میکند تا از واپس این تصورات به تصویر دقیقی نسبت به حقیقت دست پیدا کند و همین حقیقت و چیستی و معنای آن سؤالی است که در مقام یک فیلسوف با آن مواجه است.
خیام، علاوه بر زمینههای مذکور که ادبیات و هنر را هم شامل میشود، هرچند علاقه چندانی به نوشتن نداشته است، رسالهای فرهنگی هم درباره تاریخ و آداب و رسوم مینویسد.
نوروزنامه، اثری است منسوب به عمر خیام که در آن نوروز و پیدایش آن، مراسم و آیینهای مربوط به آن، در دربار ساسانیان، بررسی شده است. او در این رساله با شیفتگی تمام درباره آیین جهانداری شاهنشاهان کهن ایران میپردازد و حتی چند تن از آنها را نیز به لحاظ تاریخی معرفی میکند. در ضمن، در رباعیات خیام، که بدون شک متأثر از زمانه و دوران زندگی اوست، ویژگیهای مهم تاریخی دیگری هم وجود دارد که برخی از آنها حتی در حوزههای مختلف به عنوان سند و مدرک کاربرد پیدا میکنند.
برای مثال، در کتاب نمایش در ایران بهرام بیضایی، در بخش «نمایشهای پس از اسلام» و قسمت نمایشهای عروسکی به یکی از رباعیات خیام استناد میکند تا وجود نمایش عروسکی را در قرن پنجم هجری در ایران ثابت کند.
مشهورترین گفته در مورد خیمهشببازی رباعی خیام (قرن ششم و هفتم) است:
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز
در دلالت این رباعی بر وجود نمایشهای عروسکی در آن عصر شکی نیست و بنابر آن معلوم است که خیام، نطعی که عروسکها را روی آن به بازی میآوردند و همچنین صندوق را، که پس از پایان نمایش عروسکها را در آن مینهادند، به یاد داشته است.»
در این کتاب همچنین بیضایی برای اثبات وجود «فانوس خیال» در بخش سایه و نمایش هم یکی دیگر از رباعیات خیام را میآورد:
این چرخ فلک که ما درو گردانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندرو حیرانیم
این اعتبار و استناد را که نمونههای دیگری از آن نیز در میان رباعیات خیام وجود دارد، میتوان دلیل مهمی بر دقت و ریزبینی شاعر در رابطه با جهان پیرامون او دانست. علاوه بر این، همین نمونهها هم هستند که دو پهلوبودن و نمادگرایی اشعار وی را به اثبات میرسانند. خیام بیش از دو قرن است که به عنوان شاعر و فیلسوف ایرانی برای جهانیان شناخته شده و به زحمت میتوان نمونه مشابهی برای این گنجینه ارزشمند علم و ادب فارسی پیدا کرد و دریغ آنکه خود ما کمتر از دیگران به آن پرداختهایم.
منابع:
2. قابلیتهای نمایشی شاهنامه، محمد حنیف، سروش، 1384
3. شناخت اساطیر ایران، جابر عناصری، سروش، چاپ دوم، 1382 4. شاهنامه فردوسی و تراژدی آتنی، خجستهکیا، علمی و فرهنگی، چاپ دوم 1384 5. شاهنامه فردوسی، حماسه جهانی، مجموعه سخنرانی، سروش، 1356 6. نهادینههای اساطیری در شاهنامه فردوسی ـ مهوش واحد دوست، سروش، 1379 7. منطقالطیر، کامل احمدنژاد و فاطمه ص-نعتینیا، انتشارات زوار، چاپ سوم، 1379 1. quatrains khayyamiens, Mahdy fouladvand, publiees par le Ministere De la culture Et des Arts, 1980.
مقالهای درباره خشونت در تئاتر کانادا
نوشته: مایکل وایس، کانادا- کبک، برگردان: مهدی نصیری من پیش از آنکه به عنوان یک منتقد به تئاتر نگاه کنم به عنوان یک شهروند با آن مواجه میشوم. در واقع بدین ترتیب، نقش بخشی از جامعه را بازی میکنم و سعی میکنم که حق رای دادن و قضاوت کردن را در ارتباط با تئاتر در مورد خودم امتحان کنم.
بنابراین مراقب همه چیز هستم و مثل یک داوطلب در مبارزات انتخاباتی شرکت میکنم (مثل شرکت در انتخابات IATC). پس تلاش میکنم که تصوراتم را در مورد سوالات مهمی که مرا تحت تاثیر قرار میدهند، مورد داوری قرار دهم. به عنوان مثال اگر نسبت به آلودگی روحی و جسمی حساس هستم، تلاش میکنم با هر وسیلهای که در اختیار دارم با آن بجنگم. در این مسیر سعی میکنم به طور ویژه از ابزار ذهنی استفاده کنم. بر همین اساس در گستره این بحث، خشونت در تئاتر (و بیشتر در سینما) را به عنوان نوعی از آلودگی مورد توجه قرار میدهم.
چند سال پیش دو کنفرانس در سئول و صربستان برگزار شد که هر دوی آنها به مبحث "خشونت در تئاتر" اختصاص داشتند؛ کنفرانس اول که بهار 2002 در سئول برگزار شد موضوع "خشونت در تئاتر" را به دقت تحت پوشش قرار داده بود و کنفرانس دوم که سال 2003 در "نوی سد" برگزار شد، بیشتر به مقولهای ارجاع میداد که شرکتکنندگان آن را "تئاتر اروپایی نو" مینامیدند؛ ولی من و دیگران ترجیح میدادیم که آن را "وحشیگرایی" بنامیم.
کبک به طور کلی نسبتا با این جریان تئاتر فاصله زیادی داشته و به نظرم میرسد تا به امروز که من شخصا تماشای تئاتر را نسبت به گذشته به نصف کاهش دادهام، ظاهرا این شکل از تئاتر اصلا در آن در حال برچیده شدن باشد. البته کمتر تئاتر دیدن من، هیچ چیزی را در وجودم تغییر نداده است و همچنان معتقدم که حتی اگر من امروزه ناچار به دیدن تولیدات بسیار جدید نباشم، خشونت در صحنه کبک تئاتر به وفور وجود دارد. در حالی که از پیش میدانم که این تئاترها سر بلندم میکنند، ولی راستش را بگویم، گمان میکنم هنوز میتوانم به تعداد کافی این دست آثار را ببینم.
*روشهای نقد
یک منتقد در مواجهه با تئاتر خشونت باید چگونه عمل کند؟
پذیرش هیچ کدام از این موارد به تنهایی، رضایت بخش به نظر نمیرسد. حتی ترکیبی از هر چهار روش هم چیزی نیست که کسی به آن تمایل داشته باشد.
به بیانی ساده، اگر مجبور باشیم یک وضعیت یا وضعیتی دیگر را در مواجهه با خشونت بپذیریم، گمان می کنم که پیش از هر چیز نه به عنوان یک منتقد، بلکه همچون یک شهروند عمل کردهایم. گمان من اینست که خشونت باید جزئی از تئاتر و متصل به آن باشد و فکر میکنم که به عنوان منتقد، ناچاریم روش ویژهای برای آن در نظر بگیریم. میپذیرم که خشونت در زندگی اجتماعی به هر دلیل، امری ذاتی است و این که ما به عنوان شهروندان جامعه باید با آن مخالفت کنیم یا دست کم تلاش کنیم که آن را توضیح بدهیم یا به بیان بهتر آن را به عنوان یک امر منتسب به شر مورد تایید قرار دهیم. حقیقت منتقد بودن این جایگاه را به فرد میدهد که بتواند دیدگاه شخصی خود را ارئه دهد. منتقدی که در یک روزنامه بزرگ مینویسد یا در بهترین زمان پخش یک برنامه تلویزیونی صحبت میکند، قطعا تاثیر فراوانی بر مخاطبانش میگذارد. بنابراین قضاوت ما درباره خشونت هنوز میتواند یک نمونه شاخص از نقشی باشد که منتقد میتواند به عنوان یک شهروند در جامعه بازی کند. او می تواند بدون روی آوردن به نقدی که به مباحث سیاسی – اجتماعی منجر شود و اعتبارش را نابود کند، از مخاطبانش استفاده کند تا در مقابل ترویج یا ابتذال خشونت مبارزه کند.
*مفهوم بخشیدن
همانگونه که گفته شد، تئاتر خشونت بر روی صحنه، ممکن است در ارتباط با زیباییشناسی، زشتی، فرسودگی، زخم، اندام بد شکل یا زائد دیده شود که خشونت را توجیه نمیکند، ولی شاید آن را توضیح بدهد. البته این برای آن نیست که خشونت را قابل قبول کند، بلکه برای درک بهتر آن است. بعد از نمایشنامه Hamm to Kazuo Ohno`s La Argentina "ساموئل بکت" نزدیک به نیم قرن است که شاهد بسیاری از تاثیرات نزول جسمانی در تئاتر هستیم که شاید خشونت از جمله آنهاست.
در نمایشنامه "روزهای شادی" "بکت" شخصیتهای زیادی وجود دارند که ابتدا تجسم یافته و شکل پیدا کردهاند و پس از آن بخشی از وجود و جسمیتشان حذف شده است؛ نقص و آسیبدیدگی پاهای گوگو(1) و ناپرهیزکاری دی دی(2) این زوج را در حال تلاش برای حلق آویز کردن خودشان به نمایش گذاشته است؛ هام (3) کور و معلول است؛ کلو(4) نمیتواند بنشیند و والدینش نگ(5) و نل(6) پیر زباله جمعکن هستند و در ادامه نویسنده ایرلندی وینی(7) را در حالی که تا گردن در تپهای از خاک دفن شده است، خلق میکند. بکت حتی در نمایشنامه "من، نه" یک شخصیت زن را به مثابه یک دهان مورد پرداخت قرار میدهد و به نمایش می گذارد. در "من، نه" تنزل و فقدان سلامت جسمی موجود در آثار "بکت" به زوال، فلج شدن یا قطع عضو منتهی میشود.
در نمایشنامههای یونسکو نیز انسان به گونهای دیگر تغییر شکل یافته و آسیب دیده است: لاشه شاگردان در نمایشنامه "درس"؛ لاشه بزرگ و پوشانده شده دیگر در نمایشنامه Amedee یا "چطور از آن خلاص شویم؟"؛ تکثیر شدن بینیهای رابرت در نمایشنامه Jacques؛ تسلیم بودن انسان ها در تبدیل شدن کل روستا به کرگدن در نمایشنامه "کرگدن" و نیز نمایشنامه "کشتن بازی" که در آن همه مردم بدون دلیل میمیرند، نمونههایی از این آسیبدیدگی و تغییر شکلها هستند.
جری به عنوان طلایهداری با استعداد در آثار "بکت" و "یونسکو"، پیش از این در حال پردازش شخصیتهایش با هیجانی کودکانه بود. در Ubo Rio سربازان میجنگند و خودشان را مثل یک دستگاه برش نابود میکنند و کسانی که نمیتوانند مالیاتشان را پرداخت کنند یکی پس از دیگری در "حفرهای باشکوه" ناپدید میشوند.
"آرتو"(8) تحت تاثیر "مارلو" (9) و "بن جانسن" (10) و دیگر الیزابتینها بود، و گفته میشد که او ابتدا خودش خشونت را تجربه و تمرین میکرده است، ولی نوشتههای آرتو که نسلهای بعد از او را بیشتر از تئاترش تحت تاثیر قرار دادند، خشونتی نامحدود را ترویج میکردند.
به راحتی میتوان نمونههای بسیاری از این دست را تا به امروز پیدا کرد. بسیاری نمایشهایی که جسم در آنها مورد خشونت قرار میگیرد تلاش دارند تا انسانهای بدشکل، زشت و معلول را طبیعی جلوه دهند. اینجا به محدوده کنجکاوی "رومئو کاستلوچی"، کارگردان “Italian Societas Rafaello Sonzio” اشاره میکنم. در این نمایش بازیگران کوتوله، عقب مانده ذهنی، آدمهای خیلی چاق یا قربانیان سندرم "تورته"(11) جذابیت نمایشی آنی را ایجاد میکنند: از "موزه اسلیپ" (12) گرفته، تا "اورستی" (14) و "املتو" (15) و یا حتی "هی دختر!" (16) تصاویر بدنهای مورد خشونت قرار گرفته یا درب و داغون، بخشی از زیباییشناسی کاستلوچی هستند.
من با بقیه موافق خواهم بود که از دیدن تئاتر یا قطعات حرکتی که توسط بازیگران معلول اجرا میشود (که مثلا از زبانپریشی یا سه کروموزومی بودن رنج میبرند) حسی دردناک به وجود میآید که به شعری مسلم از تاثیر آن درد منجر میشود. اخیرا در مونترال، بحثی عمومی در مورد استفاده از بدنهای پیر و فرسوده بر روی صحنه داشتم که در طول آن، این سوال مطرح شد که: "نشان دادن بدن پیر و فرسوده،چرا و چگونه انجام میگیرد؟" و اینکه: "چرا از بدنهای فرسوده و پیر استفاده نشود؟". در جلسه یک بازیگر زن، یک کاگردان، و یک استاد پژوهش همراه من بودند. آنها مانند کازونو اونو که در نود سالگی در لا آرجانتینا (17) هنوز بازی میکرد خیلی سریع در مورد زیبایی یک جسم خراب به توافق رسیدند.
بنابراین میتوان گفت که جسم پیر و معلول الزاما به زشتی و مرگ مربوط نیست. به نظر میرسد چنین اجراکنندگانی، به خاطر محدودیتهای فیزیکیشان، بجای آن که مدلهای موجود را کپی کنند باید به نوعی خاص و ویژه عمل کنند. کپی کردن کلیشه ها به واسطه صحت آن، جایگاهی را ایجاد میکند که میتواند در دفعات بسیار موثر باشد. آیا بازیگرانی که بدن معلول و پیر خود را روی صحنه حمل میکنند، ما را به دیدن بدنهایی تشویق میکنند که مورد خشونت قرار گرفتهاند؟ از نظر من خشونت شامل نمایش ضعف جسمانی انسانها نمیشود؛ ولی چنین عملی به امید شوکه کردن تماشاگر انجام میگیرد. بنابراین چنین نمایشی با به اجرا گذاشتن خشونت خام بیش از آنکه خشونت را تصفیه کند، به واسطه آمادگی نداشتن برای استفاده از منابع تئاتر و عمیق شدن در رئالیسم اغراق شده، مثل زمانی که آنتوان تئاتر لیبره را داشت، ضعف زیباییشناسانه را نشان میدهد. وقتی خشونت فیزیکی واقعا باعث لطمه زدن به جسم بازیگری میشود، یا زمانی که هنرمندی در اجرای فرانسوی اورلان (18) خودش را روی صحنه ناقص میکند یا وقتی که بازیگران روی صحنه استفراغ میکنند و ... فکر میکنم فرد به عنوان یک شهروند وظیفه دارد به جای آنکه خشونت را با عناوینی چون؛ آلودگی اجرا، فساد بیخود یا عقده وسواس روحی خطرناک توصیف کند به خوانندگانش هشدار بدهد.
2. در مورد تئاتر خشونت، با سکوت در مورد ویژگی آن عمل کنید. بدین ترتیب که چشمهای کسی را بر روی آنچه که معمولا جنبه برجستهای از اثر است، ببندید. 3. توضیح بدهید که این خشونت چیزی جز یک عکس العمل نسبت به آنچه که در همه جای دنیا وجود دارد نیست و اینکه از دوران یونانیها تا ساراکین و از شکسپیر تا آرتو همواره روی صحنه وجود داشته است. 2- Didi 3- Hamm 4- Clov 5- Nagg 6- Nell 7- Winnie 8- Artaud 9- Marlowe 10- Ben janson 11- Tourette 12- Sleep 13- Orestea 14- Amleto 15- Hey girl! 16- La Argentina 17- Orlan 4. با وجود این ریسک که ممکن است به عنوان محافظهکاری وحشتناک کنار گذاشته شوید؛ درست برخلاف خشونتی که در صحنه جریان دارد، درباره آن بیپرده به عنوان مقولهای بیارزش، خطرناک، ناسالم، بدون استفاده و با تاثیر بد بر روی تئاتر سخن بگویید. 1. چشمهای یک نفر را ببندید و نمایشهای بدون خشونت را انتخاب کنید. به او بگویید که این هوس زودگذر، مثل خالکوبی کردن، همچون دیگر اشکال خشونت در جامعه غربی، سپری خواهد شد. 1- Gogo
نگاهی به نحوه اداره تئاتر ”کوریا” در شهر لچه ایتالیا
کارگاهی برای پرورش خلاقیتهای نمایشی
مینو میرشاه ولد: تئاتر "کوریا" در شهر لچه، یکی از جنوبی ترین نقاط ایتالیا، واقع شده است. لهجه محلی این ناحیه شباهت زیادی به زبان یونانی باستان دارد و به همین دلیل نام این تئاتر نیز یک نام یونانی انتخاب شده است.
این تئاتر تاکنون با اثر "باغهای پلاستیکی" به کارگردانی سالواتوره تراماچره در شانزدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان و با اثر "دکتر فرانکشتاین" به کارگردانی فابریتزیو پولیزه و سالواتوره تراماچره بهمنماه 1388 در بیستو هشتمین جشنواره بینالمللی تئاتر فجر شرکت کرده است. اخیراً نیز با اجرای "سوارکاران فرانسه" در سیزدهمین جشنواره بینالمللی تئاتر عروسکی در تهران حضور یافتند و گویا قرار است امسال نیز مهمان جشنواره کودک و نوجوان همدان باشند.
تئاتر کوریا مجموعهای مستقل، کم نظیر و مثال زدنی از هنرمندان و تکنسینهایی است که همه روزه در کنار یکدیگر کار میکنند. این اجتماع کوچک به خوبی سازماندهی شده و تقسیم وظایف در آن صورت گرفته، با این حال برخورد مسئولانه و متعهدانه تک تک اعضای این سازمان نسبت به آنچه انجام میدهند، حتی در اولین برخورد نیز کاملا مشهود و تحسین برانگیز است. بازیگران این تئاتر اثر تولید شده را از آن خود دانسته و آنچه در این مجموعه انجام میدهند، ورای انتظاری است که به طور معمول از یک بازیگر تئاتر میرود. به طور کلی آنچه این تئاتر را در نوع خود کم نظیر میکند، استقلال و خودکفایی آن است، به طوری که تمامی امور حتی تهیه خوراک برای پرسنل نیز در خود تئاتر انجام میشود و آن چنان تجهیز شده که در دوره تمرین و آمادهسازی یک اثر، دست اندرکاران میتوانند در آن سکونت داشته باشند. قسمت اداری آن نیز فعال و منظم به فعالیت مشغول است.
در زیر براساس گفتگوی صورت گرفته با مدیر این تئاتر، سالواتوره تراماچره، خلاصهای از فعالیتهای این مجموعه گردآوری شده است:
حیاطهای تئاتری کوریا
"حیاطهای تئاتری کوریا" نام یک مجتمع تئاتری است که فضایی در حدود 3000 مترمربع را به خود اختصاص داده است. این فضا گذشته به کارخانه آجر سازی اختصاص داشته و امروز کاربرد فرهنگی و نمایشی پیدا کرده است.
فضای این تئاتر یک فضای ترکیبی است که به نمایش، پرفورمنس، موسیقی، سینما، نمایش فیلم، هنرهای تجسمی و فن آوریهای جدید ارتباط اختصاص دارد. این فضا بیش از آنکه به تئاتر "کوریا" اختصاص داشته باشد، کارگاهی است برای پرورش خلاقیتهای مختلف نمایشی.
بازسازی و به سازی این فضا به دست معماری به نام "لوکا روتزی" صورت گرفته و فضاهای زیر را در بر میگیرد:
- یک تئاتر با 200 نفر گنجایش تماشاگر که به اجرای نمایش و کنسرت اختصاص دارد.
- سالن تمرین و کارگاههای آموزشی با وسعت 150 مترمربع
- کارگاههای ساخت دکور و لباس به مساحت 250 مترمربع
- سالن انتظار به وسعت 200 مترمربع
- سالن نمایش فیلم و کتابخانه به وسعت 50 مترمربع
- سلف سرویس و سالن غذاخوری
- دفاتر امور اداری که همگی در طبقه دوم ساختمان قرار دارند
- خوابگاهها و سرویسهای بهداشتی
فعالیتهای اصلی
- تولید نمایشهایی که در ایتالیا و در کشورهای دیگر نمایش داده میشوند
- برگزاری جشنوارههای مختلف
- فعالیتهای آموزشی- پژوهشی در زمینه تئاتر از طریق برگزاری کلاس و کارگاه و همچنین همکاری با دانشگاه و آکادمی هنرهای زیبای شهر لچه در زمینه تدریس تاریخ تئاتر و نمایش. این تئاتر از سال 1999 در ساختمان کنونی به فعالیتهای خود مشغول است و پیش از آن و از حدود سال 1985 در شهر "آرادئو" (Aradeo – شهری در نزدیکی لچه) ساکن بوده است. کوریا از سال 2003 به عنوان مرکز ثابت تحقیق و نوآوری شناخته میشود و به فعالیتهای تئاتری و فرهنگی برای نوجوانان و بزرگسالان میپردازند و برنامههایی نیز برای اقلیتهای اجتماعی – همچون زندانیان و معلولان- ترتیب میدهد.
امروزه این تئاتر با همکاری 17 عضو ثابت (مدیر تئاتر، کارگردانهای هنری، هنرمندان، تکنسینها و کارمندان بخش اداری) مشغول به فعالیت است که این اعضا در پستهای مختلفی گماشته شدهاند و حقوق ثابت دریافت میکنند.
کوریا که پیش از این از حمایتهای شهرداری لچه نیز بهرهمند بود، امروزه تنها ماهیانه مبلغ 35 هزار یورو از استانداری پولیا دریافت میکند و سالیانه در حدود 40 تا 50 نمایش به صحنه میبرد. گفتنی است که بلیط این مجموعه بین 5 تا 8 یورو خریداری میشود.
نویسندگانی که با آثار دست اول و یا اقتباسی خود به همکاری با این مجموعه میپردازند، بنا بر صلاحدید مدیر آن، سالواتوره تراماچره، انتخاب شده و تولید اثر به آنان سفارش داده میشود. کوریا رویکرد خاصی را به طور کلی در انتخاب متون دنبال نمیکند بلکه بنا بر اقتضای شرایط ممکن است در دورهای به پژوهش و تولید حول یک موضوع خاص بپردازند.
حضور تماشاگران
فصل تئاتری کوریا در شهر لچه هر ساله با استقبال حدود 22 هزار تماشاگر روبرو میشود که نیمی از آنها را دانش آموزان مقاطع مختلف تحصیلی تشکیل میدهند.
سازمانهای همکار
140 سازمان در زمینههای مختلف بازرگانی (چاپ، نجاری، کالاهای ساختمانی، حمل و نقل و غیره) به فروش کالاها و خدمات خود به این تئاتر میپردازند.
تاریخچه
این تئاتر از سال 1983 تا 1998 با همکاری سازمانهای عمومی و با حضور تعداد زیادی از هنرمندان ملی و بینالمللی به برگزاری جشنواره بینالمللی "آرادئو و تئاترها" میپردازد و در سال 1990 با حمایت استانداری پولیا یک دروه کارگاه آموزشی پیشرفته بیان برای بازیگران برگزار میکند.
کوریا از سال 1991 با همکاری "سازمان تئاتری ایتالیا و سازمانهای محلی" به برگزاری برنامه تئاتری "استراده مائستره" (خیابانای اصلی) در شهر لچه پرداخته است. این برنامه یک پروژه تئاتری است که با بودجهای که وزارت فرهنگ، سازمانهای فرهنگی ایتالیا و شهرداری لچه برای فعالیتهای فرهنگی میپردازند، به اجرای نمایش در مکانهای غیرمعمول میپردازد. سپس در سال 1994 از طریق پروژهای با نام "شهر فرنگ" به همکاری و تولید مشترک با گروههای "رنات اسکانت" و تئاتر "یوریک" دانمارک مشغول میشود. در سالهای بعد نیز موفق به اجرای آثار خود در کشورهای فرانسه، اسپانیا، یوگسلاوی سابق، کانادا، مالزی، سوئیس، رومانی، آلبانی و مصر میشود.
این تئاتر از سال 1994 به عضویت "اتحادیه سناریو" در میآید که یک رشته ملی از گروهها و مراکز تئاتری است. همچنین عضوی از IETM (انجمن تئاترهای بینالمللی اروپا) نیز به شمار میرود. در راستای برنامه اجتماعی"جوانان برای اروپا"، پروژهای را در سال 1999 با نام "تئاتر حذف شدگان"، در درون موسسه "پناله مینوریله" شهر لچه به اجرا میگذارد.
در سال 2001 تئاتر کوریا دو پروژه را که توسط برنامه جوانان تامین میشود، به اجرا میگذارد. "تئاتر برای گفتگوی فرهنگها" عنوان اصلی این دو برنامه به شمار میآمد که کاملاً به یکدیگر وابسته بودند. در فوریه 2001 اولین مرحله این پروژه کلید میخورد که به واسطه آن دست اندرکاران تئاتر کوریا اقدام به برگزاری یک کارگاه تئاتری در مرکز نگهداری کودکان فراری و بی سرپرست "دن میلانی" کردند. از سپتامبر 2001 به بعد، تئاتر کوریا اقدام به اسکان جوانان خارجی کرده که در سازمان "داوطلبان اروپا" سکنی گزیدهاند و در عین حال دورهای آموزشی را نیز در یک کارگاه تئاتری در موسسه خیریه معلولان میبینند.
کوریا در سال 2002 در راستای برنامه فرهنگی اتحادیه اروپا با نام "فرهنگ 2000 " پروژه " تئاتر و دئی لوئوگی" (تئاتر مکانها) را راهاندازی کرده که با اقبال بینالمللی مواجه شده است.
از دیگر برنامههای این تئاتر میتوان به برنامه اکتبر سال 2006 اشاره کرد که "نمایش کوچنشینان" نام دارد و با همکاری استانداری پولیا و شهرداری شهر "اسمدروف" صربستان، که در پی مستحکمتر کردن همکاری و گفتگوی فرهنگی میان پولیا و و صربستان است، صورت میپذیرد.
نتیجه این همکاریها پروژهای است با نام اپرای "روم" که از متن اپرای "فقیر" نوشته جان گی اقتباس شده است. این اثر توسط سالواتوره تراماچره کارگردانی شده و با همکاری کولیان و خانه بدوشان شهر اسمدروف شکل گرفته است. نمایش موزیکال "برات" مورد توجه منتقدان تئاتر از جمله "نیکو گارونه" واقع شده است. همین تولید نمایشی در سال 2008 نیز با تور کوتاهی در صربستان اجرای مجدد میشود که این بار مهمان شهرهای "ساباک"، "اسمدروف" و "بلگراد" خواهد بود.
در راستای پروژه فرهنگی یونان– ایتالیا که در ماه جون 2007 توسط استانداری پولیا حمایت میشود، این تئاتر میزبانی نامهای ملی و بینالمللی شناخته شدهای را بر عهده میگیرد.
برخی از آثار این تئاتر که تاکنون به صحنه رفتهاند
"باید پیروز میشدیم" به کارگردانی "چزار بریه"، 1985
"چهار فصل" به کارگردانی "سیلویا ریچاردلی"، 1986
"عشقها" به کارگردانی "سالواتوره تراماچره"، 1988
"فرشته سقوط کرده" به کارگردانی "پائولو رومان"، 1995
"آمریکا" به کارگردانی "تراماچره"، 1999
"زمین" به کارگردانی "آدریانا زامبونی"، 2001
"خانهای برای سه بچه کثیف" به کارگردانی "آدریانا زامبونی"، 2003
"هیاهوی بسیار برای هیچ" به کارگردانی "تراماچره"، 2003
"باغهای پلاستیکی"، به کارگردانی "تراماچره"، 2006
"دکتر فرانکشتاین"، به کارگردانی "فابیریتزیو پولیزه" و "سالواتوره تراماچره"، 2009
در سال 1999، با همکاری تئاتر "فنیچه دی ونتزیا" نمایش "آمریکا" که یک اپرای موزیکال اقتباسی از رمان کافکا است با موفقیتی چشمگیر در ونیز، باری، کوزنتزا، پادوآ، لچه و روم به صحنه میرود.
برنامه اجراهای امسال این تئاتر به صورت مختصر به قرار زیر است:
"هزار و یک شب برتوچا" به کارگردانی "فابریتزیو پولیزه" (مرور)
"باغهای پلاستیکی" به کارگردانی "سالواتوره تراماچره" (مرور)
"هنسل و گرتل" نوشته"فرانچسکو نیکولینی"، کارگردان "انتزو توما" (نمایش کودکان- مرور)
"پیشخدمت لال" نوشته "هارولد پینتر"، ترجمه "الساندریا سرا" و کارگردانی "سالواتوره تراماچره" (مرور)
"سوارکاران فرانسه" نوشته "فرانچسکو نیکولینی"، کارگردان "انتزو توما" (مرور)
"عشق اهالی ترویا" کارگردان "آنتونیو پیتزیکاتو" و "سالواتوره تراماچره" (مرور)
"سفید" نوشته "فرانچسکو نیکولینی" و "فابریتزیو ساکومانو"، کارگردان "سالواتوره تراماچره" (جدید)
"دکتر فرانکشتاین" نوشته "فرانچسکو نیکولینی"، کارگردانی "سالواتوره تراماچره" و "فابریتزیو تراماچره" (جدید)
* - Cantieri Teatrali Koreja
سنّت انتقادی و نقد آرمان گرا

از نصرالله قادری
نقد چیست؟ در تعریف کلیِ نقد میتوان گفت: «نقد عبارت از شناخت ارزش و بهای آثار خلقشده، و شرخ و تفسیر آنهاست، به نحوی که معلوم شود نیک و بد آثار چیست و منشأ آنها کدام است.» بیتردید تعریف نقد به شیوه سنّتی و قدما با آنچه امروزه از آن استنباط میشود متفاوت است. همینجاست که از خود میپرسیم کدام سنّت انتقادی بیش از همه بیانگر حقیقت و دارای اعتبار تناسب و قدرت تشریح است؟
بیتردید هر دو نوع نقد سنّتی و جدید، نظریههای مثبت و مترقی دارند. چون نقد شاخهای از مطالعات علوم ادبی و هنری است که با تعریف ادبیات و هنر، اصطلاحات و طبقهبندی و توضیح و تفسیر و تأویل و تبیین و تحلیل و ارزشگذاری آثار سر و کار دارد. کار منتقدان سنّتی بیشتر نشاندادن نقاط ضعف اثر بوده است. در دوره جدید فایده نقد تنها آن نیست که نیک و بد آثار را بشناسد، بلکه گذشته از شناخت نیک و بد آثار، به این نکته هم نظر دارد که قواعد و اصول یا علل و اسبابی را که سبب شده است اثری قبول افتد و یا داغ ردّ بر پیشانی آن نهاده آید، تا حدّی که ممکن و میسّر باشد تحقیق نماید. پس در دوره متأخر، مراد از نقد فقط نشان دادن معایب اثر نیست، هرچند که به این امر مهم اشاراتی میشود. در این دوره بیشتر به نقاط قوت میپردازند و در پی کشف هستند. نقد در دوره متأخر کشف ساختار و معنی آن است. یعنی به کار گرفتن فن و تکنیک و قوانین در توضیح اثر هنری از یک ساحت و از ساحتی دیگر به کشف قوانین و اصولی میپردازد که باعث اعتلای اثر شده است. و در پی کشف آیینهای تازه و ممتازی است که در اثر مستتر است. نقد اساساً کاری خلاق است و منتقد باید به اندازه صاحباثر دارای ذوق و خلاقیت باشد.
پس در این دایرهها با دو واژه نقد و منتقد روبهرو هستیم. نقد به معنای ضابطه، معیار و استاندارد است و منتقد به معنای تشخیصدهنده، تفاوتگذارنده، داور و قاضی بوده است. در زبان یونانی «Kriteria» به معنای حکم و فتوا آمده و «Kritikus» به معنای قاضی به کار میرفته است. واژه «criticism» که مترادف نقد است، در اصل به معنای رأیزدن و داوری کردن است و شک نیست که رأیزدن و داوریکردن دربارة امور و شناخت نیک و بد و سره و ناسرة آنها مستلزم معرفت درست و دقیق امور است و منتقد درباره اثر به نوعی قضاوت هم میکند. اگر چنین باشد ما باید بدانیم که چه صفاتی را از قاضی طلب میکنیم، چون همان صفات را از منتقد هم انتظار داریم. قاضی باید:
1. انصاف و عدالت داشته باشد؛
2. اشراف به موضوع داشته باشد؛
3. اصل بیطرفی را رعایت کند.
چون نقادی به یک تعبیر لازمهاش قضاوت درباره آثار ادبی است و قضاوت درباره آثار هنری ادبی بستگی به معرفت و شناخت درست و واقعی آن آثار دارد، ناچار باید اصول و موازینی هم در کار باشد تا این داوری و قضاوت امکان بیابد. نقد نیازمند معیار است و منتقد حق ندارد صرفاً بر اساس احساسات، عصبیتها، کینهها و... یا بر اساس گونهای یأس و ناامیدی نهیلستیک همه چیز را نفی کند. منتقد نباید یکسونگر باشد و فقط عیوب اثر را بگوید. همچنان که از معنی خود لغت هم برمیآید باید به حُسن و قُبح اثر با یکدیگر بپردازد، نه آن چنان که جامی در سبحهالابرار و در نقد منتقدان میگوید:
«عیبجویی هنر خود کردی
عیب نادیده یکی صد کردی
گاه بر راست کشی خط گزاف
گاه بر وزن زَنی طعن زحاف
گاه بر قافیه کان معلول است
گاه بر لفظ که نامقبول است
گاه نابرده سوی معنی پی
خردهگیری ز تعصب بر وی»
با این تعبیر چنان که گفته آمد، منتقد هم باید به اندازه هنرمند صاحبِ ذوق و قریحه باشد. نقد از این منظر از یک ساحت «فن و تکنیک» و از ساحتی دیگر کشف و شهود است. در نوشتة منتقد، شخصیت او نهفته است، همچنان که در اثر هنری، شخصیت هنرمند. اگر پدیده فاصله اطلاعاتی «Gapinfornation» علمی و تکنیکی به مرور میان منتقد و اثر به وجود آید و منتقد به ادراک اثر نباشد، اما آن را نقد کند چون صفت اشراف به موضوع را از دست داده است در حقیقت متوسل به دروغ شده است. توسل به دروغ به نوعی راه فرار از پلیدی ماهیت عمل و توجیه آن برای خویشتن و دیگران است. اینجاست که دروغپردازی بدل به سنّتی میشود که اگر منتقد راستین در برابر آن ایستادگی کند، روند راه راست و راستگویان و منتقدان اصیل، ناسازگاران و منحرفان تلقی میشوند. منتقد راستین، «تنها»ست. حقیقت ژرف این است که منتقد راستین در این عالم به معنای بسیار عمیق تنهاست و در نوردیدن حصارهای این تنهایی اگر ناممکن نباشد، بسی دشوار است. به همین جهت است که اشاره کردیم شخصیت منتقد در نوشته او نهفته است و این شخصیت بسیار مؤثر است و باید به آن توجه داشت. یک اثر را حداقل از دو منظر میتوان نقد کرد:
الف) نقد ما قال، نقد سخن.
ب) نقد مَنْ قال، نقد صاحب سخن.
ما در سنّت نقد با هر دوش کل آن عمدتاً با نقد اثر کار داریم. پس شک نیست که رأیزدن و داوریکردن دربارة امور و شناخت نیک و بد سره و ناسره آنها مستلزم معرفت درست و دقیق آن امور است و از اینجاست که برای نقد، مفهومی وسیعتر و تعریفی جامعتر قائل شدهاند و آن را شناخت آثار از روی بصیرت گفتهاند.
با هر سنّت انتقادی که به نقد بپردازیم، «نقد آرمانگرا» همواره با واژه «تخیل»1، قوهای که با «عقل عالی» مشابهت دارد، پیوند میخورد. و تمامی اصول «تعقل»2 پیش از آنکه کنش «ذهنی یا آگاهانه»3 باشند، سرشته با اثر هستند. اما باید توجه داشت که کنش ادراک عقلانی مستلزم «تمرکز» بر ذات اثری است که ذهن مای منتقد تماس پیدا میکند، و این ذات با تصویر به ما منتقل میشود. این تصاویر سرشارند از معانی عقلانی بالقوه که باید ادراک شوند. اگر این تصاویر بدون کنشِ «سازمان ذهنی»4 دریافت شوند، منفرد؛ بیمعنی و فاقد حیات هستند. اثر در ذات خود تعقل و احساس را دارد. و این تعقل و احساس از طریق تصویرـ در همه اشکالش ـ به ما منتقل میشود. حال، مای منتقد هستیم که باید بتوانیم مانند خالق یا هنرمند آشتی و مصالحه میان عقل و احساس را برقرار سازیم.
هر قدر آشنایی ما با ادبیات و هنر گذشته بیشتر باشد، این نکته بر ما بیشتر روشن میشود که تقریباً هیچ موضوع و تصویری نیست که بدیع و بیسابقه باشد. چه بسا افرادی که هنرمندی را در ابداع مضامین و تصاویر جدید بیهمتا میدانند. اما برای اهل فن روشن است که آن مضامین و تصاویر قبلاً هم گفته شدهاند پس مسئله در تصویر و موضوع نیست، بلکه در چگونگی ارائه آن است. یعنی عمده نوآوری و ابداع در چگونه ارائه دادن است. اگر منتقد به ادراک تصویر و معنا برسد و نسبت به موضوع اشراف داشته باشد، آن گاه میتواند قضاوت کند که چه پایه نوآوری و ابداع در اثر دیده میشود. نقد آرمانگرا در هر دو سنّت انتقادی جایی والا دارد. و هنرمندان، جستوجوگر این نقد هستند تا اثر آنان کشف شود. اگر اثر هنری، سرشته با هنر و اندیشه باشد و منتقد آگاه و با دانش باشد، آیینهای نهفته در اثر کشف خواهد شد. اکنون سؤال اساسی این است که نقد در دنیای تئاتر ما، تا چه پایه به این آرمان نزدیک است؟
این پرسش با پاسخهای متفاوت روبهروست. از دیدگاه هنرمند، منتقد، تئوریسین، فیلسوف و...، آنچه که در ارتباط با این پاسخها مهم است، این نکته اساسی است که: آیا نقد ما میتواند منشأ اثر باشد؟ برای پاسخ به این سؤال یا نقد این گفتمان باید به یادداشت «نقد گفتمان» با خروج گفتمان صورت میگیرد. این انتظار ناموجه و غیر ممکن است که ما از فردی که درون گفتمان است بخواهیم گفتمان را نقد بزند. اگر به این اصل مهم عنایت داشته باشیم، به پاسخ خواهیم رسید.
Endnotes
1 . Imagination
2. Intelligence
3. Consciousness
4. Metal organization
مقدمهای بر نقد فمینیستی Feminist criticism
ازنصر الله قادری : «شهود، گنجینة روح زن است. همچون وسیلهای آسمانی و جام بلورینی است که از درون آن میتوان با بینش و بصیرتِ درونی راز گونهای، مشاهده کرد. ما زنان از شهود و غرایزمان استفاده میکنیم تا چیزها را بو بکشیم. از همه حواسمان استفاده میکنیم تا حقیقت چیزها را کشف کنیم. از عقاید خودمان الهام بگیریم و خود را با آنها بپروریم، ببینیم چه چیزی برای دیدن هست، بفهمیم چه چیزی برای دانستن هست، حافظ آتش خلاق درونمان باشیم، و شناخت نزدیکی از چرخههای زندگی / مرگ / زندگیِ/ کل طبیعت داشته باشیمـ زنِ خودآگاه یعنی این.»1 نقد فمینیستی در ذات حقیقی خود به مسایل زنان در معنای گستردة آن نظر دارد. این شیوة نقد به عقاید و اندیشههایی که در اثر، در مورد زنان یا فرهنگ مرد سالاری به زبان زنانه و این که آیا اساساً بین نوشتن مرد و زن اختلافی هست؛ به نویسنده زن که چه جایگاهی دارد، به افکار و احساسات زنان دربارة خودشان که چگونه میاندیشند، چگونه باور میکنند، و چگونه این اندیشه و باور را بازتاب میدهند، به مسئلة مادر به مفهوم حقیقی آن؛ یعنی مظهر زایش، خلق، آرامش و رابطة این مادر با کودک که چه شکل و فرآیندی دارد، به نقش زنان در فرهنگ و جامعه و تأثیری که بر این دو پارامتر داشته است، به حقوق زنان که در سلطة فرهنگ مرد سالاری از بین رفته است و اینکه چگونه این حقوق باید اعاده شود و در حقیقت به برابری زن و مرد در دایرة خلقت، خلق و آفرینش هنری و خصوصیات ویژة هنر زنان، میپردازد. این شیوة نقد داعیة سیطرة هنری زنان بر مردان یا برتری آنان را ندارد، بلکه قوتهای بینظیر هشیاری زنانه را در خلق اثر تبیین میکند. نقد فمینیستی در آغازین گامهای خود به تبعیت از طرفداران «اصالت زن» نظریة «طرح تعارض / Conflict model» اجتماعی را پذیرفت. بر اساس این دیدگاه، ماهیت و نقش فردی انسان، نتیجة فرهنگی یکسان و فرآیند اجتماعی نظاممند نیست، بلکه این ماهیت و نقش فردی، محصول سازمان اجتماعی اساساً سلطهگر، ظالم و ستمگر است. از سویی دیگر، گروهی از نظریه پردازان این شیوة نقد، با وامگیری از استدلالهای مارکسیستی سعی کردند ظلمی را که بر زن در طول تاریخ روا داشته شده، بیان نمایند. همچنان که مارکسیستها معتقد بودند که: سلسلة سلطة طبقاتی در تمامی سطوح اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک مانع از «خودشناسی / self-realisation» انسانی میگردد. فمینیستها باور داشتند که: «نظام پدرسالاری / Patriarchy» در تمامی سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک، زنان را استثمار کرده است. نظام پدرسالاری، زن را به مثابه «طبقة اجتماعی» در نظر میگیرد. از ساحتی دیگر، فمینیستها به تفاوت میان «جنس طبیعی» که بیولوژی، آن را مشخص میکند و «جنس دستوری / Gendre» که ساختار فرهنگی، آن را تعیین میکند به شدت تکیه میکردند. بر این پایههای بنیانی بود که نقد فمینیستی متولد شد. این شیوة نقد در دهه 1960 شکل گرفت. دهههای 1960 و 1970 دهة جنبشهای اعتراضی است. این جنبشهای معترض، عمدتاً در آمریکا پا گرفتند و بر یکدیگر تآثیر متقابلی را داشتند. برای گروهی جای تعجب دارد که این جنبشهای گوناگون چگونه توانستهاند بر یکدیگر تآثیر متقابل داشته باشند! برخی از این جنبشها با یکدیگر جنبههای مشترکی داشتند. از جمله: ـ اعتراض به جنگ ویتنام. ـ اعتراضهای دانشجویی به دلایل مختلف از جمله برنامة دروس، نهضت آزادی بیان والخ. ـ نهضت آزادی سیاهان. ـ نهضت آزادی همجنس خواهان. ـ نهضت آزادی زنان. ریشة مشترک همه این اعتراضها و جنبشها در یک نکته آشکار بود و آن نکته این بود که: باید آن چه را که تفکر مردانة آمریکایی سفید پوست طبقة متوسط خوانده میشد را تغییر داد و آن را اصلاح کرد. مهمترین پدیدة این اعتراضها و جنبشهای اجتماعی در ساحت ادبی و در دهة 1960، زایش نقد فمینیستی بود. ما آگاهیم که نقد، شاخهای از مطالعات علوم ادبی، هنری است که با تعریف ادبیات و هنر، اصطلاحات ادبی و طبقه بندی و توضیح و تفسیر و تأویل و تبیین و تحلیل و ارزشگذاری سر و کار دارد. اما بر اساس سنت انتقادی نقد سنتی، نقد ادبیِ خوب جنسیت ندارد. اما نظریة نقد فمینیستی مدعی است که: نقد ادبی ـ هنری که ادعای عمومیت دارد، اگر میخواهد دارای اعتبار شود باید مفهوم معنای هشیاری زنانه را در ذات خود لحاظ کند. اصلاً فهم «هشیاری زنانه» اولین و اساسیترین معضل نظر پردازان شده است. آنها در پی درک این نکته هستند که یک «مرد» چگونه میتواند «هشیاری زنانه» داشته باشد؟ و به همین جهت، گروهی اعلام میکنند که اساساً جهتگیری اصلی نقد فمینیستی باید سیاسی و اجتماعی باشد. چرا که ریشة این گونه نقد در نقد مارکسیستی و نقد سیاسی است. این گروه، تنها به روساخت پروپاگاندای آغازین این جنبش توجه دارند و از درک ذات این شیوة نقد عاجزند. بنیان نظریة آنها بر این پایه متکی است که: ـ نقدهای پیش از این دوره تماماً مردانه بودهاند. ـ پس باید در تمام این نقدها تجدید نظر کرد. ـ در این تجدیدنظر باید حقوق زنانه را لحاظ کرد. ـ اگر لازم باشد تا شکل دادن مجدد نظام ارزشها هم باید پیش رفت. این یکسونگری دگماتیستی خود عاملی شده است که بعدها هم به این جنبش حمله کنند. اساساً نگاه یکسونگرِ دگمِ تحکمگرا در حیطة خلاقیت، جز ویرانگری، دستآورد دیگری ندارد. نمونة عالی این منظر را در «نقد اخلاقی» شاهدیم که چه فجایعی را رقم زد. تقسیم بندی تحکم آمیز «مردانه»، «زنانه» اگر با همین افراط اقدام کند، منجر به نظام سلطهگر «زن سالاری» به جای پدیدة شوم «مرد سالاری» خواهد شد. شاید به دلیل همین افراط بود که گروهی دیگر از هواداران این شیوة نقد به ارایة نظریة معتدلتری پرداختند که معتقد بودند: هم نقد و هم ادبیات و هنر باید از حد دو جنس گذر کنند و به دیدگاهی دو جنسی برسند. این دیدگاه، نهضت جدیدی در نقد فمینیستی به وجود آورد که یکی از قدمهای اصلاحی مفید در این نوع نقد بود. فراخوان به دیدگاه «دو جنسی / Androgyny» ـ که نباید آن را با «همجنس خواهی» اشتباه گرفت ـ به معنی دو جنسی «زن» و «مرد» توآمان است. مفهوم دو جنسی در برخی از مقالات «ویرجینیا وولف» نمود عینی دارد. شاید به همین دلیل است که از وولف به عنوان فمینیست نام میبرند. اما مفهومی را که وولف در مقالات خود مطرح میکند به معنای دو جنسی بودن «ذهنی» است. از منظر «کارل گوستاویونگ» هر مردی، زنی در درون خود و هر زنی، مردی را در درون دارد. کارل گوستاویونگ، اعمال اساسی انسان را به چهار شاخه تقسیم میکند: 1ـ اندیشه / Thinking. 2ـ احساس / Feeling. 3ـ حس / Sensation. 4ـ الهام / Intuition. یونگ معتقد است که جنبههای خودآگاه شخصیت مرد به طور کلی «اندیشه» و «حس» است. مرد «احساس» و «الهام» را پس میزند. حال آن که در شخصیت زن، «احساس» و «الهام» غلبه دارند و «اندیشه» و «حس» سرکوب میشوند. جنبة زنانة سرکوب شده در شخصیت مرد را Anima روح زنانه و جنبة مردانة واپس زدة شخصیت زن را Animos روح مردانه مینامند. حال، هواداران نظریة دو جنسی با تکیه بر این دیدگاه، انسان متعادل را انسانی میدانند که Anima و Animos او با هم در حال تعادل قرار گیرند و یکی بر دیگری غلبه نکند. این مفهوم را به خوبی در آثار برخی از نویسندگان بزرگ مثل «هرمان هسه» «ویرجینیا وولف» میتوان دید. در آثار این نویسندگان، کاراکترها هم مذکرند و هم مؤنث. منتها این وضع، روحی و ذهنی است. در اساطیر و مذاهب قدیم و در جامعه «آرکائیک» هم با موجوداتی مواجهایم که بالفعل هم مذکرند و هم مؤنث و یا نه مذکر و نه مؤنث هستند. دعوت به نگاه دو جنسی در نقد فمینیستی در این کلام «جوزفین داناوان» به خوبی مشهود است: «زیباییشناسی زنانه، زمینه را برای ادغام تجاربی که در فرهنگ ما «زنانه» نام گرفتهاند، در فرآیند نقد فراهم میآورد.» در این نظریه فرض بر این است که فرهنگ ما تا به اینجا سمت و سویی مردانه داشته است. محتوای کلام «داناوان» این است که نهضت دو جنسی در نقد فمینیستی با دیدگاه ادغام زیباییشناسیها و حسپذیریهای مردانه و زنانه و در نتیجه، غنای فرهنگ ما و شاید حتی رستگاری آن پیش خواهد رفت. این مفهوم و معنا را میتوان به تفصیل بیشتر در مقالة «انیس پرت» مشاهده کرد. او در جُستار «نقد فمینیستی جدید: کاوش در تاریخ فضای تازه» / The new feminist criticisms : Exploring the History of the New space / Annis V.Pratt. بر این باور تأکید دارد که: نقد کهن الگو از لحاظ درک نقش زنان اشکال دارد. «پرت» اساساً خودش در زمینة نقد کهن الگو آموزش دیده و همچنان در نقد خود از این شیوه بهرهمیگیرد، اما با این همه بر این نظریه ایراد هم دارد. «پرت» معتقد است که: «خود یونگ، در اواخر عمر، اذعان داشت که یکی از مشکلات اصلی او و پیروانش گرایش آنان به قرار دادن زنان درست در جایی که سایة مرد میافتد بود. به همین دلیل احتمالش بسیار زیاد است که مرد، زن را با سایة خودش اشتباه بگیرد. بعد، وقتی میخواهد این سوء تفاهم را رفع کند، معمولاً به زن، ارزش بیش از حد میدهد و به کمبودهای او اعتقاد مییابد.» «پرت» با اینکه از بینش یونگی بهرههای فراوانی برده است اما از ساحت نقد فمینیستی جدید انتقادهایی هم بر او دارد. «آرکی تایپ / Archetype» های یونگی عبارتند از: آنیما ـ آنیموس ـ نقاب ـ سایه ـ عبور از رود ـ تولد دوباره و ... اما پیچیدهترین کهن الگوی یونگی «مادینه روان / Anima» است. «آنیما مظهر طبیعت زنانه در روان مردان است. یعنی روح مؤنث مرد است یا آن بخش از روح مردان است که زنانه است. به نظر یونگ، هر مردی تصویر جاویدانی از یک زن در خود دارد. همین آنیماست که الهامبخش آثار هنری است.» «مادینه روان» تصویر روح است. روحِ نیروی زندگی یا انرژی حیاتی انسان. خود یونگ در تعریف «مادینه روان» در معنای روح آن میگوید: «مادینه روان چیزی زنده در انسان است، که هم خود زنده است و هم مایة زندگی است ... اگر جهشها و تلألوهای روح نبود، انسان در بزرگترین شهوت خود یعنی بطالت میگندید.» یونگ در ادبیات، کاراکترهایی چون: هلن تروا، بئاتریسِ دانته، حوایِ میلتون را تجسم مادینه روان میداند. بر اساس نظریة یونگی، هر کاراکتر مؤنثی که اهمیت یا قدرت غیرعادی دارد، احتمالاً نمادی از مادینه روان است. مادینه روان نوعی میانجی بین منِ «ارادة هشیار یا خود متفکر» و ناهشیاری یا جهان درونی فرد است. معتقدان به شیوة نقد فمینیستی در برابر گروهی که باور دارند نقد ادبی و هنریِ «خوب» فارغ از جنسیت نویسنده است و استدلال میکنند که نقد معتبر باید «بیطرفانه» باشد، با دیدگاه «هشیاری زنانه» و «دیدگاه دو جنسی» به مقابله میپردازند. یکی از نظریات مطرح در این شیوة نقد مربوط به «شو والتر» است. «والتر» در کتاب: «ادبیات خودشان: رماننویسان انگلستان از برونته تا لسینگ» سه گام را در نویسندگی زنان مطرح میکند. والتر این سه گام را چنین دستهبندی کرده است: 1ـ peminine / زنانه: در این مرحله زنان هنرمند میخواهند با فرهنگ مرد مدار رقابت کنند. 2ـ Feminist / طرفداران تساوی حقوق زن و مرد: در این مرحله زنان به موقعیت نابرابر خود در برابر مردان اعتراض دارند. 3ـ Female / مؤنث : در این مرحله نوعی داستان زن محورانه خلق میشود. اما مهمترین دیدگاه او طبقهبندی نقد فمینیستی است. او این شیوة نقد را به دو گونه تقسیمبندی میکند: 1ـ ارزیابی و نقد مجدد آثار زنان. 2ـ ارزیابی و نقد مجدد ادبیات از دیدگاه زنان. «شو والتر» برای گونة اول اصطلاح خاصی را وضع میکند. او گونة اول را «(Gynocritics) Gynocriticism» مینامد. این گونه نقد، نقد خلاق است. در این گونه، تکیه بر «زنِ نویسنده» است. و به این سوال اساسی پاسخ میدهد که آیا بین نوشتار زنان و مردان تفاوت وجود دارد؟ آیا نوعی زبان زنانه داریم؟ با تکیه بر «نگاه زنانه» به «زبان زنانه» میرسیم. در مباحث فمینیستها هم این هر دو جنبة زبان و نگاه توآمان مطرح شدهاند. به همین دلیل آنها گاهی از اصطلاح «زبان زنانه Feminine Ecritare» و زمانی از اصطلاح «مکالمه و منطق زنانه / Female Discourse» استفاده میکنند. اما در گونة دوم یعنی ارزیابی و نقد مجدد ادبیات از دیدگاه زنان، ما با «زن خواننده» و «قرائت زنانه / Feminist critique» رو به رو هستیم. این گونه، از منظر والتر خلاق نیست و جنبة تحقیق و تتبع دارد. در گونة دوم، منتقد از شیوههای مرسوم نقد، خصوصاً نقد مارکسیستی و به طور کلی نقد سیاسی و اجتماعی و نقد روانشناختی برای توضیح وضع زنان بهره میگیرد. نقد فمینیستی نیازمند «تجربة زنانه» است. زن به عنوان یک پدیده، مخلوقی اسرارآمیز است و تفسیر رفتارهایش دشوار است اما غیر ممکن نیست. زنان به عنوان مخلوقات طبیعت با مردان متفاوت هستند. علایق، عواطف و نیازهایشان را ماهیت زیستشناختیشان معین میکند. رفتار عجیب آنان به علت ترشحات غدهای و فعل و انفعالات جسمیشان است که برای مردان ناشناخته است. نکتة دیگری که باید در مورد زنان به آن توجه داشته باشیم «واکنش» آنهاست که گاه به دلایلی، جنجالی و پر تشنج است. این گونه واکنشهای هیستریک اهمیت معنایی دارند. نکتة حایز اهمیت در اینجا خود کلمه «هیستری یا تشنج / Hysteria» است. کلمه هیستری از معادل یونانی «زهدان / هیسترون» گرفته شده است که یونانیان آن را منشأ بیماریهای مخصوص زنان میدانستند. بنابر یک اعتقاد یونانی، افسردگیهای زیانآور به دلیل امساک جنسی، از زهدان بر میخیزد. خود همین نگاه هم از جایگاه پدرسالارانهای برخوردار است. ما برای درک و فهم معنای واقعی «نقد فمینیستی» نیازمند درک و هضم «تجربة زنانه» هستیم. از سویی دیگر، کسی که فاقد روح «هشیاری زنانه» است اساساً این گونه نقد را فهم نمیکند. از جهتی دیگر نگاه افراطی به این گونه برتری طلبیِ سلطهجویانة زنان بر مردان است که به اندازة منظر مرد سالارانه مخرب و ویرانگر است. نقد فمینیستی تلاش میکند که به این سؤال پاسخ دهد که آیا چیزی به نام «زبان زنانه» وجود دارد؟ آیا همان طور که در نقد زن نویسنده / Gynocritics این بحث مطرح است که اساساً بین نوشتار زنان و مردان تفاوت هست، به این دلیل ما نوعی زبان زنانه داریم؟ اگر نقد فمینیستی هیچ دستآوردی برای ادبیات و هنر نداشته باشد، نشر «هشیاری زنانه» مفهومی است که بیتردید اگر درک شود، هنر و ادبیات را دگرگون میکند. از منظر نقد فمینیستی سلطة مردان بر فرهنگ ادبی ـ هنری بلامنازع بوده است. از جنبة تاریخی، بسیاری از زنان در محدودة قیود نظام پدرسالاری یا به عبارت دیگر «حکومت پدر» به خلق آثار خود پرداختهاند و به دلیل تحمیل این نظام سلطهگر بوده است که زنان، متدهای عام فرهنگی مردانه را تقلید کردهاند. زنان، چه بسیار که مجبور بودهاند برای پنهان ساختن جنسیتشان با نام مستعار و یا بدون ذکر نام به خلق اثر بپردازند. این دومین و مهمترین درسی است که نقد فمینیست به نظام مرد سالار میدهد. هر چند که این نگاه سلطهگر در دنیای مدرن با شکل و شمایل دیکتاتور مآبانة جامعة سنتی ارائه نمیشود. اما همچنان با سلطهگری حاکمیت دارد و گاه چنان موفق عمل کرده است که زنان هنرمند را «الینه» کرده و با این دگرگونی به سلطة خود ادامه داده است. نقد فمینیستی یکی از شیوههای نقد جامعة معاصر است که در دو طیف افراط و تفریط عمل کرده است. و در جنگ این دو طیف، ذات نقد فمینیستی همیشه پنهان مانده است. مفهوم معنای «هشیاری زنانه» اولین گامِ درکِ ذاتِ نقدِ فمینیستی است. منابع و مأخذ 1ـ زنانی که با گرگها میدوند./ کلاریسا پینکو لاراستس ـ ترجمه سیمین موحد ـ نشر پیکان ـ تهران ـ چاپ اول ـ 1383ـص97-96. 2ـ مبانی نقد ادبی / ویلفرد گِرین و دیگران ـ ترجمه فرزانه طاهری ـ انتشارات نیلوفر ـ تهران ـ چاپ دوم ـ 1380. 3- Elaine showater, Aliterature of Their own: British
در نبردی بر علیه پارسیان
بنابراین به جای آنکه این جشنواره در گذر زمان شکوفا شود تبدیل به یک ابزار کهنه نمایش شد و در نتیجه تا حدود زیادی جذابیت و کشش خود را از دست داد. گروهی که مدیریت این مجموعه رادر سال 2005 بر عهده گرفتند به زودی دریافتند که ارتباط این فستیوال با عصر حاضر قیع شده و تمام ظرفیت آن صرف اثبات طرح های کلاسیک و قدیمی شده است که دچار رخوت و رکود شده اند. از نظر تیم جدید بخصوص یورگن لوکاس این فستیوال نیازمند استفاده از راهکارهایی برای احیای تئاتر ملی و ارتباط آن با روند جهانی هنر تئاتر بود. بنابراین اولین قدم برای اجرای این ایده تعدیل کردن قوانین و آیین نامه های سخت گیرانه آن بود که با روح جدید تئاتر در اروپای متحد و جهانی شدن هنر در تضاد بود.
طبق مصوبات جدید هیات مدیره هیچ گروه هنری یا نهادی به استثنای نوع دولتی آن اجازه استفاده یا دسترسی به این مجموعه را ندارد مگر آنکه طرح پیشنهادی آن دارای رگه هایی از نوآوری باشد. این حرکت باعث شد که دست بسیاری از هنرمندان که سالها در این مکان به هنرنمایی می پرداختند از این مجموعه هنری کوتاه شود. با این وجود در سه سال گذشته گروه های هنری جدیدی پا به عرصه ظهور نهاندند و باعث احیای این نهاد هنری نمایشی شده اند که مورد تشویق و حمایت نسل جدید و شک و تردید قدیمی ترها قرار گرفته اند. سال گذشته بازخوانی افیگینیا واسیلیو یا نمایش الکترا توسط پیتر استین غوغایی را در بین منتقدان و دوست داران نمایش به پا ساخت. امسال این مجموعه هنری پذیرای دمیتر گتچف کارگردان مشهور بلغاری است که در چند سال اخیر در آلمان اقام گزیده است. او برای اولین بار نمایش پارسها (the persions) را در آلمان بر روی صحنه برده و برنده بهترین تولید هنری سال شد. محل وقوع داستان نمایش شوش می باشد و کاراکتر اصلی آن خشایارشاه و مادرش آتوسا هستند. همچنین در عرصه های مختلف نمایش شخصیت دیگری نیز ظهور می کند که کسی نیست جز روح پدر خشایارشاه، داریوش کبیر.
گروهی از همسرایان نیز در طول اجرای نمایش حضور دارند که به آن لطافت خاصی می بخشند. بحث اصلی درباره این نمایش این است که آیا می توان آن را اصولا تراژدی به حساب آورد یا ا ینکه صرفا اثری هنری است که با پارسها همدردی کرده و به نوعی نیز از آنها ستایش نموده است. از این گذشته نوع نگاه نمایش به وقایع به نوعی نمایانگر رویدادهای سیاسی اجتمامعی عصر حاضر بوده است که این امر باعث محبوبیت فزاینده ان در بین کارگردانان دیگر شده است. در سال 1993 پیتر سلرز نیز با همین نگاه نمایشی را به روی صحنه برد که گوشه کنایه ای بود بر حمله آمریکا به ملتی ضعیف. اگرچه مقایسه آمریکا و امپراطوری یونان قدیم ممکن است در وهله اول کمی عجیب به نظر برسد اما در نهایت از نظر بسیاری از منتقدان دارای وجوه مشترک زیادی نیز هستند. گتچف کارگردان نمایش صحنه را با دیوارهای آبی پوشانده و سپس گروه همسرایان مرد را با زنان جایگزین نمود تا به نوعی درد و رنج آنان را نیز به تصویر بکشد. اگرچه این امر با مخالفت منتقدان روبرو شد از آنجا که به نوعی نمایانگر عدم تطابق بین نمایش و متن بود. وی همچنین یکی دیگر از کاراکترهای نمایش را با هفت بازیگر جوان که همگی تی شرت به تن داشتند جایگزین نمود که باعث شگفتی مخاطبان شد. شاید وی با این کار به نوعی سعی در پیوند زدن سنت و مدرنیته داشت که ا لبته به عقیده منتقدان تا حدود زیادی نیز ناموفق بوده است. برخی از منتقدان حتی از این نیز فراتر رفته و وی را متهم به دستکاری و تحریف تاریخ و اثر نمودند و او را فردی ناآگاه در حوزه کلاسیک معرفی نمودند. با این وجود پارسها یک نمایش بدیع و به یاد ماندنیست. چرا که یکی از مشکل ترین تراژدی های یونان است که به تصویر کشیدن آن کار هر هنرمندی نیست در این ا ثر وقایع تاریخی مثل نبردها، پیروزی ها و شکست ها به صورت آشکار قابل لمس نبوده و باید به صورت مفهومی و حسی بیان شوند که خود کار را بسی دشوار می نمایند. برای آنکه حال و هوای نمایش با عصر حاضر همخوانی بیشتری داشته باشد. گتچف به بازنویسی و دستکاری برخی از وقایع تاریخی پرداخته و به نوعی آن را تبدیل به نسخه ای از جنگ کنونی و نشان دادن حرص و ولع حاکمان برای قدرت و استفاده ناکارآمد از آن کرده است. با این وجود این نوع نگرش به نمایش و به تبع آن تغییرات حاصل در اجرای خود نمایش از نظر بسیاری از مخاطبان تا حدودی به زیبایی یک اثر تاریخی لطمه می زند و بی اساسی جهان مدرن را وارد عصری می کند که در آن حس شور و اشتیاق حرف اول را می زند. در طول این سالها گتچف آثاری در خور توجه و شایسته را کارگردانی نموده است که اکثر این آثار نیازمند ذهنی خلاقانه وکشاف بوده اند. با خلق دوباره گذشته وی توانسته است کنش و واکنش تاریخی را به تصویر کشیده و ثابت نموده است که تئاتر قابلیت مرتبط ساختن مخاطب خود را با گذشته و حال حفظ نموده است. از نظر من بدین خاطر باید از گتچف تقدیر شود که مانند پل ارتباطی بین ما و گذشتگان بوده است. همچنین باید وی را شایسته ستایشی بی حد و حصر دانست زیرا وی اثری را که قدمتی بسیار بیشتر از ذهن انسان معاصر دارد را با عناصر مدرن و امروزی به تصویر کشیده است که کاری است بدیع و شگرف. شاید در این جا می بایستی از گروه بازیگران نمایش وی نیز تقدیر شود. اینان به کارگردان اعتماد نموده و با پیگیری و ممارست این اثر هنری را به موفقیت رساندند. ساواس پتلسالدیس استاد تاریخ نمایش در دانشگاه اریستوتل می باشد وی همچنین به امر نقد و بررسی تئاتر پرداخته و عضو اصلی هیات مدیره انجمن منتقدین تئاتر یونان است.
او در کمیته تئاتر و استعدادهای ملی نیز حضور فعالی داشته و نویسنده ده کتاب در حوزه نمایش است.آخرین اثر وی مطالعه تئاتر در ایالات متحده می باشد که در دو جلد به چاپ رسیده است.
کارگردان: دیمتر گتچف
طراح صحنه و لباس: مارک لومرت
تولید: تئاتر ملی یونان
سالن: مجتمع نمایشی باستانی راپیداروس
دراماتورژی چیست؟ دراماتورژ کیست؟
دراماتورژ یعنی این که:«من یک درام مینویسم.»
دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی در این باره میگوید:«اصطلاح"دراماتورجی" را می توان به "نمایشنامه کاری" و"نمایشنامه شناسی" برگرداند زیرا که او ممکن است نمایشنامه نویس باشد(گروه اول ) و هم نمایشنامه شناس ( گروه دوم ) و اغلب رویکرد نمایشنامه کار به تماشاگران"رویکردی ادبی" است.
به گفته"فرهنگ زبان وبستر" دراماتورژی از واژه یونانی«دراماتوروگییا» به معنای درامنویس آمده است.»
نویسنده درام ـ کمدی یا تراژدی ـ را در آغاز و به معنی سنتی«دراماتورژ» میگفتند.
«مارمونتل» میگوید:
«شکسپیر مهمترین نمونه یک دراماتورژ است. کارکرد مدرن این واژه، امروز اشاره به یک مشاور ادبی و تئاتری دارد که با یک گروه تئاتری کار میکند. با این مفهوم «لسینگ» اولین دراماتورژی است که ما میشناسیم.»
لسینگ در سال 1767 میلادی به عنوان دراماتورژ در«تئاتر ملی هامبورگ» مسئولیت جمعآوری نقد و بررسی و تئوریهای تئاتری را به عهده میگیرد. او در همین سال کتابی تحت عنوان«دراماتورژی هامبورگ» مینویسد. این کتاب شامل یک مجموعه بحث انتقادی و استتیک درباره اندیشههای تئوریک در تئاتر است. اساساً اندیشههای مستتر در این کتاب از یکسو ریشه در سنتهای تئوریک آلمان دارد و از سوی دیگر در تمامی کارهای عملی که تا قبل از این تاریخ در ارتباط با میزانسن ـ هنوز مفهوم کارگردانی در تئاتر به مفهوم امروز نبوده است ـ وجود دارد ، تحتالشعاع قرار می دهد . واژه آلمانی این لقب«Dramitker» است که معنایی متفاوت با همین واژه در زبان فرانسه به مفهوم کسی که نمایشنامه را برای اجرا بر روی صحنه آماده میکند، دارد.
در زبان فرانسه«Dramaturg» بیشتر معنای کارگردان را میرساند، در حالی که در واژه آلمانی، منظور نمایشنامهنویس است؛ اگرچه ـ نوشتن و کارگردانی ـ گاه توسط یک شخص انجام میشود. برتولت برشت نمونه بارز آن در آلمان است.
آلمانیها از واژه «دراماتورژ» دو برداشت دارند:
«الف: به کسی که نویسنده درام است.
ب: به کسی که نقش محقق مرتبط با اثر نمایشی را دارد.»
«دراماتورژ» در دیدگاه برخی تئوریسینها، منتقد درون گروه است. فعالیت او در یک اجرای صحنهای قابل رویت است. حضور او در یک گروه و در کنار کارگردان ضروری است. کار او در کنار کارگردان قابل رویت و دریافت است . فعالیت او در همراهی با کارگردان است. دخالت او در فضای عمومی و اتمسفر نمایشنامه است. او حتی میتواند به صورت پیشنهاد در کار بازیگر هم دخالت کند، ولی حفظ معنای کلی درام را هرگز فراموش نمیکند.
البته همه در نقش«دراماتورژ» متفقالقول نیستند. با این حال، کسی هم اهمیت نقش او را در کار نفی نمیکند. نقش او بین کارگردان و بازیگر، نقش سادهای نیست و به سادگی نمیتوان آن را هضم و درک کرد. هنگام شکلگیری نمایشنامه، فعالیت دراماتورژ از جهاتی با مسئولیت کارگردان، همارز است. به همین جهت گاه به غلط، او را برابر کارگردان میدانند، اما در نهایت هیچکس نظر قاطع و دقیق و مشابه دیگران، در این باره نداده است و هیچ دو نظریهای با یکدیگر تفاوت کامل ندارند.
در این راستا، «دیکشنری بریتانیکا» در پاسخ به پرسش «دراماتورورگ» چیست؟ چنین بیان میکند: «هنر یافتن ترکیب نمایشی» یا «نمایش تماشاخانهای»
«براساس این مفهوم، واژه انگلیسی«دراماتورگی»، و واژه فرانسوی«دراماتورژی»، هر دو از واژه آلمانی«دراماتورگی» استخراج شدهاند. این واژه آلمانی [اولین بار] توسط«دراماتیست» و منتقد آلمانی«گتهلدلسینگ» در یک مجموعه مقاله مهم با عنوان«دراماتورژی هامبورگی»که از سال 1767 تا 1769 منتشر شد، استفاده گردید.
این واژه، در اصل از ریشه یونانی«دراماتوروگیا» به معنی یک«ترکیب نمایشی» یا«کنش نمایشی» استخراج شده است».
نمایش و نمایشنامه نویسی
اولا باید به این نکته توجه داشت که پرتقال نیز مثل تمام کشورهای دیگر ملزوما از مرزهای جغرافیایی قاره خود تاثیر نمی پذیرد. این دقیقا بدین معنا است که اروپا به معنای واقعی کلمه نقش موثر در فرهنگ و هنر این کشور نداشته است. علاوه بر آن پرتقال به مدت 48 سال تحت سیطره حکومتی سوکو بگر بوده که این کشور را از تغییرات عمده ای که پس از جنگ جهانی در تمام عرصه ها رخ داد، دور نگاه داشت.و این روند تا سال 1974 ادامه یافت. بنابراین در طول این دوره زمانی پرتقال با نوعی عقب ماندگی فرهنگی دست و پنجه نرم کرد. در این اثنا تئاتر که هنری گروهی است بیشترین صدمه را از مکانیزم های کنترل کننده مثل سانسور متحمل شد. به طور مثال تمام نمایشات برشت یا شان او کیسی کاملا از صحنه تئاتر این کشور تا سال 1974 حذف شده بودند. ظرف 32 سال گذشته تئاتر پرتقال تغییرات زیادی را پذیرفته که این خود باعث تغییر تعریف کهنه و مدرنیسم در حیطه تئاتر به صورت ممتد شده است. بدین معنا که مفهومی که امروز به عنوان مدرن و نو شناخته می شود در آینده ممکن است منسوخ و کهنه شود! البته این اشتیاق فزاینده برای تغییر سریع و نوگرایی لجام گسیخته در اکثر جوامعی که دراز مدت تحت فشار بوده اند امری طبیعی تلقی می شود. تئاتر پرتقال در طول این 32 سال راه درازی را پیموده و در حال حاضر جایگاه هنری خود را در سطح جهانی بازیافته است. البته این تنوع و پیشرفت فقط در حوزه هنری نبوده بلکه تمام حیطه های فرهنگی را در بر گرفته است. اجازه دهید که قدری عمیق تر و با افق دید وسیع تری به موضوع بنگریم. از نظر من می توان فاکتورهایی را که باعث تغییرات گسترده در حوزه هنرهای نمایشی و بالاخص تئاتر شده است را به سه گروه محدود کنیم:
فاکتور اول- وابسته به تعالی فهم رشته های مختلف در تئاتر است و دومی تکامل تدریجی رابطه بین متن نمایش و صحنه نمایش. فاکتور آخر که وابسته به موضوع قبلی می باشد چگونگی برخورد با مفهوم و معنی تئاتر می باشد. از نظر دست اندرکاران تئاتر سه گروه ذکر شده حاصل نگرشهای نقادانه و تجزیه و تحلیل تئاتر بوده و رابطه تنگاتنگی با درک و قضاوت ما از تئاتر دارد. از نظر من باید به روابط بین این سه فاکتور با دقت هرچه بیشتری نگاه شود تا بتوان متوجه اثر پیچیده ای که این سه بر هم دارند، شد.
در اینجا مایلم که نیم نگاهی به کتاب هانس نیز لهمن به نام تئاتر پست دراماتیک بیندازم که برای اولین بار در سال 1996 به چاپ رسید و پس از آن به زبانهای فرانسه و انگلیسی ترجمه شد. این کتاب را شاید بتوان تاثیرگذارترین اثر برای ترویج اصطلاح پست دراماتیک دانست که برای اولین بار توسط ریچارد ذ چمنر در سال 1988 پیشنهاد شد. اگرچه روشهای مختلف و متعدد برای توصیف و طبقه بندی سبکهای مختلف تئاتر از دهه 1960 به کار رفته است، اما به نظر می رسد که ذچنر بیشتر بر تجربه ظاهری بازیگر بر روی صحنه تاکید می کند نه بر پیشرفت بصیرت باطنی وی و این درست برخلاف چیزیست که اکثر تئوریسین های تئاتر و منتقدان از دهه 80 بر آن تکیه کرده اند. منتقد و درام نویس فرانسوی برنارد درت در مقاله ای شایسته تقدیر اصرار بر تکیه و تمرکز زیاد بر آنچه در صحنه می گذرد دارد که این نوع نگرش اصل و نصبش به نظریه پردازان مدرنی مثل ادوارد گوردون کرگ و آنتونین آرتور بر می گردد که دیدگاهشان رهایی تئاتر و صحنه از متن پیش نویس شده بود. در دهه دوم قرن بیستم کرگ جزو پیشگامان نهضتی بود که بنای ناسازگاری با کارگردانان تئاتر را داشته که اصرار بر کنترل هرچه بیشتر بازیگر بر روی صحنه را دارند. تئوریسین فرانسوی پاتریس پیوسیس در کتابی که در سال 1996 منتشر کرد تفاوت های بنیادین این دو نگرش متضاد را آشکار کرده و خواستار راهکاری برای ایجاد توازن بین این دو دیدگاه گشته است. وی در قسمتی از کتاب خود می گوید: نمی توان برای صحنه فرمول از بیش تعیین شده ای تعیین نمود که بازیگر آن را کلمه به کلمه دنبال کند، حتر در برخی مواقع المانهای دیگری مثل نورپردازی، تبیدهه گویی و انواع هنرهای بصری دخیل در صحنه باعث می شوند که حال و هوای آن تغییر کند. (پیوس، 1996، ص 189). از دهه 60 موج تازه ای از افکار نو در حیطه هنرهای نمایشی تصور ما از اینکه تئاتر چیست را به چالش کشیده اند و این موج اصرار بر کشف روشهای جدیدی برای استفاده از ابزارها و اشیا برای احساس بیان وپیام داشته و به نوعی خود را وامدار پست مدرنیسم می داند. همچنین این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که تئاتر در مفهوم سنتی و آکادمیک خود غالبا میلی به ادغام شدن با انواع دیگر هر نداشته و درست در جهت مخالف هنرهای تجسمی گام برداشته است که این خود زنگ خطری است بر محافظه کاری آن. در این جا بد نیست اشاره ای به میراث ماندگاری که از برشت و بکت دو غول تئاتر قرن بیستمی بر ایمان مانده است بکنم. تاثیری که این دو بر ما گذاشتند به بخاطر نمایشنامه های آنها بکله بخاطر سبک و سیاقی بود که بر روی صحنه بکار بسته و المنانهای مختلف آن را به چالش می کشیدند. شاید بتوان کل موضوع را به زبان ساده تری بیان کرد بدین معنا که فی الواقع موتور محرکه هنر غربی فقط در قرن بیستم ابراز مسایل جدید نبوده بکله دغدغه اصلی آن چگونگی ابراز افکار و ایده ها به سبک و طرق مختلف بود است. در این جا سوال اصلی که مطرح می شود این است که ما به عنوان منتقد چه نقشی را در عرصه هنری که دائما در حال تبدیل و تغییر بوده بازی می کنیم و چگونه می توانیم رسالت خود را به انجام برسانیم. برخی از منتقدان اثر هنری را فقط از منظر جنبه فلسفی آن نقد کرده و قادر به درک لطافت هنر نیستند. به این گونه افراد پیشنهاد می شود که کمی نیز با فلسفه زیبایی شناسی در هنر آشنا شوند. در انتقاد تنها یک امر بر حق وصحیح است و آن تاثیری است که اثر هنری بر منتقد می گذارد و بس. البته من شخصا خود کمی به این پیشنهاد به گمان هستم. زیرا در تمام شرایط ممکن است پاسخگوی یاز نباشد. فعال بودن در فرهنگ به فعالیت در حوزه های تئوریکی و عملی آن بتگی دارد و تعهد همه جانبه یک منتقد را می طلبد. در این جا باید با اشاره ای نیز به گفته جوزته فرال داشته باشد که منتقد را کسی می داند که که رابط بین زیباشناسی و هنر باشد. بنابراین با توجه به تغییر هنجارها، عدم ثبات و به همریختگی ساختار هنر نمایش چطور می توان از یک منتقد انتظار داشت که آن را نقد و طبقه بندی کند بصوریت که تمام اصول شناخته شده نقد در آن رعایت شود! مطمئنا جواب صریحی برای این سوال نمی توان مطرح کرد چون در عصر پست دراماتیک همه چیز در حال تغییر و تبدیل سریع است و حوزه نقد نیز به همین نسبت دچار تلاطم شده است. برخی جواب این سوال را در خود هنر نمایش و فن درام نویسی جستجو می کنند. البته نه آن هنر درام نویسی که توسط گاتهلد لسینگ فیلسوف و نمایشنامه نویس آلمانی پایه گذاری شد، بلکه از گونه ای سخن می گویم که توسط ایمونستس نکرو سوس، رومئو کستلوسی و جان فیبر خلق و توسعه داده شده است؛ هنری که با انواع دیگر عناصر در ارتباط تنگانگ بوده و دارای قابلیت تولید مفهوم و معنا می باشد. یک اثر هنری نمایشی در هر حالتی باید بتواند مفهوم را منتقل کند خواه حاصل کار یکنفر باشد، خواه بر اساس نظرات دسته جمعی چند نفر نوشته شده باشد این وظیفه حساس نمایش است که پیام خود را به مخاطب برساند آنهم با استفاده از هرگونه تکنیک و ظرافتی که ممکن است .
نکته دیگری که ممکن است در ابتدا مهمل به نظر برسد این است که خود هنر نمایش نیاز بدان دارد که حالتی نمایشی تر پید اکند. ساختار، بررسی، فن بیان و نوع پیام رسانی به کار گرفته شده در نمایش به ظرافت بیشتری نیاز دارد تا بتواند استعدادهای نهان خود در صحنه را آشکار کند.
یکی از بهترین کارگردان های پرتقالی تئاتر که پس از انقلاب سال 1974 ظهور پیدا کرد ریکاردو پینر است که به عنوان یکی از استوارترین پایه های تئاتر در بین همنسلان خود محسوب می شود و البته جز کسانی است که با نمایش از پیش نوشته شده و هدایت شده توسط کارگردان بر روی صحنه بسیار ناسازگار است وی در سال 88 اثر نمایشی عالی را به نام فاست، فرناندو و فرگمنتس به صحنه تئاتر اراده داد. این اثر شعرگونه یکی از بهترین نمونه هایی است که نشان می دهد چگونه می توان در صحنه خلاقانه حرکت کرد و خود را در قید و بند متن مکتوب اثر محصور نکرد. وی اخیرا نمایشی را با الهام از شکسپیر به نام یک هملت دیگر به صحنه تئاتر عرضه کرده که در آن از ویدئو پروژکتوری برای خلق محیطی نو بهره گرفته است. همزمان با این اثر نمایش دیگری از کائوسولیترو به نام سگ تنها به کارگردانی نوفاکارینهاس بر روی صحنه رفت که برگرفته از یکی از کارهای نقاش معروف مکزیکی فریدا بود که نمادی از نمایش های سنتی می باشد. نمایش دیگری که متمایل به دگرگونی ارزشها و هنجارهای تئاتر است مخمصه نام دارد که بر اساس داستان نوئل کواردز به نام زندگی شخصی نوشته شده که توانسته با قدرت هرچه بیشتر فرمولها، معاهدات نانوشته هنری و هنجارهای هنری موجود را به چالش بکشند. از طرف دیگر پدیده ای جدید در صحنه تئاتر پرتقال در حال شکل گیری و ظهور است و آن ترکیب خیمه شب بازی با تئاتر سنتی است که توسط شرکت هنری نوپایی به نام کرکلاندو در حال انجام است. در آخرین اثر هنری این شرکت کندن زمین که الهام گرفته از زندگی کارگران معدن است سعی شده حتی المقدور از کلمات برای رساندن مفهوم استفاده شود. ردریگو نونا کستا نوع جدید از نمایش را باب کرده است و نام نمایش خود را من در حال آمدن به خانه شما هستم، گذارده است. همانطور که از اسمش پیداست نونا تئاتر را به صحنه خصوصی زندگی افراد برده است و مخاطب آماتور خود را درگیر نمایشی می کند که فی الواقع از هیچ کدام از استاندارهای موجود نمایش پیروی نکرده است و سبکی نو محسوب می شود. سبکی که در آن مخاطب انتظار مواجهه با یک صحنه نمایش در منزل یا خیابان را نداشته و دچار واکنشی غیر قابل پیش بینی می شود. این تجربه جدیدی است برای مخاطبان تئاتر و باید امیدوار باشیم که همه از آن با آغوشی باز استقبال کنند نه با تنگ نظری.
این مقاله در تاریخ 22-24 اکتبر در سئول، کره جنوبی در کنگره گرامیداشت پنجاهمین سالگرد انجمن بین المللی منتقدان تئاتر ارائه شد
نقد تئاتر در بریتانیا
بررسی مشخصات و ویژگی های نقد تئاتر در انگلستان و بررسی آن با مدل آمریکایی آن و تحلیل و بررسی نقد تئاتر در مطبوعات، روزنامه و هفتنه نامه های بریتانیا بیانگر تفاوت نقد انگلیسی با نقد آمریکایی می باشد. گرچه این تفاوت ها فاحش نمی باشند و حتی همانندی هایی بین این دو نیز دیده می شود. در هر دو حالت نقد تئاتر بیشتر حالتی برگرفته از احساسات نویسنده است و هدف اصلی آن غالبا معرفی تئاتر و انواع آن به خواننده است تا ارائه یک نقد قوی.
مورد دیگری که جلب توجه می کند تاثیرپذیری منتقد از جریانهای سیاسی و اجتماعی می باشد
این عمدتا بخاطر این است که وی تلاش دارد تا دیدگاه های خود را با استانداردهای امروزی منطبق سازد تا شاید از این راه بتواند ایده خود را بهتر به مخاطب بفهماند.
با تمام این اوصاف فاکتوری که باعث تفاوت مختصر در نقدهای آمریکایی و انگلیسی می شود
تفاوت های موجود بین سبکهای تئاتر بریتانیا و آمریکا است که خود ریشه در تضادهای فرهنگی دو ملت دارد. پاول آلن مجری سابق بی بی سی و منتقد رادیویی تئاتر را به احساس آنی تشبیه می کند که تمام وجود مخاطب را یکباره تحت تاثیر قرار می دهد و نقد را ابزاری برای توصیف این حس می داند. جان گراس منتقد ساندی تلگراف یکی از استعدادهای منتقد را زنده کردن دوباره تصویر نمایش در ذهن مخاطب و به نقد کشیدن آن می داند. تمامی منتقدان انگلیسی در بکاربردن کلمه توصیف به هنگام صحبت کردن درباره نقد تئاتر متفق القول هستند. در نقد به سبک انگلیسی توصیف شرایط نقش اصلی در ایفا می کند. از طرف دیگر منتقدان و دست اندرکاران تئاتر در ایالات متحده بیشتر به توصیف لحظات طلایی صحنه نمایش بسنده می کنند و از توضیح کلی یا جزئی آن اجتناب می ورزند. نکته جالب این حاست که در انگلستان یکی از مهارتهای لازم برای منتقد توانایی توصیف صحنه ها و جزییات نمایش است، امری که در تقابل با نسخه آمریکایی آن است. در واقع همکاران آمریکایی فقط به نکات مهمی که برای مخاطب جالب به نظر برسد تکیه می کنند و حتی در برخی موارد اصل مطلب نیز نادیده گرفته می شود.
در جایگاه قیاس این دو؛ در ابتدا به نظر می رسد که دو گروه منتقد از دو سبک مختلف نقد استفاده می کنند اما در واقع این نشانگر طرز نگرش متفاوت دو سرزمین و ملت می باشد که خود را در حالات و گونه های مختلف نقد نشان می دهد. البته هردوی انگلیسی ها و آمریکایی ها بر روی یک نکته تاکید دارند و آن رسالت اصلی نقد یعنی تحت تاثیر قرار دادن مخاطب است
گرچه نقد به سبک آمریکای شمالی کمتر خود را به قید وبندهای موجود وابسته می داند برخلاف نوع انگلیسی آن که تابع اکثر قواعد موجود است. پاول آلن معتقد است که نقد انگلیسی نیز همانند نوع بازیگری آن است و به تصویر کشیدن واقعیت را رسالت اولیه خود می داند. در توصیف نقد انگلیسی با نکته دیگری مواجه می شویم که فی الواقع وجه تمایز آن محسوب می شود و آن کوشش منتفد برای انتقال حس خود و حال و هوای تئاتر در قالب نقد می باشد. شاید این همه
2
سعی و تلاش برای ارائه تصویری واقعی از نمایش در نقد را بتوان به فرهنگ عملگرای
انگلیسی ها نسبت داد که طالب کمال گرایی د رتمام حوزه ها هستند. مخاطب انگلیسی تئاتر نه عامی است و نه سطحی نگر. تمام اشتباهات پیش آمده را در نظر می گیرد و تنها در صورت برآورده شدن انتظاراتش نقد منتقد را می خواند. سبک توصیفی نقد انگلیسی در این حوزه به کمک منتقد آمد تا مخاطب سختگیر خود را راضی نگاه دارد. در واقع یکی از مشخصات اصلی نقد انگلیسی مهارت بسیار منتقدان در به تصویر کشیدن احساسات به صورت واقع گرایانه برای خوانندگان است. گرچه انواع نقد ممکن است از لحاظ ظاهری با یکدیگر تفاوت داشته باشند؛ نتیجه نهایی کار یکی است و نمی توان تنها بخاطر این دلیل که منتقد انگلیسی کمتر احساسات خود را در نقدش دخالت می دهد و عملگراتر است او را بصورت بنیادین با همتای آمریکاییش متفاوت دانست. در بریتانیا نیز مثل ایالات متحده نقد تئاتر غالبا بصورت روزانه یا هفتگی در رسانه های دسته جمعی چاپ شده و و مخاطبین اولیه آن نه خوانندگان حرفه ای هنر تئاتر بلکه مردم عامی هستند. همان طور که نیکلاس کنت مدیر تئاتر ایسایکل در لندن می گوید منتقد خوب باید بتواند شور و هیجان را در مخاطبانی که کمترین تماس با دنیای تئاتر دارند را برانگیزاند و این حس را به مخاطب انتقال دهد که بتواند تئاتر را با تمام وجود خود لمس کند. برای رسیدن به این هدف منتقد از هر ملیت و فرهنگی باید با تکنیک و اصول جذب مخاطب آشنا بوده و دارای روابط عمومی مناسب و شایسته برای این نوع شغل خاص باشد. از طرف دیگر توجه به این نکته نیز خالی از لطف نمی باشد که روش برقراری ارتباط یک منتقد انگلیسی با خوانندگان با روش ارتباط یک منتقد آمریکای شمالی متفاوت است. دلیل اصلی آن را شاید بتوان تفاوت بین دو گروه خواننده دانست که دارای تفاوت های فرهنگی و محلی زیادی با یکدیگر می باشند. گرچه هر دو به زبان انگلیسی تکلم می کنند. خواننده بریتانیایی به المان های بسیاری در نقد توجه نشان می دهد که یکی از آنها نوع نگارش آن می باشد. خواننده کمال گرای انگلیسی فقط به دنبال سرگرم شدن نیست بلکه به تمام جوانب و حواشی تئاتر اهمیت می دهد تا آنجا که شاید بتوان تئاتر را در انگلستان یک مشغولیت عمومی دانست که اکثریت قریب به اتفاق عامه مردم از آن استقبال می کنند. این خود مهیا کننده محیطی است که تئاتر در آن نشو و نما نموده است و بین مخاطب و منتقد یک رابطه دائمی برقرار می سازد. اولین نتیجه برجسته این امر در اینجاست که منتقد بریتانیایی نباید برای جذب مخاطب تلاش زیادی کند از آنجایی که جامعه پذیرا و حامی تئاتر است. در آمریکا منتقد باید از تمام شیوه های نگارش مقبول استفاده کند و مهتر آنکه منتقد دائما در حال اثبات خود است!
در کشور انگلستان نقد جایگاه واقعی خود را پیدا کرده و نیازی به استفاده یا حتی در برخی موارد سو استفاده از روشهای موجود برای جذب خواننده ندارد. این خود برای منتقد انگلیسی آسودگی خیال می آورد و از فشار موجود بر روی وی می کاهد. منتقد انگلیسی نیازی به ارائه
توضیحات اضافه و ملال آوری که مناسب خوانندگان آماتور است ندارد زیرا اکثریت قریب به
اتفاق مخاطبان وی خود به نوعی در حوزه نمایش صاحب نظر شده اند. نوع نگارش اینان حتی با همسایگان اروپاییشان متفاوت بوده و غالبا عاری از کلمات سنگین و غیرقابل فهم برای مخاطب عادی می باشد اگرچه این بدین معنا نیست که منتقد انگلیسی دارای تسلط یا سواد کافی در این حوزه نباشد و هیچ کدام از عوامل ذکر شده از جذابیت نقد انگلیسی نمی کاهند.
3
نیک کورتیس منتقد مشهور اونینگ استاندارد بر این باور است که برخی از مخاطبان عام به کیفیت کار و محصول فکری منتقد اهمیت چندانی نمی دهند و هدف اولیه آنان از خواندن ستون نقد روزنامه ها یا مجلات سرگرم شدن و گذراندن وقت می باشد البته از نوع فرهنگی آن. به گفته وی اکثر منتقدان این طور احساس می کنند که باید با جریان و خواسته روز حرکت نموده و بیشتر بر سرگرم کردن خوانندگان می پردازد تا به اصل مطلب. از این روست که چارلز اسپسنسر از قلم زنان دیلی تللگراف عملکرد و وظیفه اصلی یک منتقد حرفه ای را سرگرم نمودن خریداران مجله و روزنامه می داند. جان پیتر منتقد دیگری که در خدمت ساندی تایمز است اظهار می دارد که برخلاف همتایان اروپاییش با نیازهای مخاطب آشنا بوده و بر این نکته تاکید می کند که باید از به کار بردن واژگان تخصصی و گنگ پرهیز نموده و متن را هرچه بیشتر مطابق با ذائقه مخاطب نوشت. با این وجود مقایسه نقد بریتانیا با آمریکا در این حوزه اصلا قابل قیاس نمی باشد و نوع کلام و نگارشی که منتقد آمریکایی برای جلب توجه خواننده دارد با نسخه انگلیسی تفاوتی بنیادین و بزرگ دارد.
بیان این قضیه ما را به این نکته می رساند که منتقد انگلیسی راه سومی را برای خود برگزیده
است که راه حلی میانی بین نسخه آمریکایی و اروپایی می باشد. بدین معنا که از خصیصه های
مطبوعات هر دو قاره بهره گرفته و با ترکیب آن دو با فرهنگ محلی خود نوع جدیدی از سبک
انتقاد را که منحصر به انگلستان می باشد را خلق کرده است. شاید بدین خاطر است که نقدی که
از شبه جزیره انگلستان بیرون می آید به زبان عامه نزدیک تر بوده و به اصطلاح خاکی تر
است.
کیت بیست این روان بودن متن و قابل فهم بودن آن را یک امتیاز بزرگ می داند و ترکیب ذائقه
انگلیسی با نقد را مسبب این امر. مایکل بلینگتون از گاردین نیز همین عقیده را دارد و نوع
نگارش آکادمیک نقد را مناسب و درست نمی داند. مایکل فرانسویان و آلمان ها را بیش از حد
مقید به اصول دانسته و منتقد انگلیسی را فردی عملگرا و واقع گرا در این عرصه می داند. البته
این بدین معنا نیست که منتقد بریتانیایی کم اطلاع از اصول نگارش و نقد است. بررسی رابطه
بین منتقد و خواننده نیز خالی از لطف نمی باشد. نوع مکاتبه ای که بین منتقد و مخاطبانش
جریان دارد بیشتر به مکاتبات بین دو دوست است که از سلایق یکدیگر خبر دارند و برای
مکالمه از واژه های نامانوس و بیگانه پرهیز می کنند. شاید این تعامل مثبت است که در نهایت
منجر به ساده شدن سبک نگارش در این جزیره شده است. شاتل ورف از فاینشامل تامیز منتقد را
شخصی می داند که در بیان نظریاتش صریح و ثابت قدم است و با استدلال و دلایل محکم می
تواند نظر خود را اثبات کند. روزنامه ها و مجلات مرتبط با نقد در انگلستان همچنین این
فرصت را به خوانندگان خود می دهند که نظرات و سوالاتشان را مطرح کنند چرا که این امر به
منتقد کمک می کند تا موج غالب و سلایق روز را شناسایی کرده و به موازات آن پیش رود. از
طرف دیگر قدرت بیان قوی منتقد انگلیسی و قابلیت وی در توصیف وقایعی که بر روی سن رخ
4
می دهد وی را از منتقدان دیگر کشورها متمایز ساخته و وی را در جایگاهی بالنسبه ممتاز قرار
می دهد.
این نوع نگرش نه تنها باب طبع خواننده عادیست بلکه دست اندرکاران و مخاطبانی را که در
حوزه تئاتر حرفه ای محسوب می شوند را نیز راضی نگاه می دارد. پیتر ویلکینر (تهیه کننده )
اظهار می دارد که وقتی پس از اجرای نمایش روزنامه ها را می خواند مقالات آنها دقیقا
توصیفی دقیق از صحنه تئاتر است و هیچ گونه کمی و کاستی در آن دیده نمی شود. و این خود
نوعی انگیزه را در مخاطب پدید می آورد و وی را به دیدن نمایش تشویق می کند. مت ولف
منتقد آمریکایی که نزدیک به یک دهه در انگلستان به کار مشغول بوده است می گوید که یک نقد
انگلیسی دارای این خاصیت است که حتی پس از دیدن نمایش می توان آن را خواند و نکات و
زوایای پنهان نمایش را در آن کشف نمود. این رویه و نوع نگارش جذاب فقط مختص به
روزنامه های و مجلات پایتخت نبوده و تمامی رسانه های مکتوب در مقیاس ملی از این شیوه
پیروی می کنند. نتیجه این امر هرچه که باشد وزنه را به سود منتقد بریتانیایی چرخانده و وی را
تا حدود زیادی موفق تر از همکاران اروپایی و آمریکایی کرده است. این خود نشانگر شکاف
نسبتا عظیمی است که بین دو دیدگاه اروپایی و آمریکایی موجود است و هر روز نیز در عرصه
های مختلف در ایالات متحده موفقییت، هدف اولیه هر کاری است و نقد و منتقد را نمی توان از
این امر مستثنی نمود. در تضاد با این دیدگاه در بریتانیا موفقیت در حوزه تئاتر و نقد و بالکل
هنر هدف نهایی محسوب نمی شود و به هنر به عنوان یک ذات سیال که دائما در حال تکامل
است نگاه می شود. بنابراین در این پروسه تکاملی شکست امری طبیعی محسوب می شود که
درجهت بهینه سازی کیفیت کار هنری در آینده به کار گرفته می شود. شاید بدین خاطر باشد که
در بریتانیا منتقدان مادام العمر در این شغل باقی مانده و به جزیی از نمایش و امور تئاتر تبدیل
می شوند. این دو المان مکمل یکدیگر بوده و منتقدین به صورت دائمی درگیر با امور تئاتر و
جزییات آن هستند که به نظر منتقد آمریکایی ممکن است بی اهمیت تلقی شود. کتی میچل بهترین
منتقدان را آنانی می داند که تئاتر را به صورت ممتد و سریالی دنبال می کنند و تقریبا هیچ
نمایشی را از دست نمی دهند. به گفته وی برخی 20 یا 30 سال است که دست بقلم هستند و
بنابراین با تاریخ نمایش ها ی عصر خود و سیر تحول آن کاملا آشنایی دارند. امری که بندرت
در آمریکا و حتی دیگر کشورها دیده می شود.
در بریتانیا منتقد به آثار هنری خالقان هنر احترام گذارده و با این وجود هیچگاه کارگردانان و یا
بازیگران را به عرش اعلا نمی برند و یا برعکس آنها را خار و خفیف نمی کنند. این تعادل و
میانه روی نوعی تعامل مثبت بین جامعه هنری و منتقدان ایجاد کرده است که به پیشرفت دو
طرف کمک شایانی نموده است. منتقدان بریتانیایی بیشر خود را با اصول تئاتر درگیر می بینند
تا دست اندرکاران آن و هدف آنان نوشتن نقدی است که بتواند تکامل تدریجی هنر نمایش را
تسریع بخشد و به هیچ وجه به تئاتر از جنبه شخصی نگاه نمی کنند. این بینش و دید حرفه ای
تضاد و اختلاف بین دو گروه منتقد و دست اندرکار تئاتر را به حداقل ممکنه رسانده زیرا به
5
طور مثال کارگردان نمایش می داند که نقد یک منتقد شخصی نبوده و به هیچ وجه در حدمت
تخریب وجهه وی نمی باشد بلکه اگر انتقادی نیز مطرح شده است کاملا بر اساس اصول و
دیدگاه های حرفه ای نقد بوده است. البته این به هیچ وجه بدین معنا نیست که منتقد بریتانیایی
کمتر از همتایان آمریکایی خود دغدغه تئاتر و مسیری که آن را می پیماید دارد بلکه نشانگر این
واقعیت است که نگرش بین این دو با وجود نکات مشترک بسیار تفاوت های بنیادین داشته و در
نتیجه در نقد آنان نیز اثر می گذارد. تفاوت بنیادین دیگری که غالبا به آن اشاره می شود نوع
پوشش خبری مربوط به تئاتر می باشد. در شبه جزیره انگلستان منتقد به جنبه های بصری
نمایش کمتر توجه نشان داده و بیشتر به مفهوم آن و پیامی که برای مخاطب دارد می پردازد
گرچه منتقد به خصوص از نوع آمریکایی آن که دیدگاهش نیز تحت تاثیر زرق و برق هالیوود
( قرار دارد بیشتر به ظاهر امر می پردازد تا مفهوم. سالها پیش کنف تینان در مقاله ای ( 1962
درباره توجه بیش از حد برخی از منتقدان به ظاهر در هنرهای نمایشی هشدار داده بود. در سال
1966 یعنی قریب به 30 سال پس از هشدار وی مایکل بلینگتون نیز همان مساله را مطرح می
سازد و به نظر می رسد که توجه به ظاهر و دکوراسیون امری رایج گشتند و به صورت نوعی
اپیدمی منتقدان تئاتر را نیز تحت تاثیر قرار داده است. با این وجود به دلیل تفاوت دیدگاه های
شبه لیبرال خود از قلم و نقد به عنوان ابزاری برای آگاه نمودن جامعه استفاده می کند و ملزوما
از آن در راه بهینه سازی تئاتر بهره نمی برد. این حالت و گرایش آرمانی در بین منتقدان
انگلیسی دیده نمی شود. آنان وفاداری به اصول حرفه ای کار و دیسیپلینهای موجود را یک اصل
دانسته و هرگونه انحرافی گناهی نابخشودنی می دانند. آمریکایی ها بیشتر تحت تاثیر پروسه
جهانی شدن قرار گرفته اند و منتقدان نیز از این امر مستثنی نیستند. منتقد آمریکایی که در
نیویورک یا سان فرانسیسکو قلم می زند نگاهی جهانی دارد. از طرف دیگر یک منتقد انگلیسی
هنوز نگرش سنتی و محلی خود را حفظ کرده است و آثار این امر را در نوشته های او می توان
دید. این تفاوت ها نشان از طرز نگرش متفاوت دو جامعه مختلف با دو فرهنگ متفاوت دارد که
در حوزه هنر نشان از طرز نگرش متفاوت دو جامعه مختلف با دو فرهنگ متفاوت دارد که در
حوزه هنر و نقد عیان شده و تفاوت بنیادین بین دو ملت را به تصویر می کشد.
منتقد آمریکایی از تکنیک جار و جنجال استفاده نموده و با خلق هیاهوی کاذب سعی در جذب
مخاطب دارد. در صورتی که نسخه انگلیسی آن را با ایما و اشاره و استفاده از ظرافتهای موجود
در سیستم نگارش نقد سعی می کند مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و وی را به مسیری هدایت
کند که مد نظرش است. در آخر شاید یکی از مهمترین عوامل در شکوفایی نقد به شیوه انگلیسی
را درچند صدایی و تکثر آن می توان یافت. منتقد انگلیسی از انحصار گرایی موجود در
مطبوعات آمریکایی به دور است و این آزادی عمل به وی اجازه می دهد بدور از فشارهای
نظرات خود را آنطور که تمایل دارد بیان کند نه آنطور که سردبیران می خواهند. همان طور که
کارگردان تئاتر سرریچارد آیر بیان می کند انگلستان و منتقدان آن دارای این فرصت بوده اند که
از این فضای فرهنگی و مناسب نشو و نمو تئاتر نهایت بهره را ببرند و این نکته قوت و تمایز
آن می باشد.
6
• این متن بخشی از کتاب نقد تئاتر به سبک انگلیسی می باشد که در سال 1999 توسط نشر یونیورسیتی
پرس به قلم کلیمنت اچریدسکی به چاپ رسید نویسنده این متن در همان سال برنده جایزه بهترین منتقد تئاتر از
انجمن هنرمندان بلغارستان گردید.
The Theatre of Resistance in Poland
Nasrollah Ghaderi
Real values are the ones that do not disappear easily and exist all the time since human beings are ever immortal and are everywhere. They are truthful and honest because human beings are immortal and everywhere.
I would like to mention the fact that theatre simply means culture. Resistance means standing against evil, so the reality is that theatre around the world is based on resistance and according to Józef Szajna art is what we have in our mind and want to release it to this world.
To me the theatre of resistance does not necessarily mean war. Any drama which fights against colonization and exploitation means resistance. The theatre is Poland has existed for so many year and this country has one of the oldest performing arts in the world. The source of text in Poland is primary religion and rituals.
Culture in this European country is heavily affected by theatre. The Polish created theater first and then started working on its theoretical concepts. It also has had many people called artist. But what are really the qualifications of an artist. If a person does not have the required characteristics maybe he could be called a craftsman instead of an artist.
A performer should have his own views, visions; he needs to be able to think rationally in order to create his work of art. He also requires an understanding of the universe and its relationship with mankind. Being individualistic and having the feeling that he/she is different from others is another factor as well.
However these differences should not lead to vanity. We should consider the fact that other individuals have the capability to achieve the same thing in different fields. Individualism is to help him find the right path.
Awareness is an essential element for an artist of any kind. He develops his own hallucination and that’s what specifically Zygmund Fruid Focuses on. A real performer is the one who challenges his hidden desires and once it’s under his control he is to start challenging the world itself.
2
Józef Szajna believes that a person who has acted according to the desire of rulers and has performed what they wished for, can not pretend that he is a freedom fighter and cannot lead a movement. a person is similar to a loaf of bread. Both sides need to be baked and there is no other solution.
If drama of Poland has become famous in all over the world, that’s simply because of its performers’ abilities that have the necessary background in this field. The Polish are extremely sensitive people and can easily express themselves in different forms and ways.
The Polish do not work according to frameworks and are not armatures. They create their own styles, however in some rare cases there are some actors that copy the work of others amazingly which makes them unqualified to be called a true artist. Poland's writers, artists, and musicians play a major role in creating the cultural values of the nation. The most important aspect of Polish drama is its resistance against replication and copying. The other strong point of the Polish is that they completely reject alienation and praise the local tradition and culture of their motherland. This is a great achievement for its art and culture.
They are aware of the tools and requirements of their profession and have accepted the local culture. They have experienced agony and feel what the word struggle means. When Kantor is asked why he is involved in such vocation he simply replies that it assist him to express his inner thoughts and feelings. He personally believes that art acts as a reliever for him and he is doing it for himself not the society.
He left the country during the second world war to join the resistance movement in France which fought against Nazis in western Europe. He is extremely honest and does not lie at all and does not use the common slogans of other intellectuals.
Kantor and Józef Szajna are themselves and do not boast that their works might be similar to others like Durnmant, Brook, Nushkin, etc.
Grotowski the international leader of the experimental theatre who became famous in the 1960s as the director of productions staged by the Polish Laboratory Theatre of Wrocław. A leading exponent of audience involvement, he set up emotional confrontations between a limited group of spectators and the actors; the
3
performers were disciplined masters of bodily and vocal contortions. Resistance in Poland has several aspects:
Its views about art are fundamentally different and considers drama as a tool for resistance.First of all its attitude toward drama is totally different from the rest of Europe and considers is as a tool which could be employed for resistance. Second of all it welcomes new approaches and modern methods, the other noticeable thing is that during the war it used it to motivate the Polish citizens against foreign invaders. It also promotes beliefs that are in contrast with materialistic values. It truly represents what Barbara has said about the Polish theatre that when local beliefs and values die off art will disappear as well. In other words it cannot be as effective as it is supposed to be.
Born in 1922 in the city of Rzeszów. Scenery designer, stage director, playwright, theoretician of the theatre, painter, graphic artist. Szajna died on June 24, 2008. During the World War II occupation of Poland, Szajna was a prisoner of Auschwitz and Buchenwald, a fact that influenced his art. He obtained degrees in graphic design (1952) and scenery design (1953) from the Academy of Fine Arts in Krakow. In 1954, immediately after completing his studies, he began teaching at his alma mater and continued to do so for the next nine years. From 1972 until his death, he was a professor of the Academy of Fine Arts in Warsaw, where he headed the scenery design studio among other things. He remained professionally active as an artist throughout this time. Between 1955 and 1963 he designed scenery (for productions like "Myszy i ludzie / Of Mice and Men" after the novel of the same title by John Steinbeck and "Dziady / Forefather's Eve" by Mickiewicz), and subsequently, to 1966, he acted as the managing director and artistic director of the Teatr Ludowy(People's Theatre) in Nowa Huta, where he also directed a series of plays. He has additionally worked with the Stary Teatr (Old Theatre) in Krakow, the Teatr śląski (Silesian Theatre) in Katowice, the Teatr Współczesny (Contemporary Theatre) in Wroclaw and the Teatr Polski (Polish Theatre) in Warsaw. In 1971, he created his own Teatr-Galeria (Theatre Gallery) at Centrum Sztuki Studio (Studio Center for the Arts - formerly the Teatr Klasyczny / Classical Theatre) in Warsaw. There, he pursued his own educational ideas through his singular, elite way of popularizing various artistic genres: primarily through theatre, but also encompassing other domains of the visual and other arts.
He resigned the directorship of the Center ten years later, with the advent of Martial Law in Poland. Szajna produced paintings and prints, designs scenery,
4
directs theatre productions, authored the scripts to original theatre productions and was a theoretician of the theatre. He was perceived primarily as a man of the theatre and creator of his own, personal formula - as Zbigniew Taranienko states it - of "visually narrative theatre" (otherwise known as "visual theatre," "visual artists' theatre," "theatre of visions"). The primary accent in this type of theatre falls on visual expression. In contrast to artists like Leszek Mądzik, however, Szajna never rejected the actor, with his individual gestures, or the word. Nevertheless, the most important role in his theatre is allotted to visual signs and imagery: expansive scenery and often grotesquely over-sized props. Szajna himself was quoted as saying, "I transform life into images [...]," and this thought accurately reflects his intentions. This idea of an innovative type of visual theatre, realized most fully in his productions at the Teatr Studio (Studio Theatre), also encompassed a majority of the artist's experiences outside of the theatre. In his original morality plays (e.g. "Replika / Rejoinder", 1973; "Gulgutiera", 1973; "Dante" - based on "The Divine Comedy", 1974; "Cervantes", 1976), Szajna combined literary texts saturated with his personal reflections with the previously mentioned visionary organization of the stage space and the inventive, intense, expressive performances of his actors. The artist began painting and producing prints during the 1950s, the same decade during which he began to work in the theatre. These works manifested the artist's fascination for Art Informel that was dominant in Poland at that time. Szajna initially produced collages, creating flat images by attaching non-painterly materials to them: worn down pieces of leather, chunks of rubber, fragments of fabric ("Obrazy-Dramaty / Image-Dramas"). In the 1960s, he channeled his efforts much more overtly towards assemblage, accenting textures in his compositions, adding pieces of found objects (e.g. mannequins). In these works, objects, or their fragments, were not treated in a fetishistic manner, as "everyday votive items"; rather, they carried dramatic content, traces of traumatic experiences ("Postać V / Figure V", 1962; "Dwoje / Two", c. 1966). The need to visualize his own experiences, find an artistic form that would best answer this need, resulted in the artist creating new spaces, an example of which is the environment-like project titled "Reminiscencje / Reminiscences" (1969). Szajna also sought in this manner to commemorate Polish artists who had perished in concentration camps. For this reason, he used "mementoes of the past" - the remains of small objects, photographs, concentration camp "props" - all of which lent truth to his message. The artist also referred to tragic events in his paintings of the 1980s and 1990s, in which he drew on both the achievements of figurative art (see the series of ominous, primarily black and white paintings titled "Mrowisko / Ant Colony", 1978-88; "Gnom / Gnome", 1991) as well as Abstract Expressionism ("Zamęt / Confusion", 1989). The spatial arrangement "Drang nach Osten - Drang nach Westen" (1987) also
5
proved an act of the artist's continued efforts to reconcile the barbarity of totalitarianism (Fascism and Communism). Szajna represented Poland at events like the Venice Art Biennale (1970 and 1990) and the Sao Paulo Biennale (1979 and 1989). He owed his success around the world primarily to his activities as a theatre artist. He was a member of numerous artistic associations and was honored for his achievements many times and in many ways, in both Poland and abroad. He gained particular renown in Italy, where he received several of the highest cultural awards (e.g. the Gold Medal of the Accademia Italia delle Arti e del Lavoro in Salsomaggiore Terme, 1981). In 1975, the theatre at the Slavic Cultural Center in Port Jefferson (United States) was named after the artist. In celebration of his 75th birthday in 1997, an attic theatre in his hometown of Rzeszów was specially adapted to house a permanent exhibition of his works. This collection (paintings, drawings, spatial compositions from the stage productions "Replika / Rejoinder" and "Dante") is retrospective in nature and thus provides a glimpse of the artist's subjects and poetic. Noteworthy publications on Szajna include Jerzy Madeyski and Andrzej Żurowski's book titled "Szajna" (1992), a catalogue published on the occasion of a solo exhibition of the artist's works on his 75th birthday at the Center for Polish Sculpture in Oronsko (1997), and a book by Janusz Szajna titled "Józef Szajna i jego świat" / "Jozef Szajna and His World" (2000)..
What Tadeusz Kantor says about his work is worth noticing.
Tadeusz Kantor (April 6, 1915 – December 8, 1990) was a Polish painter, scene designer and theatre director. Kantor was well renowned for his revolutionary theatre in Poland and abroad. April 6 is the 96th day of the year in the Gregorian calendar (97th in leap years).1915 (MCMXV) was a common year starting on Friday (link will display the full calendar). December 8 is the 342nd day (343rd in leap years) of the year in the Gregorian calendar. MCMXC redirects here; for the Enigma album, see MCMXC a. Painting by Rembrandt self-portrait Detail from Las Meninas by Diego Velazquez, in which the painter portrayed himself at work For the computer graphics program, see Corel Painter. A theatre director is a principal in the theatre field who oversees and orchestrates the mounting of a play by unifying various endeavors and aspects of production.
6
Born in Wielopole Skrzyńskie, Galicia (in what was then Austria-Hungary). Kantor graduated from the Cracovian Academy in 1939. During the Nazi occupation of Poland, he founded the Independent Theatre, and served as a professor at the Cracovian Academy of Fine Arts and a director of experimental theatre in Kraków from 1942 to 1944. Following the war, he become known for his avant-garde work in stage design including designs for Saint Joan (1956) and Measure for Measure (1956). Specific examples of such changes to standard theatre were stages that extended out into the audience, and the use of mannequins as real-life actors. Coat-of-arms of the Kingdom of Galicia and Lodomeria Galicia (Ukrainian: , Polish: , Russian: , German: , Hungarian: , Czech: , Yiddish: , Turkish: , Romanian: ) is an historical region in East Central Europe, currently divided between Poland and Ukraine. Austria-Hungary, also known as the Dual monarchy (or: the Motto: none Voivodship Lesser Poland Municipal government Rada miasta Kraków Mayor Jacek Majchrowski Area 326,8 km² Population - city - urban - density 757,500 (2004 est. Raphaels fresco The School of Athens An academy is an institution of higher learning, research, or honorary membership. 1939 (MCMXXXIX) was a common year starting on Sunday (link will display full year calendar). Wawel Hill, Old Town, Kraków Year 1942 (MCMXLII) was a common year starting on Thursday (the link is to a full 1942 calendar). 1944 (MCMXLIV) was a leap year starting on Saturday 1956 (MCMLVI) was a leap year starting on Sunday of the Gregorian calendar. 1956 (MCMLVI) was a leap year starting on Sunday of the Gregorian calendar.
Becoming disenfranchised by the avant-garde's increasing institutionalization, in 1955 he and a group of visual artists formed a new theatre, Cricot 2. In the 1960s, he traveled widely with his theatre, becoming known for staging "happenings". His interest was mainly with the absurdists and Polish writer Stanislaw Ignacy Witkiewicz (also known as "Witkacy"). The Cuttlefish (1956) and The Water Hen (1969) were his best known productions during this time. A 1972 performance of The Water Hen was described as "the least-publicised, most talked-about event at the Edinburgh festival". 1955 (MCMLV) was a common year starting on Saturday of the Gregorian calendar. Cricot 2 was a Polish theatre company based in Cracow. Absurdism is a philosophy, usually translated into different art forms, that holds that any attempt to understand the universe will fail. The title given to this article is incorrect due to technical limitations. 1956 (MCMLVI) was a leap year starting on Sunday of the Gregorian calendar. For the Stargate SG-1 episode, see 1969 (Stargate SG-1). There is no one Edinburgh Festival but those using the term are usually referring to the collection of various festivals in August and early September of each year in Edinburgh, Scotland.
7
Dead Class (1975) was the most famous of his theatre pieces of the 1970s. Within the piece, Kantor himself took the role of a teacher who presided over seemingly dead characters who are confronted by mannequins which represented their younger selves. He had began experimenting with the juxtaposition of mannequins and live actors in the 1950s. 1975 (MCMLXXV) was a common year starting on Wednesday.
His later works of the 80s were very personal reflections. As in Dead Class, he would sometimes represent himself onstage. In the 1990s, his works became well known in the United States due to presentations at Ellen Stewart's La MaMa Experimental Theater Club. Ellen Stewart (born November 4, 1914) Founder of La MaMa Experimental Theater Club AKA Cafe La MaMa.
Kantor believes that crime is an essential element in my personality and is the origin of my art. In fact art is a crime but not similar to the one that criminals commit during history. But simply because it attacks all the disorders that are against the norms in our society. Apparently the theatre of resistance in this European country is transparent and accountable and understanding it consequently uncomplicated. It releases the emotion of its audience and has great effects on them. If the audience is satisfied this process has reached its aims, in other words according to Jozef szajna and Kantor drama means innovation and novelty and the artist that is truthful.
Cite: 1. Jozef szajna
2. Rzeszow
3. Death Block
4. Cer Vantes
5. Academy of art
6. Cracow
7. Biennale of Art in venice
8. Thethe otlre of panic
8
9. Mayakovsky
10. Replikai
11. On new function of scenoyraph
12. T. kantor
Sources:
1. Sheyd Lufsky – Theatre in Poland – Translator: Navayee, J – Donaye Danesh Publishing – Tehran 1353
2. Hosseini, Naser- The Contemporary Drama of Europe – Volumes 1 & 2 – Namash Nashr – Germany - 1377
3. T. kantor , Paris, Editions du C.N.R.S. 1983.
3. T. kantor/ Theater des todes/ Narnberg, Institut fur moderne kunst/1983.
4. T.kantor/ Entretiens/ Paris, Edition Carre/ 1996.
5. Csati, Edward: Le Theatre Polonais cinlemporain/1963.
6. Sz: Ajna to lat/ szajna tiyears by: zbigniew Taranienl centrum
sztuki studio warszuwa./ 1992.
نقد تئاتر و تاثیرپذیری آن از MISE EN SCENE
به لحاظ اصول تئوریک تئاتر شاید بهتر باشد که سوال خود را بدین صورت مطرح کنم که نقد یک نمایش چه بصورت مکتوب و یا سعمی چگونه می تواند به فهم بهتر صحنه نمایش کمک کند؟ شاید بجای آنکه به نقد ژورنالیستی تئاتر با دیده تحقیر نگاه شود بهتر باشد که با نگرشی دقیق به آن بها داده شود. باید به این نکته نیز توجه داشت که نقدی که امروزه درباره نمایش در رسانه های دسته جمعی بیان می شود بیشتر مرتبط با جریان غالب تئاتر روز است تا نوع دیگر آن که این روزها دچار رخوت، رکود و سستی شده و در سالنهای مجلل به روی صحنه می رود. یکی از فرضیات مطرح شده این است که پساویز صحنه در تئاتر مناسبترین المان موجود برای ارزشیابی صحنه و زیبایی شناختی می باشد. مفهوم واژه طراحی صحنه mise en scene بدون شک عمومی و فراگیر نیست گرچه از لحاظ بین المللی در بین اهل فن شناخته شده است و دارای مفهوم خاص فرهنگی می باشد.
در فرانسه از mise en scene ابتدا برای کمک به انتقال مفهوم متن به روی صحنه استفاده می شد. سپس این مقوله خود به بخشی از صحنه تبدیل شده و به نوعی دارای تضاد با کاراکترهای زنده موجود درصحنه شد. مفهوم طراحی صحنه از لحاظ تئوریک و عملی نیازمند بری دقیق تر می باشد بنابراین باید تمایزی بین تجزیه و تحلیل نمایش که بیشتر با المانهای عملی و زنده کار دارد تا آنالیز پساصحنه قائل شد که المانهای فرعی را نیز شامل می شود. مشکل اصلی در اینجا این است که آیا این مفهوم و تعریف کلی که از این واژه ارائه شده است در ده سا ل گذشته عملا به کار گرفته شده یا نه! قبل از اینکه به این موضوع بپردازم مایلم اعلام کنم که نقد ارائه شده در اینجا به لحاظ کیفی قابل مقایسه با آنچه در روزنامه های یومیه مطبوعات هفتگی و رادیو و تلویزیون ارائه می شود نبوده و از زاویه ای کاملا متفاوت به موضوع می نگرد.
تحول طراحی صحنه، بحران نقد:
تا دهه 80 منتقدان با اگاهی از اینکه اثر آنها دارای دو مخاطب عمده است دست بقلم می برند. گروه اول عامه مردم و دومی حرفه ای ها که می توانستند جز صنعت سرگرمی و تفریحات من جمله سینما، تئاتر و تلویزیون محسوب شوند. تیباورت (1922) این مدل را به سه گروه متمایز تفکیک کرد. گروه اول شامل کسانی است که انتقاد خود را از سر خیرخواهی مطرح می کنند، منتقدان حرفه ای و سرانجام هنرمندان منتقد. با این وجود اغلب اوقات نیاز به مدل های دیگری مثل چیزی که برنارد درت )1967) مطرح کرده می باشد. وی انواع نقد چه آنهایی که برای شرایط خاص نوشته می شوند و چه انواع دیگر آن را از لحاظ محتوایی یکی می داند. با این وجود درت نیز در سال 1982 در عقاید خود تجدید نظر کرده و مدعی وجود نقد سنتی که مخاطب اصلی آن تماشاچی تئاتر و روزنامه تشکیل می دهند و نقد آکادمیک که نمایش را با معیارهای خاص هنر نمایش می سنجد. از ترکیب تمام موارد ذکر شده گروه سومی نیز ظهور می کند که حتی معتقد بدان است که مخاطبان نقد نیز باید به اصول نظری نمایش آشنا بوده و نقد فقط برای نقد نوشته شود. جرج بانو (1983) به این نظریه دوبعدی علاقه پیدا کرده و اظهار داشت که نقد تمام و کمال وابسته به منتقد روشنفکر بوده که تمام تلاش خود را برای فهم و تجزیه و تحلیل موضوع به کارگرفته است. ادامه این سنت وطرز فکر که ابتدا در فرانسه ریشه دواند را می توان کشورهای دیگر نیز مشاهده نمود که البته این ملزوما به معنای عمومی و فراگیر بودن این نظریه نیست. منتقد آلمانی هنینگ رشسبیتر که مدت زمان طولانی ویراستار مجله وزین Theater heute بوده است نظریه متفاوتی را درباره تقسیم انواع نقد بیان می کند که به عقیده وی بر سه اساس بنا شده اند: اولا نقد جزیی از روزنامه نگاری بوده و وظیفه آن اطلاع رسانی است. دوما نقد علاوه بر بار فرهنگی دارای تاثیرات اقتصادی بر محصولات هنری نیز بوده و در آخر اینکه از آنجاییکه نوشتن نقد نیاز به ذوق هنری دارد می توان به نوعی آن را اثر ادبی نیز به شمار آورد. به هرحال این نظرات که در طول 30-40 سال گذشته بیان شدند منشا بحث و مجادله عجیبی در فستیوال آویگنون سال 2005 گردید. در آنجا بود که آتش اختلاف بین هنرمندان و منتقدان مشتعل شده و هردو طرف مناظره یکدیگر را متهم به شارلاتانیزم هنری و بی دانشی کردند که البته برای اهل فن داستان جدیدی نیست. بحران عدم وجود اعتماد به نفس در میان برخی از منتقدان از آنجا سرچشمه میگیرد که مخاطبان آنها ملزوما یکدست نبوده و دارای طیف و دسته بندیهای نامتجانس می باشند. منتقد حداقل از نوع فرانسویش دیگر نمی تواند ملزوما به مسایلی خاص مانند آرایش صحنه و دکوراسیون آن که صرفا باب طبع عده خاص بوده بپردازد بلکه باید طیف وسیع تری از منتقدان را خشنود کند.
مورد بحث دیگری که نظر افراد را جلب می کند عدم تمایزو مرزبندی مشخص بین نقد از نوع ژورنالیستی آن و نقد از نوع آکادمیک تحقیقی آن می باشد. رسانه های مکتوب مثل مجلات و روزنامه ها دیگر ملزوما تنها ابزارهای موجود برای اطلاع رسانی و نقد آنچه بر روی صحنه تئاتر می گذرد نبوده و بازیگران دیگری مثل وبلاگ ها و اتاق های بحث و گفتگوی اینترنتی آنها را به چالش می کشند و این در حالی است که تعداد زیادی ازمنتقدان غالبا پس از گذشت چندماه و حتی یکسال از نمایش تصمیم به چاپ مطالب خود در مجلات می کنند که قابلیت رقابت با ناظهوران عرصه نقد کمتر و کمتر می کند. این گروه از منتقدان غالبا از طرف جامعه آکادمیک و داشنگاهی در حوزه تئاتر همراهی می شوند که از این رود و طرز نگرش در حوزه نقد دفاع می کنند. که البته نمی بایستی باعث تعجب گردد زیرا دانشگاه خواه از نوع اروپایی یا آمریکایی آن صرفا به یک مصرف کننده ایده تبدیل شده است تا یک خالق آن و تصویر آن به عنوان یک مجموعه بی طرف، آگاه، علمی و صادق تا حدود زیادی خدشه دار شده است. نکته جالی در اینجا نهفته است که تئوریسین های تئاتر نیز حال و روز بهتری ندارند و قابلیت متهم کردن دیگران را در نتیجه آن از دست داده اند. آویگنان برای اولین بار سوالی بنیادین رامطرح کردو آن این بود که آیا می توان تمام و کمال نظریات منتقدان را پذیرفت. این سوال منقدان حرفه ای تئاتر را مخاطب خود قرار می دهد که گمان بر جاودانه بودن خود در این حوزه دارند و تنها جواب آنها به این سوال اظهار بی اطلاعی آنان از مفهوم سوال است که نوعی انکار محسوب می شود. آنها مدعی این امر هستند که دیگران فاقد صلاحیت برای دیکته کردن نظریات خود درباره هنر نمایش به آنها هستند. از طرف دیگر طبیعت پیچیده تئاتر امروزی که ترکیبی از تراژدی، مضحک گرایی و حماسه است عرصه را بر منتقدی که می بایست نقدی شایسته و قابل فهم به مخاطب حیران و سردرگم ارائه دهد تنگ کرده و ریسک گمراه کردن و در نتیجه از دست دادن مخاطب را افزایش می دهد. بدون شک در اینجا معیارهای در حال تغییر صحنه نمایش نیز در این امر دخیلند. مفهوم سنتی و ساختاری صحنه نمایش از دور خارج شده است. اگرچه این تغییرات مربوط به سالهای اخیر نیستند اما منتقدان حتی از نوع فرانسوی آن عقب مانده اند .
گروه سازنده یک نمایش اغلب به این نتیجه می رسند که امر مهم نتیجه پایانی نمایش نیست بلکه چگونگی پروسه اجرای آن می باشد. صحنه نمایش وقتی به مفهوم واقعی خود از دیدگاه هنرمند انگلیسی می رسد که نشانگر کنش و جنبش باشد. شاید ضروری باشد که این دو منظر را از لحاظ چگونگی پیدایش و توسعه بیشتر بررسی کنیم. وینسنت بادریلسر مدیر اجرایی فستیوال بر این عقیده است که مخاطب و منتقد باید نظر اصلی خالق یک اثر هنری را در ابتدا کاملا دریافت کنند و سپس حق آن را خواهند یافت که نیات هنرمند را مورد بازرسی و استنطاق قرار می دهند. در نتیجه اگر معکوس این قضیه رخ دهد همانطور که یاوس می چاوود اظهار می کند هنر در وضعیتی بی ثبات قرار گرفته و اثر هنری صرفا به یک تجربه زیبای گذرا برای مخاطب تبدیل می شود و این تنها چیزی است که از یک اثر هنری در ذهن مخاطب باقی می ماند. این ار در نهایت باعث خلق آثاری می شود که سمبولیک نبوده، نظریه خاصی را پیگیری نکرده و به هیچ فراتر از آنچه در متن نمایش گنجانده شده اشاره نمی کند. در این حالت اثر صرفا به یک وسیله برای گذران زمان بدل شده و هویت فیزیکی خود را بر روی سن از دست می دهد با این وجود منتقدان همچنان به حالت فیزیکی سن اهمیت داده و در نقد خود آن را تجزیه و تحلیل می کنند. میتروشوساوا اخیرا تحقیق جامع در این باره منتشر کرده است. نتایج آن که بیش از 50 کارگردان تئاتر را در بر می گیرد حاکی از آن است که نگاه ها از طراحی صحنه به حالت فیزیکی، حرکتی بازیگران منحرف شده است. بنابراین شاید مناسب تر باشد اگر منتقد به جای آنکه به نقد هماهنگ بین متن داستان و خود نمایش بپردازد بیشتر توجه خود را معطوف به چگونگی هماهنگی حرکتی، احساسی بازیگران کند. اگر منتقد و به دنبال وی تماشاگران فقط به شکل ظاهری نمایش علاقه نشان دهند و از جزئیات غافل بمانند، تئاتر در سطح یک برنامه تفریحی تنزل خواهد کرد.
بازنگری نقد برای اصلاح نمایش
بحران در هنر نمایش خود به خود بر روی نقد آن نیز تاثیر گذاشته و منجر به بازنگری دوباره هردو می گردد. در این جاست که مفاهیم قدیمی تئاتر سنتی و المانهای به ارث رسیده از گذشتگان مثل صحنه های باشکوه سن به چالش کشیده شده که خود یادآور آن است که چقدر تئاتر مدرن با نوع قدیمی آن در تضاد است. در فستیوال اوینگان 2005 پیدا کردن نمادهای تئاتر قدیم که بر روی سن خودنمایی بکنند تقریبا غیر ممکن بوده و اثری از پرده های مهیج نقاشی شده مرتبط با داستان نمایش دیده نمی شد. همچنین هیچ نوع هارمونی و هماهنگی به معنای سنتی آن بین اجزای مختلف فیزیکی صحنه دیده نمی شد که شاید به خاطر فقدان نوابغی باشد که هرگز در حوزه تئاتر دوباره پدیدار نمی شوند.
بطور مثال در این فستیوال می شدسراغ شخصیتی همانند واگنر شهیر رفت که دارای ظرایف او باشد؟ از نقطه نظر انتقادی عدم وجود یک سیستم هماهنگ و یکپارچه دارای معایب زیادی است که البته ممکن است از نظر برخی نوعی مزیت و نوآوری نیز محسوب شود. برای مثال از نظر ژآن دوتور ممکن است این امرنمادی از ساده گرایی باشد که از نظر ما منتقدان نوعی بدعت و نوآوری گمراه کننده محسوب می شود. حال مناسب است که درکنار طراحی صحنه نظری نیز به اجرا و کارکرد آن بیندازیم. از دیدگاه فرهنگ انگلیسی در نمایش، این اجرا است که نمایش و صحنه را با هم درآمیخته و باعث ایجاد دیدگاه های جدید من باب تئاتر می گردد و این خود حاوی دو پیام شفاف برای جماعت منتقد است. اول آنکه اینان باید هرچه بیشتر به جزئیات یک نمایش و چگونگی پروسه خلق اثر توجه کنند تا به نوشتن مقالاتی که صرفا کاربری پر کردن صفحات مجلات را داراست. دوما علاوه بر نمایش به واکنش مخاطبان نیز توجه کرده تا بتوان بازتاب دهنده افکار عمومی نیز باشد.
وظایف جدید یک منتقد
در کنار سبط و توسعه دیدگاه های بسته که البته منتقدان به آن توجه ویژه ای دارند، فضای جدید تئاتر وظایف نو و تازه ای را نیز می طلبد:
1- به طور مثال منتقد باید سعی کند که قضاوت شفاف و آشکاری را درباره اثر هنری ارائه دهد و در بیان و نوشته خود از هرگونه پیش داوری غیر منصفانه قویا پرهیز کند.
2- منتقد باید از تاثیر نقد و دیدگاه خود در ارتباط با فرهنگها، جوامع و محیط خود و نقد خود را طوری تنظیم کند که بتواند با مخاطبان دارای هر زمینه فرهنگی ارتباط برقرار کرده و به نوعی به نقد خود هویت فرافرهنگی و محلی دهند و آن را برای مخاطب جهانی بنویسد.
3- منتقد باید به نوعی بیانگر اهمیت نمایش و تمام عوامل دخیل در آن باشد. وی باید بعنوان رابط بین کارگردان، نمایش و مخاطبان عمل کرده و همانطور که وتیز گفته است ما باید از عملکرد خود نمایش دفاع کرده و دچار سردرگمی و تاثیرپذیری از روابط بین هنرمند، نمایش و مخاطب آن نشویم.
این همچنین وظیفه منتقد متعهد است که حوزه های جدید در عرصه نمایش را کشف کرده و در عین حال برای بهینه سازی آن را به چالش بکشد.
منتقدین در عصر حاضر طوری تضعیف شده اند که باید آنرا جز گونه های در معرض انقراض محسوب نمود. بنابراین منتقد و کارگردان این دو المان شکننده و از هم جدا نشدنی باید متعهد به همکاری دو جانبه شده و از آنجاییکه همه هستی وجود او وابسته به امر نمایش است باید خود را وقف آن نماید. همانطور که استراگن در "در انتظار گودو" می گوید الان وقت حرکت و پویاییست.
هنر درمانی چیست
از : مجید امرایی - هنر درمانی (آرت تراپی) نوعی روش روان درمانی است که از طریق هنر (نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی، تئاتر و یا دیگر فعالیت های هنری) اعمال می شود تا بدین طریق بتوان برخی از مشکلات و ناراحتی های روانی فرد را درمان کرد و یا کاهش داد.
هنر درمانی براساس تئوری اولیه روانشناسی "زیگموند فروید" و" کارل گستاو یونگ "پایه گذاری شده است. در این نوع هنر درمانی بیشتر سمبل هایی که در ضمیر ناخو دآگاه شخص که به صورت سد های مختلفی در روان وی ایجاد شده است مثل ترس، رنج ، استرس، افسردگی، کمبودها، نیازها و غیره که به صورت ناراحتی های جسمی و روحی ظاهرمی شوند.
از راه هنر می توان ضمیر ناخود آگاه را به سوی ضمیر خود آگاه کشاند و فرد را به این طریق تا حدودی به خود انسانی اش شناساند و مشکلات وی را حل کرد.
زیگموند فروید1856/1939 روان شناس اطریشی عقیده دارد" هر نوع ناراحتی روحی زخمی شدن خواسته های غرایز انسان است ". او متعقد است که " روان انسان دارای سه بخش است که از بدو تولد وجود دارد
- بخش نخست غرایز و خواسته های غریزی انسان است که در طول رشد شکل می گیرد غریزه های لذت خواهی که شامل غریزه های جنسی، تماس بدنی، خوردنِِ و آشامیدن و عکس العمل های غریزی مثل ترسیدن، گریستن، خندیدن، و تکانهای عاطفی در ساختار روانی بشر از بدو تولد نسبتا ذاتی است.
فروید این بخش را اس ، تیریب( اید ) نامیده است که می توان به فارسی (غریزه بدوی) نامید که این بخش عواطف بدوی در اثر ارضا یا عدم ارضای خواسته های غریزی در روان انسان تولید می شود وجود این بخش در روان انسان برای ادامه حیات ضروری است.
- در بخش دوم به تدریج در سیر رشد انسان حدودا از هشت یا نه ماهگی روان شکل می گیرد و این بخش هسته مرکزی روان انسان است که (ایش، اگو) یعنی ( من ) انسان می گویند وظیفه این قسمت سنجش و تشخیص مسایل واقعی است که با ابزار های خاص خود باعث اداره و ارتباط با جهان بیرونی امکان پذیر می شود.
- در بخش سوم که او به آن (سوپراگو) می گوید و به فارسی( فرا من) نامید ه می شود نوعی وجدان اخلاقی که بخشی از این قسمت روان را تشکیل می دهد مثل تصورخوب و بد از نگاه و دید شخص بنا به فرهنگ و تربیت آن انسان است که حدودا از 11 ماهگی شروع می شود و ساختار های مختلف روان انسان شروع به شکل گیری می کند که تربیت خانواده، فرهنگ، جامعه، اثر بسیار مهمی را روی این بخش انسان می گذارد که بعد ها شخصیت آن انسا ن را تعریف می کند و به تدریج در سیر رشد کامل می شود این بخش های تربیتی و فرهنگی در دوران تکامل بزرگسالی خود را نشان می دهند در بخش وجدان اخلاقی با ابراز (من) انسان را وادار به اطاعت و یا سرکشی خطر ناک از احساس های خود که ازمجازات های کودکی، باید ها و نباید ها ، ممنو عه ها و خواسته های برآورده نشده به صورت ترس های ذهنی، احساس گناه، و غیره، در آمده سر چشمه می گیرد .
- از این سه بخش، بخشی که در تماس با واقعیت زندگی قرار دارد بخش من( ایش یا اگو) است .
انسان با هر واقعیتی که در هستی خود رو به رو می شود ، بخش های( غرایز) و ( فرامن) یک حرکت تکانی (سیگنال) به (من/ اگو) انسان می دهد . و اگو( من) انسان واقعیت را می سنجد ، هر دو حرکت تکانی(سیگنال) را با تطبیق واقعیت انجام می دهد.
انسان سالم سعی می کند تعادل را در دو بخش به وجو د بیاورد. وقتی این تعادل به هم می خورد انسا ن دچار نوعی تزلزل روانی می شود به خصوص این بخش پیچیده (فرامن) بخشی است که در این جا مورد بحث است که به مرور زمان در ضمیر نا خودآگاه انسان تبدیل به لخته های سفتی میشود.
این لخته های سفت شده ناراحتی ها در ضمیر نا خود آگاه انباشته می شود و گاهی ترکیب این ناراحتی ها به صورت اشکال در رویا بروز می کند. انسان در رویا سمبل هایی را می بیند که نشان گر اسرار های پیچیده روان انسان است از طریق سمبل های گو نا گون رویا که در ضمیر ناخود آگاه است می توان ترس ها ی پیچیده زیر بنای رفتاری و ناراحتی روان راتا اندازه ای شناخت و تجربه کرد، رویا تولیداتی است که ازطریق ساختار روان و تجربیات در مسیر تونل های روان ِ انسان قرار می گیرد که گاهی بیانگر ناراحتیهای روحی و جسمی است همچنان مشخص است که رویا هضم شده اتفاقات زندگیست که در درون انسان تغییرو تبدیل وانباشته می شود و در بخش (فرامن) فشرده شده است، وجود (من انسان) سالم باعث ایجاد تعادل در دو سیستم دیگر روان می شود و به دلیل عدم وجود وجدان اخلاق سالم و متعادل در بخش فرامن (سوپراگو) شخص دچاراز دست دادن کنترل و غلبه بر بخش غرایز می شود این نوع افراد همه کار را برای ارضای نیازهای سرکوب شده غریزه انجام می دهند و برای ارضای لذت بیمارگونه خود از بدوی ترین فرم استفاده می کند.
اما با وجود این بخش( فرامن) سالم و متعادل که شکل سالمی را از دوران زندگی آموزش پر مهر و با امنیت خاطر گرفته است دارای وجدان اخلاقی نرَم و پخته ا ی است که انعطاف پذیراست و به خود ود یگران سخت نمی گیرد . احساس (بد) یا گناه بیش از اندازه در (من اگو انسان) ایجاد نمی کند. در واقعیت این سه بخش بر اساس هارمونی و تعادل باید پیش برود طوریکه هر سه بخش راضی باشند.
در انسان سالم نه بخش فرامن (وجدان اخلاقی ) نه بخش غرایز سخت گیر هستند. مسئله مهم این است که بشر با بخش (فرامن) خو د همانند سازی می کند یعنی با دیگران طوری رفتار می کند که با خودش رفتار شده و این انسان احساس گناه شدیدی دارد و نیز دیگران را هم گناهکار می داند. و به هیچ وجه ما یل به بخشیدن خود و دیگران را نیست مرتب در( اگو من انسان) ترس ، گناه و خلاهای گو ناگون را بر می انگیزاند.
شخص به گو نه ای ا ز این ابزار حسی استفاده می کند تا اینکه باعث تضعیف بخش اگو(من) و سر کوب امیال و نیاز های خود می شود و گاهی به صورت بیماریهایی مثل مازوخیسم (خود آزاری) ظهور می کند و فرم متقابلش بیماری های سادیسم ( دیگر آزاری ) است یعنی و جدان اخلاقی دچار آزارگریست و بخش دیگر روان را هم آزار می دهد در این نو ع افراد سخت گِیر، ( فرامن) به فرم سنگ ِ سفت شده آن جلوه می کند طوریکه دیگران راهم مجبور می کند طبق قوانین فرامن خو د او زندگی کنند همانند دیکتاتورهای جهان که از نظر روانی (فرامن) آزارگر و سختگیر هستند و بخش غرایز را به شدت تحت فشار قرار می دهد از ارضای نیازهای آن انسان از بدو تولد بوسیله پدران و مادران بسیار سخت گیر و نا مهربان جلو گیری شده است گاهی عدم وجود شخص انعطاف پذیر در زندگی آنها ،در مسیر زندگی اشان انسانهایی بزهکار و بیمار گونه بو جود آمده اند یکی از راههای یاری به این گونه انسانها می تواند هنر درمانی باشد.
این روش درمانی نوعی بازی با رنگ ها و ابزار هنری است که بر بی حوصله گی و ترس غالب می شود به طور مثال کودکان نیز در بازی چنان مشغول می شوند که غرق خلاقیت هستند و در آن لحظه زمان را حس نمی کنند و بی حو صله نمی شوند در این جاعمل بازی روشی است برای تمرکز ،کودکانی که بازی را با تخیل خود می سازند ، واقعیت خیلی کم یا خیلی زیاد در آن بازی نقش دارد اینجاست که می توان فهمید در کجا کودک درد و دلتنگی دارد اواین احساسها را بنا بر امیال و آرزوهای خود در بازی تغییر و تبدیل می کند . مو ضوع ، محتوی و سمبل (اشکال) فرم بازی همه اینها در آن واحد( سوبژه و آبژه) یکی می شوند سخت مشغول و متمرکز است انسان خودش را در آنجا پیدا و کشف می کند هنر این امکان را می دهد که خود با نوعی بازی با رنگ و ابزار کار هنری تجربیات درونی سخت شده را روی صفحه کاغذ بیاورد و خود را در آینه رنگ ها، خطوط و دیگر ابزار هنری ببیند و بیان کند در حین حال انسان حتی به توانایی های خود پی می برد و در دومین مرحله تمرکز بر بی حو صله گی و ترس خویش غالب می شود.برای بهتر زیستن در مسیر روان، تکان های درونی(سیگنالها) را می شناسد و به دنبال راه حل می گردد و به خود اعتماد می کند .
وقتی ترس های کودکی اش را در لابه لای رنگ های کنونی تغییر می دهد رنگ درون را پیدا می کند . اینجا هنردرمانی باید به همراهی هنر درمانگر باشد که او را یاری و تشویق کند که او در شناخت خود بر ترس ها و دردها غلبه نماید و شخص با احساسات خود کنار بیاید و در ارتباط با خود نیز بماند.
فضای آرام بخش را باید ایجاد کرد تا برای خود و رنگ ها و ابزاری که انتخاب می کند تمرکز داشته باشد. هدف در اینجا پاک سازی و روشن کردن ضمیر نا خودآگاه است و تغییر و تبدیل به شکل صحیح آن می باشد.
در هنر درمانی احساسی که به وجود می آید احساس آرامش، امنیت و اعتماد به نفس است انسان از طریق هنرو نقش تصاویر از حالت سخت گیریی بیرون می آید و تصاویر آفریده شده که انعکاس رسانه های ی درونی است او را از خویشتن آگاه می کند. در فضای امن انسان وارد دنیای دیگری می شود همانند دنیای کودکی که به بازی می پردازد و حضور این چنین بازی گوشی ها با عث خلاقیت و شهودی است .
در هنر درمانی نیازها ، آرزوها کشف می شوند . انسان یاد می گیرد با خود رفتار مهرآمیز داشته باشد ، از خود به خوبی مراقبت و حمایت کند از طریق نگارش و هنرهای خلاق صدای درون را می شنود و سعی بر آن دارد که پشتیبان آن باشد. انتقاد مدام از خود را کنار می گذارد و به این امر آگاه می شود که به مرور زمان درون زخمی شده را التیام بخشد.
برای التیام کودک درون آغاز کردن از طریق سفر به رنگ ها و بازی هنر هیچگاه دیر نیست و این باعث بیان و عیان هستی خویش است این نوع زبان در هنر یک محیط سالم را ایجاد می کند چون بعضی انسان ها نمی توانند احساسات خود را بر زبان بیاورند. آنان می توانند به شیوه ای ایمن تر در هنر خود را نمایان سازند اصولا بعضی انسان ها نمی توانند خشم، غضب و ترس را در کلام خارج سازند اما این امکان وجود دارد که با هنر درون را بیرون بریزند.
تجارب هنری بیننده را گاهی تحت تاثیر قرار می دهد پس جای تعجب نیست که شخص از این راه احساس ها و نیازهایش را آسان تر حل می کند حتی برای کودکان این نیز مفید است چون بخش عمده هنر از نیمه راست مغز بر می آید کار عمده این قسمت مغز ادراک بصری و فضایی همین بیان عاطفی و کاشفی ا ست .
قسمت چپ مغز نیز بر منطق و حافظه مر بوط است این ابزار قدیم ترین و خوشایندترین ابزار بیان انسان است که ندای درون ، احساس ها و بازی گوشی ها را به تعادل می رساند. در بازی هنر شخص می آموزد که مرزها و مسولیت ها را بشناسد و اصولا بازی خلاقیت یکی از توانای های ذاتی بشر است . در مسیر زمانی بازی هنر ،انسان خود را از بخش های( فرامن) ناخوشایند کنار می گذارد و اوقات را صرف به اکتشاف رویا و جهان اسرار آمیز درون مختص می کند در این مقطع فرامن نکوهشگر درون گاهی می گوید تو نمی توانی، استعداد نداری ،ترس از نا توانی در برابر دیگران را سبب می شود اما باید جلوی این نکوهش ها را گرفت و نگذاشت ادامه و سر کوبی کند البته این مشکلات در آسیب دید ه گی مغزی فر ق می کند.
بخش عاطفی مغز در قسمت درونی تر مغز اغلب از هوشیاری آگاهانه انسان مخفی می ماند ، کودک درون که بخش عاطفی درون است برای حفظ بقا به گوشه ای می رود و در آن بسته می شود اگر چه شفا و درمان زمانی رخ می دهد که در را باز می گشاییم و از انسان درون می خواهیم که بیرون بیاید و جزئی از زندگی ما شود برای این وجود لطیف و شکننده فضایی ایمن و سر شار از حرمت و عشق باید ایجاد کرد در نتیجه این شیو ه های هنر درمانی در آفرینش این فضای ایمن و آکنده از اعتماد مو ثرند و با ید ازهر واکنشهای انتقاد آمیز درون جلوگیری کرد.
در هنر درمانی هر نوع ابزار هنری استفاده می شود شخص خود را حمایت می کند و با ایجاد آشیانه و احساس ایمنی برای خود در درون خودش به بازگشایی و شکفتن می آغازد. افرادی که مرتب آکنده از پیش داوری ها هستند می کوشند احساس ها ، اندیشه ها را با رفتارشان کنترل کنند و اینها دچار فریب درونی و آزاردرونی می شوند با چنین ابزار هنری مهر آمیز و حمایت گر، درون تقو یت می شود قلب خو درا به روی انسان باز می کند و عشق و مهر را از نو بهتر می شناسد در ضمن صحبت در مورد نقاشی ، کشف افکار و بیانگر شخصیت ذاتی آن انسان را به احتمال زیاد نشان می دهد . رویا نیز در هنر درمانی بسیار مهم است زیرا در هنر درمانی بیشتر آبژه نقاشی یا آن هنر بیانگر و گزارش ضمیر ناخود آگاه سوبژه آن شخص که از خاطرات فراموش شده به صورت تخیل و رویا در آمده است و در حین حال رویا آینه و انعکاس چگونگی تجربیات انسان است .
در ضمن "کارل گستاو یونگ" متعقد است که هنردرمانی( آرت تراپی ) نوعی کشف رویا و بیداری کودکی که در درون انسان پنهان است ،می باشد.
پس به این نتیجه می رسیم که هنر درمانی می تواند نه تنها برای افراد ی که دارای ناراحتی های روحی عمیق هستند مناسب باشد بلکه برای افرادی هم که الزاما نمی خواهند از طریق حر ف زدن، صحبت و گفتگو مشکل خو درا حل کنند این طریقه می تواند مشکل گشا باشد.
ما انسان ها در جستجوی آرامش، نظم و تعادل روح و روان خو د هستیم از بدو تولد انسان پیرامون خودش را بر اساس موقعیت روان و فیزیکی اش در پروسه مسیر زندگی پیرامونش بدون واژه چه آگاهانه و چه نا آگانه را در درون انباشته می کند، گاهی واژه ها توان نشانگر درون نمی توانند باشند بلکه چگو نگی عمل رفتاری و برداشت حسی و عصبی آن انسان است که گیرنده محیط بوده است.
واژه هایی مثل عشق ، شادی، ترس، درد، سوگواری و زیبایی را می توان با تصویر درونی از طریق هنر قابل لمس و دیدن کرد که به اصل احساس انسان نزدیک تر است در تصویر و ابزار هنری قابل دیدن و لمس کردن حقیقت رابیشتر نمایان میکند تا در کلام .
در هنر درمانی تصویر و لمس بسیار مهم است و در کنار احساس انسان قرار دارد . موسیقی ، رنگ و فرم بیانگری است که احساسات انسان را در خو دش حمل می کند . مثلا در یک قطعه موسیقی، حرکت های صورت، یا تصو یر یک نقاشی گویاتر است تا گفتگو با واژه ها ....
در پروسه و مسیرهای کارهنری احساسات پنهانی درون خارج می شود و به خود فرم می گیرد.
کار های خلافیت هنر، خالق هنر را از نابودی من( اگو ) درمقابل خشونت و غریزه ها ی بدوی نجات می دهد انجام کارهنر ی نوعی روان درمانی ست .
شخص بر اثر هنر درمانی می تواند بهتر ترس های خودش را بفهمد و بشناسد و کنترل کردن را روی ترس ها و ناراحتی ها خویش پیدا کند تا بتواند آزاد ، آگاه و روشن و اعتماد به نفس تردر رفتار خود بیابد اصل کار هنری و آفرینش فردی امکان می دهد که تعادل (اگو من) انسان را پیدا کند.
هنر درمانی حتی برای افراد ی که در این عصر تکنیکی با وجود هجوم اطلاعات، شتاب زمان و استرس های پی در پی زندگی می کنند لازم هست که در این کلاس ها شرکت کنند چون این انسان مدام در حال مبارزه با زندگی، محیط و کار روزانه است واو نیز نیا زبه آرامش دارد .
هنر درمانی ضمیر ناخود آگا ه را حل و آزاد می کند بخصوص فانتزی، تخیل ، رویاهای درونی و تجربیات شخص در نقاشی روشن و گویا ست و سانسور نمی شود اما در کلام انسان به دلایل نرُم طبیعی جامعه دچار سانسور می شود.
تولید ات هنری از ضمیر ناخود آگاه جهش می زند و در تصو یر بیان می گر دد. هنرمند مر تب با خودش از طریق هنر آشنا تر می شود و خودش را مرتب کشف می کند و با مشکل درونی خود کنار می آید . شخص و قتی مدام در هنر درمانی شرکت کند متو جه می شود که زنده تر و قو ی تر از گذشته است که تا به حال متو جه این قدرت خود نشده بود در آن لحظه خود را می پذیرد و باور دارد که می تواند از این راه درمان شود.
در مورد هنر خلق شده گفتگو نیز اثر مثبت دارد. این راهی ا ست که تجربیات ضمیر نا خود آگا ه دنیای درون را بدون مشکل وسد ی بیرون می کشد و آن را بعد از پذ یرفتن می شناسد و به شجاعت ، شناخت و روشن شدن انسان کمک می کند. انجام هنر تمرکز و تو جه را به خو د می گیرد و انسان پیرامونش را فراموش می کند و غرق کار خود و متمرکز در لحظات می شود . غرق در کار هنری آزاد شدن روح و روان از بند مشکلات و ترس ها ست و احساس خوشبختی می کند این نو ع روان درمانی امکاناتی را به وجو می آورد که انسان بعضی مسایل درمانی را کاملا جور دیگر ببیند و تجربه کند تا اینکه جور دیگر بیاندیشد و جور دیگر عمل کند از اندیشه هایی که تا به حال در نرُم طبیعی جامعه بوده و انجام می شده است.در این کلاس ها سعی بر آن است که شخص شرکت کننده در هنر درمانی با تشو یق و ایجاد کردن فضای خوشایند و آرامی که او بتواند با خود و مشکلات موجود کنار بیاید و راه حلی پیدا کند به این معنا که شخص خو د و مشکلش را در اگو ( من ) به صورت تعادل بوجود آورد طوریکه در بخش های فرامن و غرایز را در تصا ویر نقاشی ببیند و فضای باز، آرام و روشنی رابرای خود ایجاد کند .
چگونگی کار هنر درمانی کلاس های من به این صورت است که از روش های مختلف و ایده های جدید و ابزارهای طبیعی گوناگون را استفاده می کنم.
مثلا یکی از روش ها، روش ماندالا یا * (دایره) با شعر های هایکو* است که در اینجا شرکت کننده اول دایره ای را می کشد و ایش، اگو (من انسان) خود را در وسط دایره رسم می کند ، سپس به جستجوی درون خود می پر دازد و آن چیزیکه در درونش هست و احساس می کند بر روی دایره نقاشی می کند و اگر مایل بود می تواند شعر یا جملاتی کوتاهی هم که در آن لحظه آنی به ذهنش می آید روی دایره بنویسد .البته گاهی اوقات در جلسات هنر درمانی در رابطه با مو ضوع خاصی ی شعری را می خوانم سپس در مورد آن موضوع خاص صحبت و گفتگو می کنیم در آخر نیز در مورد کارهای هنری مثل مجسمه سازی ،کلاژ، و نقاشی های انجام شده ی شرکت کنندگان را به بحث وگفتگو می گذاریم و گاهی نیز برای آزمایش و تاثیرات تکنیکهای دیگری را استفاده می کنم برای مثال شرکت کننده با شنیدن موسیقی ملایم شروع به نقاشی می کند و سپس اثرات موسیقی را بر شخص و کار هنری مورد برسی قرار می دهیم.. یاد آوری کنم( موسیقی نیز اثر درمانی دارد) *
شرکت کننده هنر درمانی برای چند ساعتی تمرکز و توجه به آفرینشی که بو جود می آورد از درون ضمیر نا خودآگاه را که مثل رویاو خیال است بیرون می کشد و آن را در می یابد از تمرکز عمیق به خلاقیت خود لذت می برد زمان را حس نمی کند در آن مدت خلاقیت کار هنری( سو بژه) حس زمان در شخص منبسط میگردد . تجربه آفرینش با آرامش و کم کم اتفاق می افتداگو (من انسان) خودآگاه محو می شود طوریکه استرس های روزمره ، فشار نارا حتیها حس نمی شود در آن لحظه شخص می تواند خودش را در آینه رنگ ها، و کار های هنری دیگر تماشا کند و منتقد خود باشد به نظر می آید که جدایی سوبژه (من) و آبژه (دنیا) از هم نوعی رها شدن و در حین حال محرک خویش می باشد و خود باعث انگیزه خود می شود. وقتی شخص در حال نقاشی یا فرم دادن است عمیقا از خود خارج می شود و بعد تعادل در آن لحظه نسبی تنظیم می گردد و انسان دیگر برایش مسایل خسته کننده نیست و از طرف دیگر آزاد و فارغ از ترس های بیهوده است انسان سالم اکثرا در حال حرکت و فعالیت و رشد است.
نمایش درمانی ریشه در تاریخ تئاتر دارد (2)

از :مجید امرایی - روان نمایشگری یا نمایش درمانی به افراد اجازه میدهد تا از قوه تخیل و توان انگارهزایی خود به عنوان پایه و اساس اجرای نمایش بهره ببرند. استفاده از این قوه و توانایی به بهترین شکل، ظرفیت فرد را برای حضوردر دنیایی که بزرگتر از زندگی است اثبات میکند. به گفته مورنو خیالزایی یک عنصر اساسی در هنر به طور عام و در اجراهای نمایشی به طور خاص است. فردی که در جلسات روان تماشا حاضر میشود نه تنها میتواند صحنههای واقعی زندگیاش را بازنمایی و بازی کند بلکه تشویق میشود تاصحنههایی را که هرگز اتفاق نیفتادهاند، هرگز اتفاق نخواهند افتاد یا اصلاً نمیتوانند اتفاق بیفتد نیز بازی کند و به تصویر بکشد.
این صحنه ها غالباً عرضهکننده امیدها ، ترسها و کارها و تحولات ناتمام مانده روانما هستند که از برخی جهات واقعیتر از وقایع زندگی روزمره جلوه میکنند . نمـایش در فرآیـند درمان هـنگامی جنبهٔ محوری مییابد که هـدف از پـروسهٔ درمان کاهـش و یا رفـع کامـل اختلالات روانـی و رفـتاری باشد . ایـن تصور که صرفا ً افرادعادی میتوانند در چهارچوب فعالیـت هـای نمایشی تحت درمان قرار گیرند کاملاً مردود است. هرگاه A نـقـش B را برای C بازی کند سـادهترین تعـریف نمایش حاصل میشود . بر پـایـه این تـعـریـف، A و B در نمایش درمانـی معـمـولاً یک نـفـر اسـت، یـعـنـی A غالبا نقـش خـود را بازی میکنـد C تماشا گـر اسـت .اگر به شکلـی مداخله گـرا نـه بر فرایند نمایش بـعـنـوان کارگردان و مشاور نظارت کامـل داشته باشد او نمایش درمانگر است . تکنـیـکهای فراوانی از جـمـلـه " خود بازنمایی - وارونگی نقش – واقعـیـت بـخـشـی – آئـیـنه - صنـدلـی خالـی، نمایش عـروسکی و داستان گویی و ... .از جمله تکنیک هایی است که نمایش درمانگر از آنها استفاده می کند " .
اما در همه آنها نقش درمانی نمایش بصورت گروهی نتایج قابل توجـه و حائـز اهـمـیـت تری نسبت به فعالیتهای فردی دارد ، زیرا امـکان مـداخله سایر اعـضای گروه و بـیـان دیدگاه های دیگری در یک مقوله خاص وجود دارد. در یک تعریف کلی نمایش درمانی عـبارت اسـت از روشـی که در جریان آن افراد مشکلا ت شخـصـی خود را در یک گروه به نمایش درمی آورنـد در واقع نمایش درمانی خاصیت شفا بخشی حاصل از ادغام بازی و عمل بداههاست . از میان گروه یک نفر بعنوان قهرمان انتخاب و به صـحـنه آورده میشـود. شخـصـی انتخاب شـده به یاری کارگردان (نمایش درمانگر) به بازنمایی ، وضـع درونی یا بیرونـی (محیـطـی) خود بر روی صـحنـه میپردازد. دراین فرآینـد هـمه پـردههای نمایـش بـصـورت بداهه سازی ، کاملا خلاقـانه و خودانگیـختـه ا سـت. این نمایش هیچ متنـی ندارد و افراد در جریان آن دنیای خصـوصـی خـود را به اجرا و نمایش می گذارند.
در سال ۱۹۳۳ تحـقیقی جهـت آزمودن کارکرد نمایش درمانی بر زنان الکلی آمریکا انجام داد و نتیجه گرفته شد که در بیشتر موارد تکنیکهای نمایش درمانی تأثیر عـمیـق تری بر کـسـانـی داشـته کـه از لحاظ سـطح سـواد از دیگران بالاتر بوده اند و امکان بیشتری برای بروز خود با استفاده از توانمندی ها و دانستههایشان در مسائل مختلف داشتهاند . با نمایش در مانی میتوان خصـیصـههای شخصیتی ، نوروزها ، تضادهای روانی و مشـکلات ارتباطـی را ارزیابی ، تصـحـیـح و درمان نمود و تأثیرات مثبت آن در درمان اضـطـراب کـودکـان دبستانی به اثبات رسـیـده اسـت . مـعـمولاً در ابتدای هر جلسـه درمانی که حدود ۲ ساعـت به طول میانجامـد، ۳۰ دقیقه به داستان گویی اختصاص داده میشود و پس از آن فـعالیـت نمایشی آغاز میگردد. سپس از اعضا خواسته میشود برداشت خود را از قصه بصورت نمایشی بدون کلام (درنمایش های فردی) و با کلام در نمایش های گروهی اجراکنند .
شیوهٔ اجرایی غـالـباً بداهـه سازی اسـت . یعنی هیچگونه هماهنگی قبلی و یا متنی از قبل آماده شده وجود ندارد و نمایش با هـدایت کارگردان و بصورت کاملا خلاقانه انجام می شود . برای شروع بخصوص در جلسات اولیه بهتر است نمایش های غیرعـروسکی و بدون استفاده از ماسک اجراء شود تا مددجویان در جریان اجرا با استفاده از اعـضـای بدن و انجام حرکات فیزیکـی بیان و بدن سـعـی در اظهار احساسات خود نماینـد .
در این شیوه که مـعـمولاً بـعـد از مـرحلـه دوم انجام میشود ، برای ایجاد محیـطـی جذاب و تأثیر گذار امـکان استفاده از عروسـکها و ماسک های نمایشی نیز وجود دارد مسلماً آشنایی کودکان بخصوص دختران با عروسک بازی امکان برونافکنی بیشتری به آنان خواهد داد و تأثیرگذاری آن در رونـد درمان بیشتر میباشـد.
در تمرین سوم میتوان از مشارکت یک یا چند نفر دیگر به عنوان یاوران نمایشی و برای بازسازی مـشکل یکی از اعضاء گروه استـفاده کردکه طی آن یک بار A نقش خود و هـمکارش نقش فرد مقابل او را بازی میکنـد و در مرحلـه بـعـد هـمـکار نقش A و فرد درمانجو بـعـنوان فرد مقابل عـمـل میکند (تکنیک آئینه) .در این حالت با ایجاد تـعـارض شخصیتی درمانجو امکان پی بردن به راه حلهای دیگری برای مشکلات از دیـد طرف مقابل فراهم خواهد شد . که مطمئناً در بهبود رفتار و مناسبات فرد با اطرافیان نقش بسزایی خواهدداشت .(پایان )
نمایش درمانی ریشه در تاریخ تئاتر دارد (1)
از : مجید امرایی - هملت شخصیت محوری نمایشنامه ماندگار " ویلیام شکسپیر " پیش از اجرای صحنه معروف " تله موش " که به قصد رسوایی عموی جنایت کارش " گلادیوس " و با حضور گروهی بازیگر قصد برملا کردن نقشه قتل پدر را دارد چنین می گوید : " بازیگران نمىتوانند رازى را پنهان دارند ، همه را خواهند گفت " و این جمله بیانگر این واقعیت است که نمایش راهی مناسب برای تخلیه درونیات انسانی و رسیدن به اصل واقیت است و صحنه محلی برای راست گویی و افتادن همه پرده ها است و این را شکسپیر از زبان یکی از شخصیت های نمایش اش یعنی هملت می گوید واین یک صحنه نمایش درمانی است .
داستان از این قرار است " هملت " شاهزاده دانمارک از سفر آلمان به قصر خود در" هلسینبورگ " باز می گردد تا در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش شرکت کند . در می یابد که مرگ پدر غیر طبیعی است و پدرش به گونه ای مرموز به قتل رسیده است . کسی از چگونگی و علل قتل شاه آگاه نیست . در همان حین هملت در می یابد که پس از مرگ پدرمادر و عمویش با یکدیگر پیمان زناشوئی بسته و هم بستر شدهاند . وسوسهها و تردیدهای هملت هنگامی آغاز میشود که شاه مقتول به شکل روح به سراغ او میآید . روح بازگو میکند که چگونه به دست برادر به قتل رسیده است و از هملت میخواهد که انتقام این قتل مخوف و ناجوانمردانه را باز ستاند .در همین زمان و در طی این ماجرا او باز مییابد که پدر معشوقهاش " افلیا " هم در قتل پدر دست داشته است . اوفلیا از نقشه هملت آگاه میشود و پس از آگاهی از مرگ پدرش مجنون شده و خود را در رودخانه ای غرق میکند . هملت به دنبال راهی برای بر ملا کردن نقشه قتل پدر می گرد و اجرای نمایش را راه مناسبی برای رسیدن به واقعیت می داند تا با بازسازی صحنه قتل پدر ، پرده از راز قتل بگشاید وی با دعوت از گروهی بازیگر از آنها می خواهد تا صحنه را در حضور عموی قاتل و مادر خیانتکارش بازی کنند تا پس از دیدن این صحنه به واقعیت دست یابد واین اتفاق می افتد و بالاخره انتقام پدر را از عمویش میگیرد و در پایان داستان هر دو یعنی عمو و هملت به دست هم کشته میشوند.
در پس این نمایشنامه وجوه درمانی بسیاری نهفته است که در این مقاله و در پی خواهد آمد همچنین از " بوعلی سینا " بزرگترین پزشک دوره ی اسلامی که فلسفه و طب اصلی ترین فعالیت وی محسوب می شود حکایتی آمده است که در آن حکایت درباره ی قدرت علمی و تجربی بوعلی سینا در درمان های غیر دارویی و در حوزه روانپزشکی و آنچه که امروزه ما آن را " نمایش درمانی" می نامیم دیده می شود .
داستان از این قرار است که در زمانی که بوعلی در دربار " شیرین " معروف به " ملکه سیده " حاکم " ری " به کار دیوانی مشغول بود فعالیت های طبی و درمانی و همچنین فلسفی خود را نیز ادامه می داد. درآن زمان ری پس از "نیشابور" بزرگترین شهردر منطقه مشرق زمین به شمار می آمد عمارتهای سلطنتی ، جمعیت انبوه و فراوانی نعمت ، سیمایی زنده و پرجنب و جوش را به این شهر داده بود. شیرین" دختر " سپهبد شروین" معروف به " ملکه سیده " پس از مرگ شوهرش "علی بویه " عملا حکومت ری را به دست گرفت بود در این زمان فرزند جوانش " مجد الدوله " مبتلا به بیماری " مالیخولیا " بود. وی از ابن سینا خواست تا برای درمان فرزندش کاری بکند . استاد به کاخ سلطنتی آمد و در سرایی مسکن گزید و از همان روزهای نخست معالجه مجد الدوله را آغاز کرد " نظامی عروضی " شاعر بزرگ ایرانی نیز در کتاب " چهار مقاله " خود این روایت شیرین و شنیدنی را به نظم کشیده است . طبق این روایت مجد الدوله دچار بیماری مالیخولیا شده بود و خیال میکرد که " گاو " شده و همه روزه بانگ سر می داد ... که مرا بکشید که از گوشت من غذایی لذیذ و نیکو بهدست می آید. روزی استاد بوعلی لباس قصابان به تن کرد و با صدایی بلند گفت:" آن جوان را بشارت دهید که قصاب میآید تا او را بکشد.
خبر را به آن جوان گفتند تا مهیا شود .پس خواجه ... بر در سرای بیمار آمد ... کاردی به دست گرفته و گفت : این گاو کجاست تا او را بکشم ؟
آن جوان همچون گاو بانگی کرد که من اینجا هستم و مهیای ذبح شدن .
خواجه گفت: به میان سرای آریدش و دست و پای ببندید و فرو افکنید تا او را حلال کنم.
بیمار چون آن شنید بدوید و به میان سرای آمد و بر پهلوی راست خفت و پای او را سخت با رسن ببستند پس خواجه ابوعلی سینا بیامد و کارد بر کارد مالید و فرو نشست و دست بر پهلوی او نهاد چنانکه عادت قصابان بود.
پس گفت : این چه گاو لاغری است !؟ این را نشاید کشتن گوشتی ندارد علف دهیدش تا فربه شود و برخاست و بیرون آمد..
پس گفت : دست و پای او را بگشایید و خوردنی آنچه فرمایم پیش او برید و او را گویید: بخور تا زودتر فربه شوی . چنان کردند که خواجه گفت ... او بشنودی و بخوردی برآن امید که فربه شود تا او را بکشند. پس اطباء دست به معالجت او برگشادند چنانکه خواجه ابوعلی فرموده بود پس از یک ماه که دارو های بوعلی را به بهانه فربه شدن نوشید صحت یافت و سلامتی حاصل شد .
این دو مثال را از آن جهت آوردیم تا یاد آوری کنیم که مبنای عملی شیوه نمایش درمانی قدمتی به دارزای تاریخ و فرهنگ و تمدن بشری و صد البته در آثار مفاخر عرصه فرهنگ هنر و فلسفه جهانی دارد و آنچه را که " مورینو " به عنوان مبتکر شیوه نمایش درمانی مطرح کرده است نگاه مدرن و امروزی این متخصص علم روانشناسی در دوران معاصر است و او هرگز مبتکر شیوه نمایش درمانی نیست .
اما نمایش درمانی، بهرهگیری از وجوه دراماتیک و زیبایی شناسانه هنر نمایش ، جهت تأثیر گذاری بر شخصیت افراد است که بـیـش از آنکه یک فعالیت فـردی باشـد بنا به ذات وجـودی هنر نمایش ، یک فعالیت گروهی اسـت و شاید بتوان نـخـسـتـیـن نشانههای نـمـایـش درمانی را در رفتارهای رازآلود جادوگران و شفادهندگان قبایل بدوی انسانی جستجو کرد که به شکلی بیانگر تأثیر فعالیت های نمایشی بر روان و حتی جسم آدمی است .
این شیوه درمانی بطور مشخص نخستین و به شکل مدرن توسط روانپزشک و نظریه پرداز رومانیایی الاصل " ژاکوب لویی مورنو ۱۸۹۲ " و از مشاهده ، مطالعه و تحلیل بازی های کودکان شکل گرفت . او به همراه تعدادی از پزشکان یک گروه درمانی کوچک به نام " یاری به خود" را تأسیس کرد که بعدها به " اولین مرکز رسمی تئاتردرمانی جهان " در حومهٔ نیویورک تبدیـل شـد.
مورنو، نقش مهمی در انسجام اصول نمایشدرمانی داشت و در کتابی که به سال ۱۹۴۷ با عنوان " تئاتر خودجوش " نوشت ، اساس و شیوهٔ نـمـایـش درمانـی را تعریف و تبیین کرد .(ادامه دارد )
تئاتر میر هولد ،بازتعریف امکانات زبانی تئاتر قرن بیستم
"وسولد میرهولد" (Vsevolod Meyerhold) 1940 – 1874 او کارگردان آونگارد روس و یکی از برجستهترین شاگردان استانیسلاوسکی است. میرهولد در حوزه تئاتر مدرن همان نقشی را بر عهده داشت که"شوئنبرگ" در موسیقی. آثار و فعالیتهای میرهولد از کارگاه هنر مسکو و تحت حمایتهای استادش آغاز گشت و در نهایت به آشنایی او با گونههای مختلف تئاتری منجر شد. او از ابتدا در جستوجو و بازتعریف امکانات زبانی تئاتر قرن بیستم بود. میرهولد در برابر تئاتر ناتورالیستی به واکنش منفی پرداخت و بر این عقیده پای میفشرد که اجراگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حرکات بدن هستند. همین اعتقاد باعث شد تا او سیستمی به نام"بیومکانیک" را برای تمرینات بدنی طراحی کند. تولیدات و آثار میرهولد شامل گروه متنوعی از اجراهاست. او حدود 500 اجرا به صحنه برد. از جملهیِ این آثار میتوان به"بازرس" اثر معروف"گوگول" (1926) اشاره کرد. آثار بحث برانگیز و انقلابی میرهولد برگرفته از نمایشنامههای"مایاکوفسکی" شاعر بزرگ روس است. آثاری چون"اسرار بوف" (1921)، "ساس" (1929) و"گرمابه" (1930). این آثار بیانگر تحول شگرفی است که میرهولد در چشماندازهای تئاتر ایجاد کرده بود. توجه به اجراگر، طراحی و موقعیت صحنه از مهمترین شاخصههای تئاتر میرهولد است. تجربیات انقلابی او در زمینه اهدای ارزش بیش از حد به بازیگر به مذاق سران حزب کمونیست شوروی خوش نمیآمد. یکی از جنایات بزرگ و لکههای ننگین حکومت استالینی همین عناد ورزی با این هنرمند با استعداد بود. میرهولد بعد از سخنرانی تلخی که در گردهمایی سالانه کارگردانان تئاتر انجام داد مورد انواع حملات قرار گرفته و در 1940 به زندان گسیل و در همان سال توسط شلیک گلولهای کشته شد. بعد از دهه شصت میلادی بود که آثار و آراء میرهولد به زبانهای دیگر ترجمه و دستاندرکاران تئاتر اروپا با او آشنا شدند. تئاتر مدرن اروپا به ویژه هنرهای اجرایی(پرفورمنس آرت) بیشک مدیون تلاشهای این نابغه آوانگارد است. در این مقاله میرهولد به تشریح امکانات جدید فرم و ارتباطات بین نیروهای خلاقه تئاتر و اصول فیزیکی اجراگران میپردازد. اصولی که بعدها سایر هنرمندان از آن تا به امروز پیروی کردهاند. *** نخستین تلاش برای تأسیس تئاتر استیلیزه وسولد میرهولد: نخستین کوششها جهت اثبات و ارائه تئاتر استلیزه(1) به عنوان یک ایده توسط"موریس مترلینگ"(2) و"بریوزوف" در استودیوی تئاتریشان آغاز شد. به نظر من"مرگ تین تاژیلها" نخستین تئاتر تجربیِ من بود که به درام استیلیزه نزدیک و بدان نائل شد. بدین جهت فکر میکنم که مناسب است تا به طرح و ترسیم عملکرد کارگردان، بازیگران و طراحان این نمایش پرداخته و به آموزههایی که در حین تولید کسب شده است، توجه نمائیم. تئاتر به شکلی دائمی"فقدان هماهنگی" را در حین پیوند دادن آثار نمایشی با مردم(عامه) آشکار کرده است. هیچ کس ترکیبی ایدهآل را بین نویسنده، کارگردان، طراح، آهنگساز و مدیر تدارکات مشاهده نکرده است. هنرمندان تئاتر و آهنگسازان در حوزه کاری خود باقی ماندهاند. هنرمند دکوراتیو تئاتر صرفاً توانسته بومهای نقاشی را به نمایش گذارد، ولی او بیش از تدارک یک گالری تصنعی به چندین طراز هم سطح نیاز دارد و نه به دکوری در دو بُعد. آهنگساز نیز به تمایلات خود میپردازد. آن جا که موسیقی صرفاً نقشی یادآوری کننده را بر عهده میگیرد، هیچ چیز برای ارائه و ابراز ندارد. این نظر بعد از تجربیات اخیرم در"تین تاژیلها" و دومین بخش از"پلهآس و ملیزاند"(3) به ذهنم خطور کرد. اما حتی آن زمان که کار را با این نمایشنامه آغاز کردیم باز هم مسئلهای مرا آزده خاطر میکرد: "عدم هماهنگی عناصر متنوع و خلاق". به طور کلی هر کدام از عناصر تئاتر سعی بر این میکردند که به شکلی غیر ارادی و غریزی به طراحیهای کاربردی خود بپردازند. من حداقل این امید را داشتم که با تلاش بتوان نویسنده، کارگردان و بازیگران را متحد سازم. در حین کار این مسئله روشن شد که سه عنصر فوق، عناصر بنیادین تئاتر هستند که میتوانند به مثابه عنصری واحد به فعالیت بپردازند، اما صرفاً در مسیر و مدخلی معین که ما آن را در تمرینات کشف کرده بودیم. در مباحثات رایج نمایش، کارگردان و بازیگران اشعار مترلینک را میخواندند و سپس به خلاصه کردن و اقتباس میپرداختند، اما قبلاً کارگردان به وسیله خواندن متن با اثر آشنا شده بود. اقتباسها برآیندهایی بودند از محتویات نمایش و صحنهها. تصاویری که با حال و هوای نمایشنامه مطابقت داشت. نمایشنامه تا زمانی که گروه به درکی از چگونه رفتار کردن پیدا نمیکرد به همان شکل اولیه باقی میماند. ـ مبادا که نمایشنامه تنها تبدیل به یک وسیله تمرین شود ـ . اشعار و اقتباسها به وسیله هر بازیگر به شکلی نوبتی خوانده میشد. برای آنان این کار مانند پیش طرحهای یک نقاش یا تمرینهای یک نوازنده بود. هنرمند باید تکنیکهایش را قبل از مبادرت به کار تکمیل کند. در طی زمان خواندن، بازیگر به دنبال مفهوم جدیدی از احساسات تأثیرگذار میگردد و مخاطبانش(خواه کارگردان یا دیگران) با تفسیرهای خود، به او جهت گسترش مفاهیم جدید، یاری میرسانند. کلیه حرکات خلاقانه به شکلی مستقیم از طی کاوش در انحرافات و استحالهها و کشف زنگ حقیقی صدای نویسنده، پدید میآمد. زمانی نیت و مفهوم نویسنده آشکار میگردد، زمانی یک شعر یا یک اقتباس مخاطب را ناگهان به تجزیه و تحلیل مفاهیم و احساسات وامیدارد که استیل و رنگمایههای نویسنده آشکار شده باشد. پیش از معین ساختن تنوع و وجوه مختلف تکنیک و گسترش آن در طی این روش که مبتنی بر درک مستقیم و حسی است و پیش از آن که تصویری شفاف از تمرینهای کارگردان و بازیگران ارائه دهم، مایل هستم به دو گونه متفاوت از پیوندِ کارگردان و بازیگر اشارهای داشته باشم. اولین شکل از پیوند و اتصال، نه تنها بازیگر بلکه تماشاگر را نیز از آزادی خلاق محروم میکند. اما گونه دوم اجازه میدهد که آنها آزاد باشند و مخاطب را به جای صرفاً تماشا کردن چیزها به سمت خلاقیت سوق میدهد و تخیلاتش را تحریک میکند. این دو روش را میتوان با استفاده از چهار عنصر اصلی تئاتر بدین شکل ترسیم نمود: الف) شکل سه گوش(Tri Angel): به طوری که رأس مثلث کارگردان است و دو عنصر دیگر در گوشهها قرار میگیرند، یعنی نویسنده و بازیگر. در این شکل مخاطب، خلاقیت این دو نفر را در طی مشاهده خلاقیت کارگردان و یا بعد از آن درک میکند. ب) شکل تک راستا(straight line): یک راستای افقی با چهار عنصر تئاریکال(نویسنده، کارگردان، بازیگر و مخاطب). در این روش بازیگر روح خود را به شکلی آزادانه به مخاطب ابراز و آن را نمایان میکند. بازیگر در این روش واجد یکسان شدگی یا تشابهاتی با قوه خلاقه کارگردان است. به همین شکل و در نوبتی دیگر کارگردان نیز واجد تشابهاتی با نویسنده میگردد. در تئاتر سه گوش کارگردان به تشریح و تفسیر خود از میزانسن در جزئیات میپردازد و شخصیتها را به همان شکل که مشاهده و درک کرده، ترسیم میکند. اوست که تمامی وقفهها را اعمال میکند و سپس تا آن زمان که مفهوم و استنباط شخصیاش به شکلی دقیق در اجرا بازتولید نشود به تمرین ادامه میدهد. عملکرد تئاتر سه گوش مشابه عملکرد ارکستر سمفونیک است و کارگردان نیز به مانند یک رهبر ارکستر. ولی هم اکنون ساختار و معماری تئاتر بسیاری از قیود و شرایط را جهت ایجاد"تریبون خطابه" برای یک رهبر هنری از دست داده است. این همان نکتهای است که تفاوت این دو شکل از آشکار میسازد. اجازه دهید مثالی بزنم. نیکیش(Nikisch) (4) ارکستر سمفونیک خود را به شکلی ترتیب کرده بود که ندرتاً شخصی در آن تعویض میشد. او قطعات و آثار را بارها و بارها اجرا میکرد. اگر روزی نیکش در سمت خود حاضر نمیشد، آیا ارکستر توانایی این را داشت که یک سمفونی را به همان شکلی که او میخواست اجرا کند؟ پاسخ مثبت است، اما با کیفیتی نازلتر. بنابراین غیرممکن خواهد بود که بتوان پیوند و تشابهی بین ارکستر و تئاتر در نظر گرفت. تئاتر آن جایی است که بازیگران به شکلی دائمی حرکات خود را بدون کارگردان روی صحنه اجرا میکنند و کارگردان در زمان اجرا هیچ دخالتی بر عملکرد آنان ندارد. ارکستر سمفونیک بدون رهبر ارکستر، شدنی اما نامطلوب است. چگونگی تمرین این ارکستر اهمیتی ندارد، زیرا تمرینات مردم را تحریک نمیکنند، بلکه صرفاً شنونده را با تفسیر این یا آن رهبر ارکستر آشنا میسازد و در نهایت به گسترش قدرت تفسیر مخاطب میپردازد. اما تواناییهای یک بازیگر، بازآفرینیِ مفهومی است که از آنِ بازیگر نیست. هنر یک بازیگر بسیار بیشتر از آشنا کردن مخاطب با اهداف و مفاهیم مورد نظر کارگردان است. بازیگر به این شرط مخاطب را درگیر تئاتر خواهد کرد که کارگردان و نویسنده جهت ارائه در صحنه به وحدت برسند. برعکس، نوازنده در ارکستر به وسیله تواناییهایش متمایز و برجسته میشود. تواناییهایی جهت انجام دقیق دستورات رهبر و همچنین به وسیله قابلیتهای تکنیکیاش و شخصیتزدایی کردن از خود. تئاتر سه گوش در شباهت با ارکستر سمفونیک بازیگران را همراه با مهارتهای تکنیکیشان به کار میگیرد، اما به بهای از دست دادن و فقدان هویت. و با چنین هزینهایست که آنان قادر خواهند بود مفاهیم و نیت کارگردان را انتقال دهند. در تئاتر تک راستا، کارگردان با جذب مفاهیم نویسنده، قوه خلاقانه خود را به بازیگر انتقال میدهد. خلاقیت در این جا ترکیبی است از ایدهها و مفاهیم نویسنده و کارگردان. در مرحله بعد بازیگر خود را با این مفاهیم همسان میکند. بازیگر است که چهره به چهره مخاطب میایستد و آزادانه روح و جانش را به مخاطب ارائه میدهد. اوست که میتواند روابط بنیادین اجراگر و مخاطب را بسط و گسترش دهد. کارگردان و نویسنده همواره پشت سر او ایستادهاند. "تئاتر، هنر بازیگر است" جهت به وجود آوردن تئاتر تک راستا که باعث اختلاطی بیهوده نشود، کارگردان باید در حیطه تولید همواره به عنوان یک قاضی باقی بماند. کارگردان طرح کلی خود را طی بحث با بازیگران ترسیم مینماید. یک تولید کامل براساس دیدگاههایی شکل میگیرد که کارگردان به رنگآمیزی آنها دست زده باشد. اوست که با صمیمیت و دلبستگی به بازیگران الهام بخشیده و روح نویسنده را به بازیگران میدمد و آنان را به تفاسیر خود آغشته میسازد. پس از چنین مواجهای تمامی بازیگران مستقلاً به اجرا میپردازند. سپس کارگردان با تشکیل یک جلسه عمومی(General) بخشهای جداگانه اجرا را هماهنگ میکند. اما چگونه؟ به سادگی! توسط متعادل ساختن تمامی بخشهایی که به شکلی آزاد آفریده شده و با فردیتهای گوناگون به ظهور رسیدهاند. کارگردان نباید روی بازنمایی دقیق آراء خود پافشاری کند. آن چه باید در نظر گرفته شود تأمین و حصول اتفاق آراء و جلوگیری از تجزیه شُدن اثر است. کارگردان باید با کنارهگیری از صحنه در حداکثر اوقات، صحنه را برای بازیگران باز بگذارد. بازیگران در این مرحله حرکات و تصمیمات خود را به عنوان پیشنهادی به کارگردان ارائه میدهند. در این روش مخاطب به وسیله مشاهده"منشور عملیِ" بازیگر خواستهای نویسنده و کارگردان را درک میکند. *** اگر به آثار مترلینگ توجه کنید درخواهید یافت که او نه علاقهای جهت انتقال و ایجاد ترس در صحنه دارد و نه میلی برای جهت دادن و راندن مخاطب به سمت این مفهوم. برعکس او قصد دارد تا با ایجاد یک فضای استدلالی و قابل قبول که سرشار از هراس و چارهناپذیری زندگی است نگاه مخاطب را به سمت رنج، عذاب و جدایی معطوف کرده و سپس با دلداری و تسلی، او را آرام نماید. اولین وظیفه مترلینگ آرام ساختن و یا سبک کردن اندوه و به وسیله کاشتن دانههای امید در قلبهایمان است. امیدی که به مانند پرچمی در عرصه زندگی به احتزار درخواهد آمد و پس از آن چشمه جوشان زندگی از کنار آن جاری میشود. آن زمان که مخاطب فضای تئاتر را ترک میکند زندگی بار دیگر با رنجهایش آغاز میگردد. اما چنین رنجی پس از دیدن تئاتر دیگر رنجی پوچ و بیهوده نیست. زندگی با لذتهایش جریان مییابد، همراه با اندوه و اضطرابهایش. میتوان از تیرهگیها به درآمد و یا رنج را بدون تلخ کامی تحمل کرد. هنر مترلینگ هنری است سالم و زندگی بخش. هنری که مردم را جهت درک و پی جویی دانایی و پذیرش تقدیر فرامیخواند. تئاتر او تجسمی از مفهوم بیبدیل یک معبد است. به نظر میرسد که تمامی اشتباهات گذشتگان در مجموعه تلاشهایی نهفته که برای رَماندن و ترساندن مخاطب، در عوض آشتی دادن آنان با چارهناپذیری سرنوشت به انجام رسیده بود. مترلینگ مینویسد:«زیربنای نمایشنامههای من را دو ایده خدای مسیحی و مفاهیم کهنِ تقدیر تشکیل دادهاند.» نویسنده کلام سوگوارانه انسان را به مثابه صدایی که در گوش میپیچد، میشنود. به مثابه سقوطی در ورطهای ژرف. مترلینگ انسان را از نقطهای مناسب، فراتر از ابرها میبیند که به مانند درخشش جرقهای در حال ضعیف شدن است. تمامی لذت برای او شنیدن تصادفی کلامی کوتاه و موجز از درون روح انسانی است. از درون امید، از سمت رَحم و شفقت از سوی وحشت نشان دادن سرنوشت انسان. هدف ما اطمینان از این مسئله بود که تفسیرمان از آثار مترلینگ با ذهن مخاطب سازگار و در قدم بعدی تفکر او را نسبت به تقدیر اصلاح کند. مقصد نویسنده ذهن مخاطب است. اجرای آثار مترلینگ شمایی رازگونه دارد. یک هارمونی قابل شنیدن. دستهای از آوازخوانان که آرام ندبه میکنند و بیصدا اشک میریزند و سپس امید را به جنبش وامیدارند. جذبهای استحاله شده در جشنواره مذهبی ـ جهانی همراه با حرکات موزون و همنوا با موسیقی ارگها و ترمپتها. یا سرمستی ضیافتگونهای برای معجزهای بزرگ. نمایشهای مترلینگ سراسر بیانیه و اظهار تطهیر جان انسانی است. آوازخوانان ارواحی هستند که در عرصه زیبایی و مرگ رنج میکشند و یا لذت میبرند. سادگی این آثار است که باعث سوق یافتن فرد به درون قلمرو خیال میشود. آن چه موتر(Mutter) (5) درباره پروژینو(Perugino) (6) یکی از برجستهترین نقاشان سده چهارم میلادی میگوید به حقیقت مترلینگ بسیار نزدیک است: «شخصیتی اندیشمند با تفکری تغزلی که شکوهی صامت، خاموش و درخششی کهن در آثارش نمایان است. نقاشیهایش ترکیببندیهایی هارمونیک و منحصر به فرد هستند که به شکلی ناگهانی و با جنبشی شدید، تندترین تضادها را به وجود میآورند.» ما با ارزیابی و سنجش کلی آثار مترلینگ تمرینات خود را بدین شکل تعریف کردیم: طرز بیان الف) کلام باید سرد، بیحالت و تازه باشد. آزاد از تمامی لرزشها و وقفههای آشنا در صدا. به طرزی که زیر و بمها متعادل شنیده شوند. ب) اصوات همواره باید تقویت و بازآفرینی شوند. کلمات مانند قطرات آب به درون یک چاه عمیق سقوط میکنند. سقوطی شفاف و بدون لرزش. اصوات نباید پخش شوند. نباید کلمات را کشیده و ممتد ادا کرد. ج) صدای رازآلود بسیار بیشتر از صدا در تئاتر کلاسیک قدرت دارد. لرزشهای درونی و رازآمیز از طریق لبها و چشمها به سمت بیرون جریان مییابند. د) در تأثیرات و تألمات تراژیک روح، شکل(فرم) به وسیله محتوا وضع میشود و از آن دستور میگیرد. ر) دیالوگ هرگز نباید ناواضح باشد. ابهام کلامی آن جا پذیرفته است که شکلی از حالات شهودی ـ کشفی و خلسه به نمایش گذارده میشود. ز) "تراژدی با لبخندی بر لب". من این مسئله و لزوم آن را وقتی درک کردم که به شکلی اتفاقی سخنانی از ساونا رولا(savonarola) 7>) را خواندم:«تصور نکنید که مریم بر بالای سر جسد فرزند خود گریه میکند و یا حیران در کوچهها میگردد و موهای خود را چونان زنان دیوانه پریشان میکند. مریم پیرو و تابعِ تواضع و آرامش مسیح است. میگِرید اما ظهور و ابراز این گریستن آمیختهای است از رنج و لذت(Passion) (8) تقریری است از بخشش اسرارآمیز خداوندگار.» در مکاتب قدیمی تئاتر، اگر یک بازیگر میخواست مخاطب را عمیقاً تحت تأثیر قرار دهد باید از گریه کردن، ندبه و زاری، فریاد و ناله، بر سینه کوبیدن و مشت بر رانها زدن بهره میبرد. بگذارید بازیگر جدید به نقطهای فراتر برسد و با توآمان کردن رنج و لذتِ مریم، مفهوم را انتقال دهد. تغییر شکلی معطوف به بیرون. غالباً سرد، بدون داد و فریاد، بدون عزاداری و ماتم. بازیگری میتواند بدون توسل به تشنجهای رفتاری اغراق شده به شکلی عمیق به ایفا و خلق تراژدی بپردازد. شکل پذیری ریچارد واگنر(9) در صدد بود تا در طی اجراهای ارکسترال، "گفتوگوی درونی" را آشکار سازد اما عبارتهای موسیقایی با فقدان قدرتی مواجه بودند که توانایی انتقال شور، لذت و رنج قهرمانانش را نداشتند. واگنر اعتقاد داشت که تنها ارکستر قدرت و ظرفیت انتقال"امر بیان نشدنی" را داراست. امری که از سمت فضایی رازگونه به سمت مخاطب در جریان است. مطمئناً اگر کلام تنها یک معنا از جوهر تراژدی را انتقال میداد هر شخصی ظرفیت بازیگری در تئاتر را پیدا میکرد. بازیگر لزوماً و تنها به وسیله سخنوری و رجزخوانی کلامی(حتی به شکل مطلوب) نمیتواند همه چیز را بگوید. در این جا ما نیازمند مفهوم جدیدی از بیان احساسات غیر قابل بیان هستیم. آشکار کردن آن چه پنهان است. درست به مانند دل مشغولیهای واگنر جهت انتقال احساسات روحی در ارکستر، من نیز دل مشغول شکلپذیری در تئاتر هستم. در تئاتر کلاسیک شکلپذیری به عنوان مفهومی جهت بیان احساس شخص شناخته میشد. مثلاً مخاطب تنها متوجه کنشهای"سالوینی" (salvini)(10) در اتللو یا هملت بود. پس شکلپذیری خود به خود مفهوم جدیدی نیست بلکه آن چه در ذهن دارم، جدید است. شکلپذیری نوین با کلام مطابق نیست تصور کنید که دو شخص در حال بحث و گفتوگو درباره آب و هوا، هنر یا خانهای مسکونی هستند. نفر سوم میتواند به وسیله گوش دادن به این گفتوگو و بدون وقوف از مناسبت این دو نفر، از محتوای مباحثه آگاه شود. خواه دو نفر اول دوست، خواه دشمن، خواه عاشق و معشوق باشند. اما نفر سوم میتواند رابطه این دو نفر را از نوع ژستِ دستها، تکان خوردنها، ایستادن و حرکات چشمانشان دریابد. این حرکات است که رابطه آن دو را بیان و آشکار میسازد. کارگردان پُلی میان بازیگر و مخاطب احداث میکند. اوست که دوستان، دشمنان یا عشاق را تعریف خواهد کرد. کارگردان در تطابق با دستورات نویسنده باید تصویری را ارائه دهد که براساس آن مخاطب بتواند علاوه بر این که صحبتها و دیالوگها را بشنود، بتواند به داخل گفتوگوی درونی نیز نفوذ کند. اگر کارگردان خود را در تِم نویسنده غرق کرده و موسیقی این دیالوگ درونی را دریابد آن گاه خواهد توانست حرکات شکل پذیر را به بازیگر به نحوی پیشنهاد دهد که بازیگر نیز بتواند مخاطب را جهت مشاهده و درک دیالوگ درونی یاری نماید. بدین ترتیب، رابطه کارگردان و بازیگر با رابطه بازیگر و مخاطب منطبق و متناسب میگردد. جوهره بنیادین روابط انسانی به وسیله ژست، وضع و حالات، حرکات اشاره و سکوت تعیین میشود. کلام به تنهایی نمیتواند دلالتگر همه چیز باشد. بنابراین باید یک الگوی حرکتی نوین در صحنه را طراحی نمود. الگویی جهت استحاله و تغییر ماهیت مخاطب به یک مشاهدهگر هوشیار(Observer). الگویی جهت محیا ساختن و تجهیز مخاطب به مواد و مصالحی که(مثلاً) آن دو شخص در محاوره خود برای نفر سوم فراهم میآورند. این مواد و مصالح به نفر سوم کمک میکند تا حقیقت و احساسات شخصیتها را درک کند. آن چنان که کلمه"ایست" اتوموبیل را متوقف میکند، شکل نیز میتواند چشمان انسان را متوقف کند. پینوشت: 1- استیلیزه از کلمه style به معنی سبک و روش اخذ شده است. بدین ترتیب اسم مفعول آن[روشمند شده] خواهد بود. اما به علت نارسایی کلمه جایگزین در فارسی از همان استیل و استلیزه استفاده شده است. 2- موریس پلیدور برنار مترلینگ شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس بلژیکی پیرو مکتب سمبولیسم. از آثار مهم او میتوان به مورچگان، موریانه، پرندگان و معجزه سن آنتوان اشاره نمود. 3- پلهآس و ملیزاند یکی از آثار دراماتیک و مشهور مترلینگ که کلود دوبوسی آهنگساز نامآور امپرسیونیست اپرایی براساس آن تصنیف نمود. پس از دوبوسی، گابریل فوره دیگر آهنگساز امپرسیونیست نیز دست به اقتباسی از این نمایشنامه زد. 4- آرتو نیکیش(1922 – 1855) رهبر ارکستر سمفونیک لایپزیک 5- "ریچارد موتر" مورخ هنر آلمانی 6- ایل پروژینو متولد 1445 ایتالیا از نقاشان پیشرو مکتب رنسانس و استاد رافائل 7- گریولاهو(ژروم) ساونا رولا، متولد 1452 فلورانس. دوک فرارا و کشیش فرقه دومنیکن و رهبر مذهبی فلورانس که به اصلاح طلبی دینی معتقد بود. وی در سال 1498 اعدام شد. 8- Passion در زبان لاتین به دو معناست هم رنج و هم لذت. همچنین به فرمی از موسیقی مذهبی نیز اطلاق میگردد که در آن به مصائب حضرت مسیح پرداخته میشود. 9- ریچارد واگنر، آهنگساز و رهبر نهضت رمانتیک آلمان که از برجستهترین آثارش میتوان به اپرای معروف"پارسیفال" و"حلقه نیبلونگن" اشاره نمود. 10- توماسو سالوینی بازیگر تئاتر و از مشهورترین شکسپیرینهای اروپا. وی بین سالهای 1880 تا 1901 سفرها و اجراهایی در روسیه داشته است. برگردان به فارسی: علیرضا امیرحاجبی منبع: این متن برگردانی است از: Meyerhold, V. (1908- 1969) First Attempts at a Stylized Theater. Meyerhold on Theater, trans. Ed E.Braun, NewYork: Hill and Wang: 49-58
موسیقی درمانی چیست ؟
در دوران باستان ارتباط نزدیکی بین موسیقی و شفا وجود داشت . در یونان باستان این همبستگی به یکی از خدایان یونان «آپولو» شخصیت و شکل داده است . آپولو هم خدای موسیقی و هم خدای طب بود . یونانیان معتقد بودند که امراض نتیجه عدم هارمونی در وجود فرد است و موسیقی با قدرت روحی و اخلاقی خود می تواند با برگرداندن هارمونی و نظم در بدن سلامتی را برای فرد مورد استفاده به ارمغان آورد. پژوهش های انجام شده، نشان می دهد که غده تالاموس به عنوان مهمترین غده در مغز انسان محرک های صوتی را به وسیله سیستم های عصبی دریافت و در کنار حافظه و تخیل به آنها پاسخ می دهد . غده هیپوفیز نیز که از غده تالاموس فرمان دریافت می کند به محرک های صوتی موزون پاسخ می دهد ، موجب بروز ترشحاتی می شود که نتیجه آن آزادسازی ماده آرام بخش به نام آندروفین خواهد بود.
با توجه اینکه مهمترین اثر ماده مزبور، تسکین درد در انسان است به سادگی می توان به ارزش موسیقی درمانی که عملاً موجبات آزادسازی ماده آندروفین که علاوه بر تسکین درد ، موجبات انبساط و شادی را در انسان فراهم می سازد، پی برد.
تحقیقاتی که توسط کولن در سال ۱۹۹۲ در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان «سنت جرج» لندن صورت گرفته، نشان می دهد که موسیقی به میزان قابل توجهی در تسکین و تقلیل وضعیت بحرانی بیماران که در بخش آی ـ سی ـ یو بستری بود ه اند تأثیر داشته است . زیرا ثابت شده است که سیستم اعصاب انسان به محرک های موزیکال پاسخ مثبت می دهد . موسیقی درمانی یک فرآیند فعال است . در موسیقی درمانی ، ما انتظار داریم که موسیقی ما را در برگرفته و در تمام وجودمان جریان پیدا کند.
یادتان باشد که از قوه تخیل مغز استفاده کنید . به خاطر داشته باشید: «انرژی در پی اندیشه می آید» هر جا که فکر باشد انرژی هم وجود دارد . برای بهتر گوش کردن به موسیقی دو مطلب را به خاطر بسپارید:
۱- صدای موسیقی در حدی باشد که شما با آن راحت هستید.
۲- خودتان را تسلیم موسیقی کنید.
برخی کاربردهای موسیقی درمانی : کاربرد موسیقی درمانی برای کمک به افراد عقب مانده با حرکات ریتمیک موزیکال می توان مهارت در هماهنگی های حرکتی را بهبود بخشید ، اشعار و آوازهای مخصوصی را می توان نوشت که از طریق آن مراحل و روش های مهارت های خود یاری مثل لباس پوشیدن و مسواک زدن را یاد بگیرند و به خاطر بسپارند. موزیک تراپیست ها، برای اینکه برنامه های درمانی و روش های مؤثر ایجاد کنند، باید برنامه ریزی دقیقی را به کار گیرند. جریان برنامه ریزی شامل چهار مرحله کلی است: ۱- تعریف مشکل درمانجو یا زمینه نیاز آن (نیازسنجش) ) ۲- فراهم کردن هدفی برای درمانجو که به رفع مشکل یا نیاز او کمک کند. ۳- برنامه ریزی مناسب فعالیت های موزیکی۴- تکمیل روش ها و فعالیت ها و ارزشیابی واکنش های درمانجو مشاهدات و تجربیات اخیر نشان داده است که کاربرد موسیقی در درمان ناتوانی های یادگیری اشخاصی که آسیب های شنوایی دارند، اشخاصی که آسیب های بینایی یا آسیب های گفتاری دارند، مورد استفاده قرار می گیرد. کاربرد موسیقی درمانی در نارسائی های گفتاری
افرادی که در ارتباط کلامی مشکل دارند با خواندن آوازها و سرودهای مخصوص می توانند در شمرده تلفظ کردن اصوات، گفتار مورد نیاز و مهارت در تشخیص لغات رشد و تمرین کنند. ریتم و صدای موسیقی همچنین می تواند تقویت جریان تکلم را در اختلالات گفتاری مانند لکنت زبان آسان سازد. از موسیقی برای اشخاص زبان پریش (آفازیک) به عنوان روش برای برقراری رابطه کلامی می توان استفاده کرد. تکنیک شناخته شده، درمان آوازی ملودیک
(Melodic intonation Therepy ( M.I.T در اوایل دهه هفتاد میلادی به عنوان یک روش ترمیمی برای بخشی از مسائل گفتاری بزرگسالان زبان پریش به وجود آمده است. در این روش جملات کوتاه در نمونه های ساده آهنگین، با آواز خوانده می شود. به موازاتی که بیماران عبارات و جملات را یاد می گیرند، آهنگ ها کمرنگ تر و محو می شوند، این روش بر پایه این نظریه قرار گرفته که وقتی نیم کره سمت چپ، آسیب می بیند می توان به وسیله اغراق در آواز (ریتم، با تأکید بیان کردن و جملات ملودیک) با کمک نیم کره راست مغز، تکلم را کمک، تحریک و تسهیل کرد. کاربرد موسیقی درمانی در درمان معلولیت های ارتوپدی بنابر نظر «رودنبرگ» (۱۹۸۲) از موسیقی می توان در چند منظور درمانی برای معلولین ارتوپدی استفاده کرد:1- کاهش حواس پرتی۲- رهایی از تنش ها و حساسیت های شدید۳- تقویت تمرین های عضلانی ۴- افزایش احساس ارزش شخصی فعالیت های مختلف موسیقی درمانی می تواند جهت بهبود وضعیت مفاصل و ماهیچه ها و افزایش هماهنگی حرکات آنها کمک کرد. مثلاً نواختن سازهای انتخاب شده با شیوه های مخصوص می تواند تحرک و استقامت مفاصل را افزایش دهد و با هماهنگی قسمت هایی از بدن را بهبود بخشد.
مثلاً نواختن پیانو برای حرکت و خم کردن و کشش انگشت ها و از ریتم سازها برای افزایش دامنه حرکات و منبعی برای الگوهای حرکتی.از نواختن ساز دهنی برای کنترل بهتر دست ها و هماهنگی آن با دهان و تقویت ظرفیت های حیاتی می توان استفاده کرد. یکی دیگر از منافع یادگیری نواختن ساز برای معلولین، احساس کامیابی و رضایت است. نواختن ساز، احساس ارزش شخصی را افزایش می دهد و اگر به صورت گروهی نواخته شود، رشد اجتماعی شان تقویت خواهد شد. کاربرد موسیقی درمانی در درمان سالمندان سالمندی معمولاً با درجاتی از زوال کارکرد جسمی و ذهنی همراه است. که این درجات در افراد مختلف متفاوت است. بیشتر افراد مسن خصوصاً آنهایی که در خانه های سالمندان زندگی می کنند،علائمی از اختلالات فکری و بدنی دارند. بسیاری از سالمندان مشکل پزشکی مانند بیماری های قلبی، دیابت، سرطان و یا فشارخون دارند. به علاوه عده ای نیز به دلایل عاطفی دچار افسردگی و تنهایی می شوند. موسیقی درمانی می تواند در زمینه تقویت کارکرد جسمی و روحی این افراد مؤثر واقع شود. به عنوان مثال موسیقی همراه با تمرینات و ورزش های روزانه، می توان احساس دردی را که غالباً توأم با این ورزش هاست از ذهن دور ساخته و یا انگیزه و محرک لازم را برای شرکت در انجام این قبیل ورزش ها و فعالیت های حرکتی فراهم کرد. دست زدن نشاط انگیز و موسیقی ریتمیک می تواند ورم مفاصل انگشتان را صاف کند، اعتماد به نفس او را افزایش داده و انرژی مثبت را در اینگونه افراد تقویت کند. مهم است به خاطر بسپاریم که موسیقی مورد علاقه سالمندان مانند دیگر اقشار مردم دامنه وسیعی دارد. علاقه آنها متناسب با سنشان تغییر می کند. معمولاً افراد مسن به آهنگ های معروفی که در دوران جوانی حوالی سنین ۱۸ تا ۲۵ سالگی گوش می دادند، علاقه نشان می دهند.
هنر درمانی (Art Therapy)
هنر درمانی رشته ای است که در آن با خلق یا مشاهده یک اثر هنری از طریق دریافت و بیان احساسات شخص ، برای کمک به او استفاده می شود. بر خلاف هنر که تنها به منظور خلق اثر هنری انجام می شود ، تمرکز هنر درمانی ( که بطور معمول شامل نقاشی ، سفالگری ، کار با زغال ، مداد رنگی و مواد مشابه است) بر فرایند خلق یک اثر هنری می باشد و فعالیت های مقدماتی به کار گرفته شده برای درمان ، به خلق اثر و نتیجه حاصل از آن ترجیح داده می شود. در این رشته، ممکن است یک قطعه هنری هیچگاه به پایان نرسد.
یک هنر درمانگر بر این باور است که عمل انجام شده در راه خلق یک اثر هنری ، مجموعه ای از فعالیت های داخلی را در جهت شرکت دادن ابعاد فیزیکی ، احساسی و معنوی درمان راه اندازی می کند. برای افرادی که قادر به ایجاد یک کار هنری نیستند ، رفتن به موزه و یا نگاه کردن به کتاب های هنری نیز می تواند مفید باشد. بدون شک ، نگاه کردن به آثار هنری باعث نیرو بخشی از نظر معنوی و افزایش آرامش می شود.
● تاریخچه هنر درمانی چیست؟
با وجود اینکه مردم همیشه احساسات خود را از یک اثر هنری بیان کرده اند ، هنر درمانی به عنوان یک شغل و رشته درمانی، از سال ۱۹۳۰ بوجود آمد. از جمله حوزه هایی که در حال حاضر در بسیاری از اوقات از هنر درمانی به عنوان بخشی از درمان استفاده می شود ،روانشناسی ( کاربرد هنر برای آشکار کردن احساسات نهفته ) و درمان فیزیکی (کمک به اعتماد به نفس و توانبخشی) است .
روانشناسان کودک و پزشکان خانواده ، اغلب به علت اینکه کودکان برای بیان احساسات توسط کلمات شرایط سختی را تحمل می کنند ، از هنر درمانی استفاده می نمایند . این رشته همچنین یک جزء حیاتی از فعالیتهایی است که در بسیاری از شیرخوارگاهها و آسایشگاهها یا در موارد نیاز به پرستاری طولانی مدت ، مورد استفاده قرار می گیرد.
● هنر درمانی چگونه تاثیر می کند ؟
هنر درمانی از طرق مختلف به درمان کمک می کند. نخست اینکه کیفیت زیبایی شناختی کارهای هنری می تواند خلق ، نشاط ،عزت نفس و آگاهی شخصی بیمار را بهبود بخشد . ثانیا ، تحقیقات نشان داده است که وقتی افراد در فعالیتهایی که از آن لذت می برند عمیقا درگیر می شوند ، فاکتورهای فیزیولوژیک مانند ضربان قلب ، فشار خون و تنفس آهسته می شود . به علاوه خلق هنر فرصتی است تا چشمها و دستها با هم تمرین کنند ، بین آنها هماهنگی ایجاد شود و مسیرهای عصبی بین دست و مغز تحریک و تهییج گردد .
از آنجا که هنر درمانی زبانی به غیر از الفاظ دارد، معمولا در مواقعی استفاده می شود که بیماران با مشکلات فیزیکی و احساسی مواجهند و بیان بیم و امیدها برایشان دشوار است یا نمی توانند براحتی در مورد عصبی بودن و احساسات پیچیده خود صحبت کنند .خلق اثر هنری به افراد کمک می کند تا طرز تفکر و احساسی را که معمولا توسط ضمیر نیمه خود آگاه پنهان می شود ، در دسترس قرار دهند .
● از هنر درمانی چه توقعی می توانید داشته باشید ؟
یک هنر درمانگر معمولا کار خود را با کمک به تیم پزشکان انجام می دهد . جلسه هنر درمانی می تواند به صورت انفرادی و یا در قالب یک گروه کوچک انجام شود. جلسه درمانی برای افراد بالغ معمولا یک یا دو ساعت خواهد بود ولی برای کودکان و افراد مسن ممکن است کمتر باشد. یک درمانگر ،معمولا مطالب مورد بحث و ابزار مورد نیاز را آماده می کند ، مکان راحتی را در نظر می گیرد و یک موسیقی آرام نیز به عنوان زمینه به محیط درمان اضافه می کند .
زمان برای برنامه ریزی ، اجرا ، بازتاب کار و بحث و گفتگو در مورد کار نیز در جلسه لحاظ می شود. قبل از آغاز جلسه درمان ، درمانگر ممکن است از مراجع بخواهد که در مورد علت تمایل به انجام این درمان توضیح دهد تا بدین ترتیب اهداف او بهتر مشخص شود . یک جلسه یا کارگاه علمی آخر هفته ممکن است همه آن چیزی باشد که مراجع نیاز دارد. گاهی نیز جلسات منظم با درمانگر برای مدت شش ماه یا بیشتر ادامه پیدا می کند .
● مزایای درمان با روش هنر درمانی چیست ؟
از نظر هنر درمانگران ، خلق اثر به تنهایی می تواند به طور طبیعی دارای مزایایی باشد. فرایند خلق اثر با بهبود بخشیدن به احساسات ، عزت نفس و اعتماد به نفس را تقویت می کند .
کاهش استرس نیز یکی از مزایای مهم آن است .تحقیقات نشان می دهد که سرکوب احساسات قوی می تواند به ایجاد استرس منتهی شود و این استرس قادر است علائم بیماری را تشدید کند. با توجه به اینکه هنر درمانی کمک می کند که مردم به ضمیر ناخودآگاه دسترسی داشته باشند و احساسات محصور شده خود را رها سازند ، این درمان برای آنها که از فشار روانی و بیماریهای ناشی از آن رنج می برند ،بسیار مفید می باشد.
هنر درمانی همچنین برای درمان مشکلات رفتاری استفاده می شود و اغلب به عنوان یک درمان فرعی ،به روان درمانی خدمت می کند. این درمان بسیاری از اوقات در قالب برنامه درمانهای روانشناختی برای سوء استعمال دارو و الکل استفاده می شود.
هنر درمانی برای بهبود بیماران از ضربه های شدید روانی و آسیبهای جدی ، اغلب به صورت جزئی مفید بوده است. همچنین هنر درمانی می تواند راهی برای ثبت و درک بهتر از تفکر و احساسات افرادی که بیماریهای مزمنی مانند پارکینسون و آلزایمر دارند ، ارائه دهد
● چگونه می توانیم یک هنردرمانگر پیدا کنیم ؟
درمانگر هم به صورت مستقل و هم به صورت عضوی از تیم درمان که ممکن است شامل درمانگر مقدماتی ، روانشناس ، روانپزشک و مشاور توانبخشی باشد ، عمل می کند. شما باید با تعدادی از درمانگران دیدار کنید تا اطمینان حاصل کنید که با شخصی که نهایتا به عنوان درمانگر انتخاب می کنید راحت می باشید.
درمانگر شما علاوه بر اینکه باید در هنر آموزش دیده باشد ، همچنین باید دارای گواهینامه هنر درمانی نیز باشد.
انجمن هنر درمانی آمریکا (AATA) تاکید می کند که یک هنر درمانگر باید شرایط زیر را دارا باشد:
۱) درجه لیسانس با حداقل تحصیل ۱۵ ترم تحصیلی در کارگاه هنری و ۱۲ ترم در روانشناسی.
۲) درجه استادی در هنر درمانی
۳) یک سال سابقه کار پیش از فارغ التحصیلی تحت سرپرستی یک درمانگر ثبت شده.
هیئت مربوط به صدور گواهینامه هنری (ATCB) ، یک سازمان مستقل است که گواهینامه ها را به درمانگرانی که آموزش بعد از لیسانس و دوره انترنی را به پایان رسانده اند ، اهدا می کند . درمانگران باید امتحان تشریحی که توسط (ATCB) برگزار می شود را پشت سر بگذارند تا گواهینامه هیئت را دریافت کنند.
● در یک جلسه هنر درمانی به چه نکاتی باید توجه داشت ؟
▪ با توجه به اینکه در حین جلسه هنر درمانی ، افکار و احساسات قوی می تواند به سطح بیاید ، باید مطمئن باشیم که درمانگر ما در این امر متبحر می باشد.
▪ توجه داشته باشیم که چنانچه درمانگر از موادی نظیر تربانتین و الکل استفاده می کند ، حتما سیستم تهویه مناسبی در اتاق نصب شده باشد
برتولت برشت
برتولت برشت
۳۰ آوریل سال ۱۹۵۶ میلادی ، برتولد برشت نویسنده ، شاعر و مشهورترین نمایشنامه نویس معاصر آلمان درگذشت. او در دوران جنگ جهانی اول در بیمارستانهای ارتش خدمت و پرستاری می کرد و مشاهده وضع تأثیر انگیز بیمارستانها و بیماران هر گونه حس میهن پرستی را در او از بین برد. اشعار برشت نیز لحن تند و تلخی دارد که از همان اوضاع نابسامان دوران جنگ سرچشمه می گیرد. از آثار برتولد برشت « زندگی گالیله ، طبل در شب و پونتیلا و خدمتکارش» را می توان نام برد.
شرح زندگی نامه برتولت برشت
“برتولت برشت” شاعر بزرگ و انسان دوست در نهم فوریه سال ۱۸۹۸ در “آوسبورگ” آلمان متولد شد و در سال ۱۹۵۶ بعد از چهل سال مبارزه بی وقفه علیه دشمنان بشریت و جنگ بی امان و پی گیر، بر ضد جنگ و جنگ افروزان در سن ۵۸ سالگی در زادگاه خود آلمان دیده از جهان فروبست.
“برشت” از کودکی علاقه زیادی به آموختن علوم طبیعی داشت و با این انگیزه به زودی در این رشته فارغ التحصیل شد. در این ایام در میهن وی ، نازیسم قدم برقله ی رفیع قدرت می نهاد و با به قدرت رسیدن آنها ، اندیشه های انسانی به بند کشیده می شد و جنگ عقاید در بحبوحه بحران قرار گرفته بود. در این دوران یا می باید به دشمنی با بشریت و مظاهر آن و به خصوص با آنچه شریف و زیباست برخاست و در صف ماجراجویان نازیسم قرار گرفت و یا به انسانیت و به زندگی و وجدان بشری که بی رحمانه به نابودی می گرایید گرایش یافت، در صورت اول شخص منصب و شهرت ، تقرب و نعمت و راحتی می یافت ؛ ولی در دومین وجه مرگ و زندان و شکنجه بود ، لیکن “برتولت” بی تردید راه دوم را برگزید. او مردی نبود که به خدمت شیطان کمر بندد و همین روحیه او باعث شد سلاح خود را بر گرفت و به راه یزدان رفت و سلاح نیرومندش نبوغ او بود.
“برشت” برای بهروزی و کامکاری آدمیان نیرویی جاودان یافت، او هرگز تا آخرین نفس با اسلحه خود وداع نکرد. او حماسه عظیم انسانیت را خلق کرد. او درخشان ترین حماسه های عظیم انسانیت را خلق کرد و آفریدگار درخشان ترین حماسه های تاریخ بشری بود. “برشت” هرگز به ادبیات به عنوان یک مقوله تجملی نمی نگریست بلکه نقش برنده اسلحه خود را خوب می شناخت. “برشت” در سال ۱۹۳۳ از چنگ گشتاپو گریخت و در خارج آلمان به انتشار نشریه ضد نازی “ورست” پرداخت لیکن هیتلر می رفت تا با مرگ و خون قطعه ی اروپا را در کام کشد و با وجود این شرایط “برشت” ناچارا به آمریکا مسافرت کرد و تنها دو سال پس از جنگ بود که به زادگاه خود مراجعت کرد.
“برشت” و “ریلکه” دو شاعر بزرگ آلمان هستند که محبوبیت آنان را از دو سوی مختلف، کمتر شاعری در زمان حیات یافته است. وی یک هنرمند بود و گر چه دید هنری اش بسیار تغییر یافت اما وجدان او هرگز دچار لغزش نشد؛ شعر او ابتدا از ادراکات متافیزیکی سرچشمه می گرفت، اما پس از مدتی اندک، جهان بینی اجتماعی یافت و رویای سوسیالیسم که در آن زمان تئوری آن به تخیلی زیبا شباهت داشت ، “برشت” را به سوی خود جلب کرد. در جنگ جهانی اول “برشت” کار شاعری را آغاز کرد و در جنگ دوم هنر او همه گیر شده و او در اوج شهرت قرار داشت. در آغاز کار او، مکاتب نوین هنری اصول کهنه رادر هم شکسته برای خود جایی باز می کردند. “برشت” نیز در ابتدا تحت تاثیر “ناتورالیسم” قرار گرفت. در آثار این دوران وی حرمان و شک و تلخی و ناکامی از نابسامانی ها را می توان دید.
لیکن دیری نپایید که این شیوه را رها کرد و اولین اندیشه های اجتماعی و بشر دوستی در وی جوانه زد! خود وی می گوید:
« … من با مردم ساده و عامی پیمان می بندم، به سرم کلاهی پشمین از آن که آنها بر سر می نهند می گذارم ، می گویید آنها حیوانهایی متعفن و کثیفند، چنین نیست؟ خوب . منهم مثل آنانم…»
و سپس از نظر شیوه کار به اکسپرسیونیسم گروید. “برشت” پیشرو “درام حماسه ای” است، ترانه های او از توده های ملت آلمان مایه گرفته و شکوه کتاب های مقدس و زیبای درام یونان را زنده می کند. از “برشت” نمایشنامه ها و اشعار و رمانهای زیادی بجا مانده است که معروفترین آنها عبارتند از:
“زندگی گالیله” ، “طبل درشب”، “پونتیلا و خدمتکارش ماتی”، “محکومیت لوکولوس” و “رویای سیمون ماشار”.
سالشمار زندگی:
اویگن فریدریش برتولت برشت در سال۱۸۹۸ در شهرک برتسینگ در نزدیک شهر آکسبورگ در آلمان متولد شد. و شانزده ساله بود که اولین شعر خود را سرود.
در سال ۱۹۱۸ بهعنوان سرباز وظیفه در جنگ جهانی اول شرکت کرد. او با صدای خوشی که داشت در جبهة جنگ برای سربازان آواز میخواند و بسیار مورد تشویق قرار میگرفت
در ۱۹۲۲ اولین قطعه انتقادی او تحت عنوان « طبل زدن در شب» در شهر مونیخ اجرا شد. در همین سال درام « بعل» را منتشر کرد.
سال ۱۹۲۴ به شهر برلین سفر کرد و به کار در تئاتر آن شهر تا سال۱۹۲۷ پرداخت.
۱۹۳۱. شرکت در ساختن فیلم «شکم سرد» این فیلم با نام «دنیا به چه کسی تعلق دارد» نیز نشان داده شدهاست. سال بعد قسمت کنترل فیلم در برلین با نمایش آن به بهانة دفاع از ایدههای چپ روانه مخالفت کرد.
۱۹۳۳. بعد از بهقدرت رسیدن هیتلر، برشت مجبور به ترک وطن شد و با همسر و فرزندانش به اتریش و از آنجا به سوئیس گریخت.
۱۹۳۵ . تبعیت آلمانی برشت تحت عنوان خائن به وطن از او گرفته شد
۱۹۳۹. مهاجرت به سوئد
۱۹۴۰. بعد از لشکرکشی هیتلر به کشورهای نوردیک ابتدا به دانمارک و سپس به نروژ و فنلاند گریخت
۱۹۴۱. بعد از اشغال شدن کلیة کشورهای نوردیک مجبور به مهاجرت به آمریکا شد
۱۹۴۳. عضو سازمان «شورا برای آلمان دموکراتیک» شد. در همین سال پسرش که در ارتش آلمان خدمت می کرد در جنگ کشته شد.
۱۹۴۵. بعد از انفجارهای اتمی در شهرهای هیروشیما و ناکازاکی نمایشنامة «گالیله گالیله» را نوشت.
۱۹۴۷. پس از اجرای نمایش «گالیله گالیله» در آمریکا مورد بازجویی قرار گرفت و مجبور به ترک آمریکا گردید.
برشت سپس ناگزیر به سوئیس رفت. اسم او را به عنوان یک نویسندة کمونیست در لیست سیاه قرار داده بودند و به همین دلیل مانع ورودش به آلمان شدند. برشت به برلین شرقی رفت و در آن جا اقامت گزید.
۱۹۵۱. به عنوان بهترین نویسنده در آلمان شرقی معرفی شد.
۱۹۵۶. در اثر یک حملة قلبی در سن ۵۸ سالگی، زمانی که در اوج بلوغ هنری بود در شهر برلین درگذشت.

برشت و همسرش هلنه وایگل
نمایش نامه نجوا با خاک - نوشته سید مرتضی موسوی تبار
تقدیم به روح تمامی شهیدان انقلاب اسلامی و هشت سال حماسه ی ایثار
بالاخص پدر شهید خویش
نمایش نامه
نجوا باخاک
صحنه:
منطقه تفحص و زنی که مویه کنان به دنبال جسد همسرش در لابه لای خاک ها می گردد.
(صحنه نور می گیرد. زن بر روی زمین نشسته است ، زمین را می کاود و تکه ای استخوان پیدا می کندو مشغول حرف زدن با آن می شود.)
حتم دارم این یک پاره استخوان نیست. درسته که یه لایه خاک روی اون نشسته و وقتی تمیزش می کنم ، پاک می شه و سفید ، و اگه بخوام ذره ای فشارش بدم تو دستام از هم می پاشه ، اما می دونم که این یه پاره استخوان نیست.
نه ! این یه تکه از دست های گرم و مهربانی که گاهی دست های یخ زده ی منو نوازش می کرد و می گفت:
-خسته نباشی زن
موهای خیس منو می بافت و می گفت:
- این جوری قشنگ تر می شی.
(زن استخوان را در دست می گیرد . بویش می کند. آن را بر می دارد و در نایلون می گذارد. باز می گردد و دوباره در خاک کندو کاو می کند . چنگالی در دست دارد که با آن خاک را می کاود . بعد از چند بار کاویدن نگاهی به چنگال می کند . از ترس اینکه چنگال به بدن همسرش آسیبی رساند آن را به دوری پرتاب می کند و با دست کند و کاو می کند.)
دیگه از خاک بدم نمی یاد . دیگه به خاک حساسیت ندارم. دیگه دست هام در تماس با خاک خشک نمی زنه. آخه این خاک طراوت خاصی داره. خاکی که این همه مدت تو رو تو خودش نگه داشته ، تازگی عجیبی داره.
این خاک هفت سال تو رو تو آغوش خودش پناه داده. در طول این همه مدت ، این خاک نگذاشته تا تو سرما بخوری. تو رو برای من سالم نگه داشته .کاری کرده تا تو بمونی ، تا برای من بمونی. (مکث)
االبته دیگه از تو گوشت و پوستی به استخوان نمونده. اما نه ! نگاه کن این یه تکه استخوان رو ببین که رو اون یه شاخه گل کوچک روییده. این ، جناق سینه ات باید باشه . یادت هست ؟ یه شب تا صبح سرم رو روی اون گذاشتم و به تو التماس کردم که لا اقل شب عید رو تو خونه بمون. گفتم که سکینه می خواد تو براش قرآن بخونی و بعد اونو ببوسی. رو زانوهات بنشونی و بهش یه اسکناس تا نشده از لای قرآن بِدی و بگی « عیدت مبارک سکینه جان » گفتم می خوام بعد از چهار سال دوری از تو وقت سال تحویل ، حالا که دخترمون سه ساله شده با هم عید داشته باشیم. تو گفتی
- خونه ی پدرت، پدرم
و من سرم رو گذاشتم رو جناق سینه ات ، رو همین پاره استخوان ( گریه می کند) تو با دست هات داشتی مو هام رو نوازش می کردی و برای من و سکینه دعا می کردی و می گفتی
- دلم می خواد صبور باشی
ومن کم کم تو حرفات خوابم می گرفت .
توی خواب من بودم و تو.من بودم و تو سکینه . سکینه توی یه دشت بزرگ داشت می دوید و من دنبالش بودم و صداش می کردم : « سکینه بیا اینجا »
سکینه اما همین طور می دوید. گفتم : « کجا می ری بچه ؟»گفت :
- با با رو دیدم . بابا اونجاست . می خوام برم بیارمش خونه . می خوام سر سفره ی عید با هم باشیم.
من به دنبال سکینه دویدم . تو نبودی . سکینه می رفت و من می رفتم . وقتی بهش رسیدم ، اون سرش رو گذاشته بود روی خاک و همون جا خوابش برده بود. مثل تو که سال هاست سرت رو گذاشتی روی خاک و اینجا خوابت برده.
دلم نمی خواد از تو گله کنم اما راستش تو هم یه خورده کم لطفی کردی حمید جون ! این همه سال اینجا موندی که چی ؟ یعنی هنوز دلت برای ما تنگ نشده ؟ این همه باد و باران بر تو بارید و وزید . این همه ماه و خورشید و ستاره برات طلوع کرد و غروب کرد و تو از جات جُم نخوردی . حوصله ی عجیبی داری مرد. در عوض منو باید می دیدی که چقدر بی تابم . می دونم که منو می دیدی . من همیشه سوار بر بال بادها به طرف تو می آمدم . مثل کرم توی خاک می لولیدم . خودم رو به تو می رسوندم و هرشب تا طلوع صبح پیش تو بودم . نفس تو با من بود . همیشه وقتی پدر و مادرم ، پدر و مادرت و خیلی ها می خواستن منو شوهر بدن ، من به اون ها می گفتم که شوهر دارم .زن شوهر دار هم که نمی تونه شوهر کنه. اون ها وقتی این حرف ها رو از من می شنیدن ، فکر می کردن من دیوونه شده ام. اما من دیوونه نبودم . من می دونستم که تو هستی و همیشه می خواستی بیام دنبالت . حالا چرا تو قهر کرده بودی ، نمی دونم . من که از تو توقع زیادی نداشتم . فقط همین قدر یادم هست که گفتم :« سه سال عید رو توی سنگر با بچه های مردم بدی اقلاً یه سال رو بمون سر سفره ی خودت ، بذار دل من و سکینه ات هم خوش باشه که آقای خودشون رو کنار خودشون ببینن .»
تو چیزی نگفتی . فقط تبسم کردی. اما من دیدم، دیدم که یه لحظه زیر پلک چشمت پرید و روی گونه های استخوانی و رنگ پریده ات هم یه لکه ی کم رنگ سرخ پیدا شد.
تو هیچ حرفی نزدی و من هم همون طور بین زمین و هوا بلا تکلیف موندم. بشقاب غذایی رو که به طرفت گرفته بودم ، از من گرفتی . یه لحظه انگشتهات به انگشتام خورد . داغ بودن . انگشت هات مثل کوره ی آتیش می سوختن . دلم هُری ریخت پایین . گفتم :« چی شده حمید ؟ ناخوش احوالی ! » گفتی :
-شاید
و باز لبخند زدی.
سکینه بشقاب غذاش رو برداشت و اومد کنارت نشست. خودش رو به تو چسبوند و تو دست کشیدی روی موهای سرش و بعد بوسش کردی ، یادت هست ؟ .... سکینه ات حالا ده ساله هست و توی این ده سال ، روزی ده بار از من پرسیده :
- راستی بابا کجاس ؟
راستی تو کجا هستی ؟
( نور صحنه محو می شود. لحظه ای دیگر نور می گیرد . صدای عزاداری به گوش می رسد. در اطراف گل های شقایق روییده است.)
این جا کجاس حمید جون ؟ چه عطر عجیبی داره ؟ چقدر شقایق ، چقدر ... ( ساکت می شود و به صداهایی که از اطراف شنیده می شوند توجه می کند.)
دور و بر ما یه عده نشستن و دارن عزاداری می کنن . راستی چه عادت بدی دارن . آدم وقتی می یاد به ملاقات کسی که براش عزیز هست که نباید عزاداری کنه . باید شاد باشه ، باید شادی کنه . باید بگه و بخنده. باید بخونه و برقصه .
آره ، من چقدر دلم می خواد که دستام رو به هم بکوبم و از شوق دیدن تو ، از شوق دیدن این پاره استخوان تو که بوی تورو می ده ، که گوشت و پوست تو داره کم کم رو اون می رویه ، و مثل اون سال ها داره دستای منو نوازش می کنه ، هلهله کنم .
باید از جام بلند شم و به شکرانه ی دیدار تو دونه ی اسپند دلم رو به کف سینه ام بسوزنم و به سبزی و ماندگاری تو سلام بدهم:
سبز است سپند
سبزه کار است سپند
سر رشته صد هزار کار است سپند
پایان
نمایش نامه قرار ساده دیروز دیدار شبانه امروز - نوشته سید مرتضی موسوی تبار
آدم های نمایش:
1- پسر
2- مرد- امیر خسرو دهلوی
3- نظامی گنجه ای
|
|
(صحنه تاریک است.صدای تلفنی به گوش می رسد. صحنه نور می گیرد . میزی در وسط صحنه و در حالی که سه صندلی در اطراف آن قرار دارد و پسری که بر روی کتابی که زیر دستانش قرار دارد افتاده و خوابیده است. پس از چند بار صدای زنگ تلفن ،پسر از خواب می پرد. این سو و آن سو پی تلفن می رود. گوشی بی سیم تلفن بر روی میز مقابلش قرار داشت. گوشی را می یابدو به دست می گیرد.) |
|
پسر |
الو ، بله ، بفرمایید... کی ... کجا ... شما کی هستی ... چی چی می گی ... نه ، نمی فهمم ... اصلاً این موقع شب چی داری می گی ، ساعت دو نصفه شبه ... با با مزاحم نشه ... ولمون کن... آخه تو با کسی قرار داری به من چه ربطی داره ؟... نه خیر ، غیر از من کسی اینجا نیست ... بله ... به سلامت
|
|
|
(تلفن را قطع می کند.)
|
|
پسر |
عجب آدمایی پیدا می شن . خودشم نمی فهمه چی می گه. از خواب ناز بیدارم کرد. بگیرم بخوابم.
|
|
|
(به جای اول خود باز می گرددو می خواهد بخوابد. لحظه ای نگذشته است که صدای قدم هایی که محکم بر زمین گذاشته می شود شنیده می شود . ترسان و هراسان از جای خود بر می خیزد.) |
|
پسر |
این دیگه صدای چیه؟! |
|
|
(مردی ملبس به لباس های هندی در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گرفته و پاهایش را محکم به زمین می کوبد ، از میان جمعیت به طرف صحنه می آید. با نزدیک شدن او به صحنه پسر قدمی عقب تر می نهد. مرد هندی بر بالای صحنه می رود و با گویش هندی سخن می گوید.ما او را با نام " مرد " می شناسیم.) |
|
مرد |
پسر جان به کجا رهسپاری . لحظه ای درنگ کن. با شما کاری دارم. |
|
پسر |
(در حالی که ترسیده) این ... این موقع شب تو خونه ی ما با من چکار داری. |
|
مرد |
سوالی دارم. پاسخ آن را از تو طلب دارم. |
|
پسر |
من که به کسی قرض و قُوله ای ندارم. |
|
مرد |
می دانم قرضی به کسی نداری .... |
|
پسر |
از کجا می دونی قرضی به کسی ندارم. |
|
مرد |
خودت این مطلب بر زبان راندی ، حال سوالم پاسخ می گویی یا نه؟ |
|
پسر |
حالا بپرس بینیم چه سوالی داری . |
|
مرد |
من با مردی آذری زبان در اینجا قرار دارم ،شما او را در این نزدیکی ندیده اید ؟ |
|
پسر |
آخه تو با اجازه ی کی تو خونه ی ما با یه نفر دیگه قرار گذاشتی ؟! |
|
مرد |
مگر اینجا ملک شخصی شماست؟ |
|
پسر |
با اجازه ی شما که بی اجازه تشریف آوردین ، بله . |
|
مرد |
پس مبارک است. ... انشاا... به پای هم به سن کهولت برسید. |
|
پسر |
انشا ا... ولی نگفتی با کی قرار داری ؟ |
|
مرد |
اگر رخصت و اجازه دهی بنشینم ، هر چه بخواهی برایت می گویم. از هندوستان تا اینجا را با پای پیاده آمده ام. |
|
پسر |
نه ، انگار آدم با حالی هستی ، بگیر بشین یه ساعتی با هم حرف بزنیم. منم دیگه خواب از سرم پرید. |
|
|
( هر دو می نشینند) |
|
پسر |
راستی مگه از هند هواپیما نیست یا لا اقل اتوبوس. |
|
مرد |
آن ها دگر چه هستند؟! |
|
پسر |
تو یعنی نمی دونی هواپیما و اتوبوس چیه ؟ |
|
مرد |
نه ، نمی دانم |
|
پسر |
خُب ، ایرادی نداره ، بعداً می فهمی. |
|
مرد |
نه ، بگویید می خواهم بدانم. |
|
پسر |
ولش کن ، لازم باشه می فهمی. |
|
مرد |
(به دست و پای پسر می افتد.) نه ، از شما التماس می کنم ، خواهش و تمنا دارم به من بگویید هواپیما و اتوبوس چیست ؟ |
|
پسر |
خُب بابا ، این کارا چیه ... میگم .پاشو بشین سرجات |
|
مرد |
(بر می خیزد و در جایش می نشیند.) پس بگویید. |
|
پسر |
هواپیما یه وسیله ای هست برای حمل و نقل که مثل پرنه ها تو آسمون حرکت می کنه. اتوبوس هم وسیله ای هستش که توی جاده ها و خیابون ها روی چهار تا چرخ روی زمین حرکت می کنه. یه وسیله هست بهش می گن قطار ، تو کشور شما زیاد هست زود زود هم به هم می خورن ، چه جور ندیدی . |
|
مرد |
عجب مخلوقات عجیب الخلقه ای |
|
پسر |
بله ، تازه کجاش رو دیدی. |
|
مرد |
نه ، به خدا من هیچ جایش را ندیده ام. |
|
پسر |
می دانم . می خواستم بگم ... |
|
مرد |
نه نه ... این وصله ها به من نمی چسبه . |
|
پسر |
با با من که حرف بدی نزدم. اصلاً ول کن ... بگو ببینم اصلاً تو کی هستی ؟ |
|
مرد |
من؟! |
|
پسر |
بله ، شما. |
|
مرد |
من امیر خسرو هستم. |
|
پسر |
دِ ، پس چطور اسمت ایرانیه ؟! |
|
مرد |
مگه نمی بینید دارم فارسی حرف می زنم. |
|
پسر |
اه ، راست می گی داری فارسی حرف می زنی ، داشتم فکر می کردم من دارم هندی حرف می زنم. |
|
مرد |
اجداد من اصلاً ایرانی بوده اند. |
|
پسر |
خیلی جالبه... |
|
مرد |
بله ، خیلی جالب است. |
|
پسر |
چه کاره هستی ؟ چه کار می کنی ، |
|
مرد |
شاعر پر آوازه ی دیار هند هستم. |
|
پسر |
شاعر پر آوازه ی دیار هند هستی ؟ نکنه امیر خسرو دهلوی هستی ؟ |
|
مرد |
مگر تو مرا می شناسی ؟ |
|
پسر |
نه من تو رو نمی شناسم .من امیر خسرو دهلوی رو می شناسم. |
|
مرد |
خُب من امیر خسرو دهلوی هستم. |
|
پسر |
فکر نمی کنم چنین باشه. |
|
مرد |
چرا چنین فکر نمی کنید... خواهش می کنم چنین فکر کنید. |
|
پسر |
چطوری فکر کنم ؟ |
|
مرد |
این طوری ، عین ای کیو سان !( ادای ای کیو سان را در می آورد.) |
|
پسر |
آخه تو با این وضعت چطوری امیر خسرو دهلوی هستی ؟ |
|
مرد |
مگر وضعم چگونه است ؟ هندی هستم ، لباس هندی پوشیده ام . نیاکانم ایرانی هستند، فارسی تکلم می کنم. تو خودت را بگو و این وضعیتت را ، با لباس زیر در مقابل میهمان متشخصی چون من نشسته ای . |
|
پسر |
باز که داری پر رو می شی . انگار یادت رفته اینجا خونه ی ماست. زنگ می زنم پلیس 110 می یاد می بردت ها. |
|
مرد |
پلیس 110 دیگر چه نوع وسیله ی نقلیه ای است ؟ |
|
پسر |
با احترام صحبت کن آقا ، پلیس 110 وسیله ی نقلیه نیست ، پلیس 110 اگه نباشه تمام مملکت رو دزد و قاتل و جانی بر می داره. |
|
مرد |
بله ، داشتم عرض می کردم من امیر خسرو دهلوی هستم شاعر پر آوازه ی هندی. |
|
پسر |
باز گفت امیر خسرو دهلوی . امیر خسرو دهلوی وسطای قرن هفتم متولد شد و اولای قرن هشتم دراز به دراز افتاد و مُرد . اون موقع الان تو قرن بیست و یکم چکار داره. |
|
مرد |
(ناراحت می شود.) عوضی ، خجالت نمی کشی ، تولد و مرگ مرا با قرن هجری می گویی ، آن وقت برای من کلاس می گذاری و قرن زندگی خود را با میلادی می گویی. |
|
پسر |
حالا چه فرقی می کنه، قرن بیست و یکم یا قرن چهاردهم ، همش هفت قرن فاصله اس دیگه. |
|
مرد |
حالا وقتی برای تو هفت قرن فاصله مهم نیست ، چه ایرادی دارد من از قرن خود به اینجا آمده باشم، تازه در دنیای فانتزی همه چیز ممکن است. |
|
پسر |
باشه ، قبول کردیم که تو امیر خسرو دهلوی هستی ، اینجا اومدی چه کار؟ |
|
مرد |
بنده کاری نداشتم . کس دیگری مرا دعوت کرده ، با من کاری داشت ، در واقع قرار هست با هم یه تصفیه حساب داشته باشیم. |
|
پسر |
تصفیه حساب ، اونم اینجا خونه ی ما. |
|
مرد |
خُب بله همین جا. |
|
پسر |
حالا قراره با کی تصفیه حساب داشته باشی ؟ |
|
مرد |
با جناب آقای نظامی اهل گنجه. |
|
پسر |
منظورت همون نظامی گنجه ای شاعر که نیست؟ |
|
مرد |
چرا نیست ، دقیقاً منظور نظرم همان بود. |
|
پسر |
خُب ، پس حالا کجاس ؟ |
|
مرد |
چه می دانم کجاست ... قرار بود زودتر از من اینجا باشد ، تازه شهر او به این جا نزدیکتر است. |
|
پسر |
خُب حالا تصفیه حسابتون برای چیه ؟ |
|
مرد |
بگذار بیاید ، بعداً. فعلاً نی توانم داستان را لو بدهم. |
|
پسر |
خُب لو نده . من که نمایش نامه رو خوندم. |
|
مرد |
آخه تو که هستی که بخاهم داستان را برایت لو بدهم یا ندهم . به خاطر این تماشاگرا گفتم. |
|
پسر |
آهان ، ببخشید ، یادم نبود . این قدر رفته بودم تو حس که تماشاگرا یادم رفت. |
|
مرد |
فاصله گذاری برشت را رها کن برگرد بیا به نمایش. |
نقش فرهنگ شهید و شهادت در نمایشنامه های تئاتر دفاع مقدس
دکتر بهزاد صدیقی
بی تردید شهدا و نوع شهادتشان به طور خودآگاه یا حتی ناخودآگاه در بسیاری از آثار فرهنگی ـ هنری هنرمندان و نویسندگان به سبب حضور در چنین فرهنگی تجلی می یابد . موضوع شهید و شهادت نیز در بسیاری از نمایشنامه های پس از انقلاب توسط نمایشنامه نویسان ظهور و بروز یافته اما اینکه این موضوع چگونه و به چه سان در این آثار تصویر شده یا در چه تعداد از آثار بوده و چه حجمی از این آثار را به خود اختصاص داده یا کدامیک از نمایشنامه نویسان به این موضوع بیشتر در آثار نمایشنامه نویسی خویش توجه کرده و پرداخته اند طبعاً به بررسی و پژوهش دقیق و متمرکز دارد. اما در این پژوهش تلاش می کنم میزان توجه نمایشنامه نویسان تئاتر دفاع مقدس را به این موضوع در ده دوره از برگزاری جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس و با تمرکز بر دوره دهم آن بررسی کنم و بر برخی از آثار این نمایشنامه نویسان تمرکز کرده و این موضوع را در آنها مورد مداقه قرار دهم . به نظر می رسد جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس انگیزه مناسب و فرصت مغتنمی برای نمایشنامه نویسانی باشد که دغدغه نوشتن در حیطه ایثار، فداکاری ، جانبازی و سلحشوری رزمندگان و دست اندرکاران جنگ را دارند. اما جدا از آن هستند نمایشنامه نویسانی که بی حضور و شرکت در جشنواره های دفاع مقدس و نظیر آن، دست به نوشتن دربارة جنگ یا دفاع مقدس و مسائلی که متأثر از جنگ بوده، زده اند یا می زنند و تلاش می کنند به نوعی جلوه های شهید ، شهادت و شهدا را در نمایشنامه های خویش به تصویر در آورند. در اینجا اگر بخواهیم پرداختن به این موضوع را در آثار نمایشنامه نویسان ده دوره جشنواره تئاتر دفاع مقدس مورد بررسی قراردهیم ، ابتدا لازم است به دو صورت این آثار را دسته بندی کنیم : 1. نمایشنامه هایی که به صورت مستقیم شهید و شهادت ناشی از دوران دفاع مقدس را در خود منعکس کرده اند . 2. نمایشنامه هایی که موضوع شهید و شهادت دوران دفاع مقدس را به طور غیرمستقیم یا مستقر در خود دارند . از میان تعداد بسیاری از نمایشنامه نویسان تئاتر دفاع مقدس که انصافاً بعضی از آن آثار بسیار قابل توجه بوده و از نظر تکنیک و فنون نمایشنامه نویسی و نیز محتوا قوتهای لازم را داشته و ارزشمند در این حیطه محسوب می شوند، تنها چند اثر یا در واقع تعداد کمی از آثار این نمایشنامه نویسان موضوع شهید و شهادت را با قدرت و به درستی پرورش داده و به تصویر درآورده اند و در بقیه آثار ، نمایشنامه نویسان یا به سادگی از این موضوع گذر کرده اند یا این موضوع را در اثر خود حقنه کرده و یا با شعار و تکرار و کلیشه درهم آمیخته اند و یا توانسته اند این موضوع را به درستی و آن طور که باید در اثر خویش پرورش داده و آن را به کمال برسانند. به این منظور در ادامه تنها به آثار نمایشنامه نویسانی می پردازم که این موضوع را به درستی در اثر خود منعکس کرده و با توفیق نسبی از این آزمون بیرون آمده اند . باری لازم به گفتن است که از خیل بسیار نمایشنامه نویسان جنگ و دفاع مقدس ، حدود شصت نمایشنامه نویس موضوع و فرهنگ شهید و شهادت را به صورت مستقیم و غیر مستقیم در نمایشنامه های خود تجلی داده و دستمایه کارخود قرارداده اند . از میان آنها می توانم به نمایشنامه نویسانی همچون علیرضا نادری، سعید تشکری، سید حسین فدایی حسین، علیرضا حنیفی، جمشید خانیان، یعقوب صدیق جمالی، فریبا چوپان نژاد، میلاد اکبر نژاد، شهرام نوشیر، چیترا نادری ، حمیدرضا آذرنگ، مهرداد رایانی، عاطفه حسینی ، محمد چرمشیر، نادر برهانی مرند، حسین نوری، سید جواد هاشمی، عبدالحی شماسی و فردوس حاجیان و نیز تعداد دیگری از نمایشنامه نویسان اشاره کنم که تنهابا نوشتن یک نمایشنامه به این موضوع پرداخته اند . از میان سید حسین فدایی حسین، علیرضا حنیفی، جمشید خانیان وعلیرضا نادری هم گوی سبقت را در عرصه نمایشنامه نویسی دفاع مقدس و جنگ از دیگران ربوده اند و هم با پرداختن به این موضوع در این عرصه پیشتاز بوده اند. دیگرانی که در آثار خویش این موضوع را قلمی کرده اند و سعی بسیاری از خود نشان داده اند تا با پرورش و پرداخت شایسته و بایسته و به دور از شعار و نگاه آرمانگرایانه فرهنگ شهید و شهادت را جلوه گر سازند، اگر چه ممکن است به لحاظ کمی ، تعداد محدود و معدودی از این آثار را به خود اختصاص دهند، اما به لحاظ کیفی در حد و اندازه های استاندارد، قابل اعتنا و توجه هستند. آثاری همچون پچپچه های پشت خط نبرد نوشته علیرضا نادری ، پاییز نوشته نادر برهانی مرند، این کدوم پنجشنبه است یا یک خواب گم نوشته حمیدرضا آذرنگ، از خاطرات یک شهید نوشته مهرداد رایانی مخصوص ، همراه نوشته حسین نوری ، کودکان در حلبچه می میرند نوشته ملیحه مرادی جعفری و مهمان سرزمین خواب نوشته چیتایثربی از آن جمله اند و در این زمره به شمار می روند. هر یک از این آثار با زبان، سبک و نگاه خاص نوسینده یا نمایشنامه نویس تصویری از شهید و شهادت را به طور مستقیم ارائه می دهند و نویسندگان آنها تلاش می کنند روایتی تأثیرگذار از موضوع شهادت و شهید را بیان کنند که یا برگرفته از واقعیت است یا واقعیت چنان با تخیل درهم می آمیزد که مخاطب آنرا می پذیرد و باور می کند و تأثیرات لازم را بر او (مخاطب) می گذارد. به نوعی نمایشنامه نویس با در هم آمیزی واقعیت و تخیل و دستمایی قراردادن فرهنگ شهید و شهادت تلاش می کند یاد و خاطره شهیدان را زنده کرده و تلاش های بی حد و اندازه و صادقانه آنان را به طور غیر مستقیم بستایند و فراموش نکنند. در دهیمن جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس، سه نمایشنامه نوشته های جمشید فانیان با نام های درون پیراهن یحیی، اسماعیل اسماعیل و دهانی پر از کلاغ در بخشهای صحنه ای و تلویزیونی به نمایش درآمد. درون پیراهن یحیی قصه سربازی جنوبی به نام یحیی را باز میگوید که به منطقه خورابه می رود. جایی که تمامی دوستانش در آنجا در دوران جنگ شهید شده بودند.او به دنبال این سفر و بر اثر این حضور در آنجا متحول می شود . پس از عقد آسیه، به جبهه میرود، اما در آنجا از شرکت در عملیات می ترسد و بدین سبب دوستش به جای او در عملیات شرکت می کند و به درجه رفیع شهادت نائل می شود . اسماعیل پس از این اتفاق دچار عذاب وجدان می شود . نمایشنامه دهانی پراز کلاغ درباره دو برادر دوقلو است که همیشه یکی از آنها بردیگری برتری داشته است زمان جنگ فرصتی برای تلافی پیش می آید تا آن دیگری بر دیگری برتری یابد. حمیدرضا آذرنگ با نمایشنامه یک خواب گم که بعدها با عنوان « این کدوم پنجشنبه است» به اجرای عمومی درآمد، داستان روح چهار شهید گمنام را در یک پنجشنبه در گورستان به تصویر در می آورد. آنان در این قبرستان شاهد اتفاقاتی بر روی قبرهای خود می شوند . در نمایشنامه های دیگر این جشنواره ، موضوع و فرهنگ شهید و شهادت هر یک دید خاص از سوی نمایشنامه نویسان شرکت کننده در آن ، تجلی یافت . نمایشنامه هایی همچون خاک معصوم و خاک آلوده هر دو نوشته سد حسین فدایی حسین، ناگهان پنجره ای سرد نوشته میلاد اکبر نژاد ، شب و بچه ها نوشته محسن گودرزی ، وقتی زنگ بخوره نوشته سید جواد هاشمی ، آمنه نوشته محمد نورایی و آ.ج.671ـ905 نوشته شهرام نوشیر وجایی دیگر نوشته حقیر از این قبیلند. هرچند بعضی از این آثار همچون آ.ج. 671ـ905 ، ناگهان پنجره ای سرد، شب و بچه ها و دهانی پر از کلاغ تنها در جشنواره های منطقه ای ( و نه سراسری) این جشنواره به نمایش در آمدند و ظاهراً به لحاظ کیفیت اجرایی موفق به حضور در بخش صحنه ای و نهایی این جشنواره نشدند. نام بردن ازاین نمایشنامه ها در اینجا به دلیل همان پرداخت مستقیم و غیرمستقیم به این موضوع بوده است. به عنوان مثال جمشید خانیان در سه نمایشنامه خود به شکل غیرمستقیم به این موضوعات پرداخته و حمیدرضا آذرنگ برخلاف او مستقیماً شهدا و روح آنان را دستمایه کارخود قرارداده است . این نمایشنامه اگرچه در جشنواره مورد توجه هیأت داوران قرارنگرفت ، اما هم در جشنواره و هم در اجرای عمومی با استقبال تماشاگران و منتقدان روبرو شد. به نظر می رسد تحلیل درست موضوع از سوی این نمایشنامه نویسان و شناخت و مطالعه آنان بر احوال خانواده های شهدا و یا هر یک از کسانی که با آنان در پیش از شهادت شهدا روبرو بوده اندمنجر به توفیق این آثار بوده است. دوری جستن از شعار دادن و پرهیز از پرداختهای کلیشه ای و تکراری و نگاه واقعگرایانه و تسلط بر موضوع و نیز پرداخت آن ، به رموز این توفیقات افزوده است . در پایان این پژوهش چند نکته را برای پیشرفت نمایشنامه نویسی با موضوع شهید و شهادت یادآور می شوم و به دست اندرکاران این امر پیشنهاد می دهم اگر می خواهیم جلوه های شهادت و شهید و شهـدا را در آثـار درام نویسی به شکـل درستی شـاهد باشیم ، ناگزیریم کـه نمـایشنامه نویسان را بیش از پیش دریابیم و حامی همیشگی آنان باشیم و از توجهات دوره ای و مقطعی به این مهم بپرهیزیم: 1. حمایتهای مادی و معنوی از نمایشنامه و نمایشنامه نویس و تشویق نمایشنامه نویسان توسط افراد حقیقی و حقوقی و دولتی و غیر دولتی . 2. تأسیس پژوهشکده نمایشنامه نویسی شهید و شهادت و فرهنگ ایثار . 3. تأسیس کتابخانه تخصصی . 4. انتشار نمایشنامه های با موضوع فرهنگ شهید و شهادت . 5. فراهم کردن زمینه اجرای نمایشنامه های با موضوع شهید شهادت . 6. ایجاد زمینه های تحقیق و پژوهش بر روی این موضوع برای نمایشنامه نویسان . 7. برگزاری جلسات نقد و بررسی و تحلیل نمایشنامه های با موضوع شهید و شهادت . 8. نمایشنامه خوانی نمایشنامه های با موضوع شهید و شهادت (با حضور کارشناسان، مسئولان، دست اندرکاران بنیاد شهید و خانواده های شهدا و نمایشنامه نویسان و منتقدان) 9. انتشار نقد و تحلیل و نیز پژوهش برروی آثار نمایشنامه نویسی با موضوع شهید شهادت . امید که فرهنگ شهید شهادت در همه زمینه های فرهنگی و همه هنرها و به خصوص تئاتر و نمایشنامه نویسی به طور بایسته و شایسته مورد توجه قرار گیرد و تصویری واقعی و درست در آثار فرهنگی ـ هنری بازتابانیده شود
نامه ی آقای چارلی
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی
شنیدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را
چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
گفته میشه که این نانه توسط روزنامه نگاری به نام فرج ا... صبا نوشته شده اما با وجود اضهارات نویسنده صحت و سقم مسا روشن نیست.
بداخلاقیهای حرفهای در فضای فرهنگی
نهضت مشروطیت به عنوان مهمترین پدیده تاریخی آغاز قرن بیستم با وجود انحراف از اهداف اصلی خود در زمینههای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و تشکیلاتی آن موجب پیدایی ایران معاصر شد.
ایران معاصری که در درون خود جنینی همچون شعر معاصر، داستان معاصر، نمایش معاصر، نقاشی معاصر و در کل هنر معاصر را حمل میکرد، فشار تجددخواهی راهها را باز کرد و در پی آن اعزام دانشجویان به خارج از کشور و سفرهای روشنفکران آغاز شد. نتایج مشخص این حرکتهای فرهنگی نشر روزنامه، تأسیس چاپخانه در سال 1192 و گشایش مدرسه دارالفنون در سال 1227 شمسی بود.
اما مهمترین اتفاق در زمینه هنر نمایش را میتوان ورود «تئاتر نوع اروپایی» به شکل مکتوب و اجرایی آن دانست که گامهای آغازین آن را مدیون آغازگران این هنر در شکل معاصر آن در ایران هستیم. آغازگرانی همچون میزرا فتحعلی آخوندزاده، میرزا آقا تبریزی و بعدها کسانی همچون محققالدوله که با تأسیس نخستین تئاتر دائمی ایران به اجرای نمایشهایی همچون بازرس (گوگول)، ارباب اعیان، طبیب عشق(مولیر) و عروس وکیل باشی(بمارشه) پرداختند.
در آن زمان با وجود هنری که داشت به تمامی شکل و فرم دیگری به خود میگرفت، طبیعی بود که کسی نپرسد چرا؟ چرا آثار یک نویسنده بیاجازه او اجرا میشود؟ چرا یک نویسنده پس از تسلیم متن خود به کارگردان دیگر هیچ اختیاری ندارد و تنها نگاه میکند که چگونه متن نمایشش را در مقابلش تکه تکه میکنند و بعد به نام او روی صحنه میبرند، بیآنکه هیچ تفکری از او در آن باقی مانده باشد؟ شاید در آن زمان اگر به کسی میگفتید حق مؤلف، کمی با بهت نگاهتان میکرد و بعد حتی از این شوخی بجا که چندی باعث مسرت خاطر شده، تشکر میکرد.
اما امروز دیگر چنین نیست. امروز آن تئاتری که نوپا بود، در ایرانی که داشت بزرگترین تحولات خود را تجربه میکرد، نه تنها پا گرفته است که خود گام برمیدارد. هرچند بگویند این کفش ساییده شده، پاشنهاش لق میزند اما باز وجود دارد و خواستاش تغییر و بهبود است.
برخی معتقدند یکی از مسائلی که میتواند به تئاتر معاصر ایران قوت لازم را بدهد، تصویب قانونی است که به خاطر همگان بیاورد که کس دیگری هم حضور دارد و هرکس برای خود حقوقی دارد و این حقوق برای هرکس مغتنم است و رعایت این حقوق پیش از هرچیز برای شخص رعایت کننده احترام میآورد و بعد برای کسی که مورد رعایت واقع شده است.
روزی دوست بازیگری را در سالن انتظار تئاتر شهر دیدم. یک ساعت به اجرا مانده بود و او آشفته بیآنکه هنوز گریم شود در سالن پرسه میزد. وقتی پرسیدم چرا؟ از بازیگر مقابلش نالید که یا از او بازی دزدی میکند ـ زمانی که تمامی توجهها باید معطوف به یک بازیگر باشد، اما بازیگر دیگری با حرکات ریزی توجه دیگران را به عمد به سمت خود جلب میکند ـ یا هر ایده جدیدی را که در اجرا پیاده میکند، فردا پیش از او اجرا میکند.
خلاقیت، لازمه داشتن هنر است اما متأسفانه دستکج در هنر برای خلاقیت دیگران خورهای است که هم شرم را در خود میبلعد و هم آبرو را.
بگذارید کمی بیپرده با هم به گفتوگو بنشینیم و به معضلی بپردازیم که چندی است گلوی این تئاتر رنجور از همهجا را سخت میفشارد.
احساس نیاز به پیوستن به قانون «کپیرایت» یا همان ترجمان فارسی آن، «حق مالکیت معنوی»، اساس و پایهای شد برای پیگیری و صحبت با کسانی که هریک به طریقی در این مسأله منفعت دارند. کسانی که همچون محمد امیر یاراحمدی، نمایشنامهنویس و رئیس کانون نمایشنامهنویسان خانه تئاتر، ایوب آقاخانی، نمایشنامهنویس، کارگردان و بازیگر رادیو و تئاتر و چیستا یثربی، نمایشنامهنویس، با آمدن نام خود مشکلی نداشتند و دیگران که الحق کمکهای ارزندهای کردند اما متأسفانه به درج نام خود رضایتی نشان ندادند.
به هرحال هدف اصلی چرخیدن به دور موضوع کپیرایت بود اما به مرور و با صحبتهایی که با برخی دوستان انجام شد، موضوعات بزرگتری پیش آمد که میتوان آنها را زیرمجموعه یک هدف کلیتر قرار داد، رعایت حقوق هرکس در هرجایگاه و مقامی که باشد.
زمانی که برای صحبت در اینباره نزد ایوب آقاخانی رفتم، او به شدت از اجرای بد آخرین کار خود «تمام صبحهای زمین» ناراحت بود. چرا که کارگردان میخواست متن را هرچه بیشتر سفارشی کار کند و متنی که قرار بود به زیبایی، تقابل دو قدرت را نشان دهد و به پایین کشیده شدن یکی از آن دو قدرت منتهی شود، تبدیل به اثری کاملاً سفارشی شد که بازیگر نقش زن (آشا محرابی) با بازی اغراقآمیز خود در نقش یک زن فلسطینی، هرچند میخواست پرقدرت بهنظر برسد، اما چنان بیمنطق ظهور کرد که ناخودآگاه احساس میکردید در نمایشی که باید سمت مظلوم بروید، ترجیح میدهید ظالم را برگزینید. اگر این شانس را نداشتم تا اصل متن نوشته شده را از ایشان گرفته و بخوانم، هیچوقت به عمق ضعف کارگردانی این اثر پی نمیبردم. مسأله، حرمت گذاشتن به حقوق یک خالق و آفرینشگر است. حال چه میخواهد نویسنده باشد، چه ایدهپرداز، چه بازیگر و چه حتی طراح صحنه و لباس.
اما پیش از هرچیز باید بدانیم که این حق تکثیر به چه معناست. حق تکثیر (کپیرایت یا حق نشر) یک مجموعه قوانین انحصاری است که به وسیله دولت برای تنظیم روش یا شیوه یا چگونگی بیان اطلاعات و ایدهها برای مدتی محدود تصویب شده است. این قانون ممکن است در گستره وسیعی از خلاقیتها و کارهای هنری وجود داشته باشد.
این قانون حوزه کارهای ادبی، سینمایی، تولید موسیقی، ضبط صدا، نقاشی، عکاسی و نرمافزار، نمایشهای زنده، پخش برنامههای تلویزیونی و رادیویی و طراحیهای صنعتی را شامل میشود.
حق تکثیر برای حمایت و صیانت از مالکیت اندیشه است. محمد امیر یاراحمدی در این باره میگوید: «عدهای معتقدند که همه آثار ادبی جهان از روی دست یکدیگر نوشته شدهاند. در نتیجه تعیین کردن این مرز که هر اثر هنری تا چه میزان متعلق به پدید آورنده و تا چه حد وامدار دیگران و یا میراث ادبی است، دشوار به نظر میرسد.
پیش از انقلاب عدهای از منتقدین با انگشت گذاشتن بر شباهتهای میان برخی از آثار در زمینه هنرهای تجسمی و قیاس آن با آثار خارجی، پدیدآورندگان این آثار را به کپیبرداری و جاعل بودن متهم کردند. در مقابل عدهای دیگر از کارشناسان نیز معتقد بودند که چنین شباهتهایی را نباید عمدی و آگاهانه دانست. گاه ممکن است در جامعهای موضوعات و مسائلی مطرح شوند که به دلیل وجود زیرساختهای ارزشی مشترک و تعمیمپذیر آن برای برخی از هنرمندان در داخل و یا در خارج از آن جامعه الهامبخش و پیامآور باشند. در نتیجه این احتمال وجود دارد که به دلیل وحدت موضوع اشکال هنری و اجرایی و ادبی مشابهی خلق شود که با اندک تفاوتی دارای شباهتهای ناگزیر باشند. اما اینها نمونههای خاص و نادر است. استناد کردن به چنین تفاسیری که مالکیت اندیشه را نسبی و بعضاً همگانی میداند، این زمینه را ایجاد میکند که دستاوردهای منحصر به فرد بسیاری از پدیدآورندگان آثار هنری در معرض تهدید قرار گیرد و اعتبار و امنیت حرفهای آنها دچار خطر شود.
البته روشهای دیگری از تعرض به مالکیت مادی و معنوی پدیدآورندگان آثار ادبی وجود دارد که به صورت سرقت، تکثیر و بهرهبرداری غیرمجاز انجام میشود و این نمونهها از رایجترین و شناخته شدهترین شیوههای نقض حقوق مادی و معنوی مؤلفان است. با اینهمه باید گفت آنچه که امروز در فضای فرهنگی ما باعث ایجاد بداخلاقیهای حرفهای در حوزههای مختلف تولید هنری و بهطور اخص در حوزه ادبیات نمایشی میشود، نبود یا ناکارآمدی قوانینی است که با پشتوانه آن بتوان ضمن شناسایی و محرز کردن مالکیت معنوی پدیدآورندگان، از حقوق تضییع شده آنها نیز حمایت کرد. تردیدی نیست که قانون کپیرایت و قوانین مرتبط میتوانند در مصونیت بخشیدن به مالکیت اندیشه و حفاظت اخلاقی و مادی از حقوق پدیدآورندگان نقش بسیار مؤثری داشته باشند و به صاحبان حقوق مرتبط این اختیار را بدهد با استفاده از روشهایی مانند اعمال کردن رفتارهای مدنی، راهکارهای اداری و یا احکام بازداشت و غیره از حقوق مادی و معنوی خود دفاع کنند».
برخی از این دست اتفاقات (سرقت ادبی) در جشنوارهها و برخی دیگر حتی در سالنهای اجرا میافتند. چیستا یثربی که ظاهراً دل پر دردی از این مسأله دارد، میگوید: «بعضی از جوانان که در جشنوارههای بزرگ و کوچک تهران و شهرستانها شرکت میکنند در مورد متنها سه کار زشت انجام میدهند. اول اینکه به جای شما مجوز اجرای متن را امضا میکنند. دوم اینکه اسم شما را لاک میگیرند و اسم خودشان را پای متن شما میزنند و سوم اینکه متن خودشان را به اسم متن شما برای جشنواره میفرستند، آن هم فقط برای اینکه تصویب شود. من نمیگویم کار نکنند. با ادب کار کنند».
برخی از فعالان در زمینه تئاتر اعتقاد دارند که حضور روزافزون هنرمندان غیرحرفهای به این عرصه موجب بروز این دست مشکلات میشود. افرادی که بدون داشتن آموزشهای لازم در زمینه این حرفه تنها برای آنکه احساس استعدادی در خود میکنند با کفش برروی فرش هنر تئاتر قدم میگذارند. کفشی که خاکش خواه و ناخواه پای قدیمیان حاضر در این عرصه را میآلاید.
اما یاراحمدی میگوید: «من اعتقاد ندارم که ما در ایران گروههای تئاتری حرفهای و یا غیرحرفهای داریم. بهتر است بگوییم ما گروههای کمتجربه و باتجربه داریم.
تئاتر حرفهای تعریف معینی دارد که با آنچه در کشور ما هست، تفاوتهای بسیاری دارد. مهمترین رکن تئاتر حرفهای برخورداری از اقتصادی رقابتی و بالنده است که گروههای حرفهای بتوانند از طریق فعالیت مستمر و با برخورداری از تمامی حقوق شهروندی اراده فرهنگی خود را اعمال و از طریق پاداشهای منصفانه اقتصادی نیازهای بنیادین زندگی خود را تأمین کنند. اما در حال حاضر کدام گروه تئاتری و یا کدام نویسنده و کارگردان و بازیگر و یا طراح صحنه و لباس و متصدی امور فنی تئاتر در کشور ما میتواند ادعا کند که از این طریق معاش خود و خانوادهاش را تأمین میکند و قادر است بدون دلنگرانی به همه نیازهای اولیه زندگی خود از مسکن مناسب گرفته تا نیازهای آموزشی و بهداشتی در سطح قابل قبولی پاسخ دهد.
مسلماً گروههای تئاتری و هنرمندان تئاتر ما فقط به این دلیل که میتوانند در سال یک یا حداکثر دو اجرای کوتاه مدت در یکی از سالنهای تئاتر شهر داشته باشند، حرفهای نمیشوند.
حرفهای بودن شاخصههای حقوقی و تعاریف قانونی دارد که متأسفانه ما از آن برخوردار نیستیم و در نتیجه چیزی هم به عنوان تئاتر حرفهای و یا هنرمند حرفهای در تئاتر ما وجود ندارد».
او تعریف میکند که نمایشنامه یکی از دوستانش از رادیو پخش شد و کسی در یکی از شهرستانها آن را شنید، مو به مو نوشت و به نام همسرش به چاپ رساند. آن دوست، نمایشنامه چاپ شده را خواند و نزد وی آمد که چه کنم؟ او هم از دوست خود خواست که با ریشسفیدی قضیه را حل شود که در نهایت مرد متقلب با پرداخت 500 هزار تومان از دوستش رضایت گرفت تا شکایت نکند. این مسئله مشکلی است که اکثر نویسندگان این عرصه با آن روبرو هستند و گناه آن را بر گردن مدیران تئاتری ایران و مرکز هنرهای نمایشی میدانند.
زمانی که آنان به حقخواهی برمیخیزند، برخورد مدیران کلان کشور را مناسب با شأن و شخصیت خود نمیبینند. من زمانی که به سراغ آسیبدیدگان این مشکل رفتم، آنها سه خواسته مهم خود از این مدیران را چنین مطرح کردند:
1- قانون را مدون کنند.
2- ضامن اجرایی داشته باشیم.
3- مدیران حساسیت بیشتری به تئاتر و متن به خرج دهند.
آنها میگویند: «مدیران ما طرف نویسنده نیستند. همیشه میخواهند همه چیز با ریش سفیدی حل شود و میخواهند به جوانی متخلفین، آنها را ببخشیم. اما اگر جوانی امروز یاد بگیرد تا متن من را بدزدد، فردا پول بازیگرش را میخورد. آن را چه میکنید؟»
شاید تنها راهحلی که در این شرایط بتواند تا حدی مشکلات را حل کند، ثبت نمایشنامهها باشد. این کار سالهاست که در خانه سینما، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و دیگر مراکز سینمایی انجام میشود. اما تئاتر چنین امکانی را در اختیار ندارد.
یار احمدی در این خصوص که چرا خانه تئاتر مسئولیت ثبت نمایشنامهها را قبول نمیکند، میگوید: «کانون نمایشنامهنویسان درصدد است در حمایت از مالکیت معنوی نمایشنامهنویسان بانک ادبیات نمایشی ایران را راهاندازی کند و مقدمات این کار را نیز فراهم کرده است. اما در شرایط کنونی ایجاد چنین امکاناتی به تنهایی نمیتواند از کارایی قابل توجهی برخوردار باشد. آنچه از امروز بیش از هر چیز دیگر امنیت شغلی نمایشنامه نویسان را تهدید می کند ممیزی بی قائده کمبود فرصت های شغلی و نازل بودن دستمزدهاست قانون کپیرایت هنگامی میتواند موثر واقع شود که تئاتر کشور به سطح قابل قبولی از توسعه و بازدهی اقتصادی رسیده باشد که برای حفظ سرمایههای خود نیازمند قوانین حمایتی و یا بازدارنده باشد. به عبارت دیگر در تئاتری با اقتصاد بالنده نمایشنامه به عنوان یکی از مهمترین ارکان تولید تئاتر سرمایهای ارجمند است که برای حفظ و صیانت از آن باید حقوق پدیدآورندگان آن را محترم شمرد.
وی در زمینه چگونگی ایجاد رونق اقتصادی در تئاتر گفت: «نخستین شرط برای ایجاد رونق اقتصادی در تئاتر پذیرش جاذبههای آن است. یعنی پذیرش و تحمل نقش روشنگرانه آن. پذیرش آن چیزی که باعث میشود مردم برای افزایش آگاهی درباره خود و دیگران به طور مستمر بابت آن هزینهای بپردازند. شرط دوم تمام عیار بخش خصوصی در این زمینه است. اما این دو شرط لازم و ملزوم یکدیگر است. زیرا سرمایهگذاری در این بخش تنها در صورتی میتواند از بازدهی قابل قبول برخوردار باشد که تئاتر خصوصی بتواند با پشتوانه خاصیت روشنگرانهاش اعتماد عمومی را جلب کند و در مقابل از پاداشهای اقتصادی منصفانه از سوی جامعه بهرهمند شود.
یاراحمدی در خصوص افزایش کارایی کپیرایت در شرایطی که بخش خصوصی فعال شود، گفت: «معتقدم با گشایش تئاترهای خصوصی عرصه برای ایجاد کار بیشتر نیز فراهم میشود. استعدادهای منفعلی که در پشت درهای بسته تئاتر دولتی انباشته شدهاند، جذب تئاترهای مستقل و حرفهای میشوند. راهاندازی کارگاههای ساخت دکور، لباس و ایجاد اشتغال در بسیاری از حوزههای تولیدی و مدیریتی تئاتر باعث ایجاد تنوع شغلی و در نتیجه گسترش فضای حرفهای و تخصصی تئاتر موثر میشوند. رقابتهای فرهنگی در میان تولیدکنندگان بخش خصوصی تئاتر زمینهساز بروز استعدادها و اندیشههای نو، افزایش فرصتهای شغلی، استمرار حرفهای، توسعه ابزاری و ارتقا تکنولوژی تولید تئاتر میشوند.
با گشایش تئاترهای خصوصی مشخص میشود که اگر نویسنده، کارگردان و بازیگر یا هریک از عوامل تولید تئاتر دارای شخصیت حقوقی نباشند، چرخه تولید و اقتصاد تئاتر با چه مشکلاتی مواجه میشود و دوام فرهنگی و بقای اقتصادی آنها در گرو چه قوانین و تعاریفی است. در چنین شرایطی است که قانون کپیرایت نیز کارکردی سامانبخش پیدا میکند و میتواند به عنوان عاملی حمایتی و بازدارنده در صیانت از مالکیت اندیشه، خلاقیت و نوآوری، انگیزه دادن به پدیدآورندگان، عادلانه ساختن روابط حرفهای و در یک کلام در ایجاد امنیت شغلی برای تولیدکنندگان حرفهای تئاتر جایگاه قانونی و حقوقی خود را تثبیت کند».
تئاتر ایران روزهای پرفراز و نشیبی را سپری کرده است و به گفته صاحبان این هنر، روزهای سختتری را هم پیش رو دارد. روزهای سختی که برخی اهالی تئاتر را مجاب به ترک این هنر کرده است و این برای آنان که حقیقتاً پیشینه این هنر را در این خاک میدانند، خوشایند نخواهد بود. اتفاقاتی از این دست که محیط سرشار از دوستی تئاتر و صحنه مقدس آن را پریشان کرده، نتیجه حضور کسانی است که هیچ کس بودن آنان را مغتنم نشمرد اما مجبور به تحمل آنان بود.
نمایشنامههای اقتباسی در تئاتر ایران
اقتباس هم میتواند آزاد Loose Adaptation باشد و در آن حال و هوای کلی اثر، بخشی از آن، شخصیتی، یا حتی یک عنوان حفظ گردد و هم میتواند کاملا وفادارانه Loyal Adaptation باشد و در آن داستان اصلی، شخصیتها و حتی گفتگوها را تا حد ممکن حفظ کرد.
همیشه این رابطه برگشتناپذیر بین نویسنده و نمایشنامهنویس وجود داشته که اثر ادبی در فرآیند تبدیل شدن به اثر نمایشی، به مرتبه نازلتری نزول میکند، نوع نگاه از بالا به پایین نویسندگان ادبیات داستانی به تئاتر و پیامدهای آن هم به نظر اجتنابناپذیر میآید.
اما با همه این گلههای تاریخی و حرف و حدیثی که بدل به جزء لاینفک روند اقتباس ادبی در تئاتر شده، تکیهگاه محکم ادبیات همواره پشتیبان هنر نمایش بوده و تئاتر هم بهره خوبی از این وجه برده است.
وقتی به روند و شیوههای اقتباس ادبی در تئاتر دقت میکنیم، به نظر میآید پیشرفت در همه عرصههای زندگی و به نوعی ورود به عرصه مدرنیته به گونهای اجتنابناپذیر بر لایههای مختلف این روند هم تاثیر گذاشته و رویکرد به اقتباس همچنان در حال تغییر و تحول است.
اولین اقتباسهای نمایشی از آثار ادبی برجسته در شرایطی صورت گرفتند که بهنظر میآمد تصویر صحنهای محض بتواند وجه موفقیت یک اثر ادبی را تکمیل کند، بدون آن که تلاش شود چیزی به آن بیفزاید.
به گفته دیگر نوع تصویر کردن صرف آنچه در کتاب و رمان به رشته تحریر درآمده، نیاز اولیهای بود که هنر نمایش و نمایشنامهنویسی باید به آن پاسخ میداد. کمی بعدتر بود که کارکرد تصویر صحنهای و چگونگی شیوههای تصویرسازی صحنهای به کمک آثار نمایشی آمد تا اقتباسی به نوعی جامعتر از یک اثر داستانی ارائه شود؛ اقتباسی که زبان حال تئاتر باشد و تصویر و روایت تصویری موجود در آن، دخل و تصرفی در محدوده مجاز خود در یک اثر ادبی انجام دهد.
اقتباس ادبی و پیوند آن با تئاتر در ایران تا به امروز بسیار کمرنگ بوده و کمتر نمایشنامهنویسی دستمایههای ادبی را به عنوان مصالح اولیه برای ساختن یک اثر نمایشی موفق و آبرومند به کار برده است.
گریز کارگردانان از متون ایرانی
طبق گفته پری صابری، نویسنده و کارگردان تئاتر، مقوله اقتباس ادبی برای درام، مقولهای است که در ایران اصلا بهای درخورشأناش را از سوی تئاتریها و مسوولان این هنر دریافت نمیکند. این مقوله تا به آن حد از جایگاه خویش دور افتاده است که در طول این 30 سال که از انقلاب میگذرد، حتی 30 نمونه تئاتر حرفهای که از متون ادبی ما برای صحنه اقتباس شده باشد را نمیتوانیم بشماریم.
این در شرایطی است که منابع ادبی که در اختیار ما ایرانیها قرار دارد از هر حیث توانایی تبدیل شدن به انواع گونههای نمایشی از حماسی تا عاطفی و تراژدی تا کمدی را به صورت بالقوه در بطن خود دارند. اما این سوال وجود دارد که چرا این کارگردانان که از جدایی تئاتر و ادبیات ایران شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
مقصر کیست؟ هنرمند یا ادبیات؟
براساس گفتههای محمد رحمانیان، نویسنده و کارگردان نمایش، ادبیات کهن ما بیشتر توصیفی است تا تصویری، اما میتوان با گرفتن ایده کلی براساس آن دست به خلق نمایشنامه زد. اقتباس نمایشی از آثار ادبی کهن هم کاری بسیار حساس و نیازمند پشتوانه مطالعاتی قوی است.
تئاتر و نمایش از همان روزهای آغازینش، وامدار ادبیات کلاسیک و در ادامه وامدار ادبیات نو گردید و پس از آن در تعاملی پویا با آن قرار گرفت. همواره چه از منظر غنای محتوایی و چه به لحاظ ساختار روایتی، نمایشنامه وابستگی تردیدناپذیری به عناصر برجسته ادبیات از جمله قصه و داستان و شخصیتپردازی داشته است. از همینروست که برجستهترین آثار تاریخ نمایش، همواره اقتباسهای درخشان از ادبیات بودهاند.
غنای گنجینههای ادب فارسی برای نمایش
سیدحسین فداییحسین میگوید، باید بپذیریم که اقتباس به نفع تئاتر ما است. همیشه تاسف خوردهایم که چرا کارگردانهای نمایش ما داستانهای غنی موجود در گنجینه متون ادبی ما را به اثر نمایشی تبدیل نمیکنند. آیا این به عدم شناخت کارگردانان ما از ادبیات بازمیگردد؟ ارتباط تئاتر و ادبیات، یک ارتباط تنگاتنگ است و منبع هر دو، در واقع یک چیز است. یعنی نمیشود که نمایشگر ادبیات را نشناسد.
بحث عدم شناخت مقوله ادبیات داستانی توسط نمایشنامهنویسان و کارگردانان تئاتر ایران نیز یکی از آسیبهای بزرگی است که سبب شده مقوله اقتباس ادبی در ایران به چنین سیر نزولی هدایت شود. دکتر جابر عناصری، نویسنده و پژوهشگر نمایش در این زمینه معتقد است که متاسفانه نمایش ما به داستان بیاعتناست؛ به عبارت دیگر باید بگویم تئاتر داستانگوی ما به ادبیات داستانی بیتوجهی کرده است.
بسیاری از کارگردانان نمایش که عموما بعد از انقلاب به عرصه تئاتر وارد شدهاند، تمایل خیلی زیادی دارند که خودشان نویسنده آثارشان باشند. در واقع، خودشان مولف نمایشها محسوب میشوند. به نظر میرسد که بسیاری از این کارگردانان نگران این هستند که اگر از نمایشنامه فرد دیگری استفاده یا از کتابی اقتباس کنند، مولف آن نمایش به حساب نمیآیند.
آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند
در این میان یکی از مولفههایی که میتواند در بازپروری مقوله اقتباس ادبی در ایران یاریرسان جامعه تئاتری باشد، توجه به سرمایههای تئاتر آینده کشور یا همان دانشجویان امروزی است؛ چرا که رسالت دانشکدههای تئاتری، آموزش و پرورش هنرمندان و تزریق آن به بدنه حیات نمایش در کشور است.
جای خالی واحد درس اقتباس ادبی در دانشگاهها
شهرام زرگر، مدیر گروه تئاتر دانشکده سینما و تئاتر لزوم بازنگری شرح درسهای رشته ادبیات نمایشی برای حفظ و احیای سنت اقتباس ادبی را ضروری میداند و همچنین با تاکید به این نکته اساسی اشاره کرده که باید مسوولان و متولیان نظام آموزش عالی با برگزاری جلسات هماهنگ شده با اساتید هنر نمایش بخصوص نمایشنامهنویسان به شرح درس مناسب با اهداف روند آموزش صحیح دانشجویان ادبیات نمایشی همت گمارند.
باید با این قبیل کارهای کارشناسانه و برگزاری همایشها و سمینارهایی با محوریت اقتباس در آثار نمایشی به یاری نویسندگان جوان بشتابیم و این صنعت نوشتاری را به هنرمندان بزرگ یادآوری کنیم تا در راستای تلاش برای حفظ فرهنگ، ادب و هویت ایرانی تلاش درخور شاءنی انجام داده باشیم.
با فراموشی این قبیل آثار و عدم میل نویسندگان برای پرداخت صحنهای داستانهای ادبی ایرانی، ما سهم بزرگی از فرهنگ و هویت خود را به عنوان یک ایرانی از دست میدهیم و این میتواند در آینده ضربه جبرانناپذیری بر بدنه فرهنگی کشور وارد سازد که بازسازی آن به بیش از زمانی که ما آن را از دست دادهایم نیازمند است و حتی ممکن است بازیابی آن زمان از دست رفته هیچگاه میسر نگردد.از طرف دیگر همان تلاشهای نصفه نیمهای که در ایران در برخی از آثار صحنه شاهد هستیم که اثر خود را با عنایت به رمانی و یا داستانی و یا یکی از ذخایر ادبی غنی ایران خلق کردهاند نیز از ابتداییترین اصول روند اقتباس ادبی هم در خلق آن اثر استفاده نکردهاند.
اقتباس یا سرقت ادبی
دکتر فرزان سجودی، نویسنده و پژوهشگر هنر نمایش در ارتباط با این بیتوجهی نمایشنامهنویسان ایرانی در زمان اقتباس ادبی برای خلق اثرشان به نکته خوبی اشاره کرده است و آن این مساله است که، مقوله اقتباس ادبی در ایران، مقوله مهجور و فراموششدهای است.
در ایران اقتباس ادبی با کپیبرداری در نسبت تعریفی مساوی به سر میبرد و این در حالی است که یک اقتباس نمایشی را تنها وقتی میتوان به راستی هنرمندانه دانست که شگردهای بیان ادبی را با ابزارهای بیان تئاتری جانشین نماییم. به عبارت دیگر به جای کپیسازی یا مصور کردن اثر، باید تلاش کنیم که آن نمایش و اقتباس را طوری به اجرا در بیاوریم تا یکپارچگی تئاتریکال خود را حفظ کند.
اگرچه تئاتر، همیشه در ذات خود، در به تصویر کشیدن آثار ادبی، نمیتواند به طور کامل وفادارانه عمل کند و بیشتر نمایشهای اقتباسی در قیاس با اصل خود ضعیف بودهاند، اما اگر نمایشهای موفق را جدا از ادبیات و با توانایی و ظرفیت تئاتر نگاه کنیم، در تئاتر دنیا با نمونههای موفقی در این زمینه روبهرو هستیم.
تفاوت معنی شناختی ماهیت ادبیات با درام
به اعتقاد دکتر محمد شهبا، استاد دانشگاه و مترجم آثار نمایشی، ذات تئاتر با ادبیات متفاوت است. ادبیات میتواند تنها دستمایه خوبی برای خلق یک اثر خوب نمایشی باشد.
با وجود تمام این گفتهها و نظریات اما این سوال وجود دارد که چرا نمایشنامهنویسان، هنرمندان و پژوهشگران هنر نمایش در ایران که از جدایی تئاتر و ادبیات شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
به نظر نمیآید پاسخ به این سوالات لااقل برای کسی که ولو آشنایی مختصری با ساختار هنر نمایش امروز ایران دارد، چندان دشوار باشد. به هرحال این فقره دوری نمایشنامههای تئاتر ایران از ادبیات نیز از اساس و بنیاد سیستم تولید آن منشاء میگیرد و به همان ساختارهای غیراستاندارد موسسات آموزشیاش و بحث همیشگی عدم حمایت دولت از این هنر، بازمیگردد.
هم کارگردانان و هم نمایشنامهنویسان ما حتما تشخیص میدهند که آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند. ولی آن که سرنخ تولید و تهیه را در بدنه تئاتر کشور به دست دارد، اگرچه ممکن است به این واقعیت باور هم داشته باشد ولی حاضر نیست برایش هزینه کند.
کسی یک کرگدن ارزان نمیخواهد؟
اطلاعات نمایشنامه اصلی :
عنوان: “Rhinoceros“
نویسنده: اوژن یونسکو “Eugène Ionesco”
سال اجرا: 1960 فرانسه
اطلاعات ترجمههای مختلف این اثر :
جلال آل احمد، انتشارات فردوس ، ۱۳۸۴
جلال آلاحمد،انتشارات مجید، ۱۳۷۶
احمد کامیابیمسک، انتشارات دانشگاه تهران،۱۳۸۵
سحر داوری، انتشارات تجربه ، ۱۳۷۸
مدیا کاشیگر، نشر فردا - اصفهان، ۱۳۸۰
پری صابری، انتشارات قطره ، ۱۳۸۴
ابوالحسن نجفی، کتاب «بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه»،انتشارات نیلوفر،1384
اطلاعات تئاتر:
ترجمه، اقتباس و کارگردانی: فرهاد آییش
طراح صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی
آهنگساز: محمد فرشتهنژاد
بازیگران: مهدی هاشمی، آتنه فقیه نصیری، شهاب حسینی، احمد ساعتچیان، مائده طهماسبی، رامین ناصرنصیر، فرهاد آئیش، شکوفه هاشمیان، مهیار پورحسابی، محمد فرشته نژاد، سعید شیری، محمد صادقی، ندا حاج بابایی، مهدی صادقی، امید زارع، پرویز حاجی زاده و محمدرضا اصلی
اجرا: تالار اصلی مجموعۀ تئاتر شهر
سابقه اجرا این اثر در ایران:
کارگردان: حمید سمندریان، دانشگاه تهران ،1350
کارگردان: وحید رهبانی ، گروه نقشینه، 1380
داستان:
برانژه و ژان، دو دوستقدیمی هستند که در روز تعطیل، در کافهای نشستهاند و با هم گپ میزنند. ژان به سبب ظاهر نامرتب، برانژه را مورد انتقاد قرار میدهد و از او میخواهد با کنارگذاشتن مشروب، به شبنشینیهایش پایان دهد و زندگیاش را سر و سامان بدهد. در این هنگام، گردوخاک زیادی راهمیافتد. کرگدن بزرگی از مراتع نزدیک شهر، میگذرد. وجود کرگدن، چنان برای اهالی شهر عجیب است که تمامی توجهات را به خود مشغول میکند. در بین این بحثها، دوباره گرد و خاک راه میافتد. این با زنخانهدار میآید و میگوید کرگدن، گربهاش را کشتهاست. بقال و زنش، منطقدان و آقای پیر با او همدردی میکنند. ژان و برانژه بر سر شکل و نژاد کرگدن به بحث میپردازند. این موضوع سبب میشود که با هم اختلاف پیدا کنند.
روز بعد، در محل کار برانژه، همه راجع به کرگدن صحبت میکنند. برانژه، دیزی و دودار با دیگر همکارشان بوتار اختلافنظر دارند. یکی از کارمندان به نام بف بر سر کار نیامدهاست. همسر او به اداره میآید. میگوید که کرگدنی او را تعقیب کردهاست. همه به کمکش میآیند. خانم بف می فهمد که این کرگدن، همسرش است. این سبب میشود که همه بفهمند این یک بیماری جدید است. اداره تعطیل میشود.
برانژه برای دلجویی پیش ژان میرود. ژان به شدت بیمار است. آنها با هم صحبت میکنند. در خلال صحبتها، ژان هم تبدیل به کرگدن میشود.
همه شهر تبدیل به کرگدن شدهاند. برانژه در خانه تنها نشسته است. همکار ادارهاش، دودار پیش او میآید و با هم به بحث مینشینند. دیزی هم میآید. برانژه و دودار، هر دو عاشقش هستند. دودار احساس میکند دیزی به برانژه علاقه دارد. از طرفی دیگر، احساس میکند همکارانش را در جمع کرگدنها تنها گذاشتهاست. او هم به خیل کرگدنها میپیوندد. برانژه و دیزی میمانند. برانژه به دیزی ابراز عشق میکند. اما دیزی از تنهایی میترسد و او هم به جمع کرگدنها میپیوندد. برانژه تنها میماند.
تحلیل نمایشنامه:
نمایشنامه “کرگدن” مشهورترین و مهمترین اثر اوژن یونسکو است که یکی از آثار شاخص تئاتر پوچی یا تئاتر ابزورد ” Le Théâtre de l’Absurde “ شناخته میشود. این گونه از تئاتر متاثر از مکتب اگزیستانسیالیسم است و به موضوعاتی از قبیل مرگ، پوچی زندگی و گناه میپردازد. نکته قابل تامل درابن گونه، ترسیم مفهوم “پوچی” و نشان دادن فراگیریاش در جامعهبشری است. نویسندگان این گونه مانند ساموئل بکت، ژان ژنه، یونسکو و … اضمحلال “اصالت” در دنیای مدرن را به تصویر کشیدهاند و تهیشدن زندگی از “معنا” را نتیجه این روند میدانند.
کافکا در دنیای ادبیات با تبدیل انسان به حشره ، از دست رفتن معنای “انسانبودن” را بیان میکند. در دنیای تئاتر هم یونسکو انسانهای نمایشنامهخود را به کرگدن تبدیل میکند تا استحاله و مسخ آنان را نشان دهد. دو تفاوت باریک میان حشره کافکا و کرگدن یونسکو وجود دارد. نخست در “مسخ” گرهگوار سامسا، ناخواسته حشره میشود در حالیکه در “کرگدن” ، افراد خواسته به کرگدن تبدیل میشوند . تفاوت دوم، گرهگوار از وضعیت خود ناراحت و ناراضی است ، در حالی که کرگدنهای یونسکو شادمانه، به این سو و آن سو میروند و از این فرایند شادمان هستند. شاید بتوان به استناد این دو دلیل بتوان گفت دنیای ترسیمشده توسط یونسکو، به مراتب دهشتناکتر از جهان کافکا باشد . گرهگوار وقتی در پایان “مسخ” میمیرد، همه نفس راحتی میکشند و به زندگی انسانها ادامه مییابد اما در کرگدن، در کرگدن، تنها کسی که کرگدن نمیشود، “برانژه” است. همه کرگدن شدهاند و اگر “برانژه” از بین برود، نسل انسان منقرض میشود و کرگدنها به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه میدهند. اگر چه در مضمون، هر دو اثر، یک چیز رابیان میکند و انسانهای “مسخ” هم حشرههایی به ظاهر انسان هستند، اما بیان تصویری “کرگدن” ، خوفناکتر است و انقراض نسل بشر را آشکارتر بیان میکند. این “پوچی” و عدم امید به آینده، شاخص بارز آثار این سبک است .
نکته جالب این نمایشنامه انتخاب “کرگدن” از میان حیوانات مختلف است. کرگدن حیوانی است که پوستش خاکستری رنگ و پر از برآمدگی است. بر روی بدنش چینهایی دیده میشود. این چینها به شکلی هستند که پنداری این جانوران زره به تن دارند. در این نمایشنامه، کرگدن در دومین حضورخود، گربهای را میکشد و قدرت خود را به نمایش میگذارد . با این تفاسیر میتوان فهمید که کرگدن، نماد “قدرت” است. قدرتی که در ذات خود ویرانگراست و هیچ مهاری را برنمیتابد. وبر ، در تعریف واژه “قدرت” می گوید: «احتمال اینکه در یک رابطه اجتماعى، فردى در موقعیتى قرار گیرد که بتواند اراده خود را، به رغم مقاومت اعمال کند، صرف نظر از اینکه چنین احتمالى بر چه بنیانى متکى است، قدرت نام دارد. »
ژان در گفتگو با برانژه میگوید:” راستش من از مردم نفرت ندارم. نسبت بهشان بیاعتنا هستم. بهتر است بگویم ازشان اقم میگیرد. باید مواظب باشم که سر راهم قرار نگیرند که خردشان میکنم.” اگر چه راسل قدرت را به معنای پدید آوردن آثار مطلوب تعریف میکند و فوکو نیز هر رابطهٔ اجتماعی، را قدرت میداند اما در نمایشنامه کرگدن بهگونهای “صدایپای قدرت” به تصویر کشیده میشود که با تعریف وبر از قدرت تطابق دارد.
تمام تلاش یونسکو از تصویر قدرت خود “قدرت” نیست. به عبارتیدیگر در اینجا “کرگدنها” مهم نیستند، بلکه “کرگدنیسم” مورد بررسی قرار میگیرد. “کرگدنیسم” را که میتوانیم به “شیفتگی قدرت” تفسیر کنیم، مقولهای است که به صورت بالقوه در افراد وجود دارد. در پردهاول، ژان که از دیدن کرگدن متعجب شدهاست، خطاب به برانژه میگوید:” کرگدن! نمیتوانم قبول کنم! … تا به حال شنیدهشده که یک کرگدن به آزادی وسط شهر بگردد. این باعث تعجب نمیشود؟ نباید بهش اجازه میدادند!” و وقتی در پردهدوم، خودش در حال کرگدن شدن است، میگوید:”من بهت میگویم آنقدرها هم بد نیست! تازه کرگدنها هم مخلوقاتی هستند عین ما” تمام مردم شهر همین وضعیت را دارند. همه آنها ، وقتی برای اولین بار کرگدن را میبینندد، فریاد میزنند:” وای کرگدن!” اما در انتهای نمایش، همه کرگدن میشوند. از افراد عادی تا روشنفکر . از بقال تا منطقدان. این همهگیری و تعمیمیافتگی، به بالقوه بودن میل به قدرت در آدمها اشاره دارد . یونسکو در اینباره میگوید:« مردم به خودشان اجازه میدهند که ناگهان مورد هجوم یک دین، یک نظریه، یا یک توهم قرار بگیرند. در این وضعیت، مردم دیگر حرفتان را نمی فهمند و دیگر نمیتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید. انسان احساس میکند که با کرگدنها همصحبت شده است. آنها ، شما را با وجدان آسوده خواهند کشت. تاریخ یک ربع قرن گذشته را نگاه کنید. انسانهایی که این چنین مسخ میشوند، تنها به کرگدن شبیه نمیشوند بلکه به واقع کرگدن میشوند.»
یونسکو، بیشتر طبقه مرجع و روشنفکر را مورد بررسی و کنکاش قرار میدهد. ژان ، کاراکتر روشنفکرانی است که روشنفکری خود را با صدای بلند در همهجا اعلام میکنند و به آن فخر میفروشند و چون به خلوت میروند، به گونهای دیگر رفتار میکنند. ژان ، برانژه را به سبب مشروبخواری و بی مبالاتی مورد نقد قرار میدهد اما خود با دوستش در آبجوفروشی، قرار میگذارد. دستهای دیگر، روشنفکرانیهستند که فقط حرف میزنند اما حرفهایشان هیچ سودی به حال بقیه ندارد و هیچ گرهای را نمیگشاید. منطقدان نماد این دستهاست. او آنچنان سر قضیه کرگدن با الفاظ و واژهها بازی میکند، که کسی آخر نمیفهمد منظور او چه بودهاست. دسته دیگر روشنفکران، کسانی هستند که آنقدر دوست دارند که روشنفکر باشند، که مقلد محض میشوند. آقای پیر ، نمونهبارز اینگونه از روشنفکران است. او آنقدر شیفته منطقدان است، که انکار بدیهیات از سوی منطقدان را به عنوان منطق میپذیرد و سعی میکند مانند او رفتار کند. بخش دیگر، روشنفکرانی هستند که معتقد هستند برای آنکه بتوانند بر تودهها تأثیر بگذارند باید همرنگ و همشکل تودهها بشوند. دودار، نماینده این دسته در توجیه پیوستنش به کرگدنها میگوید:” من روشنفکریم را حفظ میکنم. کامل کامل. اگر جایی برای انتقاد باشد، بهتر است از داخل انتقاد کنیم تا از خارج. من آنها را ترک نمیکنم.” اما روشنفکرانی دیگری هم هستند که توهم توطئه دارند و بسیاراحساساتی و شتابزده عمل میکنند و به هیچچیز اعتماد ندارند. افکارشان در گذشته مانده است و بهروز نمیشوند. به عنوان مثال، هنوز در فکر مبارزه با نژادپرستی هستند. بوتار که یکی از این قماش بود، در انکار وجود کرگدن میگوید:”من به روزنامهنویسها اعتقاد ندارم. همهشان دروغگو هستند. من میدانم به چیز اعتماد باید کرد . من هیچی را باور نمیکنم مگر اینکه خودم ببینم. با این چشمهایم ببینم.” دستهی آخر، روشنفکرانی هستند که نقد خویش را در الویت قرار دادهاند، و سعی میکنند هر روز خود را مورد بازنگری قرار بدهند. این افراد خود را قهرمان و ناجی انسان نمیپندارند، بلکه سعی میکنند خود انسان بمانند. برانژه، کاراکتر خاص این دسته از افراد است.
نکته برجسته دیگر در تئاتر پوچی، عدم وجود “قهرمان” است . برانژه، تنها انسان بازمانده در کرگدن، آدمی لاابالی، بینظم، دائمالخمر، ضعیفالنفس و بیاراده است. مخاطب هرگز تصور نمیکند ، در پایان نمایش ، تنها بازمانده نسل انسان، برانژه باشد. “برانژه” در طول نمایش مرتب به زیر تیغ “نقد” میرود و المانهای شخصیتیاشمورد سؤال قرار میگیرد.او از اینسوالها نمیگریزد بلکه در پیپاسخ به آنها، شخصیت فروخوردهاش، آرامآرام، دگرگون میشود و “اصالت” خود را باز میجوید. خود یونسکو این امر را تایید میکند و میگوید: «من به قوانین زیربنایی تئاثر یعنی داشتن یک ایده ساده، ایجاد یک تحوّل و پیشرفت کاملاً ساده در انتها و یک سقوط و نابودی احترام میگذارم.» در کرگدن، “تحول” به صورت “تغییر” شخصیت نیست، بلکه بهصورت “بازیابی” شخصیت است . برانژه در آغاز پرده اول میگوید:”من برای این زندگی ساخته نشدم” . نمایشنامه “تنهایی” برانژه را ترسیم میکند و تنها آرزوی برانژه، رسیدن به “دیزی” است. اتفاقات سبب میشود که دیزی و برانژه، به تنها انسانهای باقیمانده بدل شوند اما دیزی از جنس برانژه نیست. او از تنهایی، هراس دارد . حتی “عشق” هم نجاتش نمیدهد و برانژه را ترک میکند تا به خیل کرگدنها بپیوندد. برانژه ، تمام سعیاش را میکند تا دیزی را نگهدارد اما موفق نمیشود. برانژه،آنجا به حقیقت وجودیش پیمیبرد و میگوید: “اصالت من، تنهایی من است.” اینکه مبنای تحول، “تغییر” نیست، سبب شده است که این فرایند به آهستگی در خلال روند داستان، صورت بگیرد و برای مخاطب با اینکه انتظار ندارد، باورپذیر شود.
برانژة، “تنهایی”اش را دوباره کشف کرد و فهمید باید با آن روزگارش را سپری کند. یکی از ویژگیهای تئاتر ابزورد، پرداختن به مسئله “تنهایی انسان معاصر” است. شخصیتهای این گونه از نمایشها، هر چه تلاش میکنند، باز در تنهایی خود غوطه میخورند. نکته شاخص این جریان، عدم ارتباط بازیگران بر روی صحنه است. هر شخصیتی، حرف خودش را میزند بدون آنکه به حرف شخص دیگر گوش کند و یک ” ارتباط زبانی ناموفق” را تصویر میکند. این ازهمگسیختگی زبان، یک فضای ذهنی مشوش در ذهن مخاطب تداعی میکند و مخاطب هم از درک دیالوگها و صحنهها عاجز میشود. آمیختگی نصیحتهای برانژه به ژان و توضیح “قیاس منطقی” توسط منطقدان برای آقای پیر، نمونه آشکاری از این فضا است. در همین صحنه، یونسکو به عمد با شبیهسازی این دو دیالوگ، به مخاطب یادآور میشود که دیالوگهای بیربط و غیرمنطقی منطقدان، شباهت جالبی به نصیحتهای ژان به برانژهدارد و شاید از یک جنس هم باشند. نمونهدیگر، دیالوگهای مربوط به کرگدنهای آسیایی و آفریقایی است که هیچ نتیجهآی در بر ندارد و فقط سعی در نشاندادن ناتوانایی زبان برای ایجاد ارتباط است. تنها کارکرد زبان در این صحنهها، انتقال احساسات است و به جای آنکه ابزاری برای “انتقال مفاهیم” باشد، به ایزاری برای گسست ارتباط بدل میشود. این نشانهای آشکار از “پوچی” و “معناباختگی” این فضا است.
نمایشنامه کرگدن سعی دارد از زبان طنز برای مضحکه موقعیتها، بهره میجوید. طنز این نمایش، موقعیتهای هراسآمیز را به مضحکه تبدیل میکند و سعی میکند نوعی انفعال و تشتتفکری در مخاطب ایجاد کند . شاید بتوان این امر را شبیه آثار سبک گروتسک دانست.
ولفگانگ کیزر در تعریف گروتسک میگوید:” گروتسک تجلی این دنیای پریشان و از خودبیگانه است.” به عبارت دیگر تراژدی زندگی امروز که سرشار از موقعیتهای هراسآور است، با زبانی کمیک بیان میشود.
برخی عنوان میکنند این نمایشنامه اوجگیری فاشیسم در سالهای 1938 میلادی را نشان میدهد در حالیکه یونسکو با هوشیاری تمام، با پرهیز از هرگونه مشخصه زمانی و مکانی، به آن کلیتی ویژه میبخشد که اضمحلال انسانیت و پستشدن انسانها را در ساختارهای جوامع امروزی نشان میدهد و با ناامیدی سرانجام برانژهها را محکوم شدن به حبس در حصارهای تنهایی خویش میداند. به قول شاملو:” زندگی چون قفسی است/ قفسی تنگ پر از تنهایی/ و چه شیرین است/ لحظه غفلت آن زندانبان/ بعد از آن هم/ پرواز …”
تحلیل اجرا:
همانطور که پیشتر اشاره شد ، طنز نمایشنامه کرگدن از نوع طنز ابزورد و یا طنز گروتسک است که سعی در مضحکهکردن موقعیتها دارد و این با “فانتزی” کردن موقعیت تفاوت بسیاری دارد. فضایی که در این اجرا تصویر میشود، فضایی فانتزی و فارغ از المانهای اشارهشده در تئاترهای ابزورد است. آئیش در گفتگویی میگوید:” من هیچ اصراری ندارم به آن عادت همیشگی فرهنگ خودمان تن در بدهم که از طنز گریزان است و خیال میکند طنز داشتن و کمدی داشتن سطح یک کار را پایین میآورد. من در واقع نه تنها این را انجام دادم و خوشحالم که انجام دادم، بلکه دوست دارم که مفاهیم عمیق کارها را به سطح بیاروم. حالا اگر این به نظر بعضیها سطحی میآید اشکال ندارد، چون واقعا سطحی هست. چون من آنها را به سطح میآورم.” کارگردان وقتی یک اثر را به روی صحنه میبرد، که به کلیت و مفاهیم نهفته در آن اثر اعتقاد دارد و بیان آنها را ضروری میداند. هنگامی که با فضایی فانتزی، سعی شود مفاهیم سطحی شود، این امر باعث مسخ مفاهیم میشود و به مفهوم دیگری تبدیل میشود. به عنوان مثال، کاراکتر نقاش زنی که آئیش به متن اضافه کردهاست. این زن فقط در صحنه اول نمایش حضور دارد و نقاشی میکشد . صحنه بعدی حضور این زن، صحنه آخر است. هنگامی که برانژه تنها ماندهاست و همه تبدیل به کرگدن شدهاند. آئیش میگوید:” دلم نمیخواست فقط یک نفر باقی بماند و آن هم لزوما مرد باشد و به همین دلیل دلم میخواست یک کاراکتر زن هم در این موقعیت دیده شود. یعنی اگر قهرمانی وجود دارد فقط آن قهرمان مرد نیست، میتواند زن هم باشد.” یونسکو، به عمد با تنها گذاشتن برانژه در صحنه آخر، انقراض نسل انسان را نشان میدهد و هیچگونه امیدی برای مخاطب باقی نمیگذارد. حال اگر زنی دیگر هم باقی ماندهباشد، دیگر نسل بشر منقرض نمیشود! نکته بعد، یونسکو تمامی فرایند کرگدنشدن، شخصیتها را نشان میدهد . مقاومت برانژه در برابر این وضعیت را هم نشان میدهد. حال این قهرمان زن، چگونه توانست در برابر این وضعیت تاب بیاورد، فقط خود کارگردان میداند. دو کاراکتر دیگر هم به نمایشنامه اضافه شده است. موزیسینکور و معاون پاپیون. این دو کاراکتر تاثیری در روند قصه ندارند و البته مانند مورد قبل، صدمهای به متن نمیزند.
از دیگر تغییرات کارگردان، حذف دیالوگهای طولانی میان دودار و برانژه در صحنه آخر است. کارگردان، سعی کردهاست به جای آنکه در گفتگوهای آندو ، سرنوشت بوتار گفته شود، خود بوتار را به آن صحنه آورد و تماشاگر، ماجرا را ببیند، به جای آنکه بشنود. این روش خوبی است تا روند کند و کسالتبار این صحنه اصلاح شود و بر جذابیت این قسمت، افزودهشود.
طراحی صحنه در پردهاول، بسیار خوب از کاردرآمده است. فضای شهری با همان مشخصههای مورد نیازش – شلوغی، رفتوآمد و … – ساختهشدهاست در عین اینکه از علائم و مشخصاتی که مکان را به جای معینی نسبت بدهد، پرهیز شدهاست. اما در پردهدوم، صحنه اداره ، ساختهنشده است. در این صحنه با بهرهگیری از صحنهآی که از چند ردیف غیرهمسطح، ساختهشدهاست، بیشتر فضای یک دادگاه ساختهشدهاست. این با فضای اداری و توصیفاتی که راجع به این مکان در متن است، مغایر است؛ در حالیکه دلیل این مغایرت هم برای مخاطب مشخص نیست.
در نمایشهایی که از موقعیتها و کاراکترهای ویژه و غریب برخوردار است، سادهترین و شاید بهترین راه، توصیفبیانی آن از زبان شخصیتها است. همچنین بهره گیری از افکتهای صوتی و نوری، میتواند راهگشا باشد. اما سختترین رویکرد، نشاندادن آن موقعیت یا کاراکتر است. در این نمایشنامه، آئیش این رویکرد را انتخاب کردهاست و کرگدنها را نشان میدهد. این کرگدنها، برخی کرگدن کامل هستند و برخی بر روی دوپا راه میروند و انگار فقط سرشان، تبدیل به کرگدن شدهاست. این رویکرد، بیشتر جنبه فانتزی دارد و مغایر با فضای کلی نمایشنامه است که پیشتر اشاره شد.
بازی احمد ساعتچیان ، در نقش برانژه از بازیهای به یادماندنی این کار است. در قسمتی که برانژه تبدیل به کرگدن میشود، ساعتچیان این روند را خیلی ملموس و باورپذیر بازی کردهاست. شهاب حسینی بر خلاف تصور، در اولین حضورش بر صحنه تئاتر، بسیار خوب عمل کردهاست و نقش بوتار را بر خلاف کاراکترهایی که تا به حال بازی کردهاست، بسیار دقیق و منطبق با شخصیت تصویرشده در متن، درآوردهاست. بازی مهدی هاشمی، مانند همیشه گیرا وبا نفوذ است اما در مقایسه با کارهای پیشینش، انتظار مخاطب را برآورده نمیکند. بازی رامین ناصر نصیر در نقش زن خانهدار و مائده طهماسبی در نقش دودار قابل توجه است اگرچه دلیل این تمهید کارگردان – بازی یک مرد در نقش زن و بالعکس – برای مخاطب روشن نیست.
در آخر کرگدن آئیش را میتوان اجرایی فانتزی از کرگدن یونسکو خطاب کرد، پس بهتر است عنوان این متن نیز، فانتزی انتخاب شود. پس عنوان این نوشته میشود:” کسی یک کرگدن ارزان نمیخواد! ” همین. دلیل دیگر هم ندارد!
(1) نام کتابی از شلسیلوراستاین برای کودکان
نمایشنامه ایرانیان
نمایشنامه ایرانیان اثر اِشیل (اسخولوس) تنها جزء باقیمانده (جزء دوم) از یک تراژدی چهار بخشی است که در سال 472 قبل از میلاد به صحنه نمایش آمده است. اگر بپرسند چرا سه قسمت دیگر باقی نمانده و این قسمت محفوظ مانده است نمی توان استحکام هنری و استواری تکنیکی اثر را دلیل آن دانست چنانکه بسیاری از منتقدان در طی قریب به دو هزار و پانصد سالی که از نوشته شدن ایرانیان می گذرد گفته اند نمایشنامه ایرانیان یک تراژدی حقیقی نیست. در تراژدی جنگ آدمی با تقدیر نمایش داده می شود و دل تماشاگران همواره پر از بیم و هیبت است اما در نمایشنامه ایرانیان شاعر از زبان ایرانیان (همسرایان) و ملکه ایران (آتوسا مادر خشایار شاه و همسر داریوش) و پیک بازگشته از جنگ و روح داریوش که از هادس آمده است (و هادس مکانی است که به اعتقاد یونانیان مردگان به آنجا برده می شوند و ایرانیان نمی توانستند معتقد باشند که داریوش پس از مرگ در هادس اقامت کردهاست) مصیبت و تألم شکست خشایارشاه را باز می گویند و نوحه و ناله می کنند و دریغاگوی شکوه امپراطوری برباد رفته ایرانند. تماشاگران این نمایشنامه در آتن با شادی و مفاخرت و بدون هیچ گونه احساس درد و غم به تماشای آن می رفته اند و روح آزرده از شکست در جنگ با خشایارشاه را تسلی میدادهاند. در جریان نمایش هیچ حادثه نمایشی مهمی اتفاق نمی افتد بلکه از آغاز حادثه اتفاق افتاده است. این حادثه شکست ایران در سالامین است و بعد از آن هیچ حادثه ای نیست و اگر چیزی هست بزبان مردان صحنه گزارش می شود نه اینکه وقوع یابد. بازیگران و تماشاگران نمایشنامه ایرانیان در ظاهر غم و شادی را میان یکدیگر تقسیم کرده اند. آنان که روی صحنه اند ایرانیان اند و چون نقش شکست خوردگان را بازی می کنند باید غمگین و ماتم زده باشند. آتنیان هم طبیعی است که از دیدن نمایشنامه تسلی می یافته اند. بنظر می رسد که این نمایشنامه از آن جهت ماندگار شده است که مورد توجه مورخان قرار گرفته و یکی از منابع مهم در تاریخ نگاری غربی شده است. ایرانیان گزارش ظاهراً دقیق از جنگ ایران و آتن است که در آن حتی تعداد پیاده نظام و سواره نظام و عدد کشتیها و ابزار و وسائل با غلوّ ذکر شده است. این نمایشنامه گزارش جنگ خشایارشاه با آتن است و بنظر میرسد که در آن حوادث دو جنگ داریوش و خشایارشاه با یونانیان بهم آمیخته باشد. این بهم آمیختگی به اثر اِشیل لطمهای وارد نمی کند اما چون گزارش او مأخذ هرودوت و بیشتر مورخان پس از او قرار گرفته است باعث تحریفی در تاریخ باستان شده است. امیر مهدی بدیع در کتاب خواندنی یونانیان و بربرها در مقام احترام به اِشیل کوشیده است بار این مسئولیت را از دوش شاعر بردارد و به گردن مورخان بیندازد. او ظاهراً شأن شاعر را بلندتر از این دانسته است که چندان در دام تعصّب گرفتار آید که بجای گزارش درست دروغ بگوید. حرمت شاعر محفوظ است اما برای یک مورخ بزرگ هم دروغ گفتن آسان نیست ولی قضیه این نیست که اِشیل و هرودوت دروغ گفته اند. آنها چیزی را گزارش کرده اند که از قرن هفدهم به این سو نه فقط بی چون و چرا مورد قبول قرار گرفته بلکه آغاز حادثه ای بزرگ در تاریخ جهان تلقی شده است. با این حادثه «عقل و آزادی بر ماده انگاری و استبداد شرقی» (مقدمه گیورس بر ترجمه انگلیسی مجموعه آثار توسیدید، نیویورک، 1934) پیروز شد و آندره زنگفرید در کتاب «نظر کلی درباره مدیترانه» (گالیمار، 1943، ص 14) نوشت که : « . . . برخلاف ایرانیان یونانیان باستان از همان زمان غربی بوده اند. ماراتون باید برای ما زیارتگاه باشد. گمان می کنم که هیچکس نتواند بر این نظر خرده بگیرد . . . هنگامی که یونانیان، این مردان آزاده در برابر ایرانیان پایداری می کردند در واقع مرزی را تعیین می نمودند که تاریخ از ایشان بما انتقال داده است» (امیر مهدی بدیع: یونانیان و بربرها، جلد اول، ترجمه مرتضی ثاقب فر، ص 15). این نوای پیروزی روح بر ماده را بوسوته در کتاب گفتاری درباره تاریخ جهان در تفسیر جنگ یونان و ایران ساز کرد اما اشتباه است اگر گمان کنیم که او این معنی را جعل کرده و بر اثر نفوذی که داشته است دیگران هم قول او را حجت گرفته اند بلکه همه چیز از نمایشنامه اِشیل آغاز می شود. تفاوت گفتار از زمان اِشیل تا قرن هفدهم و آنچه از قرن هفدهم تاکنون گفته اند در اینست که در گفتار متقدمان اروپامداری صراحت ندارد گرچه رگه های آن همواره پیدا بوده است ولی در گفتار جدید هرجا مطلب نقل می شود مراد اثبات اروپا محوری و مزیت و فضیلت غرب است. اکنون به تلخیص نمایشنامه ایرانیان بپردازیم. گفتیم که ایرانیان جزء دوم از یک نمایشنامه چهارتائی است که ظاهراً بقیه هم مربوط به جنگ یونانیان و بربرها بوده است. در نمایشنامه ایرانیان گزارش و اخبار حوادثی که در جنگ روی داده است در صحنه نمایش داده میشود. همنوایان که آغاز کنندگان صحنه اند در ابتدا از امید پیروزی ایرانیان می گویند. آنها شاه و سپاه و سرداران او را که همه «نیروی آسیایی نژاد» ند و در پی شاه جوان می روند وصف می کنند اما در همان ابتدا ناله یأس سر می دهند که: «سرزمین آسیا که آنها را پرورش داد در فراق سوزان آنها می نالد». آنها نگرانند که: «بر خشایارشاه چه گذشته و آیا کمان تیرانداز پیروز شده است یا نیروی نیزه های پولاد......». می بینیم که هماوازان نگران شکست اند و صحنه را برای رسیدن خبر شکست و آثار و نتایج آن مهیا می سازند. در حالی که هماوازان گفته اند که از چه مناطقی و با چه تجهیزاتی نیروی نظامی به سمت یونان رفته و نمی دانند چرا خبری از سپاه نرسیده است، آتوسا مادر شاه یعنی همسر داریوش وارد می شود و خوابی را که دیده است باز می گوید و تعبیر را از آنان می پرسد. رؤیای آتوسا رؤیای شکست است. او خواب دیده است که پسرش دو خواهر یکی با جامه ایرانی و دیگر در لباس یونانی را به ارابه خویش بسته است. زن ایرانی رام و مطیع بوده است اما یونانی سرکشی کرده و ارابه را سرنگون ساخته است. در رؤیای آتوسا وقتی خشایارشاه بر زمین می افتد داریوش در کنار پسر ظاهر می شود و خشایارشاه که او را می بیند، جامه بر تن می درد. با روایت این رؤیا ترس و بیم و نگرانی بیشتر می شود. هماوازان خواب را تعبیر نمی کنند بلکه از او می خواهند که از روح داریوش مدد گیرد و درخواست کند که خوبیها را برای ایران بفرستد. هماوازان ملکه را تسلی می دهند اما او با حالتی آشفته می خواهد بداند آتن در کجای زمین قرار دارد و هماوازان پاسخ می دهند: «دور در سوی غرب آنجا که پادشاه آفتاب غروب می کند» و آتوسا می پرسد:
و فرزندم آرزوی صید چنین شهری را داشت
و پاسخ می شنود آن وقت سراسر یونان فرمانبردار می شد
و وقتی آتوسا می پرسد چوپان این گله و فرمانده این مردم کیست هماوازان پاسخ می دهند کسی را برده یا بنده نمی دانند.
از شنیدن این اوصاف آتوسا در می یابد که حق سپاه ایران شکست است و می گوید: «آنچه می گویند اندوهی گران برای مادران از دست رفتگان است». هماوازان گویی در این هنگام مردی را می بینند که دوان دوان می آید و از طرز دویدن او در می یابند که او از ایرانیان است. او پیکی است که از جنگ خبر آورده است. پیک خبر آورده است که: «همه سپاه بربر نابود شد». تأکید او بر اینست که نیروی عظیم ایران در برابر شمار اندک سپاه یونان شکست خورده است. او نام سرداران بزرگ ایران را یکی یکی ذکر می کند و از جامه دریدن خشایارشاه می گوید و این شکست را تقدیر یکی از خدایان می داند. آتوسا با هماوازان هم آواز می شود و ناله می کند که آیا بسنده نبود آنهمه بربر که سابقاً در ماراتون از پای درآمدند.
پیک، حوادث را یک به یک و مرحله به مرحله شرح می دهد تا آتوسا وارد می شود و از اینکه رؤیای او را بد تعبیر کرده اند گله می کند و می رود که به خدایان نماز بگذارد و . . . سفارش می کند که اگر خشایارشاه از راه برسد (پیداست که منتظرند بی تشریفات و بدون همراهان و مانند یک شخص معمولی و نه یک شاه بیاید) دلداریش دهند و همراه او به خانه آیند. آتوسا با پیک و ملتزمان خود بیرون می رود و از این لحظه هماوازان بخش اصلی نمایشنامه را می سرایند. آنها رنج زنان ایران و ماتم آنان و خالی شدن خاک آسیا را یادآوری می کنند و دریغ می خورند که خشایارشای جوان همه را نابخردانه به دنبال خود کشید. از داریوش ستایش می کنند و دوباره از مصیبتی که بر سر ایران آمده است می گویند و دریغ می خورند که سالهای سال سراسر خاک آسیا دیگر
از حکام ایران اطاعت نمی کنند
خراج نخواهند داد
. . . زیرا اقتدار پادشاه از میان رفته است
و خلق آزاد وقتی یوغ زور برداشته شده است حرفش را می زند
و بالاخره
. . . آژاکس جزیره ای در آب
گورستان قدرت ایران است
وقتی هماوازان مراسم تدفین قدرت ایران در جزیره آژاکس را می سرایند آتوسا وارد می شود تا باز نوحه سر کند و به هماوازان بگوید داریوش را بطلبید و او می رود پیشکش ها را تقدیم خدایان جهان زیرین کند.
هماوازان از خدایان می خواهند که روح بزرگ داریوش را نزد آنان بازگرداند و از شاه درگذشته می پرسند که آیا سخن روشن بربری آنها و این صوت لرزان حزن انگیز و آوای اندوهبار آنان را می شنود. یکبار دیگر هماوازان به ستایش از داریوش می پردازند و او را مردی که هرگز ایران مانندش را دفن نکرده است می خوانند و تمنا می کنند که سرورشان داریوش در فضای ظلمت مرگ آوری که آنان در آن بسر می برند ظاهر شود و بشنود که همه جوانان از میان رفته اند و کشتیها درهم شکسته اند و دیگر در دریا، دریانوردی نخواهند کرد.
روح داریوش بی خبر از آنچه گذشته است ظاهر می شود و می پرسد چه مصیبتی بر ایران وارد شده است؟ هماوازان جرئت نمی کنند چیزی بگویند. داریوش از همسرش می خواهد که ناله و زاری را بس کند و آشکارا سخن بگوید.
آتوسا پس از اظهار تأسف از اینکه دیرمانده و شاهد چنین بلایی بزرگ بوده است در یک جمله به داریوش می گوید که قدرت ایران نابود شده است. داریوش می پرسد آیا بلای طاعون و شورش بر ایران نازل شده است؟ آتوسا به او می گوید که سپاه ایران در نزدیکی آتن نابود شده است. داریوش که انتظار چنین تقدیری را داشته است غرور و بی خردی فرزند خود را باعث زودتر فرا رسیدن عذاب زئوس می داند. او خشایارشاه را که می خواسته است هلسپونت را تصرف کند و تنگه خدایی بوسفر را ببندد و بر خدایان و حتی بر پوزئیدون چیره شود، سرزنش می کند و شرحی کوتاه در تاریخ ماد از مدوس تا خشایارشاه می گوید و از خردمندی اسلاف خود یاد می کند که هرگز مسبب چنین مصیبتی نشده اند. اِشیل بصرافت این سخن را در دهان داریوش نگذاشته است که ایرانیان به یونان لشکر نکشیدهاند و چگونه می توانست چنین کند که خود داریوش با یونانیان جنگیده بود مع ذلک داریوش خردمند در پاسخ هماوازان که می پرسند از این پس چه کنند سفارش و نصیحت می کند که هرگز به یونان لشکر نکشند و سپس برای آنان توضیح می دهد که سرزمین یونانیان همرزم یونانیان است. آن گروهی هم که در آتن مانده اند بسزای جسارتی که کرده اند و به معابد و قربانگاهها آسیب رسانده اند خواهند رسید . . . و بالاخره به آتوسا می گوید جامه ای درخور برای فرزندش فراهم سازد. داریوش ناپدید می شود و آتوسا می رود تا جامه ای مناسب بیاورد. هماوازان دوباره نوحه ساز می کنند و از عظمت گذشته و ادبار و مصیبت فرا رسیده می گویند. مصیبتی که به خواست خدایان بر آنان نازل شده است. در این اثنا خشایارشاه وارد می شود. او از اینکه تقدیر با ستمگری نژاد ایرانی را نابود کرد می نالد و خطاب به زئوس می گوید کاش من هم در میان کشتگان می بودم. هماوازان دوباره مصیبت را با سرزنش خشایارشاه تکرار می کنند و به او می گویند قاره آسیا بزانو درآمده است. خشایارشاه و هماوازان برای کشتگان و سرداران و نامداران اشک می ریزند و این زاری شدت می گیرد و به اوج می رسد و بالاخره خشایارشاه عزم بیرون رفتن می کند و هماوازان هم می گویند با ناله و زاری در التزامت می آییم.
«ایرانیان» اثر عجیبی است که با شکست ایران در رؤیای همسر داریوش آغاز می شود اما در حقیقت این رؤیا، رؤیای یک شاعر یونانی است. رؤیایی که یک تاریخ شده است و شاید هیچ نظیری در تاریخ بشر نداشته باشد پس دیگر نپرسیم که آیا ایرانیان نظم و پیوستگی یک درام یا تراژدی را دارد یا ندارد. در این رؤیا همه یونانی اند و همه چیز یونانی است. بنیانگذار دولت ماد مدوس است که نژاد یونانی دارد. داریوش و هماوازان که پیران قومند و آتوسا (که بنابر نقل بعضی تواریخ او به داریوش اصرار می کرده است که به یونان لشکر کشی کند) و حتی خشایارشاه به خدایان یونانی معتقدند و به آنان نماز می گذارند و پیشکش می کنند. حتی مردگان و از جمله داریوش پس از مرگ در هادس بسر می برند و از آنجاست که به زمین احضار می شوند. هادس باعتقاد یونانیان در زیرزمین قرار دارد و جایگاه مردگان است. همه چیز در نمایشنامه اِشیل، یونانی است. حتی ایرانیان خود را بربر می خوانند پس اگر چنین است چرا چنین معارضه و مقابله ای روی داده است. ظاهراً هیچیک از جنگهای ایران و یونان بصورتی که در «ایرانیان» وصف شده است، روی نداده است. داریوش در ماراتون از یونان شکست خورده و خشایارشاه برای انتقام به آتن رفته و آتن را تصرف کرده است. اینکه می توانسته است در آتن بماند یا نماند مسئله دیگری است. در نمایشنامه اِشیل تقابل میان ایران و یونان آن زمان نیست. در رؤیای اِشیل تقابل ایران و یونان یا بربر و هلن که می توانست یک تقابل واقعی باشد به تقابل تاریخی آسیا و اروپا و شرق و غرب مبدل شده است و سرّ ماندگاری آن را در این تبدیل باید جست.
پس آیا «ایرانیان» یک اثر هنری که نیروی ماندگاری را در درون خود داشته باشد نبوده است؟ من به آسانی نمی توانم به این پرسش پاسخ بدهم بلکه یکبار دیگر قصه را باز می گویم تا آن را بر اوصاف و تعاریف تراژدی تطبیق کنند:
خشایارشاه به یونان لشکر کشیده است. ایرانیان نگران کار شاه و سپاهند. ملکه ایران خوابی می بیند که تعبیرش شکست است و در حالی که هر دم نگرانی بیشتر می شود پیکی از راه می رسد و خبر شکست را می آورد. با شنیدن خبر نوحه و ناله آغاز می شود و همه به سرزنش خشایارشاه می پردازند که به جنگ با تقدیر برخاسته است. البته خشایارشاه یعنی قهرمانی که به جنگ تقدیر رفته و باید گرفتار مذلت شود، در متن قصه حضور ندارد و بکلّی بی خبر است که در برابر تقدیر ایستاده است. ایرانیان زاری می کنند و به سراغ روح داریوش می روند تا از او راه چاره را بپرسند. او هم چاره ای ندارد و به منزل مردگان باز می گردد. در پایان نمایش شخصیت شکست خورده یعنی خشایارشاه باز می گردد و در نوحه نوحه گران شرکت می کند و با آنان در حال نوحه و زاری به قصر خویش می رود. این یک گزارش جنگ است و نه نمایش آن. گزارش واقعه ای که بصورت دیگر اتفاق افتاده است. من نمی توانم درباره شعر اِشیل چیزی بگویم اما از ترجمه متن هم می توان دریافت که در نمایشنامه هیچ کشش و حرکتی نیست. بیم و هول و هراس و شفقت هم صرف گزارش و نمایش هول و هراس است. در حقیقت نمایشنامه «ایرانیان» یکسره ذکر و وصف مصیبت است نه اینکه تماشاگرانش در صحنه شاهد شکست قهرمان باشند. اصلاً این نمایش قهرمانی ندارد و معلوم نیست عناصر تراژدی را در آن چگونه باید پیدا کرد مع هذا ایرانیان شرایط صوری یک تراژدی را دارد. قهرمان آن یعنی خشایارشاه می توانسته است یک شخصیت تراژیک باشد (که البته در واقع نبوده است). او در داستان اِشیل مرتکب خطائی شده است که می بایست مکافات شود. او شکست می خورد. شکست قهرمان در تراژدی باید دل بیننده نمایش را به درد آورد و شفقت و احترام او را نسبت به قهرمان برانگیزد. تماشاگران آتنی ممکن است در دل خود نسبت به سردار سپاه شکست خورده احساس ترحم کرده باشند اما در کار او عظمتی ندیده اند و چگونه می توانستند او را قهرمان بدانند که شاعرشان او را خوار و سرافکنده وصف کرده بود. مع هذا ایرانیان اثری است که باقی مانده و به زبانهای مختلف (و حداقل پنج بار به فارسی) ترجمه شده است. بنظر من این نمایشنامه اگر در عداد تراژدیهای تاریخ قرار نگیرد و از این حیث مهم تلقی نشود مسلّماً از دو جهت دیگر اهمیت دارد:
1- رؤیای اِشیل منبع اصلی روایات هرودوت و بیشتر مورخانی بوده است که تاریخ یونان باستان را نوشته اند. بعضی از این مورخان گویی باور کرده و خواسته اند به دیگران بباورانند که سخنان هماوازان یا آنچه در نمایشنامه به زبان داریوش و آتوسا آمده است در حقیقت حکایت و گزارش جنگ به زبان ایرانیان است. مورخان بجای اینکه تناقض گوئیهای نمایشنامه را درک کنند، بر شدت آن می افزایند و در حالی از شکست خشایارشاه حکایتها می گویند که بیم از پادگان بقول خودشان سیصد هزار نفری ایران که در آتن مانده است، در دلشان موج می زند. یونانیان تاریخ را تحریف کرده اند. آنها قصد تحریف تاریخ نداشته اند بلکه گفتار و رؤیای اِشیل بدلشان نشسته و مایه تسلی و امید آنان و رهگشای آینده اروپا و غرب شده است. تمدن اصل و نسب و سابقه و ریشه دارد. این سابقه را سازندگان تمدن جعل نمی کنند بلکه آن را در گذشته می یابند و گذشتگانی که این تمدن آینده آنان بوده است، به اجمال کشف می کنند که در صدر یک تاریخ قرار دارند. اتفاقی نیست که برای اولین بار از زبان یک شاعر بزرگ شکست ماراتن بزرگ شده و آغاز تاریخ غربی و مظهر و مثال شکست بردگی و استبداد در برابر آزادی و قانون تلقی شده است.
2- نمایشنامه صرفنظر از اینکه قوام و نظام یک نمایشنامه دارد یا ندارد متضمن بعضی نکات غیر متعارف است چنانکه قوم و مردمی را که شناخته شده اند و آداب و دین و فرهنگ معلوم دارند متأدب و معتقد به آداب و عقاید یونانی معرفی می کند – ایرانیان خود را بربر و زبان خود را بربری می خوانند و بصراحت می گویند که قصدشان ویران کردن آتن بوده است. در نمایشنامه آمده است که آسیائیها گله وار اطاعت می کنند اما یونانیها برده و بنده نیستندو برده و بنده ندارند.
3- رؤیای اِشیل پیش از آن که رؤیای پیروزی غرب باشد، رؤیای شکست ایران و آسیا و شرق و تبدیل قدرت فرّهی حکومت آن به سلطنت رسمی دنیوی است. در نمایشنامه، غرب از تعرّض شرق مصون مانده است اما اِشیل هیچ اشاره ای به سرگذشت و آینده آن نکرده است. شرق هم بر اثر خطای خود و جسارت به مقدسات یونانیان مجازات شده است. اِشیل از اینکه بر سر آن مقدسات چه خواهد آمد چیزی نگفته است و نمی بایست بگوید اما این معنی نباید در تعبیر رؤیای او مورد غفلت قرار گیرد. اندکی بعد افلاطون از غرق شدن آتلانتیس در دریا گفتهاست.
4- آتنیان با خوشحالی و خرسندی و بی خوف و بیم نمایشنامه ایرانیان اِشیل را تماشا کردند و شاید آن را تسلّی بخش یافتند اما این نمایش واجد اثر تهذیب و پالایش که متقدمان آن را لازمه و نتیجه تراژدی می دانسته اند، نبوده است و شاید میل به دروغ و غرور را در تماشاگران تقویت کرده باشد. وقتی گفته شد که ایرانیان رؤیای شاعر بوده است آسان تر این بود که گفته شود اِشیل دروغ گفته و تاریخ را جعل کرده است ولی می دانیم که شاعر چون به احکام خبری کاری ندارد سخنش ورای راست و دروغ است. اگر می گوئید نمایشنامه ایرانیان یکسره خبر و اخبار است در مورد صورت ظاهر سخن حق با شماست اما در حقیقت خبر نیست و با ملاک صدق و کذب در مورد آن حکم نمی شود.
برای ما که در دوران تجدد بسر می بریم و قدرت اروپا و غرب را آزموده ایم شنیدن معانی و الفاظی مانند «اروپای آزاد» و «شرق گله پرور» یک امر عادی است یعنی ما عادت کرده ایم که اروپا و غرب را مقابل آسیا و شرق بگذارند و اولی را مرکز آزادی و دیگری را جهان استبداد بخوانند. به این قبیل اقوال اعتراض هم نمی توان کرد زیرا به اعتراض پاسخ می دهند و می پرسند مگر بزرگترین و پایدارترین دموکراسی ها در غرب نیست و مگر بیشتر حکومتهای آسیایی استبدادی نیستند ولی نمایشنامه ایرانیان دو هزار و پانصد سال پیشتر نوشته شده است. در آن زمان اروپا تازه در حال قوام یافتن بود و شاید بتوان گفت که با دید و رؤیای اِشیل اروپا ساخته شد یعنی اگر چنین رؤیایی نمی بود اروپا از کجا بوجود می آمد. اروپا در اثر اِشیل از میتولوژی یونانی بیرون آمد و تاریخی شد. نویسندگان دوره جدید و بنیانگذاران تجدد اصل و آغاز تاریخ و فرهنگ خود را در آثار یونانیان می جستند. بوسونه نویسنده کتاب «گفتاری درباره تاریخ جهان» نه فقط در نمایشنامه اِشیل بلکه در ایلیاد و اودیسه همر هم نفرت یونانی از ایرانی را می دیده است گویی «این نفرت از همان آغاز پدید آمده و جزء طبیعت یونان شده بود. یکی از چیزهایی که شعر هومر را محبوب یونانیان کرده این بود که وی آواز پیروزی ها و برتری های یونان بر آسیا را می سرود. در سوی آسیا ونوس بود یعنی لذات و عشق های جنون آمیز و زن صفتی و در سوی یونان یونون (Junon) بود یعنی وقار و متانت همراه با عشق زناشویی و مرکور بود با فصاحت بیان و ژوپیتر بود با خرد سیاسی؛ در سوی آسیا مریخ سلحشور و خشن قرار داشت یعنی نماینده جنگی که با خشم انجام می گرفت. در سوی یونان پالاس قرار داشت یعنی هنر رزم و دلاوری زیر فرمان عقل و هوشمندی» (بوسونه گفتار در تاریخ بنقل از امیر مهدی بدیع: یونانیان و بربرها، ترجمه فارسی، مترجم مرتضی ثاقب فر، جلد اول، ص 32). در این راه بوسونه تنها نیست بلکه بیشتر نویسندگان و مورخان اروپایی دوره جدید نظیر سخنان بوسونه را تکرار کرده اند و بنابراین دیگر نمی توان این اظهارنظرها را به سلیقه ها و حبّ و بغض های شخصی نویسندگان نسبت داد بلکه یک اصل اساسی، درک آنها را راه می برده و همه را در مورد آغاز تاریخ غربی همداستان کرده است گویی عینکی روی چشم همه آنها گذاشته شده بود که با آن صورت غربی و آغاز تاریخ غربی را می دیدند. بعبارت دیگر لازم بود که غربیان وجود تاریخی خود را در برابر شرق و آسیا دریابند. این بینش و نیازمندی صفت اتفاقی اروپا نبوده است. اروپا یک مفهوم تاریخی و فرهنگی است که با یونان و رؤیای یونانی آغاز شده و تعبیر این رؤیا دو هزار و پانصد سال طول کشیده است. درست است که وقتی اِشیل پیروزی اروپا و از هم پاشیدگی آسیا را دید آتن در اوج شکوه و علم و فرهنگ بود اما بسوی غلبه بر شرق نمی رفت بلکه در دوران پایانی تاریخ خود بود و زمانی چندان نگذشت که در نقشه جهان آن روز کم رنگ و بالاخره بی رنگ شد تا آنجا که اروپائیان قرون وسطی بیشتر از طریق جهان اسلام با علم و فلسفه یونانیان تماس پیدا کردند. درست است که تاریخ اروپا از یونان آغاز می شود اما این تاریخ صرف سیر و بسط یونانیت نیست. رنسانس هم در یونان واقع نشد مع هذا تاریخ اروپا هرچه بود تعبیر رؤیای یونانیان بود. رؤیاها بطورکلی و مخصوصاً رؤیاهای تاریخی عیناً متحقق نمیشود و مثل همه رؤیاهای دیگر مجموعه علائمی است که باید تعبیر شود ولی عناصری از رؤیا که در پایان صورت تحقق پیدا می کند معمولاً از آغاز در رؤیا وجود دارد و همین عناصر است که در حقیقت مقوم ذات رؤیا و تاریخ برآمده از آنست. غرب از ابتدا خود را آیینه هنر و فلسفه از استبداد آزاد می دیده و شأن و نقش خود را دفاع از آزادی و مقابله با استبداد و خشونت می دانسته است. آیا در این تلقی دروغ نمی گفته یا فریب نخورده است؟ دروغ چیست؟ وقتی کسی از چیزی و کاری خبر دارد و در مقام گزارش خلاف آنچه می داند می گوید او را دروغگو می خوانند ولی غرب که خود را آزاد و شرق را برده می خواند، هر دو را با همین اوصاف می شناسد. این گفتارها درک و دریافت غرب از خود و از دیگران است و نه فقط آنها را باور دارد بلکه گفتارش عنصر مهمی در قوام جهان جدید و متجدد شده است ولی آیا اِشیل هم نمی دانسته است که آنچه او می نویسد تاریخ نیست یا تاریخ دروغین است. اِشیل اگر قصد تاریخ نویسی داشت می توانستیم او را دروغگو بخوانیم (در مورد هرودوت مشکل است که دروغگویش ندانیم) ولی اِشیل شاعری کرده و در شعر او خودآگاهی غربی آغاز شده است. من گاهی فکر می کنم که اگر ایرانیان یک نمایشنامه حقیقی و در عداد تراژدیهای بزرگ نباشد یک اثر عادی و معمولی هم نیست بلکه اِشیل هم مثل آرش کمانگیر که جان خود را در تیر گذاشت و بسوی مرز توران پرتاب کرد شعر جان خود را سرود. او در زمره یونانیان بزرگی بود که می بایست ره آموز مرزگذاری شرق و غرب باشند. آیا بنظرتان عجیب نمی رسد که یک شاعر بزرگ حتی در پایان عمر خود را یک سرباز و جنگاور بشناسد و در شعری که روی سنگ قبرش حکّ شده است بجای اینکه بگوید اینجا گور شاعر «اورستیا» و «پرومته دربند» است چنین بسراید:
در زیر این سنگ اِشیل خفته است
مردی که دلاوریهای او را دشت ماراتون
یا
ایرانیان بلندگیسو که آنجا را نیک می شناسند
باز توانند گفت
ولی این درست نیست. سرباز دلاور جنگهای ماراتون و سالامیس با شعر خود کاری کرد که هرگز در صحنه نبرد از عهده انجام دادنش بر نمی آمد. او شعر آغاز تاریخ غربی را سرود.اکنون بهتر است بگوییم اِشیل کسی بوده است که در رؤیا شاعرانه خود یونان را عین آزادی و شایسته پیروزی میدیده و ایران را مظهر بردگی و مستحق شکست می دانسته است. این یک بینش و اعتقاد است. بینش و اعتقادی که دو هزار سال پوشیده و مسکوت مانده است تا عصر جدید فرا رسد و آن را بازیابد و به آن تمسّک جوید و بینش جدید خود را با آن موجّه سازد.
نمایشنامه هایی سرشار از تحرک و پویایی - چه نمایشنامه هایی برای کودکان بنویسیم؟
پس از سال ها کار درحوزه تئاتر کودک و نوجوان، هنوز این سوال برایم مطرح است که: «مطمئنی این موضوع برای کودکان مناسب است؟»، چه این که در بسیاری از سالن ها، اجرای نمایشنامه های کودک و نوجوانی را دیده ام که بسیار متضاد با آنچه من بر آن اعتقاد دارم بوده اند، اما در نوشتن نمایشنامه برای کودک نباید تنها به آنچه از دلت برمی آید توجه کنی، بلکه باید بیش از آن به مقتضیات سن مخاطبان دقت کرد. چه این که بارها و بارها دلم می خواسته چیزهایی را مطرح کنم که می دانستم هیچ کدام از آنها برای کودکان ضرری ندارند، اما وقتی فکر کردم، دیدم سودمند نخواهند بود، پس خطشان زده ام.
اما برای بچه ها باید چه نمایشنامه هایی نوشت؟ برای پیشبرد این بحث، فرض را بر این می گذاریم که والدین حق دارند درخصوص آنچه کودکانشان باید تماشا کنند، تصمیم بگیرند. این نکته را گفتم، چون متوجه شده ام که بسیاری از والدین، به طور دقیق نمی دانند دیدن چه تئاتری برای کودکشان مناسب است یا نیست و ذهنیت روشنی درباره این جریان ندارند. به هر حال، با وجود این فرض به عنوان یک علاقه مند حوزه کودک من مسوولیت خود می دانم سعی کنم به بزرگ ترها درخصوص چگونگی برخورد ذهن کودکانشان با تئاتر چیزهایی آموزش بدهم و مطالبی را در مورد هنرهای نمایشی و امکاناتی که برای رشد ذهنی، شادی و پویایی کودکان و نوجوانانشان مفید است بگویم. از نظر من، نمایشنامه خوب و مقتضی سن تماشاگر و مخاطب کودک و نوجوان چنین ویژگی هایی را دارد: درباره کودکان و کودکی یا راجع به موضوعاتی است که به شکلی منطقی به کودک و نوجوان می پردازد و با واژه هایی نظیر «صداقت» سر و کار دارد و در نهایت سعی می کند به مخاطب احترام بگذارد. همچنین باید با تماشاگر کودک تعامل داشته و برای او جذاب باشد تا این دسته از تماشاگران از نظر احساسی و عقلی با نمایش درگیر و برای دیدن ادامه آن تحریک شوند. نمایشنامه برای کودکان و نوجوانان باید سرشار از تحرک بصری باشد.
با ذکر این نکته مطلب را ادامه می دهیم که جز بخش ویژه تئاتر درباره کودک، همواره تئاتر کودک، برای کودک است. نمی خواهم بگویم که هر نمایشنامه کودکی باید یک قهرمان کودک داشته باشد اگرچه بسیاری از بهترین نمایشنامه های تئاتر کودک و نوجوان این ویژگی را دارا بوده اند اما یک تئاتر خوب کودک و نوجوان باید به مسائل و چیزهایی بپردازد که طرح آنها برای کودکان مهم است: رشد یعنی چه؟ چرا مردم با هم فرق می کنند و این موضوع چه معنایی برای من دارد؟ من چطور می توانم سرنوشتم را به دست بگیرم؟ چرا دستورات مادر و پدر و... مهم هستند؟ چرا جسم من تغییر می کند؟ عدالت چیست و چرا همه می گویند زندگی عادلانه پیش نمی رود؟ اینها از آن دسته پرسش هایی هستند که برای بچه ها مهم اند و نمایشنامه ای که به این پرسش ها پاسخ می دهد یا پرسش هایی نظیر این را مطرح می کند، برای کودکان مناسب است.
بسیاری از نمایشنامه نویس ها در دنیای کودک یا در فضای ذهن یک کودک می نویسند. این مساله بسیار اهمیت دارد. نمایشنامه نویسی که نتواند چیزهایی را از دوران کودکی اش به یاد بیاورد و این دنیا را خوب نفهمد، بی شک نمی تواند نویسنده خوبی برای کودکان باشد و به طور قطع راحت ترین کار برای خلق یک دنیای کودکانه، داشتن یک قهرمان کودک است.
نمایشنامه های سنتی بچه ها، نسخه های بازسازی شده داستان های پریان هستند و بسیاری از داستان های پریان یک قهرمان کودک داشته اند. به عنوان مثال نوجوانی که در راه پیمودن مسیری برای حل مشکلی رو به سمت بلوغ جسمی و فکری قرار دارد.
برخی نویسندگان موفق، کسانی هستند که درباره داستان زندگی یک کودک واقعی یا مسائل واقعی که در زندگی کودکان اتفاق می افتد، نوشته اند. در این صورت این امکان برای شما به وجود می آید که داستان یا نمایشنامه ای برای کودکان بنویسید در حالی که شخصیت اولتان کودک نیست. به عنوان مثال روایت داستان های تاریخی به این شکل نیست. اگرچه کمتر پیش آمده است که در ادبیات و تئاتر کودک و نوجوان، کسی خودخواسته به تاریخ بپردازد.
اما بیشتر کارگردانان و نویسندگانی که به این مقوله پرداخته اند، سعی در بازسازی و بازخوانی داستان یا واقعه تاریخی برای کودکان داشته اند؛ یعنی همان کاری که دیگر کارگردانان و نویسندگان برای بزرگسالان انجام می دهند.
علاوه بر این که موضوع نمایشنامه می تواند برای بچه ها جذاب باشد، باید به این نکته هم توجه کرد که موضوع نمایشنامه در مورد کودکی و رفتار صادقانه باشد. شاید تمام داستان های کودکان باید پایانی خوش داشته باشند، اما نباید حقیقت یک قصه را پنهان کرد و چه بهتر که این حقیقت در طول یک نمایشنامه کودکان، به زبان آنها و در دنیای آنها تصویر شود. به عنوان مثال در یک نمایشنامه والدین کودک قهرمان داستان با وجود تلاش های او برای ادامه زندگی مشترک، طلاق می گیرند. آیا نمایشنامه نویسان ما جسارت پرداختن به چنین موضوعی را دارند؟! باید توجه داشت که کودکان نادان نیستند. آیا نمی شد برای این داستان پایان دیگری در نظر گرفت و اگر می توان برای آن چنین پایانی را فرض کرد، نباید پرداخت خوبی داشته باشد؟ در زندگی واقعی بسیاری از کودکان هر روز با حقیقت مواجه می شوند. شخصیت ها و کاراکترها در تئاتری که صادقانه روی سن می رود، به صورت معجزه آسا و ناگهانی تغییر رفتار نمی دهند. بچه ها هم این تغییر ناگهانی را باور نمی کنند. همان طور که هنسل و گرتل مهربانی و رفتار خوب ناگهانی جادوگر قصه را باور نکردند. از سویی دیگر، تئاتر خوب کودکان، تئاتری است که در آن شخصیت ها پرورش پیدا کنند، اما این تغییر باید صادقانه صورت پذیرد.
نمایشنامه خوب برای کودکان و نوجوانان، نمایشنامه ای است همراه با احترام. تئاتر باید بچه ها را جدی بگیرد و به عنوان افرادی بسیار باهوش تر از آدم بزرگ های نادان با آنها برخورد کند. این نوع سرگرمی ها باعث می شوند تا بچه ها با شیوه لطیفه گفتن و شوخی های محترمانه آشنا شوند. اگر چه تاثیرات بد خاص خود را هم دارد. به طور مثال تلفظ هایی از کلمات که در نمایش گفته می شود و کودک همان تلفظ اشتباه و مسخره را که مقطعی و برای گرفتن خنده بوده است یاد می گیرد، اما ما به آن نوع شوخی و خنده ای اشاره داریم که علاوه بر خندیدن، کودکان را در نهایت به این فکر فرو می برد که آدم بزرگ ها هم می توانند رفتار احمقانه ای داشته باشند و مورد تمسخر کودکان قرار گیرند. برای من همیشه دیدن تئاترهایی که کودکان در بین اجرای آن مدام می خندند و در فکرشان می گویند: این آدم چقدر خنگ است؟ جالب بوده است. آن طور که من فهمیده ام، زمانی که چنین لطیفه ای روی سن اجرا می شود، تنها دو چیز می تواند برای بچه ها در مقام مخاطب اتفاق بیفتد. اگر منظور آن را متوجه شود، احساس می کند به طور حتم از کودکی که روی سن مشغول بازی کردن است، باهوش تر است یا این طور فکر می کند که نمایشنامه نویس، بچه ها را دست کم فرض کرده و فکر می کرده آنها احمق هستند؛ حالااگر لطیفه را متوجه نشود، چه می کند؟ نکته اینجاست که لطیفه باید طبق سن و سال بچه ها تعریف شود، یعنی چیزهای خنده داری که می توانند در دنیای کودکی اتفاق بیفتند.
از سوی دیگر، احترام به کودکان به این معنی است که در نمایشنامه هایی که برای آنها می نویسیم به مسائلی که دلیلی برای مطرح کردن آنها وجود ندارد، نپردازیم. همان طور که پیش از این گفتم، سرگرمی کودکان باید باعث شود آنها به فکر فرو بروند و با اثر تعامل داشته باشند تا آنجا که از آن چیزهایی را یاد بگیرند تعامل هم هیچ ربطی به کف زدن بچه ها در زمان پخش آهنگ ندارد! من درخصوص موقعیت حرف می زنم و البته به طور خاص در مورد مسائل خنده دار؛ یعنی مسائلی که کودکان ناخواسته دوست دارند آنها را داشته باشند.
تئاتر جدید درغرب و نمایش سنتی در شرق
هنر نمایش و عناصر تئاتر و درام در هر جامعه ای ، خاستگاهی دارد . عناصر شکل دهنده نمایش در مراسم آئینی و مذهبی جوامع امروزی ، همچون گذشته از اهمیت برخوردار است . باید متذکر شد که تئاتر ، تنها یک شکل هنری متعلق به گروه و دسته و یا مکان خاصی نیست . از نظر مردم شناسان ، تئاتر از قدمتی دیرینه برخوردار است ، بطوریکه در جهان معاصر می توان نشانه هایی مستند از تئاتر هزاران سال پیش را در جوامع ابتدایی مشاهده کرد .
اغلب محققان معتقدند که سرچشمه تئاتر ، داستانسرایی است و روایت کردن قصه و شنیدن آن ، عمده ترین ویژگی تئاتر در همه جوامع است . افسانه ها ابتدا درباره شکار یا جنگ بوده که به تدریج بر شاخ و برگ آن افزوده شده است . آثار بدست آمده از هزاران سال قبل ، نشان می دهد که انسان به شنیدن و روایت این افسانه ها علاقه مند بوده است . در مراحل بعدی تاریخی ، داستانهایی از اهلی کردن حیوانات ، کشاورزی ، سفالگری و ترک کوچ نشینی بر آن افزوده شده است .
تئاتر و درام از دو تا سه هزار سال پیش در چند نقطه دنیا به شکل امروزی ، شکل گرفته است . حوزه تمدن یونان / حوزه تمدنی بیزانس / حوزه تمدنی آسیا شامل هند ، ژاپن ، چین و ایران / انواع نمایشهای تراژدی ، کمدی ، عروسکی ، آئینی ، مذهبی و نقالی هریک در دوره ای در این مناطق رواج داشته و سپس با افول مواجه شده است .
اما عناصر نمایش در داد و ستد مداوم تمدنها و جوامع با یکدیگر ، بر هم تاثیر گذاشته و گاه حتی دگرگون شده اند . این دگرگونی در قرن بیستم ، سرعت بیشتری به خود گرفت و به خاطر وجود رسانه ها و تبادل فرهنگی بین کشورهای مختلف ، شکل واضح تری یافت . به این ترتیب ، هنر که قدمتی به اندازه عمر انسان بر روی کره زمین دارد ، از غرب تا شرق جهان ، با تحولاتی مواجه شد که بخش عمده آن ، مدیون تحقیقات مردم شناسان و محققان فرهنگی بود / محققانی که به جوامع دور دست رفتند و یافته های ارزشمندی از غنای فرهنگی و هنری این جوامع را به دیگران ارائه کردند . این تحقیقات در حوزه دانش هایی چون زبان شناسی و جامعه شناسی ، موجب تحول شد و هنرمندان عرصه هایی چون نمایش یا موسیقی را به بازنگری در دانسته هایشان واداشت .
هنرهای تجسمی ، معماری ، صنایع دستی ، موسیقی و نیز ساختار قصه ها و داستانهای شرقی ، در غرب مطرح شد و مورد توجه قرار گرفت . " جلال ستاری " نویسنده و اسطوره شناس ایرانی درباره تاثیر خیره کننده شرق بر غرب و تغییر روال زندگی هنری در اروپا می نویسد : " ترجمه کتاب هزار و یک شب ، در پیدایی و حاکمیت روحیه و ذهنیتی نو مشتمل بر خیال پردازی و شور و هیجان در سخن و نوشتار ، در جامعه عصر لویی چهاردهم و لویی پانزدهم ، نقشی انکار ناپذیر داشته است . این کتاب ، تحسین بزرگان ادب و هنر را برانگیخت و در آثار رمانتیک اروپا تاثیری شگرف گذاشت . "
تاثیر از شرق ، ابتدا در حد موضوع ( سوژه ) و جذابیت آن بود ، اما کم کم ساختار را در بر گرفت و در غرب ، قصه ها و نمایشنامه هایی با شیوه روایی شرق و موضوعات آن ، توسط نویسندگان و کارگردانان نمایش ، مورد استفاده قرار گرفت .
" ژان کلود کری یر " Jean -Claude Carriere کارگردان و نمایشنامه نویس فرانسوی یکی از کسانی است که در این زمینه تجربیات مهمی دارد . او از علاقمندان به فرهنگ آسیا و ایران است و نمایشی را به نام " گردهم آیی پرندگان " براساس کتاب " منطق الطیر " عطار به روی صحنه برده است . وی در این زمینه می گوید : " فرید الدین عطار ، شاعر و عارف ایرانی در قرن 12 میلادی در نیشابور می زیسته است . عطار از پدر ، شغل طبابت را آموخت و دکانی برای فروش انواع و اقسام گیاهان دارویی و غذایی داشت . اما شهرت او به دلیل آثاری است که مملو از نشانه ها ، روایتها و رموز عرفانی در حوزه تمدن اسلامی ایران است . "
وی سپس به کتاب " منطق الطیر " سروده عطار اشاره کرده و می افزاید ، این کتاب را می توان زبان پرندگان و یا گردهم آیی و اجلاس مرغان نیز ترجمه کرد . منظومه ای طولانی است که بیش از چهار هزار بیت با مضمون سیر و سلوک عرفانی دارد .
منطق الطیر ، سفر جادویی ، دشوار و پر مخاطره اما شیرینی را روایت می کند که مملو از دامها و وسوسه های زمینی است . این سفر در صورت موفقیت ، به بالاترین و مطلوب ترین مقصد منتهی می شود .
منظومه " منطق الطیر " داستانی کامل و سرشار از تمثیل دارد. شخصیت ها همه پرنده هستند که پس از بحث و جدل های فراوان ، در جستجوی یافتن پادشاه اسطوره ای خود - سیمرغ - ، سفر را آغاز می کنند . این داستان ، قصه انسان هاست که در دریای متلاطم زندگی ، همواره در حال سفر کردن ، به جلو می روند .
" ژان کلود کری یر " و " پیتر بروک " Peter Brook ، نمایشنامه " مجمع مرغان " را در کشورهای زیادی به روی صحنه بردند و با استقبال فراوان روبرو شدند . سخن عطار بعد از هشت قرن توانست با مخاطبان بسیاری در قرن بیستم ارتباط برقرار کند . در اجرایی که سال 1980 از این نمایش بر صحنه رفت ، قالی های بزرگی بر روی صحنه پهن شده بود و سفر مرغان ، در قالب حرکت بر روی قالیچه ها روایت می شد . همه نشانه های طبیعت و صحنه حذف شده بود تا ذهن تماشاچی برای تخیل ، آزاد باشد . این ترکیب کاملا ً ایرانی ، نقطه آغازی برای تحول جدی در عرصه نمایش در تئاتر مدرن غرب به شمار می رود .
بی تردید در سالهای اخیر ، دیدگاه تئاتری غرب ، درارتباط و تاثیر مستقیم از نمایش شرقی بوده است . سفرهای پیاپی کارگردانانی چون بروک به شرق بویژه کشورهای افغانستان ، پاکستان ، هندوستان و ایران و ثبت مشاهداتشان از شیوه های نمایشی این کشورها ، تئاتر غرب را دگرگون کرد .
فرد دیگری که پیوند ناگسستنی با تئاتر شرقی دارد ، " برتولت برشت " Bertolt Brecht ، نویسنده ، کارگردان ، شاعر و نظریه پرداز آلمانی است که آثار نمایشی او در جهان تئاتر معروف است . او در تحولات تئاتری قرن بیستم نقش عمده ای ایفا کرده و بسیاری او را از پیشگامان تئاتر پست مدرن معاصر می دانند . " برشت " ، علاقه خاصی به تئاتر شرق بویژه نمایش های چین و ایران داشت . او معتقد بود که آینه تمام نمایی از زندگی ، در نمایشهای شرقی وجود دارد . برشت از تکنیک فاصله گذاری در نمایش ایرانی سود جست و روش جدیدی را ابداع کرد که به آن " بیگانه سازی " می گفت . در این روش نمایشی ، به شیوه های گوناگون به بیننده یادآوری می شود که این یک نمایش است و با رویداد اصلی و واقعیت ، فاصله دارد که تماشاچی باید به آن توجه داشته باشد . این تکنیک در بازی بازیگران ، ادای دیالوگ ها و یا ترفندهایی چون تغییر یا حذف دکور یا موسیقی به کار گرفته می شود .
خوب است بدانید که در نمایش های ایرانی بویژه تعزیه ، این تکنیک از صدها سال پیش وجود داشته است . به عنوان مثال ، بازیگر در ابتدا یا میانه نمایش ، خطاب به تماشاچیان ، از واقعیت نقش خود سخن می گوید . او با شخصیت های مثبت نمایش همدردی می کند و گاه کارهای شخصیت منفی را مورد مذمت قرار می دهد .
حتی در بعضی تعزیه ها ، بازیگر لباس یا کلاه نمایش را به گوشه ای می اندازد و به سوگواری برای مصائب قهرمان اصلی داستان می پردازد . این تکنیک در پیوند با مضمون نمایش مورد استفاده قرار گرفته و از نمایش شرق ، وارد نمایش غربی شده است . نمایشی که به خاطر تفاوت ماهیت آن با نمایش ایرانی ، از این شیوه در جهتی همسو با اهداف خود سود برده است .
واقعیت این است که در طول تاریخ ، زبان نمایش ، زبانی متغیر بوده است : نمایش ، زمانی حکایتگر تجربه های ملموس زندگی بشر بوده و در مقاطعی ، از اندیشه ها و رازهای ذهنی او حکایت کرده است . انسانها در تمام دنیا ، اگرچه تفاوتهایی در رنگ و نژاد و مذهب و زبان دارند ، اما در حقایقی چون اعتقاد به خدا و ایده آل هایی چون صلح دوستی و عدالتخواهی ، از نقاط مشترک زیاد برخوردارند . این نقاط اشتراک به آنان کمک می کند که از یافته های هنری دیگران بهره ببرند و آن را در ترکیب با دانش و هنر خود ، به شیوه ای نوین عرضه کنند . به این ترتیب است که هنر ، روز به روز در تعامل ملل با یکدیگر ، تکامل می یابد و رشد می کند .
گزارشی پیرامون هنر تئاتر در ارمنستان
قلب تئاتر در شهر هنرمندان بزرگ
حالا مجسمه های زیبا و فراوان را می توان در همه جای شهر یروان و در کنار معماری سنتی و خیره کننده ساختمان های سطح شهر مشاهده کرد. مناسبت ها و جشن های مختلف که تعداد آنها در ارمنستان کم نیست هم بهانه ای هستند تا موسیقی و رقص خودش را همچون هنری مردم پسند و همه گیر از سالن ها و تالارها به خیابان ها و کوچه ها بکشاند. در حال حاضر علاوه بر مراکز فرهنگی و هنری و گالری ها و نمایشگاه ها، حتی پارک ها و مراکز تجمع بسیاری هستند که در آنها هنرمندان هر روز نقاشی ها و دیگر آثارشان را در آن به نمایش می گذارند و جالب تر اینکه می فروشند.
اما تئاتر هم مثل دیگر هنرها در ارمنستان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نگاهی گذرا به تاریخ تئاتر در کشورهای همسایه ارمنستان به راحتی نشاندهده آنست که بسیاری از آنها موج ورود اشکال معاصر و مدرن تئاتر را تا همین چند دهه پیش مدیون حضور هنرمندان ارمنی در کشورهایشان هستند. فعالیت گسترده بین المللی چندین گروه فعال ارمنی در ترکیه، آذربایجان و گرجستان زمینه های ورود آرام تئاتر مدرن در این کشورها را هموار کرده است. در واقع بدون اغراق می توان مدعی شد که تئاتر ارمنستان مستقیم یا غیر مستقیم باعث ورود تئاتر مدرن و معاصر به این کشورها شده است.
تاریخ تئاتر ایران نیز با نام " واهام پاپازیان " و گروهش اش که مقدمات آشنایی ما با تئاتر معاصر آن دوران را فراهم آورد آشناست. رجوع به تاریخ تئاتر منطقه به راحتی نشاندهنده آنست که هنرمندان و گروههای ارمنی نقش مهمی را در شکل گیری تئاتر امروز ایران، ترکیه، گرجستان و آذربایجان داشته اند. هر چند که حتی با در نظر داشتن این تاثیر گذاری مهم و بزرگ سهم تئاتر ارمنستان در تاریخ تئاتر منطقه آنگونه که باید مورد توجه قرار نگرفته و ثبت نشده است.
طی چند دهه اخیر، استقلال ارمنستان و بازگشت هنرمندان پرشمار این کشور از مسکو و دیگر شهرهای روسیه مقدمات استقلال و پیشرفت تئاتر را در این کشور کوچک و آرام بیش از بیش فراهم آورد. از سر گیری فعالیت ها اینبار در محدوده ای مشخص تر و با اهداف جدی و دقیق تر ملی، هنرمندان تئاتر ارمنستان را روز به روز به معرفی هنرشان در منطقه و حتی فراتر از آن ترغیب و تشویق کرد. تئاتر ارمنستان روز به روز ارتباط بیشتری با تئاتر اروپا ایجاد کرد و هر بار، چه در داخل و چه در خارج از این کشور تجربیات تازه ای را اریه نمود. دریافت جایزه پولیتزر توسط "ویلیام سارویان" (از مهمترین نمایشنامه نویسان معاصر ارمنستان) با نمایشنامه "زمان زندگی تو" نتیجه همین تلاشها برای بهتر شدن و نزدیک تر کردن تئاتر ارمنستان به تئاتر امروز دنیا بود.
نمایشنامه نویسان و هنرمندان تئاتر ارمنستان رفته رفته تجربیات مدرن هنرشان را همگام با بهترین آثار اروپا در فستیوال ها و اجراهای مختلف داخلی و خارجی عرضه کردند. و طی این سالها در حرکتی رو به رشد و پیرفتی جدی توانستند گامههای بسیاری در جهت یکدست کردن همه تجربیات پراکنده سالهای پیش بردارند.
نمایشنامه "نه ارمنی" نوشته "لسلی آیوازیان" در کلوپ تئاتر منهتن شهر نیویورک، در لس آنجلس و کنسرواتوار تئاتر آمریکا در سانفرانسیسکو به روی صحنه رفت؛ نمایشنامه هایی از " اریک بوگوسیان" علاوه بر ارمنستان در کشورهای زیادی به اجرا درآمدند. و هنرمندان بسیاری نیز توانستند با اجراهای مختلف در فستیوال های متعدد جهانی تئاتر ارمنستان را به طور جدی به جهان معرفی کنند. البته نباید در این نگاه کلی از واقعیت دور شویم؛ تئاتر ارمنستان با همه تاثیر گذاری و با وجود همه قوت هایش یک ضعف بزرگ داشت و این ضعف به پراکنده بودن هنر ارمنستان در کشورهای اطراف و همچنین در اروپا و آمریکا برمی گشت. در حال حاضر نیز بسیاری از ارمنی ها در خارج از کشورشان زندگی می کنند و سرنوشت آنها به واسطه ظلم هایی که بر آنها گذشته و آوارگی هایشان در تاریخ یگانه است.
اما با تغییر نسبی شرایط و بهبود اوضاع، هنرمندان ارمنستان که تعداد بسیاری از آنها در اروپا و آمریکا فعالیت می کردند، حالا فرصتی برای ایجاد ارتباط موثر با داخل کشور برقرار کرده بودند و هنرمندان داخل نیز اشتیاق بیشتری برای معرفی آثارشان در خارج از مرز ها نشان می دهند. بنابراین ارتباط موثر هنرمندان داخل و خارج هر روز بهتر شد و هنوز هم اشتیاق به استمرار و تقویت آن در میان هنرمندان این کشور وجود دارد.
اما حالا در ارمنستان و پایتخت آن (یروان) تئاتر از یک سو در فکر جلب توجه مخاطبان داخلی است و از سوی دیگر می خواهد بهترین ها را برای عرضه در دنیا معرفی کند. این را هم اضافه کنم که بر خلاف ایران با وجود همه تمایلی که هنرمندان ارمنی به ارتباط با تئاتر جهانی دارند، اشتیاق آنها برای برقراری ارتباط با مخاطبان داخل بیشتر است. از مهمترین دغدغه های تئاتری های ارمنی این است که چگونه هنری را برای مخاطبان امروز تئاتر تولید کنند و چگونه بتوانند تئاتر را که حالا در تمام دنیا با رسانه ها و هنرهای بسیار دیگر جهان فرا مدرن رقابت دارد و موقعیتش را در خطر می بیند از این خطر نجات دهند.
تئاتر ارمنستان با همه قدمتی که دارد به واسطه موقعیت سیاسی این کشور و فراز و نشیب هایی که همواره با آنها مواجه بوده است و همچنین به دلیل پراکنده بودن حضور هنرمندان تئاتر این کشور در اروپا و آمریکا، هنوز هم به آن انسجام و یکدستی که ارمنی ها انتظار آن را دارند و از آن سخن می گویند نرسیده است.
اما در یروان چه می گذرد؟...
در یروان تئاتر رقیب جدی ای به نام موسیقی و رقص دارد و برای اینکه بتواند این رقبای پر طرفدار که تقریبا تمام جوانان ارمنی را به خود مشغول کرده اند پشت سر بگذارد راه دشواری را پیش رو دارد. این گفته نمی تواند دقیق باشد؛ اما به نظر نمی رسد که تئاتر توانسته باشد در رقابت با موسیقی و رقص های سنتی و فولکلور و اجراهای مدرن موسیقی در میان جوانان این کشور پیروز میدان بوده باشد. این مسئله اگرچه مورد تحقیق قرار نگرفته اما به وضوح در برنامه ها و رویدادهای هنری این کشور قابل مشاهده است.
به خصوص اینکه موسیقی به عنوان یک هنر ریشه ای و پر طرفدار از مهمترین علاقه مندی های همه مردم ارمنستان و به ویژه جوانان محسوب می شود. باجراهای پرشمار موسیقی، کنسرت ها، برنامه های متعدد تلویزیونی و البته مدارس و دانشگاه هایی که به طور جدی هنرمندان آینده و سلایق امروز را در میان جوانان پرورش می دهند احتمالا خیلی جلوتر از تئاتر در ارمنستان هستند. لازم به ذکر است که کنسرواتوار هنر ارمنستان که از پرطرفدار ترین دانشگاههای شهر یروان است، در حال حاضر بعد از روسیه معتبرترین کرسی دانشگاهی موسیقی منطقه را در اختیار دارد.
در شهر کوچک یروان صرفنظر از مراکز فرهنگی و دیگر نهادهایی که در اجرای تئاتر دخالت دارند حدود پانزده مجموعه فعال تئاتری و یک سالن بزرگ اپرا عمده برنامه های تئاتری را به خود اختصاص داده اند. نگاه به نحوه اجرای تئاتر ها در این سالنها ، اما می توند برای تماشاگران و اهالی تئاتر ایرن جالب باشد.
همانگونه که گفته شد، شهر یروان به عنوان پایگاه اصلی هنر ارمنستان حدودا پانزده مجموعه فعال تئاتری دارد که عموما در مرکز شهر قرار گرفته اند. پوستر ها و بیلبوردهای این نمایش ها را در تمام مدت سال و به ویژه در روزهای تعطیلات و مناسبت های طولانی تر می توان مشاهده کرد.
اما نکته ای که ممکن است برنامه اجرا در این تئاترها را برای مخاطبان و اهالی تئاتر در ایران جالب کند، به زمانبندی و تاریخ اجرا ها برمی گردد. شاید برای ما کمی عجیب به نظر برسد که بیلبوردها و پوستر های یک نمایش را برای ماهها در خیابانها و مراکز فرهنگی ببینیم. اما واقعیت اینست که اجرای تئاتر ها در یروان به محدوده زمانی کوتاهی خلاصه نمی شود و ممکن است یک نمایش حتی برای چندین ماه همچنان در نوبت اجرا برای عموم بماند و بارها و بارها هم اجرا شود.
تئاتر ها در یروان، مدتها آماده اجرا هستند اما کمتر پیش می آید که در این مدت اجراهای پشت سر هم داشته باشند. تقریبا بر روی همه پوستر ها تنها می توان تاریخ یک، دو یا سه روز اجرا را مشاهده کرد. بعد از این چند روز، گروه تئاتری بار دیگر منتظر زمان بعدی اجرایشان در یک سالن مشخص می مانند و موقتا نمایش را تعطیل و به تمرین های پراکنده ادامه می دهند. همچنین تئاترهایی هم هستند که تنها چندبار معدود اجرا می شوند و پس از آن نوبت اجرا را به آثار دیگر می دهند.
در واقع سالن های تئاتر همیشه برنامه اجراهایشان را با هم هماهنگ می کنند، اما باز هم روزهایی هست که هیچ تئاتری در هیچکدام از این سالن ها اجرا نمی شود.
اصلی ترین و مهمترین مجموعه تئاتری شهر یروان - تئاتر سندوکیان - است که گهگاه میزبان نمایش های خارجی و از جمله آثار مهم نمایشی فرانسه است. سالن های تئاتر این مجموعه بزرگ و قدیمی که در خیابان "لوساووریچ" واقع شده در بیشتر روزها شاهد اجرای بهترین آثار نمایشی شهر هستند. در حال حاضر (11 جولای) چهار نمایش به طور مشخص در لیست برنامه این تئاتر قرار گرفته اند و هفت نمایش دیگر در انتظار اعلام زمان اجرا هستند. برخلاف کشور ما بیشترین مخاطبان این مجموعه بزرگسالان هستند و تعداد آنها به مراتب بیشتر از تماشاگران جوان است.
تئاتر روسی، مجموعه فعال دیگری است که فکر می کنم بیشترین آمار اجرای نمایش در شهر را به خود اختصاص داده باشد. این سالن در خیابان "آبوویان" و در مقابل سینما مسکو قرار دارد و اساسا یک تئاتر روسی است که تنها به اجرای نمایش های هنرمندان روسیه و نمایشنامه های روسی اختصاص دارد. این سالن قدیمی درست در مرکز شهر قرار گرفته و هر چند آرامش و سردی روسی را می توان در معماری و فضای داخل آن مشاهده کرد، اما از بهترین مراکز تئاتری شهر است. این سالن قدیمی، برنامه اجراهایش را هر ماه و برای همان ماه به صورت منظم منتشر و اعلام می کند. در این یک ماه هر بار حدود دوازده نمایش در لیست قرار می گیرند و معمولا همیشه می توان یک یا دو نمایشنامه چخوف را هم در آن مشاهده کرد.
هر چند که بیشتر مخاطبان این تئاتر را شهروندان پر تعداد روسی ساکن در یروان تشکیل می دهند، ولی همچنان ارمنی ها و به ویژه آنها که سن و سال بیشتری دارند و بدنبال تماشای آثار کلاسیک هستند و همچنین آنها که ادبیات و درام روسی را دوست دارند و در میان آنها همیشه می توان اساتید دانشگاههای ارمنستان را دید، نیز برای دیدن نمایش به این سالن می روند. بلیت نمایش ها هم نه در زمان اجرای تئاتر، بلکه فقط از ساعت 2 تا 5 بعد از ظهر فروخته می شوند.
یک سالن مهم دیگر تئاتر که البته چند انجمن و کانون تئاتری هم در آن ساختمان آن هستند، در خیابان "ماشتوتس" قرار دارد و معمولا در طول ماه میزبان نمایش های معدودتری است. سالن نمایش این مجموعه تئاتری هر چند از ظاهر آن اینطور به نظر نمی رسد، سالنی بزرگ و با امکانات کامل و مجهز است.
در نزدیکی همین سالن و در خیابان "آمیریان" سالن هامازگاین در چند قدمی دانشگاه سینما و تئاتر واقع شده و از شلوغ ترین و پر مخاطب ترین تئاتر هاست و معمولا دانشجویان و جوانان می توانند تئاتر های پیشرو و مدرن تر را در آن ببینند.
تئاتر پوس در خیابان "مارشال باقرامیان" و یکی از مرکزی ترین نقاط شهر واقع شده است و در ساختمان آن انجمن نویسندگان ارمنستان هم با چند اتاق کوچک فعالیت دارد و البته به نظر می رسد که کمتر از سایر تئاترها مورد توجه قرار می گیرد. شاید مهمترین دلیل این استقبال کم ،یا آنچه که من گمان می کنم، آن ست که این تئاتر اجراهای کمتری نسبت به سایر سالن ها دارد.
سالن دیگری که در انتهای خیابان "مارشال باقرامیان" و در خیابان "پروشیان" قرار دارد هم مخاطبان زیادی دارد اما تعداد آثاری که در آن به نمایش در می آیند به نسبت کمتر از سالن های فعال دیگر است. به هر حال نزدیک بودن همه این سالن ها به مرکز شهر امکان دسترسی راحت تماشاگران به سالن برای رزرو بلیت و تماشای آثار را فراهم آورده است.
تئاتر کمدی موزیکال یکی از بزرگترین و مجهزترین تئاترهای شهر است که می توان آن را با تالار وحدت خودمان مقایسه کرد. این تالار بزرگ در نزدیکی میدان بزرگ "هاراپراگ" در خیابان "سارکیسیان" قرار گرفته است و معمولا نمایشهای بزرگ و پر زرق و برق کمدی موزیکال و اجراهایی از این دست که نیازمند سالنی بزرگ تر و امکانات بیشتر هستند را میزبانی می کند و استقبال تماشاگران از آن بسیار زیاد است؛ طوری که بلیت های هر نمایش این تالار در همان اولین روزهای پیش فروش تمام می شوند. چند روز پیش بلیت یک نمایش را در این سالن رزرو کرده بودم، اما بعد از اینکه برای تماشای نمایش به آنجا رفتم اجرا لغو شده بود و گروه نمایشی و مسئولان تالار برای جبران لغو برنامه و دلجویی از تماشاگران ضمن عودت دادن مبلغ بلیت یک لوح فشرده از اجرای قبلی گروه را نیز به تماشاگران هدیه دادند.
اما در میان همه این سالن های بزرگ که همه نوع تماشاگری را به خود جلب می کنند؛ یک سالن تئاتر دیگر هم ویژه نمایشهای جوان پسند و عموما با آثار مدرن نمایشی در خیابان "نالبندیان" قرار گرفته که به نظر می رسد بیش از همه سالن ها مورد توجه جوانان و دانشجویان تئاتر است و تقریبا همیشه می توان آثار جدیدی را در آن تماشا کرد که معمولا هم از بهترین آثار تئاتر ارمنستان هستند. پاتوق ها و کافی شاپ هایی هم اطراف این سالن هستند که همیشه جوانان و هنرمندان جوان تئاتر را می توان در آن دید.
تئاتر چمبر و تئاتر قاپلانیان هم دو سالن دیگر تئاتر شهر یروان هستند که در خیابان "کریون" و در منطقه ای آرام و بی سر و صدا خودنمایی می کنند و همیشه می توان تماشاگران آنها را که از نیمه های شب، قدم زنان به خانه برمی گردند در خلوتی خیابان مشاهده کرد.
یک سالن ویژه نمایش های عروسکی هم با همین نام در خیابان هنرمند نشین "سایات نووآ" وجود دارد که هنرمندان تئاتر عروسکی و علاقه مندان این نوع تئاتر همیشه می توانند در آن به تماشای نمایش های عروسکی بنشینند.(از کیفیت نمایشهای عروسکی ارمنستان و همچنین تعداد آثاری که در این تئاتر به اجرا در می آید اطلاعی ندارم.)
سالن های دیگر شهر میزبان نمایشهای متوسط و مخاطب پسند هستند و از جمله یکی از این سالن ها ویژه نمایش های کودک و نوجوان است و تقریبا همیشه می توان صفوف طولانی بچه ها را در مقابل آن دید. همانطور که انتظار می رود بیشترین مخاطبان این تئاتر بچه ها، مهدکودک ها و مدارس هستند.
مردم یروان تئاتر را دوست دارند. هرچند که بیشتر جوانان این شهر از میان یک اجرای امروزی موسیقی، یک اپرای باشکوه یا اپرای سنتی و تئاتر، در آخرین انتخاب به سراغ تئاتر می روند. ضمن اینکه برای پیدا کردن سالنهای تئاتر در ارمنستان باز هم باید آنها را جستجو کرد و به این راحتی ها نمی توان سالن ها را پیدا کرد. کما اینکه تا آنجا که تجربه کرده ام در ترکیه، اکراین و لهستان هم اوضاع تقریبا همینطور بوده است و در عوض به راحتی می توان سالنهای موسیقی و سینما را پیدا کرد!
تئاتر ارمنستان همچنین دو فستیوال مهم تئاتری دارد که از میان این "فستیوال بین المللی های فست" (HIGH FEST)به عنوان مهمترین فستیوال کشورهای مشترک المنافع و خارج از مسکو معتبر تر است. این فستیوال تاکنون هفت دوره برگزار شده و از چند سال اخیر توانسته به عنوان یک فستیوال معتبر بین المللی در دنیا نیز مطرح شود. "های فست فستیوال" حالا با تجربیات همین چند سال به جشنواره ای تبدیل شده که بسیاری از بهترین آثار اروپا را می توان در آن دید و البته این به پیشرفت تئاتر ارمنستان هم کمک فراوانی کرده است.
"فستیوال هنری های فست" البته تنها به تئاتر اختصاص ندارد اما تئاتر و هنرهای مربوط به از مهمترین برنامه های آن هستند. های فست شامل هنرهای اجرایی و از جمله تئاتر است که همه شکل ها انواع تئاتر (دراما، کمدی، میم، موومنت، سیرک، تئاتر خیابانی، عروسکی ، ماریونت تئاتر انگشتی و ویژیوآل )در برنامه آن مورد اشاره قرار گرفته اند. از دیگر هنرهایی که در این فستیوال هستند، رقص (مدرن، فلکلور و کلاسیک) موسیقی (اپرا، کلاسیک،جاز، فلکلور) و دیگر هنرهای اجرایی نیز در مرکز برنامه های اصلی این فستیوال قرار گرفته اند.
همچنین دو فستیوال دیگر هم طی چند سال اخیر در کنار برنامه های "های فست" قرار گرفته اند؛ اول؛ "پنجمین فستیوال نمایش عروسکی و اجراهای کودک" و دوم؛ "چهارمین دوره آرمز فست" و فستیوال جوانان که ویژه دانشجویان خارجی مشغول تحصیل در یروان است. فستیوال بین المللی "های فست" امسال نیز از اول تا دهم اکتبر در یروان برگزار می شود و پیش بینی می شود که چند صد میهمان خارجی در آن شرکت کنند.
فستیوال بین المللی دیگر تئاتر ارمنستان که در سایه "های فست" برگزار می شود به واسطه محدودیت ها و سنتی تر بودنش چندان رونقی پیدا نکرده است. این جشنواره مختص اجراهای مدرن و کلاسیک از آثار شکسپیر است. اجازه بدهید یادآوری کنم که هنرمندان و دانشگاهیان و بیشتر مخاطبان تئاتر در ارمنستان بعد از درام نویسان روسی بیشترین علاقه را نسبت به شکسپیر دارند.
ارمنستان این روزها مثل تمام کشورهای دنیا به نسبت گستره تئار در این کشور با بحران مهم مخاطب مواجه است و تئاتری های این کشور همچنان در تلاشند تا بتوانند حیات و استمرار تئاتر را در رقابت با سایر رسانه ها و هنرها محقق سازند.
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک شب آرام و زیبا را در شهر یروان و روشنایی آرام بخشش به تماشای یک تئاتر بروید و در یکی از این سالن های بزرگ و بعضا قدیمی یک نمایش خوب ببینید.
نقدی بر تئاتر:اهمیت ندارد
اهمیت ندارد , چرا بگویید؟
گویی در تئاتر کشور ما اهمیت ندارد که روز به روز به تعداد اهالی تئاتر افزوده میشود ولی تعداد سالن ها همان است. به بهانه ی کم بود سالن سال به سال از تعداد روزهای اجرای یک نمایش کم می شود. مسئولان ابدا نگران نیستند. گویی تعیین زمان اجرا و تعداد اجرا برای هر نمایش تنها وظیفه ی مسئولان است. گویی ساختن سالن یا احیای سالن های بی استفاده را وظیفه ی خود نمیدانند. کمبود سالن هر بدی که داشته باشد به علت تعداد زیاد متقاضیان اجرا در مقایسه با تعداد کم سالنها برای کسانی که از طریق ممیزی ارتزاق می کنند وضعیتی پربرکت است. پس اهمیت ندارد که تعداد سالنهای اجرای تئاتر اندک است.
اهمیت ندارد که سالنهای بسیاری در سراسر کشور بیاستفاده مانده است. اهمیت ندارد که نمایش تان از کیفیت لازم برخوردار باشد، اهمیت ندارد که از سوی تماشاگران مورد استقبال واقع شده باشد در هر صورت نمایش تان همان اندازه اجرا خواهد داشت که یک نمایش فاقد کیفیت و الکن در ارتباط با مخاطب اجرا خواهد داشت. می پرسید چرا؟ پاسخ آماده است. دیگران هم نوبت اجرا دارند. به خاطر دیگران. اهمیت ندارد شما چند ساعت چند روز و با چه شرایط طاقت فرسایی نمایش نامه نوشته یا نمایشی را برای اجرا آماده کرده اید. شما همانقدراجرا خواهید داشت که نمایشی فاقد تمرین اجرا خواهد داشت. اهمیتی ندارد که شما می کوشید نمایش نامه ای متفاوت و در عین حال جذاب برای مخاطب بنویسید. اهمیت ندارد که می کوشید تماشاگران بیگانه با تئاتر را به هنر تئاتر علاقه مند کنید.
در چند سال اخیر هر کارگردانی در شورای ساخت نمایش خود که شورای تصمیم گیری درباره ی بودجه ی نمایش است متوجه می شود که هر سالن نمایش بودجه ی خاص خود را دارد پس اگر کارگردانی قرار باشد در تالار نو اجرا کند اهمیتی ندارد که چه سابقه ی درخشانی دارد، استقبال مخاطبان از نمایش های گذشته ی او و حتی کیفیت بالای نمایش کنونی او اهمیتی ندارد. این هم که چه کسانی در کارش بازی می کنند و با چه سوابقی اهمیت ندارد. به او گفته می شود که بودجه ی تالار نو کمتر از بودجه ی تالار چهارسو است و بودجه ی تالار چهارسو از اصلی کمتر. این نگاه غیرمسئولانه به سالنهای نمایش بدون تردید منجر به درجه بندی سالن ها شده است. گویی ارزش اقتصادی نمایش نه به دستاندرکاران و کیفیت کار بلکه به محل اجرای آن وابسته است. نتیجه این که اهمیت ندارد نمایش تان این بار شاید مناسب تالار نو باشد.
اهمیت ندارد که شما عمیقا احساس می کنید نمایشی که می خواهید اجرا کنید چه قدر مناسب اجرا در تالار مولوی یا سالن کوچک اداره تئاتر یا تالار نو است. عزم تان را جزم میکنید که تصمیم گیرندگان را قانع کنید نمایش تان فقط و فقط مناسب سالن اصلی یا چهارسو یا قشقایی است و لاغیر. و شما به هر صورت اجازهی اجرا میگیرید. پس لبخند بزنید. نگرانی درونی خود را آشکار نکنید.
اهمیت ندارد که خیلی از دیگران اجازهی اجرا نگرفتهاند. اهمیت ندارد که سالنهای تئاتر از ویژگیهای استاندارد و لازم سالنهای اجرا برخوردار نیست. اهمیت ندارد شما و بازیگرانتان در هنگام اجرا احساس امنیت نمیکنید. اهمیت ندارد که تماشاگران در وضعیت ناامنی به سر میبرند و اگر حادثهای در سالن رخ دهد جبرانناپذیر خواهد بود.
گویی در تئاتر کشور ما اهمیت ندارد که...در تئاتر کشور ما چه چیزی اهمیت دارد؟
شخصیت پردازی
شخصیت پردازی
شخصیت چیست؟ شخصیت پردازی یا کاراکتر سازی چیست؟ انواع شخصیت های سینمایی کدامند؟
شخصیت ( Character )
هر یک از شخصیت های تخیلی حاضر در فیلم، از جمله قهرمانان زن و مرد و آدم های شرور و خبیث و شخصیت های درجه دوم ، آنهایی که برای لحظاتی کوتاه در فیلم ظاهر می شوند و ... .
جانی دپ (Johnny Depp) با شخصیت های متفاوت در فیلم های سینمایی
شخصیت پردازی ( Characterization )
ارائه شخصیت و عینیت بخشی به شخصیتی به مدد خصلت ها و ویژگی های خاص او توسط بازیگر.
بر خلاف رمان که در آن ، شخصیت ها را هم درونی و هم بیرونی می توان تشریح کرد ، در سینما شخصیت پردازی ، به تصویر کردن حضور ، گفت و گو و کنش ها و واکنش ها محدود می شود ، به این ترتیب شخصیت پردازی در سینما سخت تر از رمان است.
شخصیت پردازی موفق در سینما ، آن شخصیت پردازی است که علاوه بر ژست ها و رفتارهای ظاهری شخصیت چشم اندازهایی از سرشت و ماهیت وجودی و نیز نشانه هایی از علت رفتارهای او را در اختیار تماشاگر بگذارد تا او بتواند درباره شخصیت مورد نظر ، چه ویزگی های ظاهری و چه ویزگی های باطنی اش که در ذهن سازندگان بوده ، دید بهتری پیدا کند و در نتیجه قضاوت درست تری بکند و همراهی اش با شخصیت بیشتر شود. در واقع هر شخصیتی بعد تیپیکال و کلیشه ای خود را دارد که باعث می شود شبیه خیلی از افراد قشر و گروه خود باشد اما وقتی به لایه های عمیق شخصیتش بپردازیم ، خاص و منحصر به فرد می شود.
در اولین مرحله این شخصیت باید به خوبی در نزد نویسنده هویت پیدا کند ، در مرحله بعد این کارگردان است که باید به خوبی با شخصیت آشنا شود و آن را به بازیگرش منتقل کند و در نهایت این بازیگر است که بعد از درک درست از شخصیت و برقراری ارتباط با او ، باید بتواند آن را به تصویر بکشد.
برخی از فیلم ها بر شخصیت از پیش شناخته شده نقش های اصلی تکیه می کنند و به طور مکرر در فیلم ها از این بازیگران با همان ویژگی ها استفاده می کنند ، برای مثال شخصیت جان وین ( John Wayne ) در اکثر فیلم هایش یکسان است یا محمد رضا گلزار در فیلم های ایرانی به عنوان یک جوان عاشق پیشه نه چندان عاقل.
اما در این میان ، بازیگری تواناست که در هر فیلم خود نوآوری و تنوع خاصی در شخصیت پردازی ارائه کند و تنها به شخصیت از پیش شکل گرفته ای که برایش در نظر گرفته اند اکتفا نکند.
با معیار های متفاوت ، می توان تقسیم بندی های متفاوتی از شخصیت ارائه داد ، برای مثال :
از جهت نمود های رفتاری : شخصیت های درون گرا و شخصیت های برون گرا.
از جهت پرداخته شدن در فیلم : سطحی ، عمیق و عبوری.
از جهت اخلاقی و پایبندی به قوانین : به اصطلاح شخصیت های سیاه ، سفید و خاکستری.
و ...
در اینجا ما بدون توجه به تقسیم بندی خاصی تنها به شخصیت های مرسوم که بسیار مصطلح هستند اکتفا می کنیم :
پروتاگونیست ، قهرمان مرد ( Hero - Protagonist )
شخصیت اصلی مرد در رمان ، نمایش نامه یا فیلم که خواننده یا تماشاگر او را دوست دارند. قهرمان ها بسته به ملت ها و فرهنگ هایی که در آنها شکل می گیرند با هم فرق دارند و حتی در هر جامعه مشخص هم ، بسته به دوران های زمانی ، با هم متفاوت هستند. قهرمان ها ، به نوعی تخیلات و آرمان های تماشاگران را ارضاء می کنند. قهرمان های سنتی معمولا شخصیت های خوش سیما و جذابی هستند که صاحب فضیلت های اخلاقی هستند و با شخصیت های خبیث در می افتند ، اما به تدریج سینما ، قهرمان هایی را در خود جای داد که کمتر در بند اخلاقیات هستند و به اندازه قهرمان های سنتی زیبارو نیستند ولی از نظر برخورد با اجتماع و ظلم ستیزی قهرمانانه رفتار می کنند.
در سال های اخیر ، قهرمانان بیش از پیش به مردم عادی شبیه شده اند ، به اندازه قهرمانان گذشته جذاب نیستند ، لزوما اندام متناسب ندارند ، مانند سابق قدرت بدنی فوق العاده ندارند و روحیات و خصوصیات پیچیده تری دارند ولی کماکان احساسات خاص و استقلال و قدرت ویژه ای را به نمایش می گذارند برای نمونه رابرت دنیرو ( Robert De Niro ) ، داستین هافمن ( Dustin Hoffman ) در بسیاری از فیلم هایشان این نوع قهرمان را به نمایش گذاشته اند.
قهرمان زن ( Heroine )
شخصیت اصلی زن در رمان ، نمایش نامه یا فیلم که عموما زنی است با شخصیتی تحسین برانگیز که تماشاگران او را دوست دازند. قهرمان های زن نیز بسته به جوامع و دوره های زمانی متفاوت اند. زیبایی ویژگی بارز زنان قهرمان فیلم هاست. قهرمانان زن سنتی معصوم ، تا حدودی آسیب پذیر و اخلاق گرا بودند بعد تر کمی ویژگی های مردانه پیدا کردند و استقلال بیشتری از خود نشان دادند.
« نمایی از فیلم آرین بورکوویچ ( 2000 - Erin Brockovich ) که جولیا رابرتز ( Julia Roberts ) در آن نقش یک زن مستقل را به نمایش می گذارد که به تنهایی به مقابله با کارخانه هایی می پردازد که فاضلاب خود را به رودخانه می ریزند. »
در سال های اخیر ، قهرمانان زن دستخوش تحولی اساسی شده اند و جنبش فمنیسم ، تاثیر بارزی بر این تحول داشته. این قهرمانان چون قبل به اخلاقیات پایبند نیستند ، اما روحیه استقلال طلبی خاصی دارند ، از نظر روحی و حتی گاهی از نظر جسمی قوی تر به نظر می رسند ، قادرند پا به پای مردان و حتی گاه بهتر از آنها از پس انجام امور بر بیایند. آنها زیبا هستند و رفتار و ظاهری غیر کلیشه ای به نمایش می گذارند.
آنتاگونیست ، شخصیت خبیث فیلم ، بدمن ( Antagonist )
شخصیت مقابل قهرمان که معمولا آدم بد فیلم است که رو در روی قهرمان فیلم می ایستد و بخش اعظم هیجان های فیلم ناشی از اوست ، که قهرمان را وادار به واکنش می کند و معمولا این تقابل به شکست خود او می انجامد.
آنتاگونیست یا ذاتا خبیث و بدجنس است و یا روند زندگی اش او را به سمتی می برد که به خاطر عقده های روانی ، به مخالفت با قهرمان یا جامعه می پردازد و دست به شرارت می زند ، مانند بسیاری از شخصیت های بد فیلم های هیچکاک .
این شخصیت های خبیث گاهی عمومی و جهانی هستند مانند آنچه در سری فیلم های جیمز باند ( James Bond ) یا بتمن ( Battman ) می بینیم و یک نفر قصد دارد به شیوه ای شرورانه بر جهان مسلط شود و بر آن حکومت کند ، و یا حوزه خباثت او محدوده کوچکتری است مثلا در یک شهر یا در یک خانه و حتی در میان خانواده اش ، مانند یک قاتل ، برای مثال هانیبال لکتر در فیلم سکوت بره ها ( The Silence Of The Lambs ) ، ساخته جاناتان دمی ( Jonathan Demme ) ، به عنوان دکتر دیوانه ای که بی رحمانه دست به جنایت می زند.
سینما به این حقیقت پی برده که هر چه بر قدرت و شرارت آنتاگونیست فیلم بیفزاید فیلم برای تماشاگر جذاب تر می شود زیرا شکست او نیازمند اعمال نیرو و قدرت بیشتر از سوی قهرمان و در نتیجه ویژه تر شدن جایگاه او در نزد تماشاگر است ، به همین خاطر است که معمولا قدرت های عجیب و غریب و نیروهای شیطانی عظیمی را در نهاد شخصیت خبیث فیلم می بینیم.
ضد قهرمان ( Antihero )
چهره و شخصیتی که خواننده یا تماشاگر با او همذات پنداری می کند ، اما او فاقد قدرت و تسلطی است که معمولا به طور سنتی قهرمانان از آن برخوردارند و در عوض ضعف ها و ناراحتی های بعضا روانی دارد. درواقع ضد قهرمان ها معمولا آدم های با خود بیگانه و تک افتاده ای هستند که روحیات ترد و شکننده ای دارند ، اما در عین حال اصول اخلاقی و ویژگی های رفتاری منحصر به فردی دارند که سبب می شود با محیط اطراف و جامعه شان در تضاد باشند.
ضد قهرمان های عرصه ادبیات که در اصل محصول صنعتی شدن جوامع و فروپاشی باورها و ارزش های سنتی اند ، نسبت به ضد قهرمان های عرصه سینما که بیشتر ثمره جنگ های خانمان سوز قرن بیستم ، مشکلات اقتصادی ، عصیان ، جابه جایی ارزش ها و ازبین رفتن ارزش های اخلاقی اند ، آدم های ضعیف تر و از نظر روانی نابهنجار تری هستند.
اولین ضد قهرمان های تاریخ سینما را می توان در ضد قهرمان های فیلم های گانگستری دهه 1930 یافت ، شخصیت هایی نظیر نقش جیمز کاگنی ( James Cagney ) در دشمن جامعه ( 1931- The Public Enemy ) ، ساخته ویلیام ولمن و پل مونی ( Paul Muni ) در صورت زخمی ( 1932 - Scarface ) ساخته هاوارد هاکس ( Howard Hawks ) که چهره های ضد اجتماعی و نیز کامیاب سال های رکود اقتصادی آمریکا در اوایل دهه 1930بودند. این شخصیت ها پیرو اصول خاصی بودند که آن را برای حرفه شان تدوین کرده بودند و نیز برای بقاء در جامعه ای که هیچ اعتمادی به آن نبود ، ولی در عین حال در انتها به سزای اعمال خلاف خود می رسیدند. بعدها این ضد قهرمان ها شخصیتی را خلق کردند که همفری بوگارت ( Humphrey Bogart ) در بسیاری از فیلم هایش به نمایش گذاشت ، یعنی ضد قهرمانی رومانتیک ، مردی جدا مانده از اجتماع و در عین حال تا حدودی برتر از جهان دور و برش که می تواند انواع احساسات ، عشق ، خشم ، حرص و حتی ضعف را از خود بروز دهد ، ولی وقتی لازم باشد خشن و قوی هم خواهد بود. از جمله این دست فیلم های همفری بوگارت می توان به شاهین مالت ( 1941- The Maltes Falcon ) ، کازابلانکا ( 1942- Casablanca) و داشتن و نداشتن ( 1945 - To Have And Have Not) اشاره کرد.
« دو نما از فیلم راننده تاکسی (Taxi Driver) ، که در آن رابرت دنیرو در نقش تراویس بیکن بازی کرده است. تغییر چهره و رفتار او در این دو عکس به خوبی مشخص است.»
در سال های بعد چهره های ضد قهرمان در سینما هم جوان تر و هم احساساتی تر شدند و از آنها تصویری دوست داشتنی تر و انسانی تر به نمایش در آمد ، شخصیت هایی که دنیای اطرافشان برای آنها تنگ است و خواهان عصیان و سرکشی اند. از چهره های شاخص این ضد قهرمان ها می توان به نقشی که جیمز دین در شورش بی دلیل ( 1955 - Rebel Without A Cause ) یا مارلون براندو ( Marlon Brando ) در وحشی ( 1954- The wild) بازی کردند ، اشاره کرد. این نحوه برخورد و شخصیت سازی از ضد قهرمان تا جایی پیش رفت که ضد قهرمان ها حتی اگر جانی و بزهکار نیز بودند محبوبیت داشتند ، این نوع شخصیت پردازی در فیلم بانی و کلاید ( 1967- Bonnie And Clyde ) به اوج خود رسید که قصه زندگی دو گانگستر و قاتل را به نمایش می گذاشت که در نزد تماشاگران بسیار محبوب شدند. در دهه هفتاد ضد قهرمان جدیدی در سینما به نمایش در آمد که اوج آن را در شخصیت رابرت دنیرو در فیلم راننده تاکسی ( 1976- The Taxi Driver) می توان دید. ضد قهرمانی که به تصور خود قصد دگرگونی و بهتر کردن اوضاع جامعه ای را دارد که در آن زندگی می کند و به ارزش های اخلاقی او احترام نمی گذارد. این ضد قهرمان با بعد روانی شخصیتش به ضد قهرمان های عالم ادبیات نزدیک تر شد.
در هر حال ضد قهرمان ها بیشترین گرایش امروز سینما به شخصیت ها هستند ، زیرا تنوع بیشتری دارند و در عین حال همراهی تماشاگر با آنها بسیار بیشتر است.
آسیبشناسی برنامههای تله تئاتر
آسیبشناسی برنامههای تله تئاتر
فهرست مطالب :
1 نوع رویکرد مراکز به تله تئاتر
2 انتخاب یا نگارش متن
3 بازیگری
4 کارگردانی هنری
5 کارگردانی تلویزیونی
6 طراحی صحنه و دکور و گریم
7 نورپردازی
8 گریم
1ـ نوع رویکرد مراکز به تله تئاتر (نمایش تلویزیونی)
در شبکههای استانی، تله تئاتر به هر دلیل نسبت به سایر قالبهای الف و ب با تعداد کمتری تولید میشود.
این مسئله معلول علتهای مختلف است که فعلاً مورد نظر این مبحث نیست. سمت و سوی این بحث به گونهای است که نوع رویکرد مراکز به تله تئاتر مورد بررسی اجمالی قرار گیرد.
برخی از مراکز, تله تئاتر را در حد ضبط سادة اجرای یک نمایش میدانند.
به علت سختی تولید و یا هزینهبر بودن تله تئاتر, بعضی شبکهها ترجیح میدهند کمتر سراغ تولید تله تئاتر بروند و به جای آن فیلم تک قسمتی بسازند.
به لحاظ ساختاری, برخی از آثار تولید شده, بین قالبهای مختلف مثل تله تئاتر و فیلم داستانی معلق هستند.
برخی مراکز پتانسیل لازم برای تولید اینگونه آثار را ندارند و برخی دیگر, از امکانات موجود استفادة مطلوب نمیکنند.
پیشنهاد :
این درست که تله تئاتر نمایش ضبط شده است اما هر نوع ضبطی قابل قبول نیست. برای ضبط حرفهای یک نمایش, باید اقدامات زیر انجام شود.
ابتدا مراحل مختلف تمرین و آماده ساختن یک نمایش توسط گروه هنری, مانند همة نمایشهای صحنهای, انجام و به نقطه نهایی و عرضه برسد.
عوامل نا آشنا با امکانات فنی تلویزیون و شرایط ضبط, کاملاً توجیه شوند.
جلسات هماهنگی و مفاهمه بین کارگردان هنری، کارگردان تلویزیونی و تصویربرداران برگزار شود.
طراحی نور، دکور، گریم، تصویر با هم هماهنگ شوند.
بازیگران تمرینات لازم را انجام داده و هماهنگیهای لازم با عوامل فنی صورت گرفته باشد.
ضبط با وسواس و دقت تمام انجام شود.
در نهایت, مونتاژ نهایی و صداگذاری با حوصله و دقت صورت پذیرد.
بدیهی است تمام توصیههای فوق در جهت ارتقاء کیفیت فنی و هنری کار و در خدمت ساختار دراماتیک متن انجام میشود. البته ناگفته نماند که در نمونه کارهای بعضی از شبکههای استانی, این روند حرفهای طی میشود و نتیجة کار نیز مسلماً رضایتبخش است.
گرایش عمومی به ساختن فیلمهایی که به فیلمهای «سینمائی ـ ویدئویی» معروف شده اند همة شبکههای استانی و سراسری را فرا گرفته است. به نظر میرسد بسیاری از دستاندرکاران تولید ترجیح میدهند وقت و انرژی و بودجة مربوط به تله تئاتر را صرف تولید فیلمهای تک قسمتی کنند، ظاهر شأن و ضرورت تولید این فیلمها بیشتر است. این استنتاج نتیجه منطقی مقایسه حجم تولیدات در این دو قالب است.
از طرف دیگر, چون بضاعت فنی و هنری و مالی شبکههای استانی متناسب با تولید فیلمهای سینمائی ویدئویی نیست (در فصول قبل اشاره شد) عملاً آثار موفقی در قالب فیلمهای سینمائی ویدئویی ساخته نمیشود. اتفاقاً با نگاهی کلی به فیلمها و سریالهای داستانی شبکههای استانی, میتوان به این نتیجه رسید که این شبکهها برای تولید نمایشهای تلویزیونی آمادگی و ظرفیت مناسبتری دارند. اگر تله تئاتر با شرایط و کیفیت مطلوب تولید شود, قطعاً مورد رضایت و توجه مخاطبان نیز واقع میشود.
به علت عدم توجه به تمایز ساختار تله تئاتر و فیلمهای سینمائی ویدئویی, اغلب تله تئاترها و فیلمهای سینما ویدئویی در حوزة قالب, معلق هستند. تله تئاتر تا حدود زیادی از قواعد و ویژگیهای تئاتر صحنه تبعیت میکند و فیلم ویدئویی از قواعد ساختاری آثار سینمائی بهرهمند است. به علل مختلف که ـ برخی از آنها در این مجموعه مورد اشاره قرار گرفت ـ این تفکیک و تمایز در کارها رعایت نمیشود. در نتیجه، برقراری در ارتباط مخاطب با برنامه دچار اشکالاتی میشود. مثلاً مخاطب تئاتر و تله تئاتر توقع شلیک اسلحه در صحنه را ندارد. او به تجربه درک کرده که افکت گلوله, به معنای شلیک اسلحه است. اگر قالب یک کار در همة سکانسها و بخشها تله تئاتر باشد, این قاعدة تئاتری در ذهن مخاطب هدایت احساس و ارتباط او با اثر را انجام میدهد, اما اگر یکدستی قالب رعایت نشود, ذهن مخاطب دچار تعارض میشود. مثلاً در یک فیلم سینمائی شلیک گلوله بیکم و کاست باید نشان داده شود تا باور پذیر باشد؛ زیرا تجربة مخاطب اینطور میگوید که فیلم عین واقعیت با همة ویژگیهایش است. از این رو تمام تکنولوژی و دستاوردهای علمی و صنعتی کشورهای پیشرفته در عرصة سینما, در خدمت واقعنمایی موضوع فیلمها قرار میگیرد.
بنابراین اگر کارگردان و نویسندة تله تئاتر در تمام اجزای برنامه قائل به استقلال قالب کار خود نباشند، یا متوجه این نکته نباشند، لطمة اساسی به میزان اقبال و ارتباط مخاطبان برنامه وارد میگردد.
شبکه تلویزیونی استانهایی که در عرصههای مختلف فرهنگی و هنری از سابقة تاریخی درخشانی برخوردارند و دارای ظرفیتها و بستر مناسب هستند، باید در امر برنامهسازی متکی به همین اندوختههای فرهنگی و معنوی باشند. انتظار میرود در این شبکهها برنامهسازی تلویزیونی ـ به ویژه برنامههای داستانی و تله تئاتر ـ از جایگاه ممتازی برخوردار باشد و آثار قابل توجه تولید نمایند. در بعضی موارد, این توقع توسط هنرمندان و همکاران خوش ذوق و ساعی پاسخ داده شده است, ولی متأسفانه در اغلب موارد, توان بالقوه و انرژی نهفتة عظیم موجود در استان که باید منشأ اثرات مثبت فراوان در شبکه استانی گردد، مورد کمتوجهی و غفلت واقع میشوند. جای تأسف است، استانهایی که قرنها تغذیه کنندة فرهنگی و معنوی کل کشور و حتی منطقة خاور میانه بودهاند, به لحاظ تولید آثار فاخر ـ به ویژه در عرصههایی نظیر تله تئاتر ـ ضعیف ظاهر شوند. بنابراین, توصیه میشود با برقراری ارتباط سالم و سازنده با مراکز فرهنگی و هنری دولتی و خصوصی در سطح استان, زمینة رشد و پویایی بعضی قالبهای برنامهسازی نظیر تله تئاتر فراهم شود.
از طرفی در اکثر شبکههای استانی امکانات اولیة نسبتاً مناسبی نظیر استودیوی بزرگ، دوربین و تجهیزات جدید ضبط گردآوری شده است؛ یعنی بسترسازی و سرمایهگذاری فنی و سختافزاری انجام شده است و اگر کمبودی هست, کمبود امکانات نرمافزاری است.
اما برخی مناطق کشور به هر دلیل از سابقة هنری کمتری در عرصههایی نظیر نمایش برخوردارند. لذا در تشکیل گروه هنری جهت تهیه تله تأتر به ویژه تأمین و انتخاب بازیگران, توانا در مضیقهاند؛ این مشکلات شاید در حوزة امکانات فنی و مالی نیز مشاهده شود.
نظر به مزیتهای تله تئاتر به عنوان یکی از رایجترین قالبهای تلویزیونی جهان، باید به کمک این مراکز شتافت. تعامل و مشارکت بین استانهای همجوار در زمینة تولید محصولات مشترک در قالب تله تئاتر, میتواند موجب رشد و تعالی این نوع برنامهسازی در همة شبکههای استانی شود.
2ـ انتخاب یا نگارش متن تلهتئاتر
در زمینة انتخاب متون تله تئاتر, آسیبهای زیر مشاهده میشود :
از عناصر فولکلور و بومی کمتر استفاده میشود.
علیرغم رفع بسیاری از محدودیتهای اجرائی، از قابلیتهای فنی و امکانات رسانهای استفادة مطلوبی نمیشود.
در انتخاب موضوع, تنوع و حسن سلیقة کمتر دیده نمیشود.
به علت مشکلات تهیه فیلمهای داستانی با موضوع دفاع مقدس, اکثر تله تئاترهای شبکههای استانی پیرامون این موضوع تولید میشوند.
پیشنهاد :
نگارش متن بر اساس افسانهها، فرهنگ عامه و استفاده از زبان محلی, میتواند باعث افزایش رویکرد مخاطبان به این قالب برنامهسازی شود. برای نهادینه کردن تولید و پخش و تماشای تله تئاتر در شبکة استانی و در بین مخاطبان, استفاده از منابع فرهنگ بومی, مفید و کارساز است.
نویسنده در صحنة تئاتر محدود عمل میکند, چرا که او باید جهان واقعی را در قالب قواعد تئاتر و پارهای نمادها در صحنهای محدود و رو به تماشاگر مجسم و بازسازی نماید. در تلویزیون بسیاری از این محدودیتها برداشته شده است ترکیب فضاهای واقعی با فضای صحنهای به راحتی انجام میشود میتواند در مواقع لزوم چهره و حالات بازیگران را در اختیار مخاطب قرار دهد. در تلویزیون, همچنین امکانات نوری، پرده آبی، و ... همه در جهت پرو بال دادن به تخیل و قلم نویسنده فراهم شده است.
لازم است نویسنده در هنگام نگارش متن با کارگردان هنری و تلویزیونی مشاوره داشته باشد و حتی با برخی امکانات فنی آشنایی پیدا کند.
اگر متن از قبل برای اجرای صحنهای نوشته شده است و توسط کارگردان یا تهیه کننده, برای تبدیل شدن به تلهتئاتر انتخاب میشود, باید نکات ذکر شده توسط همکاران محترم هنگام انتخاب متن مد نظر قرار گیرد
نوعی محدودیت در انتخاب موضوعات مشاهده میشود که بیتأثیر از فضای کلی حاکم بر تئاتر و سینما و تلویزیون کشور نیست. بداعت و نوآوری، به لحاظ تکنیکی و یا موضوعی کمتر دیده میشود. رجوع به آثار نویسندگان برتر داخلی و خارجی، مطالعة نشریات داخلی و خارجی مرتبط با تئاتر و حضور در جشنوارههای تئاتر و پیگیری جریانهای موجود در مجامع فرهنگی و هنری, میتواند شبکههای استانی را با امکانات خاص این قالب هنری که بسیار هم مناسب رسانة تلویزیون است آشنا نموده و ضمناً آنها را از دنبالهروی بیثمر، شبکههای سراسری، باز بدارد.
موضوعات مرتبط با دفاع مقدس بسیار ارزشمندند و در این نکته هیچ شکی نیست, اما بخش عمدهای از دفاع مقدس رزمندگان ایرانی مثل هر جنگ دیگری, شامل شلیک، انفجار، خونریزی، تخریب و حرکت و اکشن بود. معنی این حرف آن است که اتفاقاً موضوعات جنگی به اندازةدیگر موضوعات مناسب تبدیل شدن به تلهتئاتر نیستند و بهتر است در قالب فیلمهای داستانی تهیه شوند. نویسندگان برای دور زدن این محدودیتها به سراغ رزمندگان بعد از جنگ میروند. اما پرداختن به مسائلی نظیر واکنش رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس با جامعة بعد از جنگ و مسائل اجتماعی پیرامون, به خاطر پیچیدگیها و حساسیتهای خاص خود, تبدیل به آثاری کلیشهای، سطحی و تکراری شده و از رزمندگان چهرهای متعارض با جامعه و ناهماهنگ با جریان زندگی عادی عرضه شده است. این نوع برنامهسازی, بیشتر به ارزشهای دفاع مقدس لطمه میزند. این که چرا موضوعات مربوط به دفاع مقدس بیشتر در قالب تله تئاتر ساخته میشود, خود نیازمند کنکاش و آسیبشناسی مفصلی است, اما پیشنهاد میشود با استفاده از ظرفیتهای جبهه و جنگ، مثل سنگرهای گروهی, درمانگاههای صحرایی، بخش تدارکات و ... موضوعات و موقعیتهای نمایشی در بحبوحة جنگ و درگیری نوشته و پرداخته شوند, در نتیجه از ظرفیتهای صحنة جنگ, در جهت بکارگیری و تعمیق عناصر درام, استفادة بهینه میشود. از طرفی, در طراحی شخصیتها باید رعایت اعتدال بشود. رزمندگان از بطن مردم همین جامعه به پا خاستند, پس از همین مردم با ویژگیهای زمینی و با همة خصوصیات مردم عادی بودند. بنابراین, بعضی از اغراقها در ارائه ویژگیهای مثبت آنان, موجب جدایی آنان از بدنه جامعه شده و امکان درک و فهم آنها برای مخاطب به ویژه نسل جوان, دشوار میشود.
3ـ بازیگری
مانند سایر آثار نمایشی و داستانی, بازیگری اولین عنصری است که باعث برقراری خط ارتباط بین برنامه و مخاطب میشود. خصوصاً در قالب برنامهسازی تله تئاتر, بازیگری حساسیت ویژهای دارد. نظر به اینکه متن تله تئاتر متنی نمایشی است که برای اجرا در تلویزیون نگاشته میشود، مانند همه آثار نمایشی کیفیت اجرای بازیگران و نحوة بیان آنها و بکارگیری بازیگر اهمیت ویژهای دارد, کلاً نقش و حضور بازیگر در تله تئاتر حساستر از سایر قالبهای الف و ب میباشد. در اینجا به پارهای از آسیبهای آشکار در عرصه بازیگری آثار تلهتئاتر پرداخته میشود.
برخی بازیگران آثار تله تئاتر, بر اساس اصول بازیگری در تئاتر انتخاب نمیشوند.
بعضی از بازیگران نسبت به رسانة تلویزیون آشنائی ندارند.
پیشنهاد
بازیگر تئاتر دارای ویژگیهایی است که او را نسبت به بازیگر سینما متمایز میکند. توانایی بیان استفاده از انرژی اعضاء بدن و صدای زیبا و رسا, از جمله اهم این ویژگیهاست. در برخی آثار تله تئاتر مشاهده میشود که بازیگران فرعی و حتی بازیگران اصلی در بیان و بازی ضعیف هستند.
بازیگران تله تئاتر حتماً باید از بین بازیگران با تجربه و آشنا به مقولة نمایش انتخاب شوند.
بازیگرانی که در فیلمها و سریالهای داستانی بازی قابل قبولی دارند, معلوم نیست در تله تئاتر نیز بازی موفقی ارائه دهند. پس در مورد سپردن نقش به بازیگران باید دقت لازم را نمود. اجرای بازی اغراقآمیز به معنای اجرای تئاتری نیست.
گاهی مشاهده میشود بازیگرانی که از تئاتر به تلویزیون دعوت شدهاند از اقتضائات، محدودیتها و امکانات رسانة تلویزیون کمتر اطلاع دارند, در نتیجه علیرغم توانایی بالا در عرصة بازیگری, بازی مطلوبی در تلویزیون ارادئه نمیدهند. برای این دسته از بازیگران, باید شرایط ضبط به طور آزمایشی اجرا شود تا آنها بتوانند خود را با آن هماهنگ نمایند. متذکر میشویم در بین آثار تله تأتر تولید شده در مراکز بازیهای درخشان و موفق هم مشاهده میشود که جای امیدواری است.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
در مورد انتخاب و جذب بازیگران ـ به ویژه برای تله تئاتر ـ باید محدودیت و حساسیت بیشتری قائل شد. در تله تئاتر فاکتورهای متنوع و جذاب آثار داستانی مثل تنوع لوکیشن، تعدد بازیگر و جلوههای ویژه, کمتر وجود دارد. در نتیجه, بخش اعظم بار نمایش بر دوش بازیگر است و موفقیت کار و منوط به بازی اوست.
تهیة آثار موفق تلهتئاتر ـ چه آثار داخلی و چه خارجی ـ و نمایش آن همراه با برگزاری جلسات نقد و بررسی با حضور بازیگران با تجربه, میتواند در این زمینه مفید فایده باشد.
4ـ کارگردان هنری
مسئولیت اجرائی و کیفی برنامههای تلویزیونی ـ به ویژه برنامههایی که در فضاهای استودیویی ضبط میشوند ـ بر عهدة کارگردان هنری و تلویزیونی است. با مرور آثار تله تئاتر شبکههای استانی به مواردی برخورد میشود که به عنوان آسیب یا نقطه ضعف در اکثر مراکز قابل بررسی است. موارد ذیل از این دسته از آسیبها یا نقاط ضعف است :
معمولاً انتخاب گروه هنری که وظیفة اولیة کارگردان هنری است, با کاسیتها و کمبودهایی همراه است.
گاهی کنترل درستی بر کیفیت کار عوامل فنی اعمال نمیشود.
در بعضی آثار شرایط ضبط تلویزیونی محدودیتها و امکانات مورد توجه دقیق قرار نمیگیرد.
مرز بین قالب بیانی تلهتئاتر با دیگر و قالبها و گونههای تلویزیونی مخدوش میشود.
پیشنهاد
ترکیب گروه هنری به لحاظ هنری و کیفی باید همگن باشد. گاهی مشاهده میشود بازیگران و کارگردان کار خود را به خوبی انجام میدهند, ولی طراحی دکور ضعیف است. یا طراحی دکور و صحنه قابل قبول است اما اجرای این بخشها ضعیف صورت گرفته است. چون این عوامل بر یکدیگر تأثیر مثبت و منفی مستقیم دارند, ترکیب عوامل دستاندرکار امور هنری تله تئاتر باید به گونهای باشد که کیفیت کار هم را خنثی نسازند. با بررسی سوابق کاری افراد همکار، میتوان به وضعیت مناسب دست یافت. آنچه مهم است آنکه کارگردان نباید تفاوتها و تمایزهای بین کار داستانی و نمایش صحنهای با نمایش تلویزیونی (تله تئاتری) را نادیده بگیرد.
تشخیص اشکالات و نقاط ضعف بخشهای هنری تله تئاتر و تلاش در جهت رفع آنها, به عهدة کارگردان است. اگر هر یک از همکاران برنامه, از نویسنده گرفته تا طراح صحنه و گریم, به هر دلیل از عهدة انجام وظیفة خود بر نیامده باشند, این کارگردان است که باید با تمام توان و امکانات خود, در صدد برطرف نمودن این نواقص همت گمارد. به ویژه, کارگردان باید تلاش خود را در خصوص رفع اشکالات متن به کار بگیرد چرا که معمولاً یکی از نقطه ضعفهای اصلی اینگونه برنامههاضعیف بودن متن از لحاظ ساختار نمایشی و شخصیتپردازی و دیالوگ نویسی است.
مطالعة متون موفق و انجام مشورت در زمینة مسائل مربوط به متن و سایر عناصر هنری قبل از شروع ضبط میتواند راهگشا باشد. هدایت درست بازیگران, به ویژه آنان که کمتر با رسانة تلویزیون آشنا هستند, به عهدة کارگردان است.
کارگردان هنری باید دانش و اطلاعات کاملی در زمینة امور فنی, به ویژه نورپردازی و کار با دوربینها داشته باشد. او باید بتواند با عوامل فنی تعامل مثبت برقرار سازد. اگر کارگردان هنری در این حوزه ضعیف باشد, به نظر میرسد این خطر وجود دارد که تفکرات و عملکرد گروه فنی بر عملکرد کارگردان و گروه هنری غلبة ناروایی پیدا کند. در اینجا قصد ایجاد تفرقه بین گروه فنی و هنری نیست اما نباید فراموش کرد که کلیة امکانات و عوامل فنی باید در خدمت امور هنری کار قرار گیرد. بنابراین، دو بخش هنری و فنی باید با یکدیگر تعامل برقرارکنند و مکمل هم باشند.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
کارگردان هنری تله تئاتر باید از دانش تخصص و عمق اندیشة لازم برخوردار باشد. تجسم حالات درونی شخصیتهای نمایش و ایجاد موقعیتهای ناب نمایشی و بهرهگیری از عوامل و عناصر درام, نیازمند تجربه، دقت و تلاشی درخور توجه است.
در نتیجه, در گزینش کارگردان هنری تله تئاتر باید نهایت دقت لحاظ شود. اگر کارگردان هنری فردی شایسته و با کفایت باشد, میتوان امید داشت که ضعفهای سایر عوامل را شناسائی و مرتفع سازد. در غیر اینصورت, حتی اگر عوامل و گروه ارزشمندی در اختیار او باشد, به علت استفادة نامطلوب از امکانات در اختیار, نتیجة کار رضایت بخش نخواهد بود.
5ـ کارگردانی تلویزیونی
در اکثر برنامههای بررسی شده, نوع نگاه حاکم بر کارگردانی فنی، نگاهی محدود و گاهی غلط است. وظیفة کارگردان فنی صرفاً سوئیچ کردن سه دوربین به هم نیست. حتی اگر این نگاه در برنامههای روتین شبکههای پذیرفتنی باشد (که جای بحث دارد) در یک تلهتئاتر این حداقل وظیفة کارگردان تلویزیونی است و توقعات بیشتری از او میرود. به طور کلی آسیبهای بارز این حوزه بررسی میشود :
معمولاً طراحی پلانها و کادربندی متناسب با سوژه و شرایط صحنه و دکور, در خدمت ساختار درام نیست.
گاهی نوع کات استفاده شده مناسب نیست.
حرکات دوربین یا بسیار محدود است و یا مبتنی بر منطق و هماهنگ با موضوع و درام نیست.
گاهی تنظیمات دوربینها با یکدیگر هماهنگ نیست.
پیشنهاد :
اندازة نماها و زوایای دوربین در کنار سایر فاکتورها, امکانی در جهت بیان زیباتر و تأثیرگذارتر موضوع و ارتقای کیفیت یک تلهتئاتر است. حال اگر ترکیببندی (کمپوزسیون) پلان یا انتخاب زاویه و نما در جهت دستیابی به بیان نکتهای خاص دقیق و فکر شده نباشد، این امکانات نیز به هدر رفته و گاهی خود به عواملی مزاحم و آزار دهنده تبدیل میشوند. در نتیجه، باید ترکیببندی پلانها با سایر اجزاء ـ مثل دکور و نور و میزانسن ـ هماهنگ باشد. زاویة دوربین باید مبتنی بر مفهوم باطنی صحنه و موقعیت نمایشی و در جهت القای حسی خاص باشد. طراحی پلانها نباید به گونهای باشد که میزانسن سامان یافته و هدفمند کارگردان هنری عقیم بماند. شناخت و مطالعة عوامل نمایش توسط کارگردان فنی در این رابطه مفید است. زوایای دوربین هم نباید به گونهای انتخاب شوند که تقطیع و کات پلانها با پرش همراه شود.
درست است که تجهیزات فنی در اختیار کارگردان فنی انجام هر نوع کات (مستقیم و غیرمستقیم) را بسیار تسهیل نموده است, اما استفاده از این امکانات باید تابع منطق و قاعده باشد. تقطیع پلانها با واسطة دیزالو یا به وسیلة کات مستقیم, باید همسو با روند قصه و فضای حاکم بر صحنه باشد. این نکتهای مهم است که در تلهتئاترهای بررسی شده گاهی مورد غفلت قرار میگیرد. همانطور که یک تدوینگر موارد کاربرد انواع کات را باید بشناسد,یک کارگردان تلویزیونی هم باید منطق و علت استفاده از انواع مختلف کات را بشناسد. مرور اصول زیبائیشناسی تدوین در این زمینه به کارگردانهای تلویزیونی پیشنهاد میشود.
حرکات دوربین به خودی خود زیبا نیست. این حرکات وقتی در خدمت بیان هنری و مفهومی برنامه قرار میگیرد، باعث ارتقای کیفیت هنری و زیبائی شناختی تصاویر میشود. در طراحی حرکات دوربین, افراط و تفریط جایز نیست. به عبارت دیگر, بر اساس نیاز صحنه و میزانسن و تفکر کارگردان هنری باید مبادرت به طراحی و اجرای این حرکات نمود. هر حرکتی از نقطهای آغاز ودر نقطهای پایان مییابد, در نتیجه باید بین پلان قبلی و پلان بعدی آن هماهنگی لازم ـ به ویژه در مورد نحوة تقطیع و اتصال ـ بوجود آید، زیرا کات زدن پلانهای حرکتی به سایر پلانها نسبتاً سخت است و عدم توجه به این نکته, باعث ایجاد پرش حسی در مخاطب میشود.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
برای ضبط یک تله تئاتر باید امکانات و عوامل کافی با مدت زمان معقول و مورد نیاز، در اختیار برنامه قرار گیرد. کارگردان و عوامل فنی باید فرصت کافی برای هماهنگیهای لازم فنی و هنری و آمادگی ضبط برنامه را پیدا نمایند، نمیتوان با شتابزدگی و در مهلت زمانی کم توقع کاری با کیفیت را داشت. حتی باید این امکان را فراهم نمود که اگر گروه تولید تصمیم به تکرار بخشهایی از کار گرفتند, مانعی بر سر راهشان نباشد.
بسیاری از اشکالات کارگردانی تلویزیونی تلهتئاتر مراکز، مربوط به عدم تسلط برخی همکاران نسبت به اصول کارگردانی و تدوین است. به ویژه، شناخت اصول زیبائیشناسی مونتاژ توصیه میشود، چون بخش عمدهای از فعالیت کارگردان تلویزیونی, عملاً در حیطة تدوین صورت میگیرد.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
6ـ طراحی صحنه و دکور
در مورد این عناصر در بخشهای قبلی این نوشته آسیبها و نکاتی بیان شد. بسیاری از اشکالات و راهکارهای رفع نقاط ضعف که ذکر شده است, در مورد وضعیت این عناصر در بخش تله تئاتر نیز قابل اشاره و بررسی است. در این بخش, به برخی اشکالات عمده که بیشتر در قالب تلهتئاتر مشاهده شده است, اشاره میشود.
طراحی صحنه و دکور معمولاً بر اساس امکانات و وسایل موجود صورت میگیرد نه بر اساس نیازهای متن.
در مواقعی که امکانات مطلوب در اختیار طراح و مجری دکور و صحنه بوده است, متأسفانه محصول این بخش در خدمت درام نیست.
بعضی مواد خام مورد استفاده, مناسب اجرای دکور تله تئاتر نیست.
ترکیب نامناسب رنگها گاهی به تنهایی نقطه ضعف اصلی دکور و صحنه است.
گاهی طراحی صحنه و دکور با سایر عوامل هماهنگ نیست.
پیشنهاد :
هر چند شبکههای استانی احتمالاً در تأمین بودجة کافی برای تولید تله تئاتر در مضیقه هستند, اما این دلیل نمیشود که برای طراحی صحنه و اجرای دکور, به سراغ وسایل اسقاطی موجود در انبار رفت و بر اساس موجودی انبار, اقدام به طرح و اجرای دکور نمود. در چنین حالتی, یکی از فاکتورهای مهم تأثیرگذاری و کیفی برنامه از دست میرود. در درجة اول باید فضا و مکان مناسب به لحاظ ابعاد برای اجرای دکور و ضبط برنامه در اختیار گروه برنامهساز قرار گیرد و سپس بر اساس نیازهای متن و در جهت فضاسازی و ارتقاء کیفیت هنری و افزایش تأثیرگذاری برنامه, اقدام به طرح و اجرای دکور نمود. این فرایند, ناگزیز باید برای هر برنامهای ـ به ویژه تله تئاتر ـ به دقت اعمال شود.
از طرف دیگر, طراح دکور باید نحوة استفادة بهینه و حداکثری از حداقل امکانات را در طرح خود بگنجاند. گاهی با استفاده از اشیاء و مواد و ابزار بسیار ساده و پیشپا افتاده, میتوان به طراحی ایدهآل رسید.
امکانات و بودجه در تعیین کیفیت یک بخش همیشه تعیین کننده نیست. درک درست از محتوا و پیام و تم (درونمایه)یک متن نمایشی, شرط اولیه و اصلی برای طراحی و اجرای یک دکور موفق است. این نکتهای است که گاهی مورد غفلت قرار میگیرد. استفاده از اشیاء پر زرق و برق یا شلوغ کردن دکور و تبدیل صحنه به یک مغازة خرازی, امتیاز مثبتی برای طراحی و اجرای دکور محسوب نمیشود. همانگونه که شخصیت و نحوة زندگی ما بر محیط زندگی و سکونت ما تأثیرگذار است و ما نیز متقابلاً از آن تأثیر میپذیریم, در یک متن نمایشی نیز این اصل در طراحی دکور و صحنه باید لحاظ شود. توجه به عناصر درام و تلاش در جهت غنیتر نمودن آنها, از وظایف گروه دکور و صحنه است. توجه به سبک و ژانر متن نمایشی و تطبیق دکور با فضای مورد نظر متن, از ضروریات و عملکرد این بخش است.
گاهی مشاهده میشود که طراح دکور به تمام ظرائف کار خود واقف بوده و طرحی مناسب جهت دکور و صحنهآرایی تله تئاتر تهیه نموده است, اما در مرحلة اجرا, مجری دکور از عهدة کار به خوبی برنیامده است. یکی از اشکالات اساسی در این خصوص, استفاده از مواد خام نامناسب جهت اجرای طرح دکور است. یعنی مصالح استفاده شده. یا اساساً درست انتخاب و یا درست ترکیب نشدهاند و یا مستهلک و غیر قابل استفاده هستند. تکان خوردن دیوار، ریختگی در لتههای یونولیتی، و انتشار صداهای آزار دهنده و نامطلوب از بعضی بخشهای دکور, بخشی از نتایج این بیتوجهی نسبت به انتخاب و بکارگیری مواد و مصالح نامناسب است. قطعاً فاکتور صرفهجویی یا شناخت کم از خواص مواد مختلف, عامل اصلی این اشکلات است که با کمی دقت، مطالعه، مشورت و هزینه, قابل حل است.
باید توجه داشت به دلیل نگاه دقیق و موشکافانة دوربینهای تصویربرداری, انتخاب مصالح ساخت دکور در تله تئاتر در مقایسه با به تئاتر صحنهای از حساسیت بیشتری برخوردار است. شاید بعضی اجراهای دکورها مناسب صحنة تئاتر باشد, اما وضعیت در استودیوی تلویزیونی متفاوت است. مجری دکور در برنامة تله تئاتر حتی باید بر تأثیر جنس اجزاء دکور بر نور و صدا هم آگاه باشد.
طراح دکور و مجری آن حتماً باید با سایر عوامل فنی مثل تصویربرداران, نورپرداز و صدابردار, هماهنگی لازم را انجام دهد تا عملکرد گروه دکور بر این بخشها تأثیر منفی نگذارد. مثلاً اگر ارتقاع دکور درست تعیین نشود, شاید در حرکت بوم صدابردار یا کادربندی تصویربردار تأثیر منفی بگذارد . بنابراین, دکور باید قابلیت هماهنگ شدن با سایر بخشها را داشته باشد. گاهی مشاهده میشود که بافت یا شکل اشیاء و پارچهها برای ضبط نرمال ایجاد اشکال میکنند و موجب ایجاد پارازیتهای تصویر و نور میشوند. به همین دلیل, آشنائی طراح و مجری دکور از شرایط فنی ضبط ضروری است.
در دایرة رنگها هر رنگ دارای ویژگی خاصی است که در کنار سایر رنگها این ویژگی یا تقویت میشود و یا تضعیف. شناخت دقیق این خصوصیات به لحاظ فیزیکی و روانشناختی برای طراحی دکور مناسب ضروری است. گاهی مشاهده میشود رنگها به شکلی خام و ابتدائی مورد استفاده قرار میگیرند و در تعارض با سایر عناصر و فاکتورهای صحنه حضور دارند.
نشانهشناسی, در استفادة سمبولیک (نمادین) و هدفمند از رنگها به ما کمک میکند. رنگها نباید در خلاف جهت مرکز توجه صحنة نمایشی قرار بگیرند و درست در لحظهای که بازیگر سعی دارد تمام توجه مخاطب را به خود معطوف کند, وجود یک رنگ یا ترکیبی از رنگها در بخش دیگری از صحنه, تمام تلاش او را به هدر میرود, یا نوع جنس رنگها گاهی برای نورپرداز و تصویربردارایجاد مزاحمت میکند.
قطعاً طراح دکور و لباس به ویژه در زمینة رنگ باید به توافق و هدفی مشترک دست یابند. رنگهای متضاد و مکمل باید با نگاهی تحلیلی و زیبائی شناسانه مورد استفاده قرار گیرند. البته افراط در این باره صحیح نیست و در هر اقدامی باید منطق و سبک حاکم بر متن و فضای نمایش را مورد توجه نظر قرار داد.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
ضروری است نسبت به همة بخشهای برنامهها نگاهی متعادل و متوازن داشت. هر یک از اشکالات در بخش دکور, مثل این است که مثلاً بخشی از گریم بازیگر ناقص یا کادر دوربین کج و یا اینکه بازی بازیگر ضعیف باشد همانطور که اشکالاتی از این دست پذیرفتنی نیست, در زمینة دکور هم باید حساس بود. گاهی صرفهجویی و اجبار گروه دکور در استفاده از مواد فرسوده و اسقاطی, موجب وارد شدن آسیبهای جدی به برنامه میشود و کل سرمایهگذاری مذکور را تهدید میکند. برقراری ارتباطی سازنده با سایر مراکز فرهنگی و هنری استان و ادارات و نهادهای مختلف, میتواند بخشی از این مشکلات راحل نماید.
ایجاد فضا و زمینة مناسب جهت استفادة بهینه و توأم با آرامش از امکانات بیشتر نیازمند توجه و برنامهریزی است, نه صرف بودجه و هزینه.
7ـ نورپردازی
همة ما بارها شاهد این بودهایم که نور در مجلس عروسی و عزا و در خانه و محل کار و در ساعات مختلف, متفاوت است. ما در زندگی واقعی نور محیط را متناسب با شرایط و حالات مختلف خود تغییر میدهیم. اما همین تجربیات ساده اما مهم و عمیق, در نورپردازی تلهتئاتر مراکز کمتر مورد توجه همکاران گرامی قرار میگیرد زحمات همکاران نورپردازی در شبکههای استانی را نمیتوان نادیده گرفت, اما به هر حال ضعفهای آشکاری وجود دارد که به برخی از آنها قبلاً اشاره شده است و به بعضی دیگر پرداخته میشود :
معمولاً نور تخت و صرفاً روشن کننده و پر کنندة فضا است.
نور موضعی کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
نورپردازی غلط گاهی چشم را آزار میدهد و موجب اشکال فنی در تصویر میشود و یا ضعف بخشهایی مثل دکور و گریم را آشکارتر میکند.
پیشنهاد
با توجه به کاهش طبیعی حجم و کیفیت اکشن و جلوههای ویژة بصری صحنهها در تله تئاتر نسبت به کارهای داستانی, باید از عوامل در اختیار در جهت بیان و تجسم جذابتر و تأثیرگذارتر موضوع حداکثر استفاده را نمود. اگر این نکته مورد توجه قرار گیرد, آن وقت نور و نورپردازی صرفاً عاملی برای روشن شدن صحنه یا ضبط نرمال تصاویر نیست. کمک به فضاسازی و کشف شخصیتها توسط مخاطب، ایجاد عمق میدان در دکور و صحنه، و ... تنها بخشی از قابلیتهای نورپردازی است. زحمات بعضی از همکاران نورپرداز در شبکههای استانی شایان تقدیر است اما در بعضی دیگر از آثار تله تئاتر, عملاً بیتوجهی یا کم توجهی نسبت به این امور مشاهده میشود. بازبینی آثار موفق داخلی و خارجی، مطالعة کتابها و نشریات تخصصی، شناخت کاربری درست از ابزار موجود و ... راهکارهایی جهت دستیابی به این هدف است.
معضلی که در اکثر کارهای استودیویی مشاهده میشود, عدم بکارگیری نورهای موضعی است. بعضی از همکاران ترجیح میدهند با نورهای عمومی, کار نورپردازی تلهتئاتر را فیصله دهند و نورهای موضعی در طرح نور آنها جایگاهی ندارد. از طرف دیگر باید توجه داشت که چراغهای مخصوص نورپردازی که در سقف استودیو جاسازی شدهاند, تنها ابزار نوردهی موجود نیست. استفاده از چراغهای مختلف حتی لامپهای تزئینی, در بسیاری از برنامههای تلویزیونی کاربرد یافته است. البته نباید فراموش کرد که همة این اقدامات در چارچوب مسائل فنی و در خدمت عوامل درام صورت میپذیرد. در این خصوص باید دست به ابتکار عمل زد.
نورپرداز باید به گونهای عمل نماید که ایرادات و اشکالات بخشهایی نظیر دکور و گریم برجسته نشود. از طرفی over یا under چک شود بودن تصاویر موجب قطع ارتباط حسی مخاطب میشود. با توجه به اهمیت این نکات, نورپرداز جز در موارد ضروری و منطقی نباید از نورهای نامتعارف استفاده نماید. مثلاً در یکی از تلهتئاترهای بسیار خوش ساخت, مشاهده شد که جهت القای فضای روانی سنگین حاکم بر شخصیتها, اکثر قسمتهای صحنه در تاریکی مطلق قرار گرفته است. شاید برای یک زمان کوتاه این طراحی نور جذاب و تأثیرگذار است اما در دراز مدت و در مدت زمان کل برنامه, موجب خستگی و ملال مخاطب و یکنواختی تصاویر میشود و تأثیر اولیة خود را نیز از دست میدهد. بنابراین شرایط فنی ضبط باید به شکلی استاندارد فراهم شود تا تصاویر اشکالات فنی پیدا نکنند.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
اشکالات نورپردازی در برخی برنامههای داستانی با کمی اغماض و در نظر گرفتن شرایط سخت تولید شاید پذیرفته باشد, ولی در برنامههای تلهتئاتر این مشکل اصلاً قابل قبول نیست. وجود آرامش نسبی هنگام ضبط، در اختیار داشتن امکانات فنی قابل قبول و نبود عوامل و فاکتورهای مزاحم صحنهای در استودیو و ... همه باعث میشود که اشکالات نورپردازی در تلهتئاتر, به هیچ وجه توجیه پذیرنباشد.
حضور همکاران با تجربه و مشورت با آنها, باعث ارتقاء کیفیت نورپردازی برنامه میشود. فیکس کردن نورها و ثبت موقعیت چراغها در کارهای زمانبر, ضروری است تا در صورت استفادة همزمان چند برنامه از استودیو, مشقت نورپردازی به حداقل برسد.
استفاده از فیلترها در صورت لزوم و استفاده از ابزار و تجهیزات افزودنی به امکانات موجود در استودیو, فاکتورهایی است که باید مورد توجه قرار گیرد. نورپردازی نیازمند زمان و صرف وقت کافی است و باید این امکان را به گروه نورپردازی داد. گاهی اوقات نمیتوان امکانات در اختیار این گروه را از یک حداقلی کمتر کرد, زیرا عملاً امکان کار سلب میشود. تبادل تجربه و به روز شدن دانش همکاران در این زمینه ضروری است.
8ـ گریم
از آنجایی که گریم جزئی از وجود کاراکتر را تشکیل میدهد, یکی از حساسترین عناصر هنری هر برنامة داستانی و نمایشی است. اغلب تلهتئاترها در این بخش دچار اشکالات جدی هستند که به برخی از شایعترین آنها اشاره میشود.
طراحی گریم کمتر بر اساس شخصیتپردازی صورت میگیرد.
اجرای گریم اغلب ضعیف است, به ویژه در ارتباط با بازیگران زن.
موارد مورد استفاده با کیفیت نیست.
گاهی گریم بسیار ابتدائی است و در خدمت اجرای جلوههای ویژة بصری و افزایش تأثیرگذاری نیست.
پیشنهاد
لازم به توضیح است که این اصل پایه و مهم در مورد گریم را همه همکاران میدانند که طراحی گریم برگرفته از طراحی شخصیت است. اما به شرطی که طراح گریم درک و تحلیل درستی از شخصیت داشته باشد, یا اینکه اساساً طراحی گریم به شکل حرفهای و تعریف شدة آن وجود داشته باشد.
برای پرهیز از اشکالات موجود, باید برای گریم هر یک از شخصیتها اتودهای مختلف آزموده شود و با مشورت کارگردان, بهترین طرح انتخاب شود. سپس طرح گریم منتخب بهطور آزمایشی تست شود. البته همکاران محترم گریمور مراحل طرح و اجرای گریم را به خوبی میشناسند, اما پارهای اشکالات فاحش در این بخش, توضیح واضحات را ناگزیر میسازد.
گاهی در طراحی گریم دقت و ایدة مناسب دیده میشود. اما اجرا ضعیف است. اجرای بینقص گریم به اندازة طراحی آن اهمیت دارد. کسانی که با ابزار کار گریم آشنا هستند, باید بکارگیری ابزار و چگونگی اجرای گریمهای پیچیده را بیاموزند, بعد از این مرحله, به عنوان گریمور در برنامه ایفای وظیفه نمایند. به لحاظ محدودیت و وجود برخی کمبودها, معمولاً اجرای گریم بازیگران زن اشکالات بیشتری دارد. مجریان گریم بانوان باید از مهارت و دانش کافی برخوردار شوند که با مقداری آموزش و حمایت, این مهم دست یافتنی است. همکاران باید توجه نمایند که گریم با آرایش تفاوت دارد.
از طرفی در بعضی مواقع, گریم بازیگران بر اساس معیارهای تئاتر صحنهای انجام میشود؛ هر چند تلهتئاتر بسیار وامدار نمایش صحنهای است ولی ماهیتی تلویزیونی دارد. لذا به تبع سایر عناصر, گریم نیز باید مناسب عرضه در مدیوم تلویزیون باشد. ریش و سبیل براق، خطوط چهرة پر رنگ شده و ... اصلاً مناسب یک تلهتئاتر نیست. هم جنس مواد مصرفی و هم نوع اجرای گریم باید به باورپذیری و واقعنمایی طرح گریم کمک نماید.
استفاده از برخی مواد مضر, سلامتی بازیگران را مورد مخاطره قرار میدهد. استفاده از برخی چسبها نیز موجب بروز حساسیت و بیماری پوستی میشود. بنابراین, باید حتماً از مواد مصرفی استاندارد استفاده نمود. گاهی مشاهده میشود نقاط حساس صورت مثل اطراف چشمها معمولاً جهت افزایش سن بازیگر با قشری از چسب پوشیده میشود. برای افزایش سن باید راهکار مناسب و لوازم و مواد استاندارد را اختیار نمود. بهرهگیری از کتب تخصصی و پیگیری دستآوردهای جدید میتواند تا حدودی راهگشا باشد.
نکتهای که همکاران گریمور باید توجه داشته باشند, این است که برای تأثیرگذاری بیشتر یک تلهتئاتر و ایجاد جذابیت برای مخاطب, باید تلاش نمود در صورت امکان وقایع اتفاقیه باور پذیر و واقعی جلوه نماید. در اجرای جلوههای خاص بصری, گریم یک رکن اساسی است. گریمور باید از تکنیکهای طراحی و اجرای جلوههای ویژة بصری به ویژه مواردی که روی صورت و اندام بازیگر اتفاق میافتد, آگاه باشد تا بتواند در موقع لزوم مسئول این بخش از برنامه را یاری نماید. در این خصوص فیلمهای آموزشی وجود دارد که برای تقریب به ذهن, این موضوع مفید است. به هر حال, هر گونه نقص در طرح واجرای گریم باعث جلب توجه مخاطب و پرش حسی در او میشود. تماشاگران عادی هم تفاوت بین یک گریم تصنعی با یک گریم واقعگرا را به راحتی تشخیص میدهند.
سخنی با مدیران و تصمیم گیرندگان مراکز استانی :
کارگردانهای جوان و کمتجربه در اجرای متون نمایشی دچار ضعفهای نسبی هستند. و این واقعیتی است که باید پذیرفت. حال اگر قرار باشد صحنهای از متنی در مکانهای شلوغ نظیر خیابان و مدرسه و غیره ضبط شود, سختی کار برای این عزیزان چند برابر میشود. محدودیتهای زمانی و بودجهای و ایاب و ذهاب، سختی کار پذیرائی گروه و هماهنگی با طلوع و غروب خورشید و بسیاری محدودیتها و مشکلات دیگر, دست به دست هم میدهند و برآیند سنگین آنها بر دوش گروه تولید ـ به ویژه کارگردان و تهیه کننده ـ سنگینی میکند و نتیجهای جز افت کیفیت برنامههای داستانی ندارد.
آیا بهتر نیست مرکز ثقل تولید برنامههای داستانی و نمایشی در قالب تلهتئاتر قرار گیرد که در استودیو و داخل مرکز ضبط میشوند که تمام محدودیتهای فوقالذکر در آنها یا به کلی حذف میشود یا به کنترل عوامل تولید درمیآید اگر هدف از تولید برنامه ارائة آثار فاخر، پر محتوا و دارای پیام ارزشمند, است تله تئاتر در جهت دستیابی به این هدف, از قابلیتهای فراوانی برخوردار است.
آشنایی با تئاتر معاصر کشور ترکیه
از "دکتر ” گل عایشه ارکوچ “ عضو هیات علمی تئاتر دانشگاه آنکارا
دراما محله - ترکیه دربین کشورهای اسلامی دارای ارزش فرهنگی فراوانی است. بواقع عمده ترین فعالیتهای فرهنگی هنری جهان اسلام مربوط به سه حوزه تمدنی مصر،ترکیه وایران است.بدون شک شناخت تاریخ تئاترترکیه میتواند درشناخت دقیق تئاترایران نیزسهم بسزایی داشته باشد چراکه تئاترایران با تئاترترکیه تعامل تاریخی ودیرینه دارد.مقاله توسط دکتر گل عایشه، عضوهیات علمی دانشکده تئاتر دانشگاه آنکارا نوشته شده است این مقاله میتواند در این باب مفید واقع شود. دقت درمحتوای مقاله، اشتراکات فراوان فرهنگی و هنری ومشابهت های هنری ایران و ترکیه را عیان میسازد.
جریان تئاترمعاصرترکیه گرچه ازچهل سال پیش آغازشده است اماسابقه دیرینه ایی دارد.این جریان متشکل ازدووجه «تئاترسنتی» و«تئاترمدرن» است که تابه امروزبه حیات خود ادامه داده است. تئاترمعاصرترکیه هم متاثرازتحولات سیاسی، اجتماعی واقتصادی است وهم متاثراز تحولات جهانی ومنطبق با جریانها وپدیده های مدرن دنیای تئاتر.به بیانی دیگر تئاترامروز ترکیه برآمده ازدل دو مفهوم تئاترسنتی ومدرن است. پس ازاعلام«جمهوریت»درترکیه، تسویه همه جانبه ایی درهمه اعصارفرهنگی آغازشد. هدف اصلی کسب راههای پیشرفت، درابعاد مختلف فرهنگی بود.
اصولا،توجه به ارتقاء فرهنگی درعصرحاضر،اهمیت مضاعفی دارد. ارزش چنین توجهی به فرهنگ، همچون کشف مجدد علمی بشمارمیرود. تحولاتی که منجربه تغییرنگرشها میشد باعث گردید نظام نوپای ترکیه، هم به فرهنگ سنتی وارزش های فراموش شده خویش نظری دوباره بیفکندوهم ازقافله جهانی فاصله نگیرد.درک این وضعیت(که اززمان آتاترک آغازشد)باتفاسیروبرداشتهای گوناگونی روبرو گشت. ره آورد این نگرش، تعریف و باورمجدد تئاتردراشکال مختلف نمایشی بود:
الف- تئاترسنتی.
ب - تئاترمردمی وعمومی.
ج- تئاترمدرن که هدفی جزارتقا وبینش جامعه نداشت.
زنان مسلمان ترکیه که درگذشته حق بازی درتئاتررانداشتنددراین تحولات امکان آن رایافتند که برروی صحنه هنرنمایی کنند. همزمان با جریان تئاترسنتی ترکیه، جریان آموزش تئاترمدرن نیزشکل گرفت. نویسندگان داخلی امکان بروزاستعدادهایشان را یافته ومورد حمایت رسمی ودولتی قرارگرفتند. سالنهای جدید تئاترساخته شد. درجوارسالنهای ویژه وخصوصی، دولت نیزدست به ساخت سالنهای تئاترزد.اما همزمان بااین پیشرفتها،پس ازدگرگونی های سیاسی دهه 50، بعضی از قوانین مربوط به تئاتر( متاثرازسیاست حاکم برآن روز)، موانعی برسرراه رشد تئاتر بوجود آورد. نیمه اول سال 1960، تاثیرگذارترین دوره ایی است که حیات ترکیه را متحول کرد. پس از وقوع کودتا درآن سال، بالاخره( براثرفشارهایی که شکل عینی تری گرفتند) درسال 1961 قانون اساسی ترکیه تغییریافته و برخی ازدیدگاهها وحق وحقوق اجتماعی درمسیر جدیدی به حیات خود ادامه داد. از جمله به رسمیت شناخته شدن حق آزادی، حق اظهار بیان، حق حیات طبیعی و حق نشر و...ازآن پس تفکراتی که به « چپ» مشهوربود، امکان لف ونشریافت. صدای مخالفین چپ گرا بیش ازپیش و به شکلی رساتربگوش رسید. تجلی چنین تفکراتی بیشتردروسایل تولیدی فرهنگ وهنرشکل میگرفت. این تحولات، تاثیرمستقیمی بر جریان تئاترگذارد. چنین تاثیری بقدری قوی بود که تئاتر را بعنوان پدیده ایی قدرتمند درعرصه سیاسی مطرح کرد.پس ازانتخابات سال 1965، وهمزمان با خیزش و جنبش دانشجویی سال 1968، ابعادسلطه قدرت حاکمه برجامعه، توسط تئاتربه مردم شناسانده شد. تئاترازآن پس راه جدیدی یافته و بسوی سیاسی شدن (با جهت گیری چپ) گام برداشت. دراین دوران یکی برروزگرایی تئاترغلبه میکرد آن دیگری سعی داشت نوع دیگری از روزگرایی را برتئاترحاکم گرداند. درنیمه دوم دهه 60، هنرمندان تئاترصاحب سندیکاهای صنفی شدند.جهت گیری های سیاسی واجتماعی، دلیل افزایش فشارهای سیاسی شدند. اداره ها و تشکیلات رسمی تحت تاثیر فضای بوجودآمده قرارگرفتند.سندیکاهای کارگری وتشکیلات دانشجویی تعطیل شده وسپس بازداشتها وبازجویی ها آغازشدند. افزون براینها، مشکلات اجتماعی بطورطبیعی باعث میشدند برخی ازفعالیتهای اجتماعی به حالت رکود درآیند. همه این اتفاقات منجر به کم رونقی فعالیتهای نمایشی درسالن های تئاترمیشوند.
دردهه 60، تئاترترکیه،( هم درعرصه نمایشی وهم درعرصه نویسندگی تئاتر) ازلحاظ کیفیت ومقدارشاهد تحولی عظیم است. یعنی شروع تحول بعدی تئاترترکیه ازاین دهه آغازمیشود. فرآیندرشدتئاترترکیه بطوراخص از گشایش سالنهای تئاترخصوصی شتاب میگیرند. اگرتئاترقبل ازسال 1960 انعکاسی ازمسائل داخلی وفرهنگ بومی بوده است، با آغازحوادث یاد شده، تئاترپس ازسال 1960، بشدت تحت تاثیرتئاترغربی قرارمیگیرد. بخشی ازتئاترهای خصوصی ، فعالیتهای نمایشی خود را به نمایشهای غربی اختصاص میدهند. گروههای تئاتری قبل از سال 1960 با توجه به «نوع» فعالیتها ی نمایشی خود، شکل گرفته وفعالیت میکردند.از جمله درزمینه نمایشهای کاباره ایی (لاله زاری)- پیشرووآوانگارد- سیاسی- کارگری- مختص کارخانه ها وسندیکاهای کار- کلاسیک- خیابانی- عامیانه مردمی- موزیکال- اپرت های تطبیقی- حرکتی و...تئاترشهرداری استانبول که دردوران«مشروطیت ترکیه» برپا شده بود، بواقع دوران طلایی خودرا سپری میکرد. تئاتردولتی، نویسندگان جوان راتحت حمایت قرارمیداد. تعداد سالنهای تئاترافزایش می یافت. آثاری ازنویسندگان داخلی امکان اجرا می یافتند. آیین های نمایشی منطقه «آناتولی» امکان حضوردرصحنه ها را می یافتند و بالاخره تئاترترکیه، به صحنه های جهانی دست پیدا میکرد. تغییر شگرف و پیامد دیگراین دوره ، رشد پیشرفت تئاترهای «آماتوری» است.نویسندگان آثارموزیکال ولاله زاری نیزخلق آفرینی میکردند. (منظور آن است که که نویسندگان تحصیل کرده و حرفه ایی با هدف اصلاح فرهنگ نمایشی وارد این گونه فعالیت ها میشدند.م)
جهت دستیابی به هویتی پایدار، ارزشهای نمایش سنتی مورد توجه قرارگرفتند. آنچه بیش ازهمه محل توجه و تاکید بود تئاتراپیک- آوارنگارد- و تکنیکهایی است که مبتنی بر جنبه های دیداری شکل گرفته بودند. آثاری با این نگرش شکل میگیرند. آثاری که تحت تاثیرنمایشهای مدرن وپیشرو غربی بودند، به تلاش خود میافزایند.مشکلات اجتماعی نه تنها به صحنه های تئاتر راه پیدا میکنند که برروی صحنه تحلیل ونقد میشود. تعدادآثاری که متاثرازپدیده ها وحوادث سیاسی واجتماعی نوشته میشدند افزایش مییابند. اجرای آثار«برتولت برشت» آغازمیشود. مفاهیمی چون مشکلات زندگی درروستا، حاشیه نشینی درشهرها، کوچ به شهرها وخارج از کشوروهویت اجتماعی با توسل به آثارنویسندگان خارجی درجامعه ترکیه به شکل سمبولیک مطرح میشوند. فعالیتهایی که ازدهه 60 آغاز شده بود،با کودتای دوازده مارس1971 به پایان راه میرسد. شرایط پس ازکودتای مزبور، درهمه شئونات اجتماعی زندگی مردم ترکیه تاثیر گذارده ومنجر به انواع محدودیت ها میشود. ازجمله آنها فشارهای اقتصادی وتورم وحشتناکی است که بر زندگی مردم سایه میافکند.این عوامل انفجاری وجهنده،درتئاترهای خصوصی که متکی برفروش گیشه بودندتاثیرمضاعفی برجای میگذارند. نمایشهای مفهوم گرا آرام آرام به رکودی ناخواسته کشانده میشوند. بطورکلی تئاترمخاطب خود راازدست داده و مخاطبان جدیدی می یابد. این نوع تئاترها بعدها مورد انتقاد بقیه جامعه تئاترقرارگرفتند. بدین ترتیب تئاترتنها به صحنه سرگرم کنندگی تنزل یافت.
با فزونی جذابیتهای مادی ، تئاترسبک وگیشه پسند جای تئاترروشنگرانه را میگیرد. برنامه های سبک ومفرح بخش تلویزیون باعث میشودروزبه روزتوجه به هنر،ارزش واقعی خودراازدست داده و ژانری که به«عربسک» معروف است بزودی تئاترهای تلویزیونی و حتی سینما را جهت دارکند. در این میان تاثیرپذیری تئاترترکیه ازاین ژانرفراترازانتظاراست. آثارزیادی ازاین دست درسینما شکل میگیرند. این پدیده ها نیز سلیقه مخاطب را بشدت تغییر داده و پایین می آورند.
بنابراین به سختی میتوان دردهه 70 ازپیشرفت تئاترسخن به میان آورد. با اینکه فسخ وانحلال مجلس دردهه 70، مانع سیاسی شدن جامعه گردید، ولی پس ازکودتای 12سپتامبر 1980 نتیجه ایی معکوس داده وفضای سیاسی را پرالتهاب ترکرد. تورم افزایش یافته ومردم قدرت خرید خود را از دست میدهند. رانت خواری های اقتصادی وافزایش سلطه بازارازدیگرره آوردهای این دوره است. ارزشهای فرهنگی، دگرگون وحتی استحاله میشوند. سانسورشدت میگیرد. خود سانسوری حاکم میشود. تغییرات انجام شده درقانون اساسی 1981بقدری زیاد است که حتی امروزه نیزحیات اجتماعی ترکیه را تحت تاثیرخود قرارداده است. نمایشنامه نویسان مخالف توطئه ها ودام های اقتصادی بازار، تلاش میکردند راهی مستقل وآگاه دهنده نسبت به این پدیده ها نشان دهند.جریان ادبی که ازسال 1960 به اینسوآغازشد، سعی داشت با بهره گیری ازاشکال ادبی، اسطوره ایی، افسانه ایی وتاریخی، وجه آگاهندگی خودرا با بهره گیری ازاین میراث ادبی و متناسب با شرایط جدید بالا برد. برخی ازروشنفکران وآگاه کنندگان، ازسیستم مدیریت تئاتردولتی وصاحب منصبان رسمی دورنگه داشته میشدند تا تاثیر بخشی کمتری درجریان تئاترداشته باشند. باقی نویسندگان وهنرمندان تئاتردرآن سالها تحت تاثیر مشکلات اجرای تئاتردست و پنجه نرم کرده و خانه نشین شدند.
درسالهای نخست تشکیل جمهوری درترکیه،آموزش وتربیت جامعه ازجمله اهداف بسیارروشن تئاتربود. تلاشهای روشنگرانه باعث شدهنرمند تئاترنسبت به تحولات جامعه احساس وظیفه کند.هرچه به دهه 90 نزدیک میشویم میتوان وجودچنین فضایی رابیشترحس کرد.(گرچه چنین تصویری درشهرها بیشتراست). ادارات و تشکیلات شهری باالهام ازجریانات هنری، حق وحقوق خود رامطالبه میکردند. چنین اصراری باعث میشد درزمینه های اقتصادی،اجتماعی،سیاسی وفرهنگی، جامعه ترکیه شاهدبرپایی سمینارها سمپوزیومها ونشستهای تخصصی باشد.جنگهای مسلحانه جنوب وشرق ترکیه( مناطق کردنشین) وبعدها جنگهای منطقه خلیج فارس، باعث بوجود آمدن ضررهای اقتصادی فراوان درابعاد اقتصادی شدند. این جنگها، ابعاد سیاسی، انسانی وفرهنگی منطقه را تحت تحت تاثیرخود قراردادند. درعین حال اضمحلال قدرت بلوک شرق و فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی در مقابل توطئه های کاپیتالیسم وحشی، باعث شد نقشه سیاسی این منطقه نیزبا تغییرات جدی مواجه شود. فرهنگ جهانی شدن، ارتباطات خود راگسترش داده و سعی داشت فاصله ها راکم کند. اما خطرنابودی تنوع فرهنگی بیش از پیش عیان می شد. در چنین فضایی روشنفکران وهنرمندان ترکیه سعی میکنند چنین وقایعی را به شکل تفهیمی و تحلیلی به جامعه خویش بشناسانند.
توام با این وقایع وهمگام بادرک این مفاهیم بایدبه نفوذ تدریجی « فرهنگ مصرف زدگی» که ازسوی کاپیتالیسم آمریکا درمنطقه عمیقا هدایت میشود اشاره داشت. آفرینش، خلق وپیشروی چنین فرهنگی، ازسال 1980 با خواست واراده بازارجهانی اقتصادی هدایت شده ازآمریکا آغاز شده است. سینمای آمریکا ازاین سالها حاکم بلامنازع سرگرمی خانواده های شهری میشود. بغیرازمعدودی ازجوامع، بقیه جوامع تسلیم این فرهنگ عامیانه هدایت شده قرارگرفته وتحت تاثیرهنرعوام پسند آمریکا وسینمای هالیوود قرارمیگیرند. اما هنرمندان واقعی سعی دارند با برپایی جشنواره ها وسمینارها، به گفتگوی فرهنگها کمک کرده و قوه مفاهمه جامعه را بالا برند. درچنین فضای ناامیدانه ایی، باردیگرجوانها پابه میدان میگذارند. آثاری خلق میکنند که سرشارازپیامها ونکات عبرت آموزاست. چنین آثاری، وقایع را بصورت دقیق وروشنی به نقد میکشاند.امادرده سال گذشته، حمایت کنندگان مادی( اسپونسورها) وارد میادین هنری شده وتولید هنرهای دیداری را جهت دارمیکنند. آثاربزرگ هنری فقط با حمایت شرکتها امکان وجود پیدا میکنند. این حمایتها بقدری افزایش یافته اند که حمایت ازهنربه نوعی«مدگرایی» تبدیل شده است. آغازبکارکانالهای خصوصی رادیویی وتلویزیونی، گرچه بخشی ازتوانایی های هنری را به خدمت میگیرد اما منجربه پیدایش نوع دیگری ازهنر« عوام زده» و«هنر نامساعد» میگردد. تقلید کورکورانه هنرغربی، باعث پیدایش نسل جدیدی ازجوانانی میشود که براحتی تسلیم چنین فرهنگ پیش وپا افتاده ایی میشوند.پیامدهای منفی یاد شده تماشاگرتئاتررا تحت تاثیر قرارمیدهد. تئاترهای بی ارزش ومجانی، درخدمت بیانی بی معنی وسبک قرارمیگیرند. این ارتباط بقدری تقویت میشود که حتی میتوان گفت تئاترصحنه ایی تحت تاثیر برنامه های سبک تلویزیونی قرارگرفته اند. نقش آفرینی های اصیل جای خود را به نوعی لمپنیسم داده است. نخستین موج آن، تبدیل انسانها به« سیرکنندگان سوپرمارکتها» ودیوانه کردن انسانها برای خریدبیشتراست. موج دوم این حرکت، باعث عبورانسانهای ضعیف نگه داشته شده از تونل های خنده است تا چشم خود را برواقعیات تلخ اطرافشان وجامعه بربندند.تئاترهای خصوصی وتجمعات وابسته به آنها درحالی که مرتب به مساله گیشه درتئاترمیاندیشند دچاریاس فراوان شده وبه انزوا کشانده میشوند. اماباعکس العمل بسیاردقیق ووسواس های فراوان، آثاری متمایز بنمایش گذارده میشوند. آثاری که نشانه های نمایش های سنتی رابه داخل جریان تئاترمدرن وارد میکند، همه این تلاشها مایه امیدواری تئاترترکیه در دهه 90 محسوب میشوند.
درکنارظهورجریانهای مشخص تئاتری، تعداد نمایشهای مردمی کاهش می یابند. این مجموعه، مفاهیم جدید را درونی ترمیکند. بویژه درتئاترهای دولتی،تمایل به آزادی بصورت آرزویی دورودست نیافتنی باقی میماند. بعنوان نمونه میتوانیم اساسی ترین مفهوم تئاتر راپس ازشکل گیری جمهوری درترکیه، بصورت محدوده گذاری شده ملاحضه کنیم. رفع این تنگناها بسته به نوع نگاه دولتی، دررفع مشکلات عمیق وسیاستگذاری های کلان آن وابسته است.درسالهای 80، وزارت فرهنگ وجهانگردی ترکیه، به تئاتردولتی کمک مالی میکند. امانحوه توزیع کمک های نقدی باعث اعتراض فراوان میشود. عدم حمایت ازتئاتر کودکان دراین بین تامل برانگیزاست. برای همین، جهت کمک به تئاترکودکان، ازسوی شهروندان حرکتی اصولی را شاهد هستیم. این حرکت مردمی هدفی جزبالندگی و رشد تئاترکودک ندارد. دراین سالها، آنکاراشاهدگشایش انواع مدارس آموزشی تئاترمیگردد.تئاتردهه 90، وجه دیگری ازتعلیم وآموزش خودرا درمراکز آموزش عالی تئاترپی میگیرد. اما یادگیری ازاین طریق ارزان نیست. تمایل به هیات علمی و کادر شدن درمراکز آموزش عالی افزایش می یابد. بجای تولید تئاتر فقط آموزش تئاترمهم میشود. مفهوم تولید درتئاتر بدینگونه راه خود را گم میکند. علی رغم چنین تنگناهایی، حقایق ناشی ازاین تحولات عبارتند از: اصراربرتولیدانواع آثارباکیفیت، ارتقاء آموزش و...
درانتها اگرامروز وازاین زمان به تاریخ بلند ترکیه نظری دوباره بیفکنیم تاثیرآن را ازعوامل داخلی وبیرونی بخوبی می بینیم. غربی شدن وهمگام با دنیای متمدن گردیدن، با برداشته شدن قدم های مصمم آغازمیشود. این حرکت شتاب آلود، ازهمان روزهای نخست تشکیل جمهوری درترکیه آغازشده است. تئاتردهه 50 که به حالت سکون درآمده بود، با کودتای 1961، حالت دگرگون شده بخودمیگیرد. پس ازآن ازحقایق تئاترترکیه، فرهنگ چندصدایی برمیخیزد. نقدچند صدایی، تحلیل پدیده های اجتماعی وهویت یابی ازجمله ره آوردهای چنین وضعیتی است. دو کودتای انجام شده سعی دارندحرارت پیدا شده را خاموش میکند. حرکت های واحد فرهنگی، درپدیده های جهانی سازی، خود را درعرصه تئاتر نیزنشان میدهند. درجهت احیا وپایندگی هنراصیل، درزمینه های اقتصادی وسیاسی، صاحبان چنین زمینه هایی، فعالیتهای و حمایتهای بی دریغی انجام میدهند. هنرمندان مفهوم پردازی که آثاری اصیل خلق میکنند، رفته رفته، وارد عرصه آموزش آکادمیکی شده و تلاش میکنند نیروهایی کارآمد تئاتررا تربیت کنند.
درباره نمایشنامه «ویتسک»: سرباز کابوس ها
«کارل گئورگ بوشنر» در اکتبر 1813 در آلمان به دنیا آمد. تحصیلات خود را در رشته طب و فلسفه گذراند. از او تنها چهار اثر )سه نمایشنامه و یک داستان کوتاه( باقی مانده است. هر چند به احتمال زیاد آثار دیگری نیز نوشته است. برای مثال گفته می شود که او نمایشنامه «پیتر و آریتنو» را ساعتی پیش از فرارسیدن مرگ در بستر بیماری به نامزدش سپرد و از او خواست تا این نمایشنامه به دست کس دیگری نیفتد. عمر او بسیار کوتاه بود و در سال 1837 هنگامی که 24 سال بیشتر نداشت در شهر زوریخ در اثر ابتلابه بیماری تیفوس درگذشت. عقاید سیاسی و پیوند خوردن زندگی او با مبارزات سیاسی باعث شد که در همین عمر کوتاه فراز و نشیب های بسیاری را تحمل کند. در سال 1835 متهم به اخلالگری و حکم بازداشت او صادر شد. از همین رو نمایشنامه «مرگ دانتون» را در روزگار فرار و هنگامی که در زیرزمین خانه پدرش مخفی شده بود در مدت پنج هفته به نگارش درآورد و شاهکاری به گنجینه تاریخ ادبیات نمایشی افزود. بوشنر در نخستین شماره «پیک هسن» و در صفحه اول آن نوشت «صلح و آرامش برای کوخ ها و جنگ و مبارزه برای کاخ ها». مهم اینکه این مطلب سیزده سال قبل از مانیفست کمونیسم کارل مارکس به نگارش درآمده است.
معروف ترین اثر او نمایشنامه «ویتسک» )1836( است که یکی از نخستین نمایشنامه هایی است که شخصیت های اصلی آن را طبقات پایین اجتماع تشکیل می دهند. «ویتسک» تراژدی عمیق و دردناکی است درباره زندگی، عشق و حسادت های سرباز ناچیز و بی چاره یی که بازیچه اجتماع و انسان ها شده است. بوشنر این اثر را بر مبنای زندگی واقعی مردی به همین نام نوشت که پس از یک محاکمه جنجالی اعدام شد.
در جایی از نمایشنامه شخصیت مادربزرگ، قصه یی را تعریف می کند به این شکل:«یکی بود، یکی نبود، پسر کوچیک فقیری بود که پدر و مادر نداشت. اونا مرده بودن و هیچ کس تو دنیا براش نمونده بود. همه مرده بودن و پسر کوچیکه رفت و روزها و شب ها جست وجو کرد، اما هیچ کس تو دنیا نمونده بود. دلش می خواست بره آسمون، ماه، پایین بهش نیگا کرد. خیلی دوستانه: اما آخر سر وقتی رسید به ماه دید یه تیکه چوب کثیف بیشتر نیس.» منتقدان این داستان را به عنوان چکیده یی از شرایط ویتسک تفسیر کرده اند: انزوای اگزیستانسیالیستی فرد در جهانی بی معنی.
بنا به این آیه از انجیل که ویتسک در نمایشنامه بیان می کند:«کودکان، جور بکشید تا به من تقرب پیدا کنید.»
کودک تنها و گریان در ادامه کابوس ها و اضطراب های ویتسک قرار می گیرد و بیشتر جنبه نمادین دارد تا یک توصیف ساده.
ویتسک به اندازه یک کودک بی گناه عاجز است. بوشنر با این داستان جانبداری دلسوزانه خود را از سربازی مفلوک اعلام می دارد. به همین دلیل، نمایشنامه یی که اولین تراژدی واقعی مردم پست است به نگارش درمی آید. داستان نمایشنامه برداشتی است از پرونده واقعی یک آرایشگر نظامی که زنش را به خاطر خیانتی که انجام داده به ضرب چاقو به قتل می رساند و محکوم به مرگ می شود. بوشنر در این اثر با این سوال مخاطب را درگیر می کند که آیا ویتسک گناهکار است، آیا ماری را باید گناهکار محسوب کرد یا بی گناه؟ همچنین می توان نمایشنامه «ویتسک» را به طور موازی با نمایشنامه «اتللو» مورد خوانش قرار داد. به هر حال مساله خیانت چه برای اتللو که از افسران برگزیده است و چه برای ویتسک که سربازی پست است به یک اندازه فاجعه ساز است. شباهت های بی شماری بین دو نمایشنامه می توان یافت. در اتللو دستمال و در ویتسک گوشواره ها اشیایی هستند که معنایی رازآمیز و مخوف می یابند. اما چیزی که این دو را از هم متمایز می کند دیدگاه متفاوت بوشنر و شکسپیر است. دستمال در اتللو میان عشق و خیانت در نوسان است اما گوشواره ها مستقیماً نشانه یی موجه بر تفاوت طبقاتی محسوب می شوند: چیزی که بیش از همه در این دو اثر اشتراک می یابد واکنش اتللو و ویتسک در مقابل خبر خیانت است. در اتللو «یاگو» حامل خبر است و در ویتسک «سروان». در اینجا هم سروان همانند یاگو سرباز بیچاره را بازی می دهد تا او را به جنون بکشاند. اما اگر اتللو خود نظامی بلند مرتبه یی است ویتسک سربازی است مفلوک و چنین است که بوشنر با نمایشنامه ویتسک تراژدی را میان توده مردم آورد.
آمده است که روزی یکی از همکلاسی های بوشنر به او گفته بود«شبیه یکی از عکس های قدیمی شکسپیر است و حالت یک شهروند تمام عیار، قوی اما بدون جذابیت و تا حدی چموش را دارد.» خود او نیز در یکی از نامه هایش به شکسپیر اشاره می کند. او می نویسد:«در مقابل تاریخ شرمسارم ولی بازهم به خودم دلداری می دهم چون به غیر از شکسپیر، همه شاعران در مقابل تاریخ و طبیعت همچون شاگردان مدرسه ایستاده اند.»
هر چند به گواه نمایشنامه «ویتسک» خود او همچون یک شاگرد مدرسه یی در مقابل شکسپیر قرار نگرفت.
نمایشنامه «دانوب»، اثر ماریا ایرنه فورنس یک شعر ناب تئاتری است
بسیاری از منتقدان «ماریا ایرنه فورنس» را نمایشنامهنویس خارقالعادهای میدانند که در نمایشنامههایش به یک شیوه، گرایش و سبک خاص ننوشته است، بلکه در هر یک از آثارش دست به تجربههای متنوع و متفاوتی زده است. از همین جهت نمیتوان او را نماینده یک سبک خاص در نمایشنامهنویسی محسوب کرد.
نمایشنامه «دانوب» را حمید امجد ترجمه و انتشارات نیلا به تازگی به بازار کتاب ارائه کرده است.
«ماریا ایرنه فورنس» متولد 1930 در «هاوانا» کوبا است. او در سن 15 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرد و هر چند در ابتدا نقاش بود، اما امروزه به یکی از نمایشنامهنویسان و کارگردانان سرشناس تئاتر آمریکا تبدیل شده است. او سیزده بار برنده جایزه «اوبی» شده است و علاوه بر نوشتن و کارگردانی نمایشنامه، سالهاست که به تدریس نمایشنامهنویسی نیز میپردازد. تعدادی از نمایشنامههای او عبارتند از: «بیوه زن»، «گردشگاه»، «عید بشارت»، «عروسی ویتنامی»، «لولیتا در باغ»، «عروسی خون» (اقتباسی از نمایشنامه عروسی خون اثر لورکا)، «یک ملاقات»، «دانوب»، «گل و لای»، «هوای سرد»، «هنر»، «مادران»، «اسکار و برتا»، «دایی وانیا» (اقتباسی از نمایشنامه دایی وانیا اثر چخوف) و «نامههایی از کوبا».
بسیاری از منتقدان «ماریا ایرنه فورنس» را نمایشنامهنویس خارقالعادهای میدانند که در نمایشنامههایش به یک شیوه، گرایش و سبک خاص ننوشته است، بلکه در هر یک از آثارش دست به تجربههای متنوع و متفاوتی زده است. از همین جهت نمیتوان او را نماینده یک سبک خاص در نمایشنامهنویسی محسوب کرد.
نمایشنامه «دانوب» نیز در میان آثار «فورنس»، تجربه تازهای محسوب میشود. این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزه «اوبی» در سال 1984 شده است، اثری است که با یک داستان کمابیش واقعگرایانه و البته ساده عشقی شروع میشود و در روند گسترش خود، فضای توهمانگیزی پیدا میکند. داستان این نمایشنامه بر پایه جنگ است، جنگی که اشاره مستقیمی در اثر به آن نمیشود.
«فورنس» در این نمایشنامه نیز همانند سایر آثارش موجز عمل میکند. گرایش به موجزگویی هم در دیالوگها و هم در قصهگویی و شخصیتپردازی به چشم میخورد. البته این کمگویی باعث ابهام و سردرگمی مخاطب نمیشود، بلکه نوعی زیباشناسی با خود به همراه میآورد که در طول اثر، آرام آرام تبدیل به خصیصه نمایشنامه میشود.
شخصیتها در طول نمایشنامه طوطیوار دیالوگهای نوار آموزش زبان را تکرار میکنند. آنها چیزی جز جملات پایهای بر زبان نمیآورند، همان جملههایی که با پایان یافتن آنهاست که مخاطب به خلاء حسی، زبانی و عاطفی گویندهشان پی میبرد. ابعاد گسترده و خشونتآمیز جنگ، از طریق خصومت، خشونت، بیماری، گرسنگی و تشنگی شخصیتها نشان داده میشود.
در نمایشنامه «دانوب» وقایع قبل، میانه و بعد از جنگ جهانی دوم به صورت نمادین و در روند شخصیتپردازی بیان میشوند. زبان اثر فاقد سرزندگی، روح و نشاط است، وقایع در تکههای کوتاه روایت میشوند، شخصیتها بیشتر شبیه ماسکها و عروسکهایی هستند که در صحنه جان میگیرند، هیچ یک از اطلاعات داده شده توسط آنها را نمیتوان باور کرد و همه اینها در روند منطقی و پیوسته طرح نمایشنامه جان میگیرند.
نوع رئالیستی که او در این نمایشنامه انتخاب کرده است، دست کارگردان را برای انتخاب باز میگذارد. به عنوان مثال، در انتهای هر صحنه تاکید میکند که «دود از کف صحنه برمیآید»، این جمله حاوی نوعی دیدگاه و نگرش رئالیستی است که هر کارگردانی در مواجهه با آن میتواند دست به انتخابهای متعددی بزند.
استفاده از نوار صوتی آموزش زبان نیز کوششی برای گریز از واقعگرایی صرف است. این گرایش همچنین در استفاده از عروسک به عنوان بازیگر در انتهای نمایشنامه نیز به چشم میخورد. برای دریافت استعاره «دانوب» تلاش زیادی لازم نیست. «فورنس» در این اثر میخواهد ثابت کند که شرنگ عصر اتم به همان اندازه که فیزیولوژیکال است، فرهنگی هم هست. استفاده او از عروسک و تکرار صحنهها نیز تمهیدی در همین جهت است. انسانهای نمایشنامه او مانند عروسک حرف میزنند و عمل میکنند، چرا که جهان مدرن همانطور که بدنهای آنها را نابود کرده است، روح آنها را نیز خالی از انسانیت کرده و مغزهایشان را از حساسیت انداخته است.
بسیاری از منتقدان این نمایشنامه را یک شعر ناب تئاتری میدانند.
نمایشنامه «دانوب» را حمید امجد ترجمه و انتشارات نیلا به تازگی به بازار کتاب ارائه کرده است.
نمایشنامههای اقتباسی در تئاتر ایران
در حالت کلی هر اثری در قالب یک رسانه خاص که براساس اثری در رسانهای متفاوت شکل میگیرد را اقتباس Adaptation گویند. اقتباسهای نمایشی را میتوان براساس فیلمنامه، رمان، داستان کوتاه، وقایع تاریخی، زندگینامهها و گاه حتی شعر یا تصنیف ساخت.
اقتباس هم میتواند آزاد Loose Adaptation باشد و در آن حال و هوای کلی اثر، بخشی از آن، شخصیتی، یا حتی یک عنوان حفظ گردد و هم میتواند کاملا وفادارانه Loyal Adaptation باشد و در آن داستان اصلی، شخصیتها و حتی گفتگوها را تا حد ممکن حفظ کرد.
همیشه این رابطه برگشتناپذیر بین نویسنده و نمایشنامهنویس وجود داشته که اثر ادبی در فرآیند تبدیل شدن به اثر نمایشی، به مرتبه نازلتری نزول میکند، نوع نگاه از بالا به پایین نویسندگان ادبیات داستانی به تئاتر و پیامدهای آن هم به نظر اجتنابناپذیر میآید.
اما با همه این گلههای تاریخی و حرف و حدیثی که بدل به جزء لاینفک روند اقتباس ادبی در تئاتر شده، تکیهگاه محکم ادبیات همواره پشتیبان هنر نمایش بوده و تئاتر هم بهره خوبی از این وجه برده است.
وقتی به روند و شیوههای اقتباس ادبی در تئاتر دقت میکنیم، به نظر میآید پیشرفت در همه عرصههای زندگی و به نوعی ورود به عرصه مدرنیته به گونهای اجتنابناپذیر بر لایههای مختلف این روند هم تاثیر گذاشته و رویکرد به اقتباس همچنان در حال تغییر و تحول است.
اولین اقتباسهای نمایشی از آثار ادبی برجسته در شرایطی صورت گرفتند که بهنظر میآمد تصویر صحنهای محض بتواند وجه موفقیت یک اثر ادبی را تکمیل کند، بدون آن که تلاش شود چیزی به آن بیفزاید.
به گفته دیگر نوع تصویر کردن صرف آنچه در کتاب و رمان به رشته تحریر درآمده، نیاز اولیهای بود که هنر نمایش و نمایشنامهنویسی باید به آن پاسخ میداد. کمی بعدتر بود که کارکرد تصویر صحنهای و چگونگی شیوههای تصویرسازی صحنهای به کمک آثار نمایشی آمد تا اقتباسی به نوعی جامعتر از یک اثر داستانی ارائه شود؛ اقتباسی که زبان حال تئاتر باشد و تصویر و روایت تصویری موجود در آن، دخل و تصرفی در محدوده مجاز خود در یک اثر ادبی انجام دهد.
اقتباس ادبی و پیوند آن با تئاتر در ایران تا به امروز بسیار کمرنگ بوده و کمتر نمایشنامهنویسی دستمایههای ادبی را به عنوان مصالح اولیه برای ساختن یک اثر نمایشی موفق و آبرومند به کار برده است.
گریز کارگردانان از متون ایرانی
طبق گفته پری صابری، نویسنده و کارگردان تئاتر، مقوله اقتباس ادبی برای درام، مقولهای است که در ایران اصلا بهای درخورشأناش را از سوی تئاتریها و مسوولان این هنر دریافت نمیکند. این مقوله تا به آن حد از جایگاه خویش دور افتاده است که در طول این 30 سال که از انقلاب میگذرد، حتی 30 نمونه تئاتر حرفهای که از متون ادبی ما برای صحنه اقتباس شده باشد را نمیتوانیم بشماریم.
این در شرایطی است که منابع ادبی که در اختیار ما ایرانیها قرار دارد از هر حیث توانایی تبدیل شدن به انواع گونههای نمایشی از حماسی تا عاطفی و تراژدی تا کمدی را به صورت بالقوه در بطن خود دارند. اما این سوال وجود دارد که چرا این کارگردانان که از جدایی تئاتر و ادبیات ایران شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
مقصر کیست؟ هنرمند یا ادبیات؟
براساس گفتههای محمد رحمانیان، نویسنده و کارگردان نمایش، ادبیات کهن ما بیشتر توصیفی است تا تصویری، اما میتوان با گرفتن ایده کلی براساس آن دست به خلق نمایشنامه زد. اقتباس نمایشی از آثار ادبی کهن هم کاری بسیار حساس و نیازمند پشتوانه مطالعاتی قوی است.
تئاتر و نمایش از همان روزهای آغازینش، وامدار ادبیات کلاسیک و در ادامه وامدار ادبیات نو گردید و پس از آن در تعاملی پویا با آن قرار گرفت. همواره چه از منظر غنای محتوایی و چه به لحاظ ساختار روایتی، نمایشنامه وابستگی تردیدناپذیری به عناصر برجسته ادبیات از جمله قصه و داستان و شخصیتپردازی داشته است. از همینروست که برجستهترین آثار تاریخ نمایش، همواره اقتباسهای درخشان از ادبیات بودهاند.
غنای گنجینههای ادب فارسی برای نمایش
سیدحسین فداییحسین میگوید، باید بپذیریم که اقتباس به نفع تئاتر ما است. همیشه تاسف خوردهایم که چرا کارگردانهای نمایش ما داستانهای غنی موجود در گنجینه متون ادبی ما را به اثر نمایشی تبدیل نمیکنند. آیا این به عدم شناخت کارگردانان ما از ادبیات بازمیگردد؟ ارتباط تئاتر و ادبیات، یک ارتباط تنگاتنگ است و منبع هر دو، در واقع یک چیز است. یعنی نمیشود که نمایشگر ادبیات را نشناسد.
بحث عدم شناخت مقوله ادبیات داستانی توسط نمایشنامهنویسان و کارگردانان تئاتر ایران نیز یکی از آسیبهای بزرگی است که سبب شده مقوله اقتباس ادبی در ایران به چنین سیر نزولی هدایت شود. دکتر جابر عناصری، نویسنده و پژوهشگر نمایش در این زمینه معتقد است که متاسفانه نمایش ما به داستان بیاعتناست؛ به عبارت دیگر باید بگویم تئاتر داستانگوی ما به ادبیات داستانی بیتوجهی کرده است.
بسیاری از کارگردانان نمایش که عموما بعد از انقلاب به عرصه تئاتر وارد شدهاند، تمایل خیلی زیادی دارند که خودشان نویسنده آثارشان باشند. در واقع، خودشان مولف نمایشها محسوب میشوند. به نظر میرسد که بسیاری از این کارگردانان نگران این هستند که اگر از نمایشنامه فرد دیگری استفاده یا از کتابی اقتباس کنند، مولف آن نمایش به حساب نمیآیند.
آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند
در این میان یکی از مولفههایی که میتواند در بازپروری مقوله اقتباس ادبی در ایران یاریرسان جامعه تئاتری باشد، توجه به سرمایههای تئاتر آینده کشور یا همان دانشجویان امروزی است؛ چرا که رسالت دانشکدههای تئاتری، آموزش و پرورش هنرمندان و تزریق آن به بدنه حیات نمایش در کشور است.
جای خالی واحد درس اقتباس ادبی در دانشگاهها
شهرام زرگر، مدیر گروه تئاتر دانشکده سینما و تئاتر لزوم بازنگری شرح درسهای رشته ادبیات نمایشی برای حفظ و احیای سنت اقتباس ادبی را ضروری میداند و همچنین با تاکید به این نکته اساسی اشاره کرده که باید مسوولان و متولیان نظام آموزش عالی با برگزاری جلسات هماهنگ شده با اساتید هنر نمایش بخصوص نمایشنامهنویسان به شرح درس مناسب با اهداف روند آموزش صحیح دانشجویان ادبیات نمایشی همت گمارند.
باید با این قبیل کارهای کارشناسانه و برگزاری همایشها و سمینارهایی با محوریت اقتباس در آثار نمایشی به یاری نویسندگان جوان بشتابیم و این صنعت نوشتاری را به هنرمندان بزرگ یادآوری کنیم تا در راستای تلاش برای حفظ فرهنگ، ادب و هویت ایرانی تلاش درخور شاءنی انجام داده باشیم.
با فراموشی این قبیل آثار و عدم میل نویسندگان برای پرداخت صحنهای داستانهای ادبی ایرانی، ما سهم بزرگی از فرهنگ و هویت خود را به عنوان یک ایرانی از دست میدهیم و این میتواند در آینده ضربه جبرانناپذیری بر بدنه فرهنگی کشور وارد سازد که بازسازی آن به بیش از زمانی که ما آن را از دست دادهایم نیازمند است و حتی ممکن است بازیابی آن زمان از دست رفته هیچگاه میسر نگردد.از طرف دیگر همان تلاشهای نصفه نیمهای که در ایران در برخی از آثار صحنه شاهد هستیم که اثر خود را با عنایت به رمانی و یا داستانی و یا یکی از ذخایر ادبی غنی ایران خلق کردهاند نیز از ابتداییترین اصول روند اقتباس ادبی هم در خلق آن اثر استفاده نکردهاند.
اقتباس یا سرقت ادبی
دکتر فرزان سجودی، نویسنده و پژوهشگر هنر نمایش در ارتباط با این بیتوجهی نمایشنامهنویسان ایرانی در زمان اقتباس ادبی برای خلق اثرشان به نکته خوبی اشاره کرده است و آن این مساله است که، مقوله اقتباس ادبی در ایران، مقوله مهجور و فراموششدهای است.
در ایران اقتباس ادبی با کپیبرداری در نسبت تعریفی مساوی به سر میبرد و این در حالی است که یک اقتباس نمایشی را تنها وقتی میتوان به راستی هنرمندانه دانست که شگردهای بیان ادبی را با ابزارهای بیان تئاتری جانشین نماییم. به عبارت دیگر به جای کپیسازی یا مصور کردن اثر، باید تلاش کنیم که آن نمایش و اقتباس را طوری به اجرا در بیاوریم تا یکپارچگی تئاتریکال خود را حفظ کند.
اگرچه تئاتر، همیشه در ذات خود، در به تصویر کشیدن آثار ادبی، نمیتواند به طور کامل وفادارانه عمل کند و بیشتر نمایشهای اقتباسی در قیاس با اصل خود ضعیف بودهاند، اما اگر نمایشهای موفق را جدا از ادبیات و با توانایی و ظرفیت تئاتر نگاه کنیم، در تئاتر دنیا با نمونههای موفقی در این زمینه روبهرو هستیم.
تفاوت معنی شناختی ماهیت ادبیات با درام
به اعتقاد دکتر محمد شهبا، استاد دانشگاه و مترجم آثار نمایشی، ذات تئاتر با ادبیات متفاوت است. ادبیات میتواند تنها دستمایه خوبی برای خلق یک اثر خوب نمایشی باشد.
با وجود تمام این گفتهها و نظریات اما این سوال وجود دارد که چرا نمایشنامهنویسان، هنرمندان و پژوهشگران هنر نمایش در ایران که از جدایی تئاتر و ادبیات شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
به نظر نمیآید پاسخ به این سوالات لااقل برای کسی که ولو آشنایی مختصری با ساختار هنر نمایش امروز ایران دارد، چندان دشوار باشد. به هرحال این فقره دوری نمایشنامههای تئاتر ایران از ادبیات نیز از اساس و بنیاد سیستم تولید آن منشاء میگیرد و به همان ساختارهای غیراستاندارد موسسات آموزشیاش و بحث همیشگی عدم حمایت دولت از این هنر، بازمیگردد.
هم کارگردانان و هم نمایشنامهنویسان ما حتما تشخیص میدهند که آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند. ولی آن که سرنخ تولید و تهیه را در بدنه تئاتر کشور به دست دارد، اگرچه ممکن است به این واقعیت باور هم داشته باشد ولی حاضر نیست برایش هزینه کند.
نمایشنامه هایی سرشار از تحرک و پویایی - چه نمایشنامه هایی برای کودکان بنویسیم؟
پس از سال ها کار درحوزه تئاتر کودک و نوجوان، هنوز این سوال برایم مطرح است که: «مطمئنی این موضوع برای کودکان مناسب است؟»، چه این که در بسیاری از سالن ها، اجرای نمایشنامه های کودک و نوجوانی را دیده ام که بسیار متضاد با آنچه من بر آن اعتقاد دارم بوده اند، اما در نوشتن نمایشنامه برای کودک نباید تنها به آنچه از دلت برمی آید توجه کنی، بلکه باید بیش از آن به مقتضیات سن مخاطبان دقت کرد. چه این که بارها و بارها دلم می خواسته چیزهایی را مطرح کنم که می دانستم هیچ کدام از آنها برای کودکان ضرری ندارند، اما وقتی فکر کردم، دیدم سودمند نخواهند بود، پس خطشان زده ام.
اما برای بچه ها باید چه نمایشنامه هایی نوشت؟ برای پیشبرد این بحث، فرض را بر این می گذاریم که والدین حق دارند درخصوص آنچه کودکانشان باید تماشا کنند، تصمیم بگیرند. این نکته را گفتم، چون متوجه شده ام که بسیاری از والدین، به طور دقیق نمی دانند دیدن چه تئاتری برای کودکشان مناسب است یا نیست و ذهنیت روشنی درباره این جریان ندارند. به هر حال، با وجود این فرض به عنوان یک علاقه مند حوزه کودک من مسوولیت خود می دانم سعی کنم به بزرگ ترها درخصوص چگونگی برخورد ذهن کودکانشان با تئاتر چیزهایی آموزش بدهم و مطالبی را در مورد هنرهای نمایشی و امکاناتی که برای رشد ذهنی، شادی و پویایی کودکان و نوجوانانشان مفید است بگویم. از نظر من، نمایشنامه خوب و مقتضی سن تماشاگر و مخاطب کودک و نوجوان چنین ویژگی هایی را دارد: درباره کودکان و کودکی یا راجع به موضوعاتی است که به شکلی منطقی به کودک و نوجوان می پردازد و با واژه هایی نظیر «صداقت» سر و کار دارد و در نهایت سعی می کند به مخاطب احترام بگذارد. همچنین باید با تماشاگر کودک تعامل داشته و برای او جذاب باشد تا این دسته از تماشاگران از نظر احساسی و عقلی با نمایش درگیر و برای دیدن ادامه آن تحریک شوند. نمایشنامه برای کودکان و نوجوانان باید سرشار از تحرک بصری باشد.
با ذکر این نکته مطلب را ادامه می دهیم که جز بخش ویژه تئاتر درباره کودک، همواره تئاتر کودک، برای کودک است. نمی خواهم بگویم که هر نمایشنامه کودکی باید یک قهرمان کودک داشته باشد اگرچه بسیاری از بهترین نمایشنامه های تئاتر کودک و نوجوان این ویژگی را دارا بوده اند اما یک تئاتر خوب کودک و نوجوان باید به مسائل و چیزهایی بپردازد که طرح آنها برای کودکان مهم است: رشد یعنی چه؟ چرا مردم با هم فرق می کنند و این موضوع چه معنایی برای من دارد؟ من چطور می توانم سرنوشتم را به دست بگیرم؟ چرا دستورات مادر و پدر و... مهم هستند؟ چرا جسم من تغییر می کند؟ عدالت چیست و چرا همه می گویند زندگی عادلانه پیش نمی رود؟ اینها از آن دسته پرسش هایی هستند که برای بچه ها مهم اند و نمایشنامه ای که به این پرسش ها پاسخ می دهد یا پرسش هایی نظیر این را مطرح می کند، برای کودکان مناسب است.
بسیاری از نمایشنامه نویس ها در دنیای کودک یا در فضای ذهن یک کودک می نویسند. این مساله بسیار اهمیت دارد. نمایشنامه نویسی که نتواند چیزهایی را از دوران کودکی اش به یاد بیاورد و این دنیا را خوب نفهمد، بی شک نمی تواند نویسنده خوبی برای کودکان باشد و به طور قطع راحت ترین کار برای خلق یک دنیای کودکانه، داشتن یک قهرمان کودک است.
نمایشنامه های سنتی بچه ها، نسخه های بازسازی شده داستان های پریان هستند و بسیاری از داستان های پریان یک قهرمان کودک داشته اند. به عنوان مثال نوجوانی که در راه پیمودن مسیری برای حل مشکلی رو به سمت بلوغ جسمی و فکری قرار دارد.
برخی نویسندگان موفق، کسانی هستند که درباره داستان زندگی یک کودک واقعی یا مسائل واقعی که در زندگی کودکان اتفاق می افتد، نوشته اند. در این صورت این امکان برای شما به وجود می آید که داستان یا نمایشنامه ای برای کودکان بنویسید در حالی که شخصیت اولتان کودک نیست. به عنوان مثال روایت داستان های تاریخی به این شکل نیست. اگرچه کمتر پیش آمده است که در ادبیات و تئاتر کودک و نوجوان، کسی خودخواسته به تاریخ بپردازد.
اما بیشتر کارگردانان و نویسندگانی که به این مقوله پرداخته اند، سعی در بازسازی و بازخوانی داستان یا واقعه تاریخی برای کودکان داشته اند؛ یعنی همان کاری که دیگر کارگردانان و نویسندگان برای بزرگسالان انجام می دهند.
علاوه بر این که موضوع نمایشنامه می تواند برای بچه ها جذاب باشد، باید به این نکته هم توجه کرد که موضوع نمایشنامه در مورد کودکی و رفتار صادقانه باشد. شاید تمام داستان های کودکان باید پایانی خوش داشته باشند، اما نباید حقیقت یک قصه را پنهان کرد و چه بهتر که این حقیقت در طول یک نمایشنامه کودکان، به زبان آنها و در دنیای آنها تصویر شود. به عنوان مثال در یک نمایشنامه والدین کودک قهرمان داستان با وجود تلاش های او برای ادامه زندگی مشترک، طلاق می گیرند. آیا نمایشنامه نویسان ما جسارت پرداختن به چنین موضوعی را دارند؟! باید توجه داشت که کودکان نادان نیستند. آیا نمی شد برای این داستان پایان دیگری در نظر گرفت و اگر می توان برای آن چنین پایانی را فرض کرد، نباید پرداخت خوبی داشته باشد؟ در زندگی واقعی بسیاری از کودکان هر روز با حقیقت مواجه می شوند. شخصیت ها و کاراکترها در تئاتری که صادقانه روی سن می رود، به صورت معجزه آسا و ناگهانی تغییر رفتار نمی دهند. بچه ها هم این تغییر ناگهانی را باور نمی کنند. همان طور که هنسل و گرتل مهربانی و رفتار خوب ناگهانی جادوگر قصه را باور نکردند. از سویی دیگر، تئاتر خوب کودکان، تئاتری است که در آن شخصیت ها پرورش پیدا کنند، اما این تغییر باید صادقانه صورت پذیرد.
نمایشنامه خوب برای کودکان و نوجوانان، نمایشنامه ای است همراه با احترام. تئاتر باید بچه ها را جدی بگیرد و به عنوان افرادی بسیار باهوش تر از آدم بزرگ های نادان با آنها برخورد کند. این نوع سرگرمی ها باعث می شوند تا بچه ها با شیوه لطیفه گفتن و شوخی های محترمانه آشنا شوند. اگر چه تاثیرات بد خاص خود را هم دارد. به طور مثال تلفظ هایی از کلمات که در نمایش گفته می شود و کودک همان تلفظ اشتباه و مسخره را که مقطعی و برای گرفتن خنده بوده است یاد می گیرد، اما ما به آن نوع شوخی و خنده ای اشاره داریم که علاوه بر خندیدن، کودکان را در نهایت به این فکر فرو می برد که آدم بزرگ ها هم می توانند رفتار احمقانه ای داشته باشند و مورد تمسخر کودکان قرار گیرند. برای من همیشه دیدن تئاترهایی که کودکان در بین اجرای آن مدام می خندند و در فکرشان می گویند: این آدم چقدر خنگ است؟ جالب بوده است. آن طور که من فهمیده ام، زمانی که چنین لطیفه ای روی سن اجرا می شود، تنها دو چیز می تواند برای بچه ها در مقام مخاطب اتفاق بیفتد. اگر منظور آن را متوجه شود، احساس می کند به طور حتم از کودکی که روی سن مشغول بازی کردن است، باهوش تر است یا این طور فکر می کند که نمایشنامه نویس، بچه ها را دست کم فرض کرده و فکر می کرده آنها احمق هستند؛ حالااگر لطیفه را متوجه نشود، چه می کند؟ نکته اینجاست که لطیفه باید طبق سن و سال بچه ها تعریف شود، یعنی چیزهای خنده داری که می توانند در دنیای کودکی اتفاق بیفتند.
از سوی دیگر، احترام به کودکان به این معنی است که در نمایشنامه هایی که برای آنها می نویسیم به مسائلی که دلیلی برای مطرح کردن آنها وجود ندارد، نپردازیم. همان طور که پیش از این گفتم، سرگرمی کودکان باید باعث شود آنها به فکر فرو بروند و با اثر تعامل داشته باشند تا آنجا که از آن چیزهایی را یاد بگیرند تعامل هم هیچ ربطی به کف زدن بچه ها در زمان پخش آهنگ ندارد! من درخصوص موقعیت حرف می زنم و البته به طور خاص در مورد مسائل خنده دار؛ یعنی مسائلی که کودکان ناخواسته دوست دارند آنها را داشته باشند.
نگاهی اجمالی به سیر نمایشنامهنویسی ایران پس از انقلاب
نمایشنامهنویسی در ایران پس از انقلاب اسلامی، فراز و فرودهای فراوانی را پشتسر گذاشته است که همه دلایل آن به هنر جوان نمایشنامهنویسی مربوط نمیشود. تحولات و دگرگونیهای فرهنگی در سالهای آغازین انقلاب، کوششهای اجتماعی ـ ادبی جدیدی را میطلبید تا بتواند دیالکتیک تاریخی این زمان را در قالبی زیباییشناسانه به ثبت برساند. انتقاد از ناهنجاریهای فردی و اجتماعی، نخستین محصول هر انقلاب فرهنگی است که معمولاً در ادبیات دوران گذار یا سالهای نخست پس از هر انقلاب اجتماعی، مشاهده میشود و نمایشنامه بیش از هر شکل ادبی دیگر توان رویارویی مستقیم با مردم و ارتباط سریع با آنها را دارد و بیش از قالبهای دیگر هنری از آن انتظار میرود که آیینهای از دگرگونیهای اجتماعی باشد. نمایشنامهنویسی ایران در نخستین سالهای پس از انقلاب، انعکاس صدای مردمی بود که با شکستن تابوها، محدودیتها و خطوط قرمز گذشته، فضای فکری جدیدی را آزموده بودند، لذا نمایشنامهنویس در این شرایط نمیتوانست از مردم و جامعه خود عقب بماند و مجبور بود که با توجه به زندگی روزمره، اضطرابها، آرزوها، ترسها، امیدها و دغدغههای مردم زمانه خود را در نگاه خود بازتاب دهد. اتفاقات زمانه در کوران حوادث سالهای پس از انقلاب، آنقدر سریع و شدید بودند که نمایشنامهنویس از آنها عقب میماند و لذا برای جبران این عقبماندگی، به بیانی ساده و تا حدی ژورنالیستی روی میآورد و بدون نوآوری در فرم و مضمون، داستان خود را پیش میبرد و چندان در جستوجوی زبان تمثیلی و استعاری نبود. به همین دلیل صناعت ادبی و ساختار نمایشنامهنویسی در آثار نمایشنامهنویسان دهه 60 از درجه دوم اهمیت برخوردار است و شدت و واقعیتگرایی مضمون، حرف اول را در شکلگیری نمایشنامه میزند.
ما در نخستین نمایشنامههای پس از انقلاب، ردپایی از دروننگری، تأمل و شخصیتپردازی عمیق نمایشنامههای دهه چهل نمیبینیم. همه چیز به سرعت متحول میشود و انسان تلاش میکند که موقعیت و جایگاه جدید خود را در میان انبوهی از تناقضات، تغییرات و تردیدها بازیابد. نمایشنامهنویس در تلاش برای فضاسازی و یافتن زبانی فاخر و هموار شده نیست، بلکه تنها میخواهد به زبانی روزمره، زندگی متداول گذشته را نفی کند و در گیرودار تحولات، بارقههای امیدی برای انسان و موقعیت جدید او پیدا کند. عنصر هیجان در آثار این دوران پررنگتر از عناصر دیگر است و نمایشنامهنویس تلاش میکند از لحاظ نگرش تاریخی از مردم خود عقب نیفتد آثار او به نوعی، معرف زمانه خویش باشد. همسویی با نیروهای رو به رشد اجتماعی، مهمتر از تحلیل، نقد و شخصیتپردازی به نظر میرسد و آدمهای عادی اجتماع به عنوان انسانهایی مؤثر در تغییرات اجتماعی، اساس اینگونه نمایشنامهها قرار میگیرند. روابط انسانی عمیق و پایدار همچون عشق، محبت، همدلی و ... در این آثار جای خود را به مفاهیم اجتماعی چون سنتشکنی، پیشداوری، همرنگی، تکروی، تعاون، عصیان و ... میدهد و در برخی فرازها، کار به مستقیمگویی و حتی شعار نزدیک میشود.
از اواخر دهه 60 به تدریج «جستوجو برای هدایت» در نمایشنامههای ایرانی به طور وضوح احساس میشود. هیجان و برونگرایی دهه 60 جای خود را به تلاش برای کسب هویتی جدید و شرقی در فضاهای ایرانی میدهد. طنز تلخ به جای احساساتگرایی بر فضای اکثر نمایشنامههای این دوره حاکم میشود. حرکات موزون، موسیقی سنتی و عرفان، جزء مضمونی بیشتر نمایشنامهها میشوند. نمایشنامهنویسانی از نسل گذشته چون اکبر رادی و نمایشنامهنویسان جوانتری چون محمد چرمشیر، داود میرباقری، صادق عاشورپور، اعظم بروجردی و ... سعی میکنند که جامعه و تاریخ را از دیدگاه تحولات فکری نوین تفسیر کنند. طنز انتقادی به یاری نمایشنامهنویسان نسل نو میآید و آنها برای اصلاح جامعه و انتقاد از بیهویتی و بیریشگی، با بهرهگیری از قالبهای نمایش سنتی، معیارهای نظام ارزشی زمانه خود را محک میزنند. رنج و گاهی احساس گناه از گذشته و احساس مسئولیت و اضطراب نسبت به آینده، گاهی نمایشنامهنویسان را به سمت آرمانگرایی و آثار اساطیری و افسانهای سوق میدهد. انواع قصهها و افسانههای ایرانی در سالهای اول دهه هفتاد، با زبانی نو و دراماتیک بر صحنه جریان مییابد. اهمیت فقر فرهنگی و اقتصادی مردم جامعه در آثار نمایشنامهنویسان سالهای اول دهه هفتاد، نمودی بارز دارد، اما هنوز اشکال و ساختار نمایشنامه به سمت فانتزی، افسانه و اسطوره گرایش بیشتری دارد. خلق فضاهای دلهرهانگیز و مهآلود در آثار قطبالدین صادقی، شارمین میمندینژاد، محمد رحمانیان، علیرضا نادری، سعید شاپوری، حسن باستانی و ... تصویری تحمیلی و در عین حال جامعهشناسانه از جهانی ارائه میدهد که معنای واقعی خود را از دست داده است و در جستوجوی معناهای نوین، به افسون افسانه و راز و خیال پناه میبرد تا از خلال قصه و بازی، واقعیت نوینی را کشف و آفتابی کند. نگاه فلسفی و انتزاعی در آثار نمایشنامهنویسان سالهای اولیه دهه هفتاد، به اوج خود میرسد. از نثر کهنه و شاعرانه اساطیر ایرانی، آشنازدایی میشود و بسیاری از اسطورهها با زبان و نگاهی معاصر، بازآفرینی میشوند. قصههای شاهنامه دوباره نوشته میشوند. نثر نمایشی نوینی همراه بارگههایی از شعر، مورد استفاده نمایشنامهنویسان قرار میگیرد تا افسانههای شناخته شده را با توجه به نیازهای اجتماعی روز و تشنگی روحی و فلسفی مخاطبان، بر صحنه دوباره بیافرینند و از این جهت پیوندی میان کهنه و نو صورت میگیرد و تلفیقی از فرهنگ غنی خردورزان کهن ایران، همچون عطار، فردوسی، مولانا، نظامی و... با شکلهای اجرایی و زبانی نو بر صحنه آفریده شود. نمایشنامهنویسان به یاری مفهوم تئاتر ملی و بومی، فضاهای راستین زندگی و مرگ بشری را از جهان تیره و ناشناس افسانهها بیرون میکنند تا مخاطبان را با موفقیتهای جهانشمول و همیشگی روح بشر درگیر کنند.
تلاش برای درک موقعیتهای جدید زندگی و کشف هویت جدید ایرانیـ اسلامی، نمایشنامهنویسان را در آغاز دهه هفتاد به سمت قصههای تمثیلی و استعاره میبرد و نمایشنامههای تاریخی مدرن در جهت نفی سنتها و ارزشهای کهنه، بر صحنه متولد میشود. نمایشنامهنویسان دوباره به داستانگویی روی میآورند، تاریخ فلسفه دغدغه اصلی این قصه هاست و نمایشنامهنویس با ایجاد موقعیتهای غریب و گاه مالیخولیایی، شخصیتها را با درک فلسفی جدیدی از خود و جامعه متحول خویش مواجه میکنند. بهرام چوبینه، آرش، رستم و سهراب و آن پیرخراباتی که بر صحنه سخن میگوید، تأویل جدیدی از نظام ارزشها ارائه میدهند؛ نظامی که برای ما ناآشناست.
اما از نیمه دوم دهه هفتاد و به دنبال تغییر مدیریتها و ایجاد موج نوین فرهنگی در جامعه و اجازه ورود به برخی حیطههای ممنوع در هنرهای نمایشی، فضای تمثیلی داستانگویی در نمایشنامهنویسی به تدریج تغییر شکل مییابد و نسل جدیدی از نمایشنامهنویسان جوانتر پا به عرصه میگذارند. این گروه جدید، تمرکز شدیدی بر مسائل روز جامعه خود دارند و میخواهند این مسائل را عریان و فارغ از قصهپردازیهای گذشته نشان دهند. آنها هم واقعگرا هستند ولی هیجانزدگی و شتاب نسل اول انقلاب را در ثبت تحولات جامعه در حال گذار احساس نمیکنند، بلکه نگاهی موشکافانهتر به پیچیدگیهای محیط خود میاندازند که به بیگانگی فرد با ریشههای خود اعتراض دارد، اعتراض به از هم گسیختگی فرهنگی، به از دست دادن هویت ملی و تنهایی خودخواسته آدمها.... نمایشنامههای این دوره به دو دسته تقسیم میشوند، دسته اول، نمایشنامههایی هستند که با درک عمیق از مسائل مردم و اجتماع، حقایق زندگی مردم را انعکاس داده و به ارائه تصویری واقعگرایانه از دردها و مشکلات اجتماعی سنتهای پس از انقلاب میپردازند. اما دسته دوم، احساس بیهدفی، بیهودگی و ملال همنسلان خود را با بهرهگیری از ساختارهای ضد قصه، حرکت، بازیهای خاص نوری و اجراهای سنتشکن فرمگرایانه به اجرا گذاردند و چشمانداز متفاوتی از قابلیتهای هنر تئاتر عرضه کردند. قابلیتهایی که هنر تئاتر را به سینما، موسیقی، رقص، نقاشی، شعر و هنرهای اجرایی نزدیک میکند. به تدریج نوعی روشنفکرگرایی بر نمایشنامههای دسته دوم حاکم میشود. فضایی که مردم عادی را از درک مستقیم این نمایشها، دور میکند و تنها تماشاگر خاص خود را برمیگزیند. زبان، کارکرد ارتباطی خود را در نمایشهای انتزاعی دسته دوم از دست میدهد و تنها به نوعی رمز شخصی نمایشنامهنویس با ناخودآگاهش بدل میشود. برخی از فارغالتحصیلان تئاتر و نمایشنامهنویسان جوان و تازه نفس، شالودهشکنی را بدعت کار خود قرار دادند و با شکستن ساختارهای شناخته شده نمایشنامهنویسی، ادبیات را از عرصه نمایشنامه دور کردند و تنها به قابلیتهای اجرایی نمایشنامه بسنده کردند. این گروه، اگرچه در تلاش بودند به فضاهای غیرواقعی آثار خود، بعدی تمثیلی بخشند، اما به دلیل اینکه زبان ارتباطی مناسبی با مخاطب خود برقرار نکردند، کار آنها در حد یک کار تجربهگرا و تا حد زیادی تقلیدی از کارهای مشابه غربی با تعداد اندکی مخاطب ارتباط برقرار کرد و نتوانست احساس شاعرانگی را با احساس همدلی مخاطب، یکجا به دست آورد یا در تماشاگر نگرش و تفکری نو ایجاد کند، اما نمایشنامههای دسته اول که برخوردی آمیخته با همدردی با مردمان جامعه خود داشتند در پی یافتن ریشهها و رگههای افسردگی و ناامیدی در نسل سوم پس از انقلاب بودند یا قصد داشتند ریشه نابسامانیها و غربتزدگیهای اجتماعی را در فضایی متفاوت، چند صدایی و مأیوس کننده پیدا کنند. این نمایشنامهها گرچه گاهی از وقایع ژورنالیستی روز خود الهام میگرفتند اما با بهرهگیری از تکنیکهای نوین نمایشنامهنویسی، قادر به خلق فضاهایی خوفآور و جنونآمیز شدند که وحشت ناشی از سرگشتگی نسل سوم را به خوبی به نمایش میگذاشت و مطالبات این نسل تازه نفس را به بهترین شکل بیان میکرد. این آثار از جامعهنگاریهای شتابزده دهه شصت فاصله میگرفت و از مرز هیجان و سانتیمانتالیسم به حیطه شناخت، تحلیل و ضد قهرمانسازی پا میگذاشت. شاید بهترین تعریف برای این نمایشنامهها، نوعی مکاشفه بیغرض برای یافتن حقیقت بود. نمایشنامهنویس، خشونت و تردید اطرافش را از طریق برونفکنی در شخصیتهای خود منعکس میکرد. فضای هراس و تهاجم در بیشتر این نمایشنامهها به خوبی احساس میشود و ساختار اساسی آنها براساس ترس، عدم قطعیت و اضطراب است. اکبر رادی در این دوران، برخی از بهترین نمایشنامههای خود را بر صحنه مینشاند.
بهرام بیضایی نیز با نگارش چند نمایشنامه جدید و کارگردانی دو نمایشنامه اخیرش، در ارتقای فضای جامعه موفق است که بر اساس ترس، بیاعتمادی و زوال ارزشهای اخلاقی بنا شده است. نسل جوانتر نیز همچنان در طرح وقایع روزگار خود، با شتابی باورنکردنی پیش میرود. نادر برهانی مرند، محمد یعقوبی، ریما رامینفر، شبنم طلوعی، چیستا یثربی، نغمه ثمینی، افروز فروزند، حمید امجد، شارمین میمندینژاد، امیررضاکوهستانی، حسین کیانی، محمد رضاییراد، حسین مهکام و ... از نیروهای تهدیدآمیز درونی و بیرونی مینویسند که راه را بر زندگی دلخواه بشر معاصر میبندد. الگوهای اساطیری وارونه میشوند و درد و رنج بشر امروز به عنوان معیار اصلی درد، درونمایه نمایشنامه قرار میگیرد. دیگر رستم و سهراب و تهمینه و سیاوش از دردهای ملت نمیگویند، مردم عادی قهرمان تراژدیهای جدید هستند و نمایشنامهنویسان، مخاطبان خود را به تدریج به این باور میرسانند که در جهان پرخشونت امروز، بسیاری از انسانها، زندگی اساطیری و پررمز و رازی دارند و این اسطورههای روزمره به مردم امکان میدهد که در جامعه پیچیده و پرتناقض امروز، قادر به ادامه حیات باشند. بسیاری از این نمایشنامهها، فضای روشنفکران و ابتذال پوچ زندگی خواص را به تصویر میکشد و یا بیتفاوتی مردم را نسبت به همدیگر، به عنوان زنگ خطری برای زوال ارزشهای معنوی بیان میکند.
شاید به جرأت بتوان گفت که نمایشنامهنویسی پس از انقلاب در دهه شصت در حال کاوش و جستوجوی خویش، در دهه هفتاد در حال کشف هویت بومی و راستین خویش و در آغاز دهه هشتاد، در اوج ارتباط با مخاطب خویش است. نمایشنامهنویسان ما به تدریج تاریخنگار اضمحلال درونی نسل خویش شدند و با پیدا کردن زبانی مناسب چون جامعهشناسی دقیق، در موقعیت ذهنی و روحی آدمهای مختلف جامعه خود قرار گرفتند. آنها با بارقه امیدی به آینده، به دنبال یافتن بهانه برای ادامه زندگی و بخشیدن خطاهای گذشتگان و همنسلان خویشند. نمایشنامهنویسان امروز ایران شکستهای اجتماعی و روحی نسل خویش را میپذیرند، اما آن را به گردن اجداد و گذشتگان خود نمیاندازند و در عین حال، این شکستها را پایان همه چیز نمیدانند. آنها میخواهند و میتوانند که به آینده امید داشته باشند. نمایشنامهنویسی برای آنها پنجرهای است که گذر زمان و سیر طولانی گذشته در آینده را به آنها نشان میدهد. پنجرهای که لحظهای نور حقیقت در آن متبلور میشود و سپس میگذرد. نمایشنامهنویس امروز ایران میخواهد این تکه نور، این لحظه جاودانی از حقیقت ناب را شکار کند و با آن به تمامی زندگی خود و همنسلانش، روشنی بخشد.
چه رشد نمایشنامهنویسی کشورمان را قبول داشته باشیم و چه نداشته باشیم، این راهی است که آغاز شده است و بهای گزافی جهت فراز و فرودهای خود پرداخته است. گاه مهجور واقع شده و گاه بر تارک صحنه درخشیده است و اگر روشنفکر بدبین با دیده تردید به آن مینگرد، مردم جامعه - همان مردمی که ساعتها در سرما و گرما در صفهای طولانی نمایشهای روی صحنه میایستند - به این حرکت خودجوش و نوین، باور دارند. آنها هر بار بخشی از دلتنگی خود را به سالنهای نمایش میآورند تا آن را با نمایشهای روی صحنه سهیم شوند و سپس پس از تماشای نمایش برای همیشه بخشی از اندوه، غربت و دلتنگی خود را در سالهای نمایش، جا میگذارند. نمایشنامهنویسان امروز ایران، از تاریکی و اتاقهای فرمان بیرون میآیند تا همین تکههای دلتنگی جا مانده بر صندلیها را شکار کنند. سهم نمایشنامهنویسان ایران اگر همین شکار دلتنگیها و عقدههای فروخورده مخاطبانشان باشد، یک روز در نمایشنامهای زیبا و تأثیرگذار، این دلتنگیها فریادی خواهد شد و همه مردم، همه تماشاگران و بازیگران به یاری این فریاد با هم خواهند گریست و در آن زمان باز هم هنر مقدس تئاتر و نمایشنامهنویسی است که با ریشههای عمیق فرهنگی، ما را به هم پیوند میدهد، فاصلهها را برمیدارد و چشماندازی مؤثر از آینده، پیش رویمان قرار میدهد.
نگرشی به چگونگی خلق نمایشنامه دفاع مقدس
تئاتر دفاع مقدس، تئاتر مقاومت و تئاتر جنگ؛ چه فرقی میکند که بر روی خاطرات و اسناد 8 ساله جنگ تحمیلی چه عنوانی گذاشته شود. 8 سال که هر روز عزیزانی از فرزندان مام میهن با گلولههای آتشین دشمنان شهید میشوند. با هجوم رژیم بعثی عراق به مرزها و خاک وطن، عده زیادی از هموطنان ما آواره دیگر نقاط شدند و تا استقرار و رسیدن به یک زندگی، چه رنجها و سختیهایی که بر آنان تحمیل نشد.
آوارگی، گرسنگی، تشنگی، مرگ نابهنگام عزیزان، فقر و تنگدستی، اسارت و شکنجه، معلولیت جسمی و روانی، جدایی و دور افتادن از عزیران، افسردگی، جنون، و غیره از جمله مواردی است که در این 8 سال و سالهای پس از آن تاکنون بر آسیبدیدگان جنگ تحمیلی روا داشته شده است. هر یک از این موارد به انحای مختلف تبدیل به تجربه تلخ و تراژیکی از آدمهایی شده است که به طور مستقیم با غیرمستقیم از جنگ صدمه دیدهاند. آدمهایی که سر خانه و زندگی خود بودند و یکباره با تصمیمات آشکار و پنهان قدرتهای جهانی و با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی، جنگی خونین و آتشین را با حماقت صدام بر این مرز و بوم تحمیل کردند.
حالا این 8 سال را کافی است با دقت و نگاه تیز و هنرمندانه تورق کنیم. واکاوی درد ناشی از جنگ در سراسر این صفحات موج میزند. کافی است هنرمند بر این موج احاطه یابد، آن وقت چیزی مینویسد و یا به اجرا درمیآورد که برای همه خواندنی یا دیدنی است. نمایشنامهنویس و کارگردان آگاه تئاتری، همین طور دل به هر چیزی نمیسپارد و به بهانه جشنواره و اجرای عمومی کار نمیکند. بلکه او درصدد است گوشهای اندک از این دردها را در جایی مشخص ثبت کند. هنر بهترین ابزار برای بروز دردهای بشری است و اگر این هنرمند خود دردآشنا نباشد، نمیتواند و نمیخواهد که در بازگویی این دردها بر پایه مستندات تاریخی و لمس شدن توسط همنوعان خود اقدام کند. این طور است که بسیاری از این متنها و اجراها متکی بر یک سری کلیشه و تکرار است و در بیان حقایق و افشای دردها الکن و ناقص جلوهگر میشوند.
حتی بیان حقایق ناشی از جنگ نیاز به حمایتهای نهادهای دولتی ندارد، بلکه این مسأله به صورت خودجوش و تدریجی عیان میشود. حالا اگر هنرمندان چنین دغدغهای ندارند یا کم دارند به مرور فرصتی پیش میآید که جمعی از دلسوختگان با دقت و ظرافت و نوعی رفتار آیینی در پی کشف این حقیقت نادیده برمیآیند.
چنانچه امروز حقایق مربوط به دورههای گذشته به راحتی و بدون هیچ سانسوری آشکار میشود. این که مشروطه و مشروطهخواهان چه بوده است؟! امروز متنهای زیادی در این رابطه نوشته میشود و هر کس از منظر خود به این موضوع میپردازد و البته سعی بر آن است که حقایق تلخ و تاریک و نیمه روشن در این واکاوی حقایق تاریخی و فراموش شده، آشکار شود.
شاید زمان و گذر آن بهترین داور و جستوجوگر باشد، برای آن چه که حقیقت ممکن خواهد بود. در روزگار ما هم البته انگشت شماری از نمایشنامهنویسان بودهاند که با اتکا به حقایق جنگ تحمیلی، در این باره قلمی زدهاند. علیرضا نادری، جمشید خانیان و حمیدرضا آذرنگ نمونههای برجستهای را در این باره آفریدهاند. البته این نمونهها به حد نصاب نرسیده تا در بازگویی و سر و سامان دادن به موضوع جنگ بگوییم همه تجربیات، دردها و ملالهای انسانی در یک مقطع تراژیک 8ساله بیان شده است. البته این وظیفه هنر به تنهایی نیست، اما هنر هم در حد و توان خود باید نسبت به این موضوع واکنش نشان بدهد. تئاتر به دلیل زنده بودنش بهترین گزینه است. برای پیش روی قرار دادن حقایق زندگی و انسانها با آگاه شدن بر حقایق، بهتر از گذشته و استوارتر در مسیر زندگی گام برمیدارند.
منابع
بهترین منبع و مرجع رسیدن به حقایق جنگ، در ارجاع به آدمهایی است که خود از نزدیک این حقایق را لمس و دیدار کردهاند. این همه جانباز قطع نخاعی، شیمیایی موج گرفته و روانی، آزادگان محبوس در زندانهای رژیم بعثی، مهاجران و آوارگان زمان جنگ، مردمان ساکن در مناطق جنگی، کسانی که در شبهای موشکباران حضور داشتهاند، و رزمندگانی که سالها و ماهها در جبهه جنوب و غرب جان افشانی کردهاند. اینان بهترین گزینه برای پرداختن و رسیدن به حقیقت جنگ هستند. علاوه بر اینها فیلمهای مستند، کتابهای خاطرات، گزارشهای مرقوم در مطبوعات زمان جنگ نیز میتوانند در بیان این حقایق همراه محکم و مستدلی باشند. به هر تقدیر وظیفه نمایشنامهنویس این است که با اتکای به حقایق بنویسد. البته تخیل نیز در این بازنگری و بازخوانی حقایق مداخله دارد، اما این دخالت بیشتر در شیوه بیان و تکنیکهای لازم و ضروری در ساختار یک درام است. تخیل به حقایق چفت و بست دراماتیک میدهد و در آن نوعی ضرباهنگ کارشناسانه و ظریف برای حوصله یافتن تماشاگران اجرا و خوانندگان متن فراهم میکند. نمایشنامهنویسی نباید با تخیل خود حقیقتی را خلق کند چون حقیقت بر سر بسیاری از دردکشان برهه جنگ تحمیلی آوار شده است. کافی است دقایقی چند به یک آسایشگاه روانی معلولان جنگ مراجعه کنیم، همین دقایق کوتاه آتش بر جان و روان آدمی میزند. مگر میشود بر این همه درد و رنج جانکاه دیگران بیتفاوت بود؟ چرا باید اینان قربانی و بازیچه زورمداران باشند؟ پرسشهایی که هیچ پاسخی برای آنان یافت نمیشود. در زمین انسان آزاد است که به خطا زور بگوید و در ویران کردن دیگران بکوشد. تا بوده همین بوده و هست.
چگونگی نوشتن درباره جنگ
آزاد بودن مهمترین تکلیف برای بروز حقایق است. نمیتوان از پیش معین و معلوم کرد که درباره چه چیزی و چگونه نوشت. بلکه نویسنده باید در مکاشفه ذهنی و روحی خود به فرآیند نوشتن بپردازد. نمیتوان با اعلام خط و خطوط او را از افشای برخی از حقایق منع کرد. همین نیروی بازدارندگی است که مانع از آشکار شدن اصل حقایق میشود. زمانی یک متن در رویارویی با مخاطبان موفق خواهد بود که آزادانه مسیری را در ذهن نویسندهاش طی کرده باشد. آنچه میخوانیم یا میبینیم باید به دور از ایستهای قرمزی باشد که حقایق را به انحراف میکشانند.
جشنوارهها و همایشها هم در این سمت و سو دادن به نویسندگان و اجراکنندگان تاکنون چندان موفق نبودهاند، برای آن که بیشتر از این موارد حضور قلبی و ذهنی پویندگان و جویندگان حقایق مؤثر خواهد بود. نمیتوان در کارگاه و کلاسهای پیشرفته هم همه را به نوشتن درباره حقیقتی ناب دعوت کرد، مگر خود این افراد در خلوت خود چنین دغدغه و رنجش خاطری داشته باشند. تأثیرگذارترین متون در واکاوی حقایق از سوی پدیدآورندگان ممکن خواهد شد. تا مادامی که حقیقتی برای گفتن وجود نداشته باشد، ارتباطی نیز شکل نخواهد گرفت. باید دلبسته این زجرکشیدگان جنگ تحمیلی بود تا بر پایه آنچه آنان واگویه میکنند، بتوان به راحتی متن و نوشتهای را خلق کرد. باید صادقانه و امانتدارانه این حقایق را بر صفحه کاغذ آورد. آنچه اینان میگویند همان حقیقت ممکن است و تا دلبستگی به آنان وجود نداشته باشد نمیتوان این حقیقت را درک کرد. اگر نویسنده خود در درک حقیقت غفلت کرده باشد، متن و نوشتهاش نیز مخدوش و مشوش خواهد شد. صراحت بیان در درک متقابل به وقوع میپیوندد.
در صورت استقرار چنین روند خودجوشی است که هر نوع حمایتی در سر و سامان دادن به آنها به نتیجه عینی و ماندگاری خواهد انجامید. باید نویسندگان، خود بخواهند و نباید از آنان خواست. آنان بهترند که خود میخواهند و با درایت و هوشیاری به واگویه درد دردمندان میپردازند.
نگاهی به تاریخچه نمایشنامه نویسی در جهان
از نمایشنامه نویسی در جهان تاریخچه دقیقی در دست نیست. در این باره تنها می توان به نظریه های افراد مختلف بسنده کرد.
اما زمان اولیه پیدایش نمایش را تقریباً می توان به زمان شکل گیری تمدن ها نسبت داد. در این نوشته سعی خواهیم داشت بطور اجمالی از زمان ارسطو که نمایشنامه نویسی شکل مدون و علمی به خود می گیرد، گام به گام با نویسندگان مطرح کشورهای مختلف همراه شویم و سبک آنان را در مجموعه نمایشنامه نویسی جهان مورد بررسی قرار دهیم. فقط باید این نکته را در نظر داشت که به دلیل فضای محدود تنها تعدادی از درام نویسان جهان که سهم مهمتری در شکل گیری تاریخ داشته اند در این نوشته جای می گیرند.
قبل از میلاد مسیح
قبل از اینکه ارسطو کتاب مهم و تاریخ ساز خود یعنی فن شاعری را به رشته تحریر در آورد، نمایشنامه های مختلف در گونه های متفاوت وجود داشته است. اما ارسطو ادیب و نویسنده سال های ۱۳۸۴ ـ ۱۳۲۲ قبل از میلاد مسیح با تکیه بر افکار فلسفی نویسنده سلف خود افلاطون و با تکیه بر کتاب معروف وی یعنی جمهوری مسأله زیبایی شناسی در ادبیات را تقریر کرده و قوانین نمایشی را بنیان می نهد. قوانینی که سال ها بعد نیز توسط نویسندگان مختلف مورد استفاده قرار می گیرد. او در نمایشنامه نویسی تعریفی جدید از تراژدی ارائه می دهد. شش عامل از نظر او شکل دهنده یک نمایشنامه تراژدی است. این قوانین عبارتند از:
۱ـ هسته داستانی یا plotکه ترتیب منظم حوادث و اعمال است.
۲ـ قهرمانان و اشخاص Character که بازیکنان نمایشنامه باشند.
۳ـ اندیشه ها که حرف های قهرمانان یا نتایج اعمال آنان است.
۴ـ بیان یا گفتار که نحوه کاربرد و تأثیر کلمات در تراژدی است. طرز بیان باید سنگین و موزون باشد.
۵ـ آواز کر، آوازهایی است که دسته های همسرایان در تراژدی می خوانند.
۶ـ وضع صحنه یا منظر نمایش که مربوط به صحنه آرایی و صحنه سازی است.
تفکر اسطوره سازی و میل به جستار عناصری مانند عدالت و گرایش به مذهب از دیدگاه های مختلف در نمایشنامه های این دوره مورد بررسی و کنکاش قرار می گیرند. در این زمان توجه به ملیت، مذهب و خصایل پاک انسانی دستمایه نویسندگانی چون آشیل، سوفکل، آریستوفان و اورپید می شود. توجه به این کلیات سبب شده که نمایشنامه های این نویسندگان تا امروز اجراها و تأویل های متفاوتی را در برداشته باشد.
آریستوفان در سال ۴۴۸ قبل از میلاد به دنیا آمد. اطلاعات دقیقی از زندگی او در دست نیست تنها می دانیم وی پسر شخصی به نام فیلیپوس بوده و در آئیگینا می زیسته است. آریستوفان یک آتنی تمام عیار بوده و تا مدت ها از نام مستعار برای خود استفاده می کرد. از او در مجموع دوازده نمایشنامه کمدی برجای مانده که تعدادی از آنها عبارتند از: آشارینها، نجیب زاده ها، پرندگان، زنبورها، پلوتوس و...
اگر چه نخستین نمایش این نویسنده در مجمع سران یونان به نمایش درآمد اما بعدها دو نمایش سورخوران و بابلی ها سبب ساز معروفیت این نویسنده یونانی شد. مدارک دقیق از قالب های نمایشی وی در دست نیست. تنها می توان گفت اجراهای سنتی به نام کوموس یارقص ها و آوازهای دسته جمعی در آن زمان رایج بوده که اجرا کنندگان شان اغلب لباس های مضحک به تن می کردند و صورتک برچهره می زدند و به یاری پاره ای تدابیر خود را به هیأت جانوران در می آورند. این نمایش ها تنها برای وقت گذرانی نبوده و اغلب نتایجی اخلاقی را دنبال می کرده است.
آریستوفان در سال ۳۹۲ یا ۳۸۹ نمایشنامه مجمع زنان را تقریر می کند. این نمایش منطبق بر نگرش سابق او نیست. در این اثر همسرایان نقش زیادی ندارند. بلکه زنان آتنی نقشه می کشند تا کار حکومت را به دست گیرند. صبح یک روز که از خواب بر می خیزند لباس شوهران شان را به تن و درمجلس ملی اجتماع می کنند.
این نمایشنامه از دیگر آثار مطرح فان است که بسیار مورد توجه قرار می گیرد. سال وفات این نویسنده را ۳۸۰ قبل از میلاد ذکر کرده اند.
اورپید و آشیل نیز از دیگر نویسندگان این عصر به شمار می آیند. اما تاریخ تراژدی به دست نویسنده دیگری به نام سوفکل شکل دیگری به خود می گیرد. کسی که عدالت و انسان دوستی دغدغه هایش را تشکیل می دهد.
او درسال ۴۹۵ قبل از میلاد مسیح چشم به جهان گشود.
یکی از بهترین آثار او نمایشنامه ادیپ شهریار است. شاید از میان شخصیت های تراژدی و اساطیری کمتر کسی است که سرنوشتی به پیچیدگی و دردناکی «ادیپ» فرمانروای شهر تب داشته باشد. ادیپ شخصیتی است که از تقدیر شوم خود با خبر می شود و در صدد فرار از آن بر می آید. اما سرنوشتی هولناک تر در انتظار اوست.
سوفکل عقیده به تقدیر داشت و آدمی را بازیچه آن می دانست. آنتیگونه اثر دیگر سوفکل یکی از زیباترین آثار نمایشی جهان به شمار می آید. این نمایشنامه را می توان ادامه ادیپ شهریار دانست.
آخرین نمایشنامه هایی که از این نویسنده برجای مانده اودیپوس در کلنوس نام دارد.
از آثار دیگر سوفکل می توان به الکترا، آژاکس و زنان تراخیس اشاره کرد.
میلاد مسیح
نمایشنامه نویسی همچنان راه خود را طی کرد. نویسندگان بی شماری به مدد ذهن تصویر گر انسان دست به خلق آثار متفاوت زدند. آنها اندک اندک مسائل روز اجتماع خود را نیز وارد نمایشنامه هایشان کردند. لوسیوس آنه ئوس سنکا از نویسندگانی بود که ۴ سال پیش از میلاد مسیح در روم متولد شد. سنکا همواره در پی آن بود تا راهی برای مقاومت و تقویت نیروی تحمل و امید به آینده بیابد. سنکا رواقی مشرب بود او این فلسفه را نزد آتالوس آموخت. سنکا از نویسندگانی بود که وارد دستگاه دولت شد. او مضمون آثارش را از نویسندگان بزرگ یونان وام گرفت ولی نوشته هایش هیچگاه رنگ تقلید و دنباله روی نداشت. وقتی انگلیسی ها به نوشتن تراژدی پرداختند به نمونه ای نیاز داشتند که آثار سنکا منبع بسیاری از آنان قرار گرفت. آثار این نویسنده به سه دسته تقسیم می شود: ۱ـ تراژدی ها، ۲ـ تحقیقات فلسفی، ۳ـ آثاری سیاسی که خطابه ها و رسالات او را در بر می گیرد. قریب ۹۰ نمایشنامه به او منسوب است که هیچ یک از آنها در زمان حیاتش اجرا نشد. در قرون وسطی مذهبی قشری رواج می یابد و تأثیر عظیم آن بر هنر کاملاً مشهود است. این قرن نظاره گر گسترش نمایشنامه های اخلاقی بود که در اثر اوری من (Every man) به اوج خود رسید.
بسیاری از نویسندگان این دوره تحت تأثیر کلیسا عمل می کردند. اما قرن شانزدهم نقطه عطفی در تاریخ نقطه نمایشنامه نویسی جهان به شمار می آید. نویسندگانی چون سروانتس، ویلیام شکسپیر و کریستوفر مارلو حاصل این دوره اند. هفت سال پس از به پادشاهی رسیدن هنری هفتم، کریستف کلمب قاره آمریکا را کشف کرد و چند سال بعد واسکودوگاما طی یک سفر دریایی به دور دماغه امید نیک به هندوستان رسید. انگلیسی ها نخستین ملتی نبودند که نیم کره غربی را کشف کردند اما این اکتشاف جایگاه ایشان را در دنیا عمیقاً دستخوش تغییر کرد. چرا که ایشان در قرن بعد به بزرگترین بازرگانان و دارنده بیشترین تعداد مستعمرات تبدیل گشتند. همین مسأله سبب شد که فرهنگ آنها به کشورهای دیگر صادر شود و بسیاری از نویسندگان کشورهای دیگر درام نویسان انگلیس را مورد تقلید قرار دهند. اگر نمایش اخلاقی اوری من در اواخر قرن پانزدهم نشانگر پایان نمایش در قرون وسطی است اما در همان زمان برخی شواهد نشانگر آغازی جدید و در خانه جان مورتون اسقف، اعظم کلیسای کنتربری و قاضی انگلستان در زمان حکومت هنری هفتم است میان پرده و نمایشنامه های اخلاقی تازمان شکسپیر شایع و رایج بود. اما گسترش نمایشنامه و تبدیل آن به یک قالب هنری پیچیده، نفوذ دیگری می طلبید و آن تأثیر نفوذ کلاسیک ها بود. کمدی های لاتین بیش از هر چیز سر چشمه نویسندگان این دوره بود. اما فن شعر ارسطو در انگلستان به اندازه سایر کشورهای اروپایی معیار دقیقی برای شناخت تراژدی نبود. آنچه در اصول ارسطویی اهمیت ویژه ای دارد سقوط تراژیک است. این سقوط باید نتیجه نوعی خطا یا ضعف اخلاقی در قهرمان باشد. طرح داستان باید ماجرای سقوط قهرمان را از اوج موفقیت تا بیچارگی کامل در برگیرد، طرحی که بازگشت ها و اکتشافات پی در پی از ویژگی های آن باشد، حتی شکسپیر این مسأله را در آثارش به خوبی رعایت نمی کرد. او نیز مانند اکثر تراژدی نویس های عصر الیزابت به علت استفاده از طرح های فرعی تسکین های خنده آور و عدم رعایت وحدت زمان و مکان با معیارهای تراژدی کلاسیک فاصله فراوان دارد. شکوفایی نمایشنامه های انگلیسی عمدتاً به سه عامل بستگی داشت: ۱ـ بازیگران حرفه ای، ۲ـ تئاتر یا سالن مخصوص نمایش و ۳ـ تماشاگران. در این دوره نگاهی به آثار دو نویسنده انگلیسی و یک نویسنده اسپانیایی لازم به نظر می رسد.
کریستوفرمارلو در سال ۱۵۶۴ به دنیا آمد و درسال ۱۵۹۳ در گذشت. او نویسنده ای نو آور و خلاق بود. تیمورلنگ که به سال ۱۵۸۷ نوشته شده یکی از آثار مطرح این نویسنده انگلیسی است که در آن ضمن پرداختن به خصلت هایی چون حرص و آز در انسان و میل به عظمت و قدرت، تباهی انسان را توسط این خصائل به نمایش می گذارد. دکتر فاوستوس اثر دیگر مارلو به زندگی یک دانشمند آلمانی نظر می افکند که در آستانه جست وجوهای عالمانه اش وجدان و ایمان خویشتن را قربانی می کند پاره ای از محققین بر این عقیده اند که هیچ یک از آثار مارلو از لحاظ اهمیت و موضوع به پایه دکتر فاوستوس نمی رسد. گوته شاعر و نویسنده بلند آوازه آلمانی به عنوان سرمشق درام فاوست اثر مشهور خود را که درامی فلسفی و عمیق است با الهام گرفتن از اثر مارلو نوشته. دکتر فاوستوس آمال و آرزوهای نویسنده را به خوبی آشکار می کند و همچنین می توان آن را آیینه افکار و آرمانهای قرن شانزدهم دانست.
غرور و تکبر مورد نظر مارلو در این اثر ناشی از شناخت انسان از شرایط جدید زیستی خود است. انسان به واسطه پیشرفتی که در علم داشته می اندیشید به تمامی اسرار عالم دست یافته است. دو نمایشنامه دیگر یکی مالیت و دیگری ادوارد دوم آثار بعدی مارلو را شکل می دهند. اما نمی توان از ادبیات نمایشی گفت و ویلیام شکسپیر را فراموش کرد. او شخصی بود که با نگاهی عمیق به اطرافش با دستمایه قرار دادن داستان های تاریخی آثاری بی بدیل در عرصه هنرهای نمایشی برجای گذارد. آثاری که بعدها سرمشق بسیاری از نویسندگان دیگر قرار گرفت. شکسپیر در سال ۱۵۶۴ در استراتفورد متولد شد. آشنایی او با تئاتر از طریق نمایشنامه های بازیگران بسیاری که به شهر استراتفورد می آمدند انجام گرفت. نویسنده ای به نام فرانسیس میرس در کتابش که رساله ای است درباره اخلاق، دین و ادبیات، شکسپیر را نویسنده ای همتراز با سنکا، پلوتوس، هوراس، هومر و سوفکل می خواند.
گنجینه بی نظیری که شکسپیر برجای گذارد قریب به سی و هشت نمایشنامه را در بر می گیرد که در آنها از داستان ها و نمایشنامه های قدیمی و نیز تاریخی و اساطیر و بسیاری منابع دیگر الهام گرفته است. دو منبعی که بسیار برای شکسپیر مفید بود یکی وقایع نامه انگلستان، اسکاتلند، ایرلند و دیگری زندگینامه مردان بزرگ اثر پلوتارک بود.
هملت، شاه لیر، مکبث، اتللو و رومئو و ژولیت پنج تراژدی مشهور او است.
نمی توان قرن شانزدهم را ترک کرد و از سروانتس نویسنده رؤیا پرداز اسپانیایی یادی نکرد. او در سال ۱۵۴۷ چشم به جهان گشود و درسال هایی که برای اسپانیا دوران طلایی تئاتر بود زیست. نفوذ بین فرهنگ ها و مسیحیت کاتولیک را می توان به وضوح در درام اسپانیایی مشاهده کرد.
نخستین نمایشنامه خالق رمان دن کیشوت، فال و تماشادر الجزیره است. این نمایش به نظریات او در زمان محبس می پردازد. نوماسیا نیز از بهترین نمایشنامه های سروانتس به حساب می آید که براساس یک واقعه تاریخی تنظیم شده است. از دیگر آثار او می توان به سفر آرجل و روفیان خوشبخت اشاره کرد. جریان های ادبی در قرن هفدهم دستخوش تحولات بسیار شد. لااقل در انگلیس که توانسته بود سهم مهمی در درام نویسی جهان از خود به جای بگذارد کاملاً به چشم می آید. در این قرن و در سال ۱۶۴۲ بود که در انگلستان جنگ های داخلی در گرفت و هنر تئاتر به یکباره تعطیل شد. لذا نمایشنامه نویسی در کشورهای دیگری چون فرانسه مطرح شد. پیرکرنی شاعر و نمایشنامه نویس فرانسوی در سال ۶۰۶ در یکی از شهرهای فرانسه متولد شد. نخستین نمایشنامه او به نام مه لیت درسال ۱۶۲۹ به رشته تحریر در آمد که اثری کمدی بود. پس از آن چند نمایشنامه کمدی به نام های زن بیوه، کالری قصر، میدان سلطنتی و خدمتکار را نوشت و سپس تحت تأثیر آثار یونان باستان تراژدی مده آرا نگاشت. نمایشنامه سید مشهور ترین اثرش در سال ۱۶۳۷ بود. او در سبک نگارش علاوه بر تراژدی الگوهایی نیز برای کمدی به وجود آورد. وی درسال ۶۴۷ به عضویت فرهنگستان فرانسه برگزیده و در همین سال به عنوان بزرگترین درام نویس زمان خویش مطرح شد. او انسان ها را آنطور که می خواست می دید و تصویر می کرد نه آن گونه که بودند از این رو روانشناسی شخصیت هایش عمق چندانی ندارد.
رفتار شخصیت ها بر اصول مشخصی چون مبارزه بین عشق و شرافت است. پیروزی شرافت بر عشق امری کاملاً قطعی و مورد ستایش کرنی و نویسندگان نئوکلاسیک است.
کرنی در نمایشنامه هایش نسبت به اخلاقیات جامعه بسیار متواضع بود و به آنها بیشترین بها را می داد و انسانها را به احترام به این امر ملزوم می داشت.
مولیرازدیگر نویسندگان این دوره به شمار می آید.
نام اصلی او ژان باتیست پولکن بود و در پانزدهم ژانویه ۱۶۲۲ زاده شد. زمانی که در دربار شاه مشغول به کار شد تئاتری دید و به آن علاقه مند شد.
از آثار این نویسنده می توان به طبیب اجباری، خسیس، نیرنگهای اسکاپن، مردم گریز و شهری جنتلمن اشاره کرد.
ادبیات قرن هجدهم در انگلستان به ادبیات نکته پرداز ملقب است که درباره تمدن و ارتباطات اجتماعی، در نتیجه انتقادی و تاحدودی اخلاقی و طنز آلود است. در این زمان است که مجلات وارد جامعه می شوند و ادبیات مطبوعاتی میان مردم رواج می یابد.
نثر نیز در این زمان به تکامل می رسد:
نقد ادبی با ساموئل جانسن، زندگینامه نگاری با جیمزباسول، فلسفه با دیوید هیوم، سیاست با ادموند برک، تاریخ با ادوارد گیبون، زیبایی شناسی با سرجاشوا رینولدز، اقتصاد با آدام اسمیت و تاریخ طبیعی با گیلبروایت. در انگلستان نوشتن رمان رواج می یابد و توجه نویسندگان بیشتر بدین سو جلب می شود.
اما این قرن گولدونی، یوهان ولف فون گوته و پوشکین را به عرصه نمایشنامه نویسی معرفی می کند. که متعلق به کشورهای ایتالیا، آلمان و روسیه هستند و ادبیات این کشورها را متحول می کنند. کارلو گولدونی نمایشنامه نویس، شاعر و سراینده اشعار اپرا در ۲۵ فوریه ۱۷۰۷ در ایتالیا چشم به جهان گشود، او ابتدا برای اپراشعر می گفت. گولدونی در آثارش همواره نفرت و انزجار خود را از اشرافیت زمانش به شهامت ابراز می داشت و قلم توانایش بر صفات خود پسندانه و شخصیت های توخالی آنان می تاخت، تئاتر او بیشتر عرصه نشان دادن زندگی افراد متوسط الحال جامعه آن عصر است و مسائل این طبقه که آن هم به شکلی گویا در آثارش بازگو شده است. قهوه خانه، دروغگو، تئاتر کمدی، همسر با احتیاط، عشاق و ... آثار او را تشکیل می دهند.
یوهان ولفگانگ فون گوته شاعر، درام نویس، مدیر تئاتر و ادیب بلند آوازه آلمانی در ۲۸ اوت ۷۴۹ در فرانکفورت به دنیا آمد.
آثار گوته بسیار متنوع است چنانکه شامل چندین تراژدی، چند نمایشنامه تاریخی، آثار فلسفی، اساطیری و چند نمایشنامه کمدی است. فاوست معروفترین اثر گوته است که به یقین بیشترین سالهای عمر این هنرمند را به خود معطوف کرد. فاوست از نمایشنامه دکتر فاوستوس اثر کریستوفر مارلو اقتباس شده است. از آثار گوته می توان به استلا، آگمنت، طبیعت عشاق، کلاویگو، شریکان جرم و... اشاره کرد، اما در روسیه نیز الکساندر پوشکین قلم به دست گرفت. پوشکین سال ۱۷۹۹ در مسکو به دنیا آمد. او اگرچه در مرحله نخست شاعر است، لیکن در زمینه داستان های منثور و نمایشنامه نیز طبع آزمایی کرده و در این قلمرو نیز قدرت و استعداد خود را به منصه ظهور رسانید تا آنجا که بسیاری از آنچه بعدها در داستانها و نمایشنامه های روسی شاهد آن هستیم، از او مایه و الهام می گیرد. وی را به عنوان بخشی جدانشدنی از جهان رومی و فرهنگی ملت روسیه به شمار می آورند.
از آثار او می توان به بوریس گودونف، جشنی به هنگام، شاعر طاعون، شوالیه آزمند، میهمان سنگی اشاره کرد.
اما در سال ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه به وقوع پیوست که آثار بسیاری از نویسندگان این دوره را تحت الشعاع قرار داد.
در این قرن هنریک ایبسن نویسنده مشهور نروژی به تئاتر معرفی شد که برخی او را پدر نمایش مدرن می دانند. نگاه او به موقعیت های اجتماعی انسان و شرایطی خاص که از سوی جامعه بر او تحمیل می شوند، ستودنی است. او در سال ۱۸۲۸ زاده شد و ساختمانی جدید را در پیکر نمایشنامه نویسی بر جای گذارد که بعدها مورد استفاده بسیاری از درام نویسان قرار گرفت. خانه عروسک، دشمن مردم، اشباح، استاد معمار و هداگابلر از مهمترین آثار این نویسنده نروژی است. نظریات او همواره نسبت به پلیدی های جامعه انتقادی و قاطع بود. ایبسن برای نمایشنامه هایی که می نوشت، مدت زیادی را صرف تحقیق می کرد.
اما نمی توان در این عصر نیکلای گوگول را از نظر دور داشت. او نویسنده ای اوکراینی بود. سبک نویسندگی و نگاهی که او به زندگی می کند، پر از طنز، ریشخند و همدردی است. او چنان هزل و طنز را با درد می آمیزد که تا اعمال روح انسان اثر می کند.
بازرس، شنل، ازدواج و قماربازان عمده آثار او را شکل می دهند. اما سه نمایشنامه نویس دیگر نیز بودند که در این قرن هنر نمایشنامه نویسی را تحت تأثیر قرار دادند. اسکار وایلد، جرج برنارد شاو و آنتوان چخوف.
اسکار وایلد در شهر دوبلین زاده شد. خانواده اش از اشراف پروتستان بود. او بعدها در آثارش به نقد اشرافیت پرداخت و این زندگی را با زبانی طنز مورد نکوهش قرار داد. تعدادی از آثار او عبارتند از سالومه، بادبزن خانم ویندرمر و اهمیت ارنست بودن.
جرج برنارد شاو، نمایشنامه نویس، داستانسرا، روزنامه نگار و منتقد ایرلندی الاصل نیز در ۲۶ ژوئیه ۱۸۵۶ در شهر دوبلین ایرلند زاده شد.
جی بی پیرلیستلی معتقد است: «سرشاری و وفور و تازگی و روح جنبش و نیروی فوق العاده زیست نمایشنامه های شاو، بوی حق می دهد که پس از مولیر به عنوان بزرگترین کمدی نویس شناخته شود. اما چنانچه وی را به عنوان نمایشنامه نویسی بزرگ بپذیریم که میدان و دامنه تنوع اشخاص نمایشنامه هایش محدود است، بی گمان شاو از عرصه تئاتر با آن نشاط مبنی بر تفکر و آن محیط خوش و آفتابی که می آفریند، هنوز زنده است.»
تعدادی از نمایشنامه های شاو عبارتند از: خانه های اجاره ای، پیگمالیون، ژاندارک، کاترین بزرگ، درام کوچک و...
او در نمایشنامه نویسی حامی نوعی درام جدید بود که هنریک ایبسن عرضه کرده بود. وی نمایشنامه های خود را چنان می پرداخت که گویی نوعی اپرای بدون موسیقی تصنیف می کند. پاره ای از موقعیتهای اساسی برخی از نمایشنامه هایش مثل دکتر بر سر دوراهی، دلیری و گستاخ محض هستند.
نگاه واقع بینانه اش به همراه بذله گویی و طنز است و در آثارش سعی دارد تا افراد جامعه را با همه دردها و رنجها و تیرگی های درونشان نشان دهد.
دکتر آنتوان پابلوویچ چخوف نیز در روسیه به دنیا آمد. پریستلی درباره تئاتر چخوف می نویسد: «یک پزشک با عده زیادی از اشخاص که نقاب تظاهر از چهره افکنده اند و به نشان تسلیم دست بالا کرده اند روبرو شده است. هیچ کس نزد طبیعت خود قهرمان نیست و چخوف پزشک نیز میدان را برای چخوف نویسنده خالی نکرد. اما دکتر چخوف دیده ای تیزبین و ذوقی لطیف و قلبی رئوف داشت و در توجه به حقیقت تزلزل نمی شناخت. در القای تنهایی و جدایی غلبه ناپذیر موجودات انسانی و عدم امکان تفاهم ایشان با یکدیگر شاید هیچ نویسنده ای به پای او نرسد.»
او با کارگردانانی چون کنستانتین، استانیسلاوسکی و نمیرویچ دانچنگو آشنا شد که این امر علاقه او به تئاتر را تشدید کرد.
مرغ دریایی یکی از مشهورترین آثار اوست. این نمایشنامه که شکوه زندگی را علی رغم تمامی سردی و تیرگی آن اعلام می کند، برای چخوف اهمیتی صدچندان داشت. باغ آلبالو نیز از دیگر آثار معروف اوست که بارها در کشورهای مختلف اجرا شده است.
اما با آغاز قرن بیستم و وقوع جنگ های جهانی تنهایی و انزوای انسان بیشتر دستمایه نویسندگان قرار گرفت. ادبیات پوچی و در نتیجه تئاتر نیز حاصل این دوران است. این اصطلاح عمدتاً به آثار نمایشی نویسندگانی چون ساموئل بکت، ژان ژنه، اوژن یونسکو، هارولد پینتر و ادوارد آلبی اطلاق می شود و شاخه مهمی از ادبیات پوچی به شمار می آید، مبانی تفکری و تلقی فلسفی نویسندگان تئاتر پوچی از مکاتب ادبی، سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم، اگزیستان اسیالیسم و آثار ژان پل سارتر، آلبر کامو، فرانتس کافکا و جیمز جویس ریشه می گیرد.
بنا بر تفکر این نویسندگان، انسان بریده شده از اعتقادات مذهبی و معنوی و آگاه به پوچی اعتقاداتی که آنها را فریب می داند، در جهانی خالی از معنا و هدف، فقط دلخوش به امیدهایی در فراسوی این زندگی ملالت بار و بی معنی، دست و پا می زند.
بهترین نمونه چنین انسان سرگشته و خودفریبی، ولگردهای نمایشنامه در انتظار گودو اثر ساموئول بکت هستند.
موضوع این نمایشنامه که اولین نمایشنامه تئاتر پوچی است و نخستین بار در سال ۱۹۵۷ به اجرا درآمد، بر محور انتظار دو ولگرد بیکاره دور می زند. نمایشنامه با انتظار این دو برای آمدن شخص مرموزی به نام «گودو» آغاز می شود. در تمام طول بازی، هیچ حادثه عینی مهمی رخ نمی دهد و تماشاگران فقط ناظر گفت و گوهای بی معنی و بی ربط و حرکات تکراری و بی ثمر این دو شخصیت هستند. حرکات و کلمات این بازیگران به قدری تکراری می شود تا احساس پوچی و بی معنایی در تماشاگر برانگیخته شود و او دریابد انتظار این دو شخصیت نوعی خودفریبی است.
از حیث ساختار نمایشنامه پوچی هیچ شباهتی به نمایشنامه های دیگر ندارد و سیر حوادث آن معمولاً فاقد رابطه علت و معلولی است. عناصر ادبی و نمایشی در این قسم تئاتر نهایتاً به منظور ایجاد تصویری شاعرانه و بلاواسطه از بی معنایی هستی بشر به کار گرفته می شود. زبان در تئاتر پوچی به سوی نوعی آشفتگی و بی معنایی گرایش می یابد، به نحوی که عملاً از قدرت ایجاد ارتباط واقعی تهی می شود و تنها در حد یک واسطه شنیداری برای انتقال این حس پوچی، تنهایی و بی همزبانی به تماشاگر باقی می ماند. این نوع تئاتر نخستین بار توسط مارتین اسلین نویسنده لهستانی الاصل در کتاب تئاتر پوچی بدین نام خوانده شد.
اما جدا از این نویسندگان و تئاتر پوچی بودند درام نویسان دیگری که سبک های جدیدی را بنیان نهادند. برتولت برشت با پدید آوردن سبک epic (حماسه) تحولی عظیم در تئاتر ایجاد کرد و مقابل کنستانتین استانیسلاوسکی قرار گرفت. بسیاری از آثار او چون دایره گچی قفقازی، صعود مقاومت پذیر آرتور واویی، آنکه گفت آری، آنکه گفت نه، انحطاط و... مؤید و حامی این نظریه به شمار می آیند.
در هرحال نمایشنامه نویسی هنری است که با توجه به روح تصویر بشر همچنان در ادبیات بوده و خواهد ماند. برخی از این درامها بخصوص از نوع شرقی آن به واسطه سنت های محدود به خارج صادر نشده و اطلاعات دقیقی از آنها در دست نیست. اما به مجموعه نامهایی که در این نوشته آمد، باید آشیل، همور، ولتر، ویکتور هوگو، لئو تولستوی، آگوست استریندبرگ، موریس مترلینگ، رومن رولان، ماکسیم گورکی، جیمز جویس، جان اشتن بک، ژان ژنه، گونتر گراس، داریوفو، اتول فوگارد، پیتر هاندکه و... را نیز افزود. نامهایی که مجال پرداختن به آنها نبود، اما سهم و نقش آنان را نمی توان در تاریخ نمایشنامه نویسی جهان از نظر دور داشت.
پی نویس
منابعی که در تهیه این مقاله از آنها استفاده شده، عبارتند از:
۱ـ تاریخ ادبیات یونان
۲ـ جنگ ادبی نورتون
۳ـ درام نویسان معروف جهان
۴ـ تاریخ تئاتر جهان
۵ـ مکتب های ادبی
۶ـ تاریخ هنر
۷ـ فرهنگ اصطلاحات ادبی
۸ـ تاریخ فلسفه
آسیب شناسی نمایش نامه نویسی
پیش فرض
به زعم حقیر ، همه ی ارکان یک اثر هنری ، از کوچکترین آن تا بزرگترینش ، ارزش خاص خود را دارا می باشد . مثلا در کار نمایش ، نمی توان گفت که نمایش نامه ، مهم تر است یا کارگردانی ؟ بماند که در این مرز و بوم ، معمولا نمایش نامه را ، اولین و تنها عنصر ، برای ارزیابی اثر ، در نظر می گیرند ! در این مقاله ، برای من ، به عنوان یک نویسنده ، نمایش نامه نویسی ، به عنوان یک موضوع ، مورد بحث می باشد . بدون آنکه بخواهم ، سایر ارکان تئاتر را ، کوچک و یا نادیده ، قلمداد کنم !
مقدمه
با یک نگاه کوتاه ، می توان به راحتی ، مشکلات عدیده ای که نمایش نامه نویسی ، با آن ، در گیر است ، را دید . مشکلاتی که هر بار ، به نوعی کم و یا زیاد می شود ! و یا هر بار ، شکل عوض می کند ! اما صورت مسئله ، همچنان ، همان است که بود ! نمایش نامه نویسی ، کم جان است ! مشکل کجاست ؟ می گویم !
1 ـ سانسور
ماجرای سانسور در ممالک جهان سومی ( و یا به قول استاد دولت آبادی : کشورهای پیرامونی ! ) هیچوقت حل نخواهد شد . چرا که نه ، صاحبان قلم ، می توانند جلوی قلمشان را بگیرند . و نه ، صاحبان قدرت می توانند ، جلوی قدرت خود را بگیرند ! ای کاش ،گیر دادن به دولت ، شکل درستی به خود می گرفت تا صاحبان قدرت ، اینقدر زورشان را به رخ نکشند !!! ای کاش صاحبان قلم، مقدار آزادی خود را می دانستند تا به همان میزان ، عیب و ایراد بگیرند ! ( خدا آن روز را نیاورد ! چون دیگر صاحبان قدرت از نان خوردن می افتند ! پلیس مروژک ، یادتان هست ؟!)
متاسفانه مشکل اینجاست که ما نمی دانیم ، در مورد چه چیزی بنویسیم ویا تا چه حد بنویسیم ؟! زعمای قانون گزار هم ، هیچوقت در این باب ، توضیحی نمی دهند که بعد ، گرفتار شوند ! اگر از آنها بپرسی : (( چه بنویسم ؟ )) می گویند : (( بنویس ! مشکلی ندارد ! )) اما بعد از آنکه نوشتی ، می گویند : (( ما گفتیم ، بنویس . اما نه ، اینجوری ! این که خیلی ، مسئله دارد ! کمی تغییرش بده ! )) این زعمای قانون گزار ، گویا نمی دانند که تغییر دادن ، حدی دارد . نه آنکه همه اش را عوض کنی ! که آن می شود ، یک متن دیگر ، با صرف هزینه ی بیشتر !!!
2ـ خود سانسوری
سانسور ، ابعاد جالبی دارد . یکی از خنده دارترین آن ، ماجرای خود سانسوریست ! وقتی کسی بداند که ممکن است کارش مسئله دار شود ، گرفتار خودسانسوری می شود . یعنی تا چیزی را می خواهد خلق کند ، پیش خود فکر می کند که ، نکند به آن گیر دهند ! همین مسئله باعث می شود که او به جای خلاقیت و نو آوری و صراحت گویی ، اسیر تکرار و کهنگی و ابهام شود !
من فکر می کنم ، آنچه در نمایش نامه نویسی ، مسئله ساز اصلیست ، خود سانسوریست . نه سانسور ! نویسنده ی بدبخت ، تقصیری هم ندارد . دیوانه نیست که یک عالمه وقت بگذارد ، سر چیزی که آخرش نداند ، مشکل دارد یا نه ؟!!! پس تصمیم می گیرد که عطایش را به لقایش ببخشد !!!
3 ـ بازخوانی
جاهای دیگر را نمی دانم ، اما در این مرز و بوم ، بعد از نگارش متن نمایشی ، تازه ، مشکل شروع می شود ! چرا ؟ خب معلومست ! یک عده وجود دارند که باید برای شما ، فکر کنند ! باید برای شما ، برنامه ریزی کنند ! باید برای شما ، قانون صادر کنند !
جالب اینجاست که این عزیزان ، با آنکه معمولا لیسانس ادبیات نمایشی دارند ، اما یک نمایش نامه هم ندارند ! بعضی هاشان ، حتی یک خط هم ، نمایش نامه ننوشته اند ! اما نمی دانم ، چه اصراری دارند که روی متن دیگران نظر بدهند ؟! من نمی دانم ، چرا این نظریات جالبشان را برای خود و نمایش نامه ی نوشته نشده شان استفاده نمی کنند ؟!!!
یک ماجرای جالب یادم آمد . من یک نمایش نامه داشتم به نام قابیل . یک نمایشنامه تک نفره بود . و من به جای لفظ نمایش نامه ، رویش نوشته بودم : بازی نامه .
بازخوان ( که نامش ، محفوظ باد ! ) در اولین حرکت ، بنده را آچمز نمود و گفت : (( خب دوست عزیز ! خوشحالم که خودت ، قبول داری ، این چیزی را که نوشته ای ، نمایش نامه نیست و فقط ، یک بازی نامه است !!! )) و من مانده بودم که یعنی چه ؟!!! یادش بخیر ! من به مجرد دور شدن ایشان ، نمایش نامه ام را ... آخ، ببخشید ! بازی نامه ام را ، پاره کردم تا دیگر ، مزاحم وقت بازخوان محترم نشوم !!!
4 ـ الگو سازی
دادن جایزه به یک متن نمایشی ( و یا چاپ یک اثر ) خود به خود ، باعث الگو سازی ، در جامعه ی هنری می شود . چرا که دیگران فکر می کنند ، آنگونه نگارش متن ، از نظر دیگران خوبست . پس می تواند الگوی خوبی ، برای یک اثر باشد .
یکی از این جوایز ( که خیلی هم بزرگ بود : یعنی جایزه ی اول نمایش نامه نویسی ) به نمایش نامه ای تعلق گرفت که در آن ، شخصیت های نمایشی می خواستند ، با اجرای نمایش درمانی ، مسئله ی یکی دیگر از شخصیت ها را حل کنند . اما حل نکردند ، هیچ ... زدند ، او را کشتند !!! جالب اینجاست که هیچکس هم ناراحت نشد ! چرا که آن را با لقا الله یکی دانستند ! ( اینجوری اش را دیگر ندیده بودم !!! )
من در جایی ، در باره ی این متن ، به گروه اجرایی اش گفتم که متن ، اشکال دارد . و لی آنها قبول نکردند . خودمانیم ! گروه اجرایی حق داشت ! چرا که متن مورد نظر ، در جشنواره ای ، جایزه ی اول متن نمایشی را به خود اختصاص داد !
حالا خودتان قضاوت کنید . می شود تا دنیا ـ دنیاست به آن نویسنده ، ثابت کنی که جایزه را اشتباهی گرفته ؟!!!
5 ـ کپی سازی
الگو سازی ، عواقب جالب دیگری هم با خود ، به همراه دارد . یکی از آنها ، شبیه سازی و کپی سازیست ! تا یک موضوع و یا طرح خوب نمایشی ، پیدا می شود ، دوستان ، تند و تند ، از رویش می نویسند ! آنقدر و آنقدر می نویسند که دیگر ، نخ نما می شود !
جالب اینجاست که شما ، ده نمایش نامه می خوانید ، با ده اسم مختلف ، از ده نمایش نامه نویس ، که هر کدامشان از ده شهرستان و استان مختلف کشورند . اما تواردی در کارشان وجود دارد که نمی توان ، هیچ جوابی برایش ، پیدا نمود .
بیشتر نوشته ها ، مثل همند ! موضوع نمایشی ،کم است . و کمتر از آن ، طرح نمایشی . شخصیت ها ، آنقدر به هم شباهت دارند و مثل هم حرف می زنند که تو می توانی ، نوشته ها را در کنار هم بگذاری و با آنها ، یک سریال ، درست کنی !!!
6 ـ دوره ای بودن
گویاکارهای این مرز و بوم ، در همه ی زمینه ها ، مسئله دار است ! مثلا در مورد همین ماجرای تئاتر و نمایش نامه نویسی ، همیشه وضع به این شکل است : دوره ای بودن ! آماری بودن ! سالیانه بودن ! انگار باید ، چند نفر ، تند ـ تند ، بیایند و بنویسند وجمع شوند وتمرین کنند و اجرا کنند و بعد ... نخود ـ نخود ، هر که به خانه ی خود ! دیگر کاری نداریم تا سال بعد ! برویم ، راحت بخوابیم ! مشکلی نیست !
من نمی دانم ، چه وقت ، باید در این مملکت ، مسئله ی برنامه ریزی را حل کنیم ؟! چرا نباید به این تئاتر ، به شکل جاری نگاه کنیم ؟ چرا در تمامی طول سال ، برایش برنامه ریزی نداریم ؟ چرا تازه ، چند روز مانده به جشنواره ، ناگهان ، یاد آن می افتیم ؟! امیدوارم ، ندیدگان ما ، شاهد برنامه ای مدون ، برای تئاتر باشند !!!
7 ـ پارتی بازی
یکی از مهمترین مسائل مطروحه ، در زمان انقلاب اسلامی ، حذف پارتی بازی از سیستم و ارکان جامعه بود . جالب اینجاست که پارتی بازی حذف نشد ، هیچ ... بیشتر هم شد ! هیچکس هم ، دم نمی زند ! چرا ؟ نمی دانم !
دوستانی دارم که با خیلی از بازخوانان و بازبینان و دبیران جشنواره ، ارتباط دارند . به جای دادن متن نمایشی ، طرح نمایشی می دهند . به جای بازبینی اثر ، تنها تکه ای که کار کرده اند ، را نشان می دهند . بعد از اجرای جشنواره هم ، به سرعت برای تک ـ تک دوستان و آشنایانشان زنگ می زنند تا قبل از دادن آرا، دم هیئت داوران را ببینند ، و رای ها را به نفع خود ، عوض کنند !!!
8 ـ سلیقه پروری
سلیقه ، یک امرکاملا شخصیست . من سلیقه را یکی از ارکان اصلی هنر می دانم . و معتقدم که نصف بیشتر یک اثر هنری ، ربط دارد ، به سلیقه ی صاحب اثر . هر هنرمند، بسته به سلیقه اش ، پیشرفت و یا پسرفت می کند ! حالا شما بیایید ، برای یکی ، به زور، سلیقه ای را تحمیل کنید ! مگر می شود ؟
سلیقه ، نخودچی ـ کشمش نیست که به همین راحتی ، انتقال داده شود ! پروسه می خواهد . وقت می خواهد . آمادگی می خواهد .
اینگونه نیست که تو به یکی ( که برای خودش ، به درست و یا نادرست ، صاحب نیمچه سوادیست ! ) بگویی که : (( اینطور ننویس ! آنطور بنویس ! )) اما در کشور ما ، همه می خواهند که نسخه های فتوکپی کمرنگ خود را در سطح جامعه انتشار دهند ! نمی دانم چرا ؟ که اگر روزی ، به جایی رسید ، بگوید که من او را به اینجا رسانده ام ؟ یا اگر با مغز به زمین خورد ، بنشیند و خنده کند ؟! مردمانی داریم ما !
9 ـ سیاست جشنواره
تازگی ها یک چیزی علم شده به نام ، سیاست . کلمات مترادف آن ، اینهاست : سیاست گزاری / سیاست ما / سیاست جشنواره و ... از اینجور چیزها ! من آخرش نفهمیدم که این چیز را ، همین سیاست را ، چه کسی ، اختراع می کند ؟! و اگر اختراع می کند ، چگونه ، اختراع می کند ؟! و یا حداقل ، از کجایش ، اختراع می کند ؟ آیا مشاوری دارد ؟ اگر دارد ، مثل او ، سیاست گزار هست و یا نیست ؟
نگاهی کوتاه ، به جشنواره های دوره ی قبل ، بیندازید . یک دوره ، فقط کارهای دو نفره را انتخاب می کردند ! یعنی اگر تو ، یک کار سه نفره یا چند نفره ی حرفه ای هم ، کار می کردی ، در نهایت ، آن کار دونفره ( که حتی از تو ضعیف تر بود ) به منطقه ای و سپس به تهران می رفت ! یک دوره ای ، فقط ، کارهای با تعداد فراوان بازیگر ، انتخاب می شد . اگر یک کار خیلی ـ خیلی حرفه ای دونفره ، کار می کردی ، انتخاب نمی شد !
متاسفانه ، در طول این سال ها ، ، ما شاهد اجرای سلیقه های جور ـ واجور بی مورد به نام سیاست گزاری افرادی که هنوز ، مجهول الهویه هستند ، هستیم . سیاستی که در نهایت ، توسط اعضای برگزار کننده ی جشنواره ،از کلاه شعبده باز ، بیرون می آید !سیاستی که هر بار ، ساز خاصی را به صدا در می آورده . و ما که نمی دانیم ، حالا نوبت کدام ساز است و چه رنگی را باید تمرین کنیم ، هر بار ، از قافله ی ارکستر آنها ، عقب می افتیم !!!
10 ـ حق خوری
یکی دیگر از مهمترین مسائل مطروحه ی زمان انقلاب ، حذف حق خوری بود . اما این مسئله نیز، حل نشد هیچ ، بیشتر هم شد ! حالا شما خودتان قضاوت کنید : گروهی با یک عالمه امید و آرزو ، به دور هم جمع می شوند و تمرین می کنند و وارد جشنواره می شوند تا دسترنج خود را بیابند . اما در شب اختتامیه ی جشنواره ، با کوله باری از حق کشی ، به خانه هاشان برمی گردند ! اگر شما جای آنها بودید ، باز هم وارد جشنواره می شدید ؟!!!
موخره
می توان به این نوشته ، تعداد دیگری از مسائل را نیز اضافه نمود . اما مهمترین ها ، همین بود که گفته شد . به زعم حقیر ، این مسائل ، گنده نیست ! خیلی هم کوچک است ! همه ی ما ، این مسائل را از بریم . همگی آن را می شناسیم . احتیاجی به تجسس و کنکاش ندارد تا آنها را بیابیم . چون همگی، عیان است . اما این را با صراحت تمام می گویم که حتم دارم ، تا دنیا ـ دنیاست ، این مسائل حل نخواهد شد !!! چرا ؟ این را نمی گویم !!!
تصویر و نمایشنامه
اشاره:
نمایشنامه در تعریف عام متنی است که برای بازیگران نوشته شده است تا بتوانند با آن نمایش را به روی صحنه ببرند این متن توسط کلمات نگاشته میشود این تعریف بسیار ساده در بطن خود تعارض آشکاری دارد؛ زیرا متن خواندنیِ نمایشنامه باید به نمایش دیدنی تبدیل شود و این امر امکانپذیر نیست زیرا خواندن نمایشنامه با دیدن نمایش متفاوت است و یک اثر خواندنی نمیتواند دیدنی هم باشد مگر آنکه خواندن متنی باعث شود تا ایدهای در ذهن فردی پدید آید و او این ایده را بپروراند و بر اساس آن اثری نمایشی خلق کند؛ به طور مثال: هنرمندی با خواندن خبری از روزنامه نمایش را به روی صحنه میبرد.
در این عمل او ایده متن را با در نظر گرفتن تمهیدات تصویری به اثری نمایشی تبدیل میکند. در واقع یک متن سادة خواندنی فقط میتواند در حکم ایدهآل برای اثری نمایشی باشد و یک متن خواندنی هرگز نمیتواند تبدیل به اثری دیدنی شود. اما نمایشنامه تفاوت اساسی با یک متن سادة [خواندنی] دارد و ما زمانی که در تعریف نمایشنامه از متنی خواندنی نام میبریم باید در تعریف خود تجدید نظر کنیم و در جستوجوی تعاریفی تازه از نمایشنامه باشیم. از دیدگاه ما نمایشنامه، تصویرنامهای است که با کلمات نوشته میشود و کارگردان به هنگام اجرا از این اثر [تصویری ادبی] نمایشی دیداری پدید میآورد.
در تعاریف آکادمیک از نمایشنامه، به عنوان اثری ناتمام یاد شده است که توسط گروه اجرایی باید به اتمام برسد. از این رو مارتین اسلین متن نمایشنامه را فقط زمانی که به روی صحنه برود، درام مینامد. در تعریف نوین ما از نمایشنامه، کارگردان فردی است که با استفاده از اشیاء و عوامل انسانی از تصویرنامة نمایشنامهنویس اثری نمایشی میآفریند. در واقع در هنگام اجرای نمایش اثری تصویری و ادبی به نمایش دیداری تبدیل میشود. در این نوشتار ما نمایشنامه را از بُعد تصویری بررسی میکنیم. زیرا هدف نمایشنامهنویس از نگاشتن نمایشنامه پدید آوردن اثری دیداری است.
تصویرسازی دراماتیک
قبل از ورود به این مبحث ابتدا باید به تعریف واژگان بپردازیم. زیرا این ترکیب از دو واژة تصویر و درام ساخته شده است.
تصویر
«نمایاندن اشیاء، اعمال، افکار، احساسات، ایدهها و بیان اندیشه و هر تجربة حسی و فراحسی از راه زبان است. تصویر یا صورت خیال از تلفیق اشیاء، کلمات، احساسات و اندیشههاست به هنگام خلق اثر هنری به یاری نیروی تخیل در ذهن هنرمند به وجود میآید. تصویر شعری، مجموعهای از واژگان است و نمیتوان آن را به صورت عینی دید پس به بیانی تصویر شعری انگاره یا صورت خیال است.»1
درام
«واژه نمایش (drama) در یونانی صرفاً به معنای کنش است. نمایش کنش تقلیدی است. کنش برای تقلید یا بازنمایی رفتار بشر است. عنصری که نمایش را نمایش میسازد دقیقاً بیرون و فراسوی واژهها قرار دارد و عبارت از کنش یا عملکردی است که اندیشه و مفهوم مورد نظر پدیدآورندة اثر را تحقق کامل میبخشد.»2
با بررسی در تعریف ارائه شده میتوان به تعابیر زیر دست یافت:
1. تصویر از طریق زبان به نمایاندن میپردازد.
2. تصویر را نمیتوان به گونة عینی دید.
3. تصاویر به هنگام خلق اثر هنری به یاری نیروی تخیل در ذهن هنرمند به وجود میآید.
4. تصاویر از راه زبان و واژگان ساخته میشود.
5. تصاویر در درام باید وجه دیداری داشته باشد. زیرا درام به قصد اجرا نگاشته میشود.
تصاویر دراماتیک
از حوزه تصویرشناسی درام از ترکیب تصاویر ساخته شده است که در برابر تماشاگران به نمایش گذاشته میشود برای شناسایی تصاویر در درام باید به واشکافی جزء به جزء درام بپردازیم.
صحنه
رخدادگاه درام، مکانی است که رویداد در آن به تصویر کشیده میشود رخدادگاه شامل قید مکان و زمان نمایش است که برای القای مفهوم نمایش و در جهت اثبات تم توسط نویسنده تصنیف میشود.
اجزای صحنه
1. موضوع: که در قالب داستان به تصویر کشیده میشود.
2. شخصیت: شخصیت از طریق گفتار، رفتار خود داستان را به تصویر میکشاند و بدون شخصیت درام شکل نمیگیرد. یعنی درام بدون تصویر ناممکن است.
3. کلام دراماتیک: کلامی است که توسط اشخاص نمایش ردوبدل میشود و علاوه بر انتقال اطلاعات شامل زوایای دید اشخاص نمایش است. در زمان خواندن نمایشنامه تصویری از اشخاص بازی در ذهن ما ساخته میشود و ما پی میبریم که آنها از چه طبقة اجتماعی هستند و چه ویژگیهایی دارند. درامنویس بر مبنای خصوصیات اشخاص بازی به نوشتن کلام دراماتیک میپردازد و از این طریق اشخاص بازی را به تصویر میکشند.
4. فضا: تصویرهای دراماتیک در کنار هم معنایی میسازند این فضا در برگیرندة تصاویر است و دلالت بر معنایی میکند.
5. زمان و مکان: تصویرهای دراماتیک نمیتواند معلّق در فضا رها شوند آنها برای شکلگیری نمایش نیازمند آن هستند که در مکان و زمان خاصی تثبیت شوند و حول محور آن به حرکت در آیند.
تصاویر شاعرانه؛ تصاویر دراماتیک
در شرحی که حسن انوشه برای بیان تصویر نوشته است. از واژه تصویر شاعرانه استفاده میکند [تصویر شعری، مجموعهای از واژگان است و نمیتوان آن را به صورت عینی دید. پس به بیانی تصویر شعری، انگاره یا صورت خیال است] درام در آغاز نوعی شعر به حساب میآمد و از این رو نمیتوان میان تصاویر شاعرانه [شعر] و تصاویر دراماتیک [نمایشنامه] تمایزی قائل شد و تصاویر شاعرانه همان تصاویر دراماتیک به حساب میآید با این تفاوت که زبان در شعر روایتگر [شاعر یا راوی] و به طریق ترکیب واژگان در جهت فضاسازی شکل میگیرد و این فضا از طریق زبان انتقال مییابد. تمام این مراحل در درام هم اتفاق میافتد اما تصاویر شاعرانه همیشه جنبة عینی ندارد اما درام به نیت عینیت بخشیدن به تصاویر شکل میگیرد.
اما برای آنکه وارد بحث تصویر دراماتیک شویم و تفاوت آن را با تصاویر شاعرانه دریابیم ناچار به انطباق تصویر در شعر و درام هستیم و برای نظم بخشیدن به بحث تطبیقی میان دو روایت از هملت اولی نمایشنامه هملت نوشتة ویلیام شکسپیر و دومی شعر هملت سرودة احمد شاملو انجام میدهیم. اما پیش از آنکه وارد بحث شویم به یک نکته اشاره کنیم و آن مطلبی است که دکتر تقی پورنامداریان دربارة شعر احمد شاملو در کتاب سفر در مه نوشته است. وی معتقد است که «نمایشنامة معروف شکسپیر [هملت] از داستانهایی است که شاملو به آن توجه دارد و در مجموعه «مرثیههای خاک» شعری به نام اوست. شعر هملت فقط با در نظر گرفتن زیر و بم دقیق این داستان قابل دریافت است.»3 از این جهت میکوشیم تا از نظر تصویری ارتباط میان شعر و نمایشنامة هملت را بررسی کنیم. نکتة دومی که لازم به ذکر است تفاوتهای میان دو روایت شعری و دراماتیک هملت است زیرا تصویرسازی هر اثر بر مبنای روایتی است که نویسنده و شاعر برای بیان اثر اتخاذ میکنند و بدون توجه به این تفاوتها بررسیها ناقص و ناتمام میماند. نمایشنامة شکسپیر بر مبنای زاویه دید سوم شخص / دانای کل/ نوشته شده است و شکسپیر تمام صحنهها را به تصویر میکشد. اطلاعاتی از این طریق به تماشاگر داده میشود که سایر شخصیتهای نمایشی از آن ناآگاه هستند یک موقعیت آیرونیک ایجاد میشود. برای مثال ما از اندیشة منفی هملت نسبت به کلادیوس آگاه هستیم و میدانیم که هملت از او انتقام میگیرد این اطلاعات میان ما و هملت ردوبدل میشود اما کلادیوس تا زمان کشته نشدن پولونیوس [پور افلیا] از جانب هملت احساس خطر نمیکند همچنین شکسپیر حوادث پس از قتل هملت و آمدن فورتینبراس و تشییع جنازة هملت را به ما نشان میدهد. اما شعر هملت [سرودة شاملو] بر مبنای زاویة دید اولشخص نوشته شده و بر طبق اطلاعاتی که هملت با ما در میان میگذارد ما سایر شخصیتها را میشناسیم.
با این تفاسیر در مییابیم که تصاویر در نمایشنامه هملت سه بعدی است:
1. بعد اول، تصاویری که با آگاه شدن از کلام افراد به آن دست مییابیم.
2. بعد دوم، تصاویری که با دیدن رفتار افراد مشاهده میکنیم.
3. بعد سوم، تصاویری که ما از تضاد رفتار و کلام افراد مشاهده میکنیم.
اما تصاویر در شعر شاملو فقط به بعد اول خلاصه میشود.
1. تصایری که ما از طریق کلام افراد به آن دست مییابیم:
تصاویر در شعر هملت سرودة شاملو ...
بودن یا نبودن بحث در این نیست وسوسه این است.
شراب زهرآلوده به جام و شمشیر به زهر آبدیده در کف دشمن
هر چیزی از پیش روشن است و حسابشده
و پرده در لحظة معلوم فرو خواهد افتاد ...4
راوی شعر به روایت داستان میپردازد و ما با شنیدن گفتههای او پی به داستان میبریم و از این راه نقبی به شخصیت او میزنیم... راوی از شراب زهرآلوده و پرده که در لحظه معلوم خواهد افتاد سخن میگوید. این دو ترکیبهایی است که او استفاده کرده و به جای استفاده از اشاره مستقیم از زبان تصویری بهره میبرد.
تصاویر در نمایشنامة هملت ویلیام شکسپیر
هملت: بودن یا نبودن. حرف در همین است. آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیرهبخت ستمپیشه را تاب آورده یا آنکه در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان هم پایان دهد.5
هملت از طریق کلمات اندیشه خود را در قالب تصاویر ارائه میدهد. او به جای آنکه بگوید در زندگی انسان باید تابع افراد ستمگر باشد یا اینکه در برابر آنها مقاومت کند از زخم فلاخن و تیرهبخت ستمپیشه استفاده میکند. شکسپیر اندیشه را در نهایت ایجاز در قالب تصویر میآورد. دوم آنکه در جمله انسان باید تابع افراد ستمگر باشد، تنها اندیشه قابل انتقال است اما زخم فلاخن و دریای آشوب علاوه بر انتقال مفاهیم؛ تصاویری را در ذهن ما میسازند مانند واژة زخم که در ذهن تداعیکنندة خون و درد است در تصاویری که از طریق کلام انتقال پیدا میکند دو مقوله حائز اهمیت است ما در زیر به تفکیک این دو مقوله میپردازیم:
تصویرسازی از طریق رفتار
بعد دوم تصاویری که ما از رفتار افراد مشاهده میکنیم این تصاویر در اجرا توسط بازیگران به تصویر کشیده میشود اما در غالب گفتارهای متن و گاهی در متن مستتر است ...
شراب زهرآلوده به جام و / شمشیر به زهر آبدیده / در کف دشمن / همه چیز / از پیش روشن است و حسابشده / و پرده/ در لحظه معلوم / فرو خواهد افتاد.
شاه: گرترود ننوشید.
شهبانو: مینوشم. خداوندگار من خواهش میکنم معذورم بدارید.
شاه: (با خود) جام زهرآلود کار از کار گذشت.
هملت: شهبانو را چه میشود؟
شاه: دید از ایشان خون میرد. بیهوش شد.
شهبانو: نه شراب. شراب. آخ هملت عزیزم شراب شراب با زهر بود / میمیرد/
هملت: اوه ننگ های ... درها را ببندید یا خیانت. خائن را بگیرید/ لایرتیس میافتد./
لایرتیس: خائن اینجاست هملت و توای هملت کشته شده6
تصویرسازی از تضاد رفتار و گفتار
«شاه: اگر چه یاد مرگ برادر گرامیمان هملت همچنان تازه است و شایسته چنان است که دلهامان اندوهگین و سراسر کشور مانند پیشانی مرد غمزده پژمرده باشد ولی بصیرت در ما چنان با طبیعت به جنگ برخاسته است که با اندوهی بس خردمندانه به یاد اوییم و در همان حال خود را نیز در یاد داریم. از این رو آنکه زمانی به جای خواهر ما بود و اینک شهبانوی ما و وارث همایون این کشور جنگاور است اگر بتوان گفت با سروری دگرگون گشته با چشمی خندان و چشم دیگر گریان با خوشی و نشاط در مراسم تشییع و سرود سوگواری در جشن زناشویی در حالی که شادی و اندوه را در برابر میداریم او را به زنی گرفتیم.»7
نمایشنامة هملت بر پایة تضاد رفتار و گفتارهای شاه بنیان نهاده شده است. همین عامل باعث میشود هملت در برخورد با شاه دچار تردید شود و برای غلبه بر تردید خود به اندیشه بپردازد تا بتواند به حقیقت امر دست یابد و بدینگونه تراژدی هملت رقم میخورد.
[تصویرسازی از طریق کلام دراماتیک8 با توجه به نمایشنامه و شعر هملت]
تصویر مفرد
تصویر مفرد تصویری که بینیاز به چیز دیگری، مستقل و خودبهخود دارای مفهوم باشد.
«برناردو: در نگهبانیات خبری نبود.
فرانسیسکو: یک موش هم نجنبید.»
[نمایشنامه هملت]
فرانسیسکو به جای بیان صریح و مستقیم از بیان تصویری استفاده کرده است:
«و پرده/ در لحظه معلوم/ فرو خواهد افتاد»
[شعر: هملت]
تصویر مرکب
تصویر مرکب در موردی که مجموع چند تصویر یک تصویر کلی را تشکیل بدهد.
در اینجا مجموعهای از تصاویر مفرد وجود دارد که همسو شدهاند تا تصویر بزرگ واحدی را تشکیل دهند و تمام تصاویر را سازمان دهد.
[نمونة شعر]:
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود [تصویر اول]
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست [تصویر دوم]
[تصویر سوم] و بستر فریب او کامگاه عمویم
[نمونة نمایشنامه]:
[هملت: اوه! کاش این تن سخت سختجان میتوانست بگدازد و آب شود و همچون شبنم محو گردد] این تصویر مرکب از تلفیق تصاویر مفرد ساخته شده است برای مثال
[تصویر اول]
اوه! کاش این تن سخت سختجان میتوانست بگدازد
[تصوی دوم]
اوه! کاش این تن سخت سختجان میتوانست آب شود.
تصویر مفرد مفصل
تصویر مفرد مفصل عبارت است از ساختن یک تصویر مفرد اما تصویری که در بردارندة بیش از دو ویژگی باشد.
تصاویر فرعی: مشخصة این نوع تصاویر آن است که در این تصویر تمام تصاویر جزئی موجود در ارتباط با یک تصویر اصلی و محوری قرار دارد، به طوری که دیگر تصویرها از آن زاییده شدهاند.
در اینجا نیز میتوان از مثالهای قبلی بهره جست.
[نمونة شعر]
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
[تصویر محوری]
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست/ تصویر جزئی
و بستر فریب او کامگاه عمویم تصویر جزئی
با حذف تصویر محوری ارتباط مضامین فوق به یکباره از هم گسسته میشود «که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست و بستر فریب او کامگاه عمویم.»
[نمونه نمایشنامه]
«هملت: اوه! کاش این تن سخت سختجان میتوانست بگدازد و آب شود و همچون شبنم محو گردد»
اوه! کاش این تن سخت سختجان میتوانست بگدازد [تصویر محوری]
تن سخت میتوانست آب شود [تصویر جزئی]
تن سختجان میتوانست چون شبنم محو شود [تصویر جزئی]
تصاویر متداخل: این تصاویر مرکب به تصویر دیگری که از نظر ساختار مانند باشد متکی است باز هم میتوان از دو مثال فوق بهره جست زیرا تصاویر جزئی از لحاظ ساختار متکی به تصویر محوری است و حذف تصاویر محوری باعث زیر پا گذاشتن ارتباط معنایی تصاویر میشود زیرا تصاویر محوری مربع تصاویر جزئیاند و در ارتباط با تصاویر محوری است که تصاویر جزئی دارای معنی میشود.
تصویر تمثیلی:
تصویر تمثیلی تصویری مرکب است که بر اساس یک حکایت واقعی یا فرضی بنا شود البته مشروط بر آنکه از یک قهرمان یا یک حادثه مفرد تجاوز نکند.
[نمونه شعر]:
«پدر مگر به باغ جتسمانی خفته بود؟» اشاره به زیتونستانی در دامنة غربی زیتون بود. با فاصلة یک تیر پرتاب از وادی قدرون که اکثر اوقات عیسی مسیح به آنجا میرفت همواره کسانی که غم و اندوه به سراغشان میآمد بدانجا پناه میبرند و تسلی مییافتند بنا بر برخی روایات عیسی (ع) در این محل دستگیر شد»9
[نمونة نمایشنامه]
«و کفشهای مادرم در آن روز که اشکریزان بسان نیوبه(Niobe) دنبال نعش پدر بیچارهام میرفت هنوز فرسوده نشده.»10
اشاره به نیوبه دختر تانتان و زن آمفیر پادشاه تب که هفت پسر و هفت دختر داشت و همه به تیرآپولون و دیان کشته شدند و مادر بیچاره از اندوه سنگ شد.»
تصویر بیانی:
تصویر بیانی مشخصة این نوع تصویر آن است که کاشف مفاهیمی باشد که تصویر به خاطر بیان آن ساخته شده به گونهای که این تصویر عهدهدار توضیح حالتهای گوناگون پدیدة مورد نظر باشد و تصاویر جزئی که در ضمن این تصویر قرار دارند و به کار کشف این مفاهیم میپردازد.
[نمونة نمایشنامه]
هملت: تفو ... بر این جهان باغی پر از گیاه هرز که دانه برآورده و چیزهای پست و نابهنجار آن را در تصرف گرفته ...
در اینجا هملت جهان را به گیاهی که علفهای هرز آن را پوشانده همانند میسازد.
[نمونة شعری]
«با این همه آن زمان که حقیقت چون روح سرگردان بیآرامی بر من آشکار شد.» این تصویر اشاره به حضور پدر هملت میکند که در قالب روحی به هملت ظاهر شد و برخی از حقایق را برای او بیان نمود.
فضا :
فضا در نمایشنامه به دو صورت معرفی میشود.
1. از طریق توضیح صحنه [به صورت واضح و آشکار]
2. از طریق کلام دراماتیک [به صورت مستتر در متن]
نمایشنامهنویس برای اینکه متن تأثیر بیشتری در ذهن بیننده بگذارد از فضاسازی استفاده میکند. فضاسازی در واقع ساختن تصاویر بر مبنای حالت و ایده خاص نمایشنامهنویس میباشد.
1. توضیح صحنه
تطبیق تصویرسازی در توضیح صحنه با توصیفهای شاعرانه در شعر:
توضیح صحنه، شرحی است که نمایشنامهنویس برای بیان حرکت بازیگران، دکور، نور و در نهایت برای چگونگی شکلگیری فضای صحنهای مینویسد. در توضیح صحنه به بیان وضع صحنه و ذکر اعمالی که در آن میگذرد میپردازد و نمایشنامهنویس در توضیح صحنه باید در نهایت سادگی به نکاتی که دارای جنبه نمایشی و تصویری است اشاره کند.
اما آنچه در توضیح صحنه لازم به تذکر است این است که نمایشنامهنویس با زبان گزارش به بیان ذهنی خود از اجرا میپردازد و میکوشد با زبان گزارش به تصاویر ذهنی خود عینیت ببخشد او بر مبنای تفکر نمایش، نوع پوشش، نوع ابزار و صحنه و تمام آنچه که میتواند به معرفی اولیه کاراکتر کمک کند مینویسد.
محل قرارگیری بازیگران بر صحنه:
نمایشنامة هشتمین سفر سندباد: بهرام بیضایی11
دوازده نفر در دو ستون محور بر سکو مینشینند [تصویری است] به نشانه ملاحان [تصویری نیست]
حرکت برجسته بازیگران در صحنه
نمایشنامة هشتمین سفر سندباد:
مردی با شتاب وارد میشود زنگ راست را به صدا در میآورد مردی با شتاب وارد میشود زنگ چپ را به صدا در میآورد مردم باشتاب داخل میشوند [تصویری است] هر دو میخواهند چیزی بگویند. [تصویری نیست]
که صدای خندة شعبدهباز بلند میشود. [تصویری نیست] همه به او خیره میشوند. شعبدهباز میخندد. [تصویری است]
الف. واژة نشانه: این واژه بیانگر تصویری نیست.
ب. هر دو میخواهند چیزی بگویند: برای اینکه نویسنده حالت گفتوگو را تجسم نکرده.
صدای خنده شعبدهباز بلند میشود: این بیانگر صدای بازیگر است و ارتباطی با تصویر ندارد.
3. پوشش و لباس بازیگران
نمایشنامه عروسی خون12: فدریکو گارسیا لورکا
«عروس وارد میشود لباس سیاهی به رسم سال 1900. م. به تن دارد با دنبالة بلند و پلیسه، بالای روسری او تاجی از بهار نارنج گذاشته شده است.»
واژه لباس به رسم سال 1900. م. تصویری نیست و با حذف این قسمت این توضیح صحنه تصویری است.
حس بازیگران و استیل بازیگران و نحوه استفاده آنان از وسایل:
نمایشنامة هشتمین سفر:
شعبدهباز وحشتزده، شمشیر میکشد و نومیدانه دفاع میکند.
بازیگر باید با میمیک و ژست خاص از واژه وحشتزده و نومیدانه تصویری بسازد. نویسنده اگر بخواهد این لحظه را به تصویر بکشد باید بنویسد شعبدهباز شمشیر میکشد و در حالی که به چشمان سندباد خیره شده شمشیر از دستش میافتد.
اما نمایشنامه برای اجرا نوشته میشود و بسیاری از تصاویر توسط بازیگران و طراحان صحنه آفریده میشود.
دکور و صحنهآرایی:
عروسی خون:
اتاق سفیدی با طاقهای گنبدی کوچک و دیوارهای ضخیم و سخت طرف راست و چپ پلههای سفید و عمق صحنه اتاق بزرگ نیمه دایره و دیوارها نیز سفیدی درخشانی دارند این اتاق خیلی ساده شکوه یک کلیسا را دارد.
ترکیب این اتاق ساده شکوه یک کلیسا را دارد. تصویری نیست بلکه توصیفی شاعرانه است ... اما سایر بخشهای این قسمت تصویری است. نمایشنامهنویس با استفاده از صفت درخشان و واژه شکوه جنبه شاعرانهای به توضیح صحنه داده است.
ورود و خروج:
عروسی خون:
داماد وارد میشود و عروس را میبوسد [تصویری]
ریتم صحنه:
عروسی خون:
همه با هم شروع میکنند به حرف زدن [تصویری]
نور و شدت میزان آن در صحنه:
هشتمین سفر سندباد:
صحنه اندکاندک و سپس ناگهان با نور تند روشن میشود و ملاحان چشمها را با دست گرفته بعد آهسته دستها را کنار میبرند و چشمها را باز میکنند [تصویری]
آرایش و گریم شخصیتهای نمایش:
عروسی خون:
پدر عروس وارد میشود پیرمردی است با موهای سفید براق و گردنی کج [تصویری]
اسباب و ابزار شخصیتهای نمایش:
هشتمین سفر سندباد:
کاتب با خورجین کاغذ و کتاب پیش میآید که: [تصویری]
حرکات موزون:
این حرکات در چارچوب ریتم صحنه میگنجد اما از آنجا که این مقوله بسیار گسترده است به تنهایی ذکر میکنیم.
نمایشنامه هشتمین سفر سندباد:
«چند ملاح؛ با صورتک [تصویری] و حرکات کند و سنگین به تقلید رقص غریبی میکنند [تصویری نیست]»
رقص غریب تصویری نیست یک توصیف است که بازیگران در لحظه اجرا باید آن را به تصویر بکشند.
معرفی زمان و مکان:
عروسی خون
جنگل، شب است. تنه مرطوب و عظیم درختان [تصویری است]. محیطی دلواپس و نگران [تصویری نیست]»
در واژه محیط دلواپس استفاده از آشناییزدایی است ... که تکنیک شاعرانهای است ... و نگرانی و دلواپسی که از خصوصیات انسان است به محیط ارجاع داده شده است.
موسیقی:
عروسی خون
مادر: تو توی فکر چی هستی.
عروس: فکر چیزی نیستم.
مادر: مراسم خستهکننده است و سنگین.
صدای گیتارها بلند میشود [تصویری نیست]
اگر نوشته میشد فردی در گوشه سالن گیتار میزند آن وقت تصویری بود ...
اما اینجا به صدای گیتارها اشاره شده است...
فضای مستتر در متن:
از طریق ترکیب واژگان فضایی ساخته میشود. که این فضا محسوس نیست اما میتوان این فضا را با واژگان توصیف کرد و عناصر سازندة آن را تا اینجا اشاره کردیم:
توضیح صحنه، نویسنده با عناصر بصری در ارتباط است زبان توضیح صحنه گزارشی است اما گاهی به توصیف شاعرانه نزدیک میشود و این زمانی است که تصویر جنبة ذهنی پیدا میکند و با صفت و کیفیت امر در تماس است مانند
در اعماق: ماکسیم گورکی
«زیرزمینی که بیشتر شبیه یک غار میباشد. از سقف آن قلوهسنگهایی دودگرفته مانند دندان کرمخوردهای پیداست.»13
دندان کرمخورده ترکیب شاعرانهای نیست اما توصیف قلوهسنگها به دندان کرمخورده ناشی از نگاه شاعرانه است.
اما گاهی شاعر به جای توصیف شاعرانه که جنبة ذهنی دارد میکوشد به بیان عینی و تصویری دست یابد مانند شعر زیر از مهدی اخوان ثالث:
«سگی با استخوان خشک سرگرم است
فغانهای سگی ولگرد میآید به گوش
دو عابر در سکوت کوچه میگویند و میخندند»14
واژة فغان به جای ناله به تصویر حالت ادبی داده. دومین عاملی که این بند را به شعر نزدیک کرده وزن است که بر وزن مفاعیلن نوشته شده است ... اما گاهی شاعر به ترکیب توصیف و تصویر دست مییابد ... مانند شعر زیر از مهدی اخوان ثالث «کنار شعر بیغم خفته غمگین کلبهای مهجور»
بیغم، غمگین و مهجور صفت است.
«کنار شعر بیغم کلبهای مهجور خفته.» در اینجا شاعر از عنصر آشناییزدایی ترکیبهای شهر بیغم ـ کلبهای مهجور خفته را میسازد.
برای بررسی تفاوتهای فضاسازی [تصویرها] در شعر و نمایشنامه دو اثر ادبی «شعر آیههای زمینی فروغ فرخزاد» نمایشنامه «مکبث ویلیام شکسپیر» را مورد مطالعه قرار میدهیم تا تفاوت تصویرسازی میان آن دو درک شود.
آیههای زمینی:
«آنها غریق وحشت خود بودند / و حس ترسناک گنهکاری/ ارواح کر و کورشان را مفلوج کرده بود.»
مردم گروه ساقط مردم/ و دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان / از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت / در دستهایشان متورم میشد
مکبث :
«مکبث: نمیتوانی بگویی که من به این کار دست زدهام! نه! گیسوان خونیت را در برابرم مجنبان
راس: آقایان ـ برخیزید. حال شهریار خوش نیست.
لیدی مکبث: بنشینید دوستان عزیز، شهریار اغلب آن هم آغاز جوانیاش بدین گونه بوده است خواهش میکنم بنشینید حمله بیماری زودگذر است و پس از لحظة در خور گذر اندیشهای دوباره به خود باز میآید اگر خیلی بدو توجه کنید بیشتر پریشانش میسازید و بیماریاش را شدت میبخشید.
مکبث: آری و مردی دلیر که یارای نگریستن به روی کسی دارد که رنگ از رخ شیطان میبرد.
لیدی مکبث: پند بیهوده است! باز این نقش پرداختة ترس شماست.
این همان خنجر موهومی است که میگفتید به قصد دانکن برکشیدهاید این همه اخم و ادا برای چیست از اینها گذشته شما فقط چشم بر یک صندلی دوختهاید.
مکبث: تمنا میکنم بدان جا بنگر ببین. بنگر. هان چه میگویی؟
مرا پروائی نیست اگر میتوانی سرت را بجنبانی پس سخن بگوی اگر ستونها و گورها کسانی را که به خاک میسپاریم باز گرداند چینهدان مرغان لاشخورها را به گور تبدیل خواهم کرد.
[شبح میرود]
بیش از امروز در روزگاران باستان بیش از آنکه قوانین بشری منشها و خوبیها را ملایم کند خون ریخته شده و از آن هنگام جنایاتی صورت گرفت که شنیدنش برای گوش سهمگین است. زمانی بود که همین که مغز آدمی از هم میپاشید جان میسپرد و همه چیز پایان مییافت ولی اینک مردگان با بیست زخم کاری بر سر باز از جای بر میخیزند و ما را از جایگاهمان میرانند. این از چنین قتلی نیز شگفتانگیزتر است ....
لیدی مکبث: سرور گرانقدر من یاران گرامیتان شما را میخوانند.
مکبث: از یاد برده بودم یاران ارجمند تعجب مکنید من ناخوشی شگفتی دارم که در نظر کسانی که میشناسندم چیزی نیست.»
فضای شعر فروغ فرخزاد با نمایشنامة مکبث شکسپیر همانند است اما نحوة فضاسازی این دو اثر متفاوت است. به عنوان مثال در این قسمت از نمایشنامه ـ لیدی مکبث به خوبی آگاه است که خنجری که مکبث به سوی دانکن کشیده موهوم نبوده بلکه دانکن توسط مکبث به قتل رسیده است اما برای آنکه جنون مقطعی مکبث را بپوشاند از این ترفند بهره میجوید در این لحظه یک آیرونی اتفاق میافتد. زیرا لیدی مکبث و تماشاگران به دروغ لیدی مکبث واقف هستند.
ویلیام شکسپیر از طریق تضاد در رفتار و گفتار لیدی مکبث به تصویرسازی شخصیت او میپردازد و ما از این تصاویر به شناخت لیدی مکبث دست مییابیم اما فروغ فرخزاد در ادبیات فوق فقط با ترکیب واژگان به تصویرسازی میپردازد دوم آنکه شعر فروغ روایت مستقیم یک حادثه است اما درام شکسپیر به طرح موقعیتی میپردازد. تصویرسازی در درام فقط زمانی میسر است که درامنویس بخواهد از طریق شخصیت رویدادی را به نمایش بگذارد. در اینجا او از یک موقعیت آیرونیک بهره میگیرد و این اتفاق فقط در درام میافتد.
منابع و مأخذ:
1.در این تعاریف انوشه از تصاویر شاعرانه یاد کرده است اما از آنجا که درام و شعر از آغاز مترادف یکدیگر بودهاند از این رو تعاریف او درباره درام هم صادق است. در ادامه این نوشتار به بررسی این نکته میپردازیم.
انوشه، حسن. فرهنگنامه ادبی فارسی دانشنامه ادب فارسی 2، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات.
2. اسلین، مارتین. نمایش چیست؟، ترجمة شیرین تعاونی، چاپ دوم، تهران، نمایش، 1372.
3. پورنامداریان، دکتر محمدتقی. سفر در مه تأملی در شعر احمد شاملو، چاپ اول، زمستان، 1374.
4. شاملو، احمد. چشمانداز شعر امروز برگزیدة شعرهای احمد شاملو، سازمان انتشارات بامداد زمستان، 1350.
5. شکسپیر، ویلیام. هملت، ترجمة م.ا. بهآذین، چاپ چهارم، اندیشه، 1370.
6. بستانی، دکتر محمد. اسلام و هنر، ترجمه حسین صابری، چاپ اول، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدی رضوی 1371، در بخش تصویرسازی از طریق کلام دراماتیک، تمامی تیترها از این کتاب استفاده شده اما نمونهها با توجه به نیازهای متن از اشعار احمد شاملو و نمایشنامه شکسپیر انتخاب شده.
7. یاحقی، دکتر محمدجعفر. فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی، چاپ اول، سروش 1375.
8. شکسپیر، ویلیام. م.ا. بهآذین. پانویس مترجم.
9. بیضایی، بهرام. نمایشنامه هشتمین سفر سندباد، روزبهان، تهران، 1375.
10. لورکا، فدریکو گارسیا. عروسی خون، ترجمه احمد شاملو، چاپ تهران.
11. گورکی، ماکسیم. در اعماق ترجمه، مهین اسکویی، چاپ دوم، انتشارات مرزبوم، 1356.
12. اخوان ثالث، مهدی. چشمانداز شعر امروز و برگزیده شعرهای مهدی اخوانثالث، سازمان انتشارات بامداد، 1345.
13. فرخزاد، فروغ. دیوان اشعار، سایة نیما، چاپ دوم، 1381.
14. شکسپیر، ویلیام. مکبث، عبدالرحیم احمدی، چاپ پنجم، اندیشه، 1357.
شخصیتپردازی (Characterization)
شخصیتپردازی،مولود رئالیسم است و رئالیسم در دورهای پدید آمد که علومی همچون جامعه شناسی و روانشناسی مطرح گردیدند. این همزمانی مسلماً فراهم آمدن بستری را نشان میدهد که به واسطه ی آن، این چهار عنوان – یعنی شخصیتپردازی، رئالیسم، جامعهشناسی و روانشناسی- به یکدیگر پیوند میخورند.
بالزاک، یکی از نمایندگان رئالیسم، معتقد بود " کار نویسنده از یک لحاظ شباهت زیادی به کار مورخ دارد و در حقیقت نویسنده،مورخ عادات و اخلاق مردم و اجتماع خویش است. "رئالیسم، آدمی را محصول اجتماع خود می داند و مناسبات اجتماعی را در تعیین سرنوشت او موثر میشمارد؛ اما این بدان معنا نیست که پیچیدگی رفتار و کردار انسان را انکار کند و به هرحال شخصیت در اماتیک خود "یک مفهوم پیچیدهی ذهنی" است.
مسئلهی قابل توجّهای که در این میان پیش میآید و باعث پیچیدگی رابطهی رئالیسم و شخصیتپردازی میگردد، یک تعامل"پارادوکسیکال " -نقیضهنما – ست: از سویی دیده میشود که نویسندگان رئالیسم قهرمانان آثار خود را از میان اجتماع و افراد معمولی انتخاب می کنند و از طرفی در مورد " شخصیت" گفته میشود که باید "یگانه" (unique) باشد.
نویسندهی واقعگرا در انتخاب قهرمان اثر خود طوری عمل میکند که گمان میرود به نوعی " تیپسازی" (typization) نزدیک میشود؛ چرا که او سعی در باز نمایی اشخاصی دارد که به صورت طبیعی در کنار مردم زندگی میکنند و عادات و رفتارهایشان به کرات دیده شده و حتّا قابل پیشبینی ست؛"نویسندهی رئالیست به هیچ وجه لزومی نمیبیند که فرد مشخص و غیرعادی یا عجیبی را که با اشخاص معمولی فرق دارد،به عنوان اشخاص اثر خود انتخاب کند.او شخصیت خود را از میان مردم و از هر محیطی که بخواهد گزین میکند و این فرد ممکن است نمونهی برجسته و موثر یک عدّه از مردم باشد؛ ولی فردی غیرعادی نیست."
از سویی دیگر در مورد شخصیت دراماتیک به معنای اخص باید به دنبال مشخصات ویژه ورفتارهایی گردید که به او هویتی ویژه و یگانه، میبخشد. این اعمال،رفتار و خصوصیات به تمامی به وسیلهی نویسنده برای او رقم خورده است، بنابراین با این روش ، نویسنده دست به عملی پارادوکسیکال میزند؛ البته نمیتوان انکار کرد که نمایش بخشی از آن هویت ویژه و فردیت را بازیگر به عهده میگیرد.و"عمل" بازیگر به صورت مجموعهای از حوداث کوچک و مشخصات جسمانی، در نهایت تأثیر فوقالعادهای در شاکلهی شخصیت خواهد داشت؛اما کار نویسنده به عنوان خالق اصلی شخصیت جدای از این مسئله نیست و اوست که شخص بازی اش را بالقوه اینچنین میآفریند.یکی از اساسیترین رویکردهای" شخصیتپردازی" در آثار واقعگرا، همین رویکرد ویژهاش به انسان است؛ یعنی یافتن او در اجتماع و قرار دادنش به شیوهای هنرمندانه و با شخیصیتی ویژه در نمایشنامه.
" آرنولدهاوزر" در "تاریخ اجتماعی هنر" میگوید: " تراژدی کلاسیک، انسان را منفرد میبیند و او را هویت فکری مستقل و خود مختاری توصیف میکند، و برخورد او را با جهان مادی صرفاً امری بیرونی می داند که در "خود" درون او هرگز تأثیری ندارد." همچنین در مورد قهرمان تراژدی گفته میشود که او شخصی ست " مسئلهدار" (Problematic) ؛ یعنی اتفاقی، مانعی ، نیرویی یا خواست دیگری، خواست و ارادهی او را مختل کرده یا می کند، که تبدیل به یک مسئله یا مشکل میگردد؛ امّا هرچه به دروان معاصر نزدیکتر شدهایم این "مسئله" درونی تر یا درونی- اجتماعی به نظر میرسد.تا جایی که گاه تمامی رفتار شخصیت برخاسته از خواست، اراده و تصمیم خود اوست و شاید هیچ "مسئلهی" خارجی به اندازهی انتخاب و ارادهی خود شخصیت اهمیّت نداشته باشد و تقدیر، خواست خدایان یا طاعون دیگر همچون صیحهای آسمانی بر سر شخصیتها نمیباردوحوداث نمایشنامه یا تماماً برخاسته از خواست اشخاص بازی ست یا محصول مشترک آنها و جامعه.
هگل میگوید: "در تراژدی نو… به روی برخورد ارادههای فردی بیشتر تکیه میشود [در حالیکه] قهرمان تراژدی کهن بر آرمانی همگانی متکی است.قهرمان تراژدی نو بیشتر بر فردیت خود متکی ست و پروای هدف ها و جاهدوستیها و آرزوهای خویش را دارد."
البته با شکلگیری "ناتورالیزم" یا طبیعتگرایی شاهد آن هستیم که در رابطهی بین فرد و جامعه، نقش و تأثیر دومی پررنگ تر میشود و اولی را (یعنی فرد را ) در پس زمینه قرار میدهد؛ اما همین دگرگونی مقطعی نیز ابداً قابل قیاس با مثلاً تقدیرگرایی یونان باستان نیست.
باری نویسندگان، با عنایت خاص به "شخصیتها" و جایگاه اجتماعیشان، و همچنین ساختمان روانی آنها به دو مسئلهی مهم توجه داشتند: یکی محیط شخصیت یا شخصیت از بیرون، یعنی موقعیت او در جامعه و نظر اجتماع دربارهی او، و دیگری درون شخصیت یا شخصیت از درون که به وضعیت روانی، رفتارها و فعل و انفعالات پنهان او، مربوط بود. بنابراین به دو چیز توجّه خاص میشد؛ مناسبات جامعهشناسی شخصیت، رفتارها و کنشهای روان شناختی او.
قرن بیستم همزمان شد با رویکرد درون گرایانه تر بسیاری از نمایشنامه نویسان و بدین طریق شخصیتهای بسیاری خلق گردید که "مسئله"ی آنها یک مسئلهی "شخصی" با پرداخت "روانی" یا یک مسئلهی "شخصی – اجتماعی"با پرداخت روانی – اجتماعی شخصیت بود.آنچه شخصیت را در این میان، هویتی ویژه میبخشید و سبب میگشت علیرغم شباهتش به افراد معمولی جامعه، موجودی یگانه یا یونیک (unique) باشد،تعامل نیروهای درونی شخص با نیروهایی بود که از بیرون بر شخص تأثیر می گذارند؛ یعنی خواست و ارادهی شخصی از یک سو و آداب، مناسبات،توقعات و تأثیرات اجتماعی از سویی دیگر.
این تعامل به وجود آمده ، که اصلاً از یک تقابل و تضاد درونی و بیرونی نشات میگیرد، بستر مناسبی بود برای بیانی هنرمندانه وتفسیری در اماتیک از تمامی تضادها، فشارها و تعصباتی که ممکن بود در این رابطه به وقوع بپیوندند.گاه آنچه موجب پیدایش شخصیتی ماندگار و برجسته در ادبیات نمایشی میشود،پرداختن به همین جنبههای در اماتیک،زیبایی شناسانه و ظریف در شخصیتاست.نویسنده با توجه به جنبههایی پنهان و نیمه آشکار از شخصیت فرد، او را در تقابل با آنچه نشان میدهد یا آنچه در واقعیت جامعه وجود دارد، به نمایش میگذارد.
شیوهای که نویسنده به کار میگیرد،"عریان کردن" تدریجی شخصیتهاست؛ یعنی او اشخاص بازی را در موقعیتی قرار میدهد که حجاب ظاهری خود را که از آن به عنوان " نقابی" برای پنهان کردن یا آراستن شخصیت واقعی شان استفاده میکردند، از دست رفته یا در خطر مییابند و بدین سان برای بقاء خویش و رسیدن به خواستهایشان دست و پا میزنند.
می دانیم که درام نقطهی شدت یافتهی زندگیست. درام نویس با خلق موقعیت پرتنش یا گره خورده (complicated situation) و قرار دادن شخصیت در آن، در واقع افشای او را طراحی میکند."آندره مالرو" نویسنده و متفکر فرانسوی معاصر معتقد است: انسان عبارت از چیزی است که پنهان می کند؛ نویسندهی نمایشنامه، با افشای زوایای پنهان شخصیت که از طریق رفتار و گفتار صورت میگیرد، در اصل هوّیت اصلی او را بر ملا میسازد، هویتی واقعی که شخص، خانوادهی او و جامعه ، هریک به نحوی ، در شکلگیری آن سهیم بودهاند.
همان گونه که اشاره شد این طرز تلقی از"شخصیت نمایشی"و"پرداخت" آن متاثر از بسیاری پدیدهها و مناسبات علمی- اجتماعی است؛ از جمله ظهور متفکران و دانشمندانی در جامعهشناسی و بالاخص روان شناسانی همچون "فروید" ، "آدلر" و"یونگ"؛خصوصاً "فروید" که نظرات خود را براساس تفسیر روانی شخصیتهای اسطورهای و نمایشی از دل ادبیات بیرون کشید و در مجموعه آثار خود منتشر کرد و "نویسندگان سخت مجذوب این آثار شدند و به نظر میرسید که تفسیر فرویدی ،کلید پویشهای هنری و مقاصد ناخودآگاه هنرمند و انگیزههای شخصیتهای آفریدهی هنرمند را به دست داده است؛ انتشار آثار فروید، به نویسندگان رمانتیک و رئالیست جرات و توانایی بخشید که تا ژرفنای روح بشر نفوذ کنند. در این احوال، نظریهی آدلر دربارهی عقدة حقارت، و تئوری یونگ دربارهی ناخودآگاه جمعی تأثیر روان شناسی را بر نویسندگان خلاق قوّت داد."
همچنین،آرنولد ها وزر در "تاریخ اجتماعی هنر" معتقد است که در "چرخش قرن" ، "روانشناسی افشاء"، دیدگاه زندگی را تعیین می کند و فروید و هم فکرانش از این فرض آغاز میکنند که حیات آشکار ذهن، یعنی آنچه مردم دربارهی انگیزههای رفتار خویش میدانند یا وانمود به دانستن میکنند، اغلب اختقا و تحریف صرفانگیزههای راستین، احساس ها و کردارهایشان است." درام نویس با استفاده از این طرح "افشاگرانه"، کاری میکند که گویی شخصیتها در حضور تماشاگران به تدریج "عریان" می شوند و رفتار و گفتار ایشان چنان است که هر لحظه قسمتی از ابعاد پنهانی یا ناخودآگاه شان را بر ما آشکار می سازد؛ چه در وضعیتی قرار گرفتهاند که آنها را مضطرب یا افسرده میکند و برای رفع نگرانی ها و رسیدن به خواستهایشان دست به عملی میزنند که پردههای ناشناختگی را بیش از پیش، کنار میزند و سیمای واقعی ایشان را افشا و آشکار می گرداند.
این وضعیت مضطرب یا افسرده کننده که در نمایشنامهها تجلی یافته، مولود تمدن جدید بشری است؛ بیریشه نیست؛ریشهدر توسعهی صنعتی و ماشینی و تجدد حیات آدم ها دارد و شاید همان احساس" ناراحتی در تمدن" است که فروید به آن اشاره میکند." فروید این ناراحتی،این احساس تعادل ناپذیر و بیثبات را در آسیبی ردیابی کرد که بر حیات غرایز و به ویژه بر محرکهای جنسی وارد آمده است" آسیبی که مفهوم خوشبختی را در دنیای امروز به شدت مورد تردید قرار میدهد و گاه آن را انکار میکند.
باری،در درامهای واقعگرا و رویکرد تازه به شخصیت پردازی نمایشنامههاست که شاهد پیدایش شخصیتهای سه بعدی و کامل هستیم؛شخصیتهایی که بر ابعاد وجودی آنها اعم از بعد جسمانی، وبعد روانی و اجتماعی شان آگاهیم؛ و میتوان هریک از این ابعاد را به وسیلهی ابزارها و نشانههایی که در اختیار داریم،مورد مطالعه قرار داد و به اصطلاح تحلیلشان کرد. این رویکرد به شخصیت وپرداخت آن، تا پیش از شکسپیر تقریباً وجود نداشته ، و پس از رنسانس است که تا حدودی گهگاه دیده می شود و در نهایت با رئالیسم شکوفا میگردد.
منابع :
1- ولبور اسکات،دیدگاه های نقد ادبی،مترجم: فریبرز سعادت،نشرامیرکبیر.
2- دیوید بال،از پایان تا آغاز از آغاز تا پایان،مترجم: محمود کریمی حکاک،نشر گل.
۳- کنت پیکرینگ،چگونه منایشنامه ای مدرن را بخوانیم،مترجم: مریم کبیری و دیگران،نشر نوروز هنر.
۴- گائتان پیکون،آندره مالرو حماسه سرای تمدن ها،مترجم: سیروس ذکاء،نشر علمی فرهنگی.
۵- اس.و.داوسن،درام،مترجم: فیروزه مهاجر،نشر مرکز.
۶- رضا سید حسینی،مکتب های ادبی،جلد اول،نشر نگاه.
۷- سعید شاملو،بهداشت روانی،نشر رشد.
۸- ابراهیم مکی،شناخت عوامل نمایش،نشر سروش.
۹- جمشید ملک پور،گزیده ی تاریخ نمایش در جهان،نشر کیهان.
۱۰- فرهاد ناظر زاده کرمانی،درآمدی به نمایشنامه شناسی،نشر سمت.
۱۱- آرنولد هاوزر،تاریخ اجتماعی هنر،مترجم: امین موید،نشر چابخش.
۱۲- اورلی هولتن،مقدمه ای بر تئاتر،مترجم: محبوبه مهاجر،نشر سروش.
ملودرام
کلمهای با چند معنا، اما معمولاً به نمایشنامههای مردمی و تودهپسند در سرتاسر اروپا در قرن نوزدهم اطلاق میشد که عناصرشان رفیعانه رنگینتر و بزرگتر از خود زندگی بودند ـ دختری خطاکار، مجرمی خونسرد که عملشان را در قصرهای متروکه، خانههای ارواح، و کوههای عجیب و غیرعادی به انجام میرسانیدند. ملودرام از آثار اولیه گوته و شیللر نشئت میگیرد و مهمترین نویسنده ملودرام در اروپا کوتزهبو Kotzebue (۱۸۱۹ـ۱۷۶۱) و پیکسرهکورت Pixerecourt (۱۸۴۴ـ۱۷۷۳) درامنویسان آلمانی و فرانسوی بودند که آثارشان با ترجمهٔ تامس هولکرافت Holcroft درامنویس انگلیسی به انگلستان راه یافت. هولکرافت (۱۸۰۹ـ۱۷۴۴) خود نمایشنامهای به نام «قصهای از رمز و راز» نوشت که بر اساس ملودرام «کولینا» (Coolina) یا «کودک مرموز» اثر پیکسرهکورت بود و این نخستین اثری در انگلستان بود که با ملودرام به مفهوم واقعی خود برابری میکرد. این ملودرام که از موسیقی سود میجست ابتدا حوادث گونهگون را از یکدیگر جدا میکرد و بعد در فرانسه در نمایش لالبازی رایج گشت. اما معنای جدید آن به زودی از معنای قدیمیترش پیشی گرفت و اشتیاق مردم برای دیدن حوادث وحشتآور رمز و راز و خشونت که در آخر پیوسته تقوا و فضیلت پیروزمندانه خودنمایی میکند بیشتر شد. رفته رفته موسیقی اهمیت کمتری در ملودرام یافت و صحنهآرایی نمایش کمدی شکل گوتیک را به خود میگرفت. نمایشنامه راهزن The Brigand، اثر پلانشه Planche (۱۸۸۰ـ۱۷۹۶) درامنویس انگلیسی یکی از آخرین ملودرامهای قدیمی بود. صحنهآرایی نمایشنامه «پنجاه سال از زندگی یک میخواره» (۱۸۲۸) اثر جرالد Jerald نمایشنامهنویس انگلیسی خبر از یک ملودرام بومی میداد که بر اساس تبهکاریها و فتنهها در زندگی بود ـ چون ماریا مارتن Maria Marten و قتل در انبار سرخ که نویسندگانی بینام و نشان داشت. فیتسبال Fitzball درامنویس انگلیسی (۱۸۷۳ـ۱۷۹۲) نویسنده ملودرامهای متعدد ازجمله، جوناتان برد فورد Jonatan Bradford بر اساس یک جنایت واقعی بود. عیار سرخ و پل کلیفورد P.Cliford از دیگر ملودرامهای این نمایشنامهنویس است. عده کمی از درامنویسان این زمان طرحهای خود را در ملودرام به کار بستند و ایروینگ Irving (۱۹۰۵ـ ۱۸۳۸) در تمام درامها ازجمله زنگها The Bells (۱۸۷۱) و برادران کورسیکان Sican Bre Thers (۱۸۵۲) اثر بوسیکُلت Boucicault را در تئاتر لیسبوم به نمایش درآورد. کوتزهبو Kotzebue درامنویس آلمانی دویست ملودرام نوشت؛ مهمترین و موفقترین آن «پشیمانی» (۱۷۸۹) بود که همسری شدهای از شوهرش طلب بخشش میکند. باکستون Buekstone بازیگر و درامنویس انگلیسی ملودرام مشهوری به نام سگ مونتارگیس The Dog of Montargis به رشتهٔ تحریر درآورد. از دیگر مدیران تئاتر که در دراماتیزه کردن رمانهای بزرگ موفق بودند باید از سر هربرت تری Sir Herbert tree نام برد که نمایشنامه تریلبی Trilby را بر اساس نوشتهٔ جورج دوموریه G. du Maurier (۱۸۹۵) نوشت. اسکندر و زندانی، اثر آنتونی هوپ A. Hope (۱۸۹۶) از دیگر کارهای اوست. مارتین هاروی Martin Harvey (۱۹۴۴ـ۱۸۶۳) مدیر تئاتر در انگلستان داستان دو شهر چارلز دیکنز را با عنوان مجرد «تنها راه» (۱۸۹۹) و فرد تری Fred Terry مدیر تئاتر (۱۹۳۲ـ۱۸۶۴) که پیمبرنل با گل سرخ (۱۹۰۳) را به نمایش گذاشت. در این سالها برخی تغییرات در نوشتن ملودرامها پدید آمد. شاه سیمین The Silver King (۱۸۸۲) اثر اچ. ا. جونز H.A.Jones نمایشنامهنویس انگلیسی و نویسنده «نشانه صلیب» و ملودیهایی ویلیام تریس W.Terriss مدیر تئاتر انگلیسی، در تئاتر آدلفی شهرت فراوانی کسب کردند.در این قرن ملودرامهایی در تئاتر دروری لین Drury Lane با حوادثی چون درهم شکستن کشتی، حوادث پدید آمده در راهآهن، زلزله و مسابقه اسبدوانی و آثار پیدرپی و پشت سر همی از برادران ملویل Melville چون «بدترین زن در لندن» (۱۸۹۹) و «دختر بد خانواده» (۱۹۰۹) به روی صحنه آمدند. با رشد فکری تماشاگر طبقه متوسط نوعی ملودرام بهویژه در تئاتر آدلفی لندن زیر نظر باکستون بازیگر و درامنویس انگلیسی (۱۸۷۹ـ۱۸۰۲) پدید آمد درحالیکه از عنصر خشنتری در تئاتر سوری Surrey چون وحشتهای واقعی در زندگی، بیشتر استقبال میکردند که چون که از زندگی «بومیهای پاریس» متأثر بودند و با نگاهی اجمالی به پاریس یا لندن بهویژه محلات پُرجمعیت و پست شهر و گندابهای آن لذت میبردند. اما افراد یک خانواده بازرگان که مرفه و کامیاب بودند از این وحشت و خشونت تراژدیهای بومی الکساندر دومای پدر کمتر شاد میشدند چون نمایشنامه پولین (۱۸۴۰) که ملکه ویکتوریا این نمایش را در تئاتر پرنسس در (۱۸۵۱) دیده بود و از آن ـ که برای صحنه تنظیم شده بود ـ لذت چندانی نبرده بود. در میان این تنظیمها نمایش «مسکین پاریس» که بعداً عنوان «مسکین نیویورک» (۱۸۵۱) یا «مسکین لیورپول» (۱۸۶۴) را به خود گرفت با استقبال تماشاگران روبهرو شد. در این زمان دراماتیزه کردن تعدادی از رمانهای معروف و تودهپسند از نویسندگان زن، چون کلبه عمو تام، اثر هریت ـ بیچراستو (۱۸۵۲) یا «لین شرقی» (۱۸۶۱) اثر خانم هنری وود H.Wood و «رمز و راز» لیدی مودلی Lady Mudley اثر میس بردون Miss Bradon (۱۸۶۲) پدید آمد. و اما فرهنگ ادبی ملودرام (در یونان درامآوازی) در ایتالیای کهن یعنی در قرن شانزدهم رخ نمود. اپرا از کوششی به دست آمد که میخواست به تراژدی کلاسیک نیروی تازهای ببخشد و ترکیبی از موسیقی و درام را با نام اپرا ارائه دهد. در قرن ۱۸ هندل برخی از آثار خود را اپرا و برخی دیگر را ملودرام خواند و در اواخر قرن ۱۸ درامنویسان فرانسوی ملودرام را با نوعی دیالوگ استادانه بسط و گسترش دادند تا اعمال خشونتبار بیشتر خودنمایی کند. پیروی از مسائل احساساتی و شورانگیز شدت گرفت. یکی از منابع اصلی تأثیرگذار در اوایل قرن ۱۸ ـ به احتمال زیاد ـ تراژدیهای غمافزای کربیون Crebillan درامنویس فرانسوی (۱۷۶۲ـ۱۶۷۴) نوعی ملودرام بودند. مشهورترین نمونههای اینگونه ملودرامهای آغازین پیگمالیون Pygmalion اثر روسو Rousseau (۱۷۷۵) و لوتو ـ دا ـ فه Luto-da Fe اثر گابیو Gabio (۱۷۹۰) و کوئین یا کودک مرموز، بودند.
أثیر آثار فرانسوی، سوای عنصر گوتیک در آثار گوته و شیلر بیشک موجب افزونی روش رمان گوتیک و محبوبیت ملودرام شد. شبح قصر (۱۷۹۷) و تیمور تاتاری (۱۸۱۱) که از ملودرام مایه میگیرد، اگرچه تا اندازهای خام دستانه است، اما در اجرا و افراط در صحنهآرایی با موسیقی تحت تأثیر کوتسهبو قرار میگیرد.همگی این آثار باعث شد که ملودرامهای غیرعادی و شگفتآوری در قرن ۱۹ انگلستان در صحنه به اجرا گذاشته شوند، و این زمانی بود که رمانهای متعددی از اسکات، رید، دیکنز، ویکلی کالینز و سایرین را برای اجرا در صحنه تئاتر به گونه ملودرام تنظیم میکردند. در این عصر نویسندگان ذوق خود را برای نوشتن اشعار دراماتیک یا نمایش و نثر از دست داده بودند. درخشش ملودرام در قرن ۱۹ شکل سرگرمی ساده و احساساتی به رشته تحریر درآمد که شخصیتهای اصلی آن زیاده از حد، با فضیلت بودند و یا بهطور استثنا شریر به حساب میآمدند. بنابراین قهرمان و قهرمانان زن آنها، خوب بودند و شخصیت شریرشان از عمیقترین و تیرهترین رنگها بهرهور میشدند. فراوانی خون، تندر، وحشت و اعمال خشونتبار، اشباح، غولها، جادوگران، خونآشامان، اسکلت در قفسههای ماوراءطبیعی نیز از ابزار اینگونه ملودرامها بود و همینطور رئالیسمی بیاعتبار به گونه حکایات عجیب و غریب از شرارت، میخواری، قماربازی و جنایت در آنها خودنمایی میکرد. در میان صدها نمونه از اینگونه ملودرامها میتوان از حکایتی از رمز و راز اثر تامس هولکرافت (۱۸۰۲) «سوزان چشمسیاه» اثر داگلاس جرالد D.Jerrold (۱۸۳۰) نام برد.در صفحه آخر فرهنگ اصطلاحات روسیه آمده: «ملودرام در طرح معمولاً درامی رمانتیک و احساساتی است که در آن آواز و موسیقی توأم است. اما رفته رفته عنصر موسیقی تأثیر خود را از دست میدهد و این اصطلاح اکنون قفسهای دراماتیک یا نمایشی است که با حوادث احساساتی و توسل به هیجان عرضه میگردد و با پایانی شاد، خاتمه مییابد.» و به تعبیر فرهنگ تئاتر جان راسل تیلور، ملودرام با پاساژ یا عبارتی در یک اپرا است که با موسیقی به اجرا درمیآید. در فرانسه پاساژی است که در آن شخصیتها احساسات خود را بیان میدارند ولی بر زبان نمیآورند. از این مفاهیم ضد و نقیض، که از ۱۷۸۰ متداول گشته است، معنای مدرنی از یک ملودرام نامتعادل پدید آمد تا تنها تمام امکانات کامل در ذات موسیقی را در بالا بردن احساس فراهم آورد. در این جهت به نظر میرسد که کلمه ملودرام را در فرانسه ژیلبرت دو پیکسره کورت G.Pixerecourt ـ که محبوبترین نویسنده زمان به شمار میآمد ـ رواج داد. نخستین نمایشنامه او که در انگلستان به اجرا درآمد «حکایتی از رمز و راز» بود که آن را تامس هالکرافت T.Halcroft در ۱۸۱۲ برای صحنه تنظیم کرد. عدهٔ زیادی از نویسندگان ملودرام از او پیروی کردند که موسیقی را بخش مهم نمایش میدانستند، اما رفته رفته این تجربه رو به تحلیل رفت، و تئاترهای معروف ملودرام را یک درام صریح با احساس معمولی دانستند.در دوران سلطنت ملکه ویکتوریا ملودرام شادمانه در دو سطح به اجرا درمیآمد: ملودرام ساده و بیتکلیف و ملودرام ویژه تفریح و سرگرمی و نشاطآور (که گاه بهانههایی بود برای اهمیت بخشیدن به مفاهیم اجتماعی) برای طبقه متوسط به رغم دفاع ایروینگ Irving ـ مدیر انگلیسی تئاتر که بزرگترین شهرت خود را با نمایش زنگها The Bells به دست آورد ـ ملودرام رفته رفته در اواخر قرن نوزدهم اصطلاحی موهن گشت، و در قرن بیستم، اگرچه ذوق و سلیقهای طبیعی برای درام پُرقدرت مشهود است، میباید ملودرام به شکل دیگری جلوه کند. در فرهنگ تئاتر، تألیف جان روسل تیلور J.R.Taylor درباره ملودرام چنین آمده است:
«در آلمان ملودرام در اصل پاساژی در یک اپرا به شمار میآید که با موسیقی عرضه میشود. و در فرانسه پاساژی است که در آن شخصیت حرفی نمیزند، ولی موسیقی احساساتش را بیان میکند.» از این احساسات ضد و نقیض که تقریباً از ۱۷۸۰ معنای مدرن، از آن یک درام گزافهگو؛ که از تمام امکانات موسیقی، نورپردازی و تدابیر ماشینی صحنه، برای تشدید کردن احساس، بهرهمند میشود، سود میجوید: کلمه ملودرام ابتدا به نظر میآید بدین گونه در پاریس به کار گرفته شده که Guilbert de Pixerecourt محبوبترین نویسنده ملودرام بوده است. نخستین نمایشنامه او از این دست، حکایتی از رمز و راز در انگلستان به روی صحنه آمد که تامس هولکرافت Holcroft آن را در ۱۸۰۲ آماده نمایش کرد. بسیاری از تئاترنویسان موسیقی را بخش مهمی از نمایشنامه میدانستند، اما رفته رفته این طرز تفکر محو شد، و تئاترهای ملی و تودهپسند معمولاً نوع احساساتی نمایش را مورد نظر قرار دادند، در دوره ویکتوریا، ملودرام شادمانه در دو سطح ادامه یافت: همانند سرگرمی و تفریحی بومی و تودهپسند و انحرافی رفیع از ملودرام پیشین (گاه با وانمودی از مفهوم و معنای اجتماعی) برای طبقات متوسط. به رغم دفاع ایروینگ Irving (بازیگر انگلیسی) که در نمایش «زنگها» موفقیت بزرگی به دست آورد، ملودرامها رفته رفته در قرن ۱۹ اصطلاحی موهن شد و در قرن بیستم اگرچه ذوق و سلیقه طبیعی برای درامهای قوی ایستادگی میکند، میباید به فرمی دیگر تغییر پیدا کند. و بنا به نوشته کتاب «زبان تئاتر» تألیف والتر پارکر براون و رابرت همیلتون بال، «ملودرام، نمایشنامهای است احساساتی، غیرمقبول در شخصیتپردازی و گفت و شنود؛ که در آن کشمکش هیجانآور و وهمانگیزی میان قهرمان مبالغهآمیز و شخصیتهای شریر رخ میدهد. و نتیجهٔ اینگونه نمایشها پیروزی تقوا و فضیلت است.» در زمانهای پیشین چنین نمایشنامههایی با آواز و موسیقی ارکستری در لندن به اجرا درمیآمد و غالباً برای هنرپیشگان، سطوری نوشته نمیشد.
شناختی از انواع تئاتر مدرن تئاتر نان و عروسکِ پیتر شومان
نوشته: اشتفن برشت / ترجمه: نجمه کوشا
وقتی بزرگترین طراحان، نمایش های با شکوه، شعر و علم بیان در تئاتر را رها کردند. این از هم گسیختگی بر آراستگی لباس ها و ظاهر ساده و بی روح و تصنعی شدن شخصیت های بازیگران، تاثیر گذاشت. (زمانیکه ماسک ها را کنار گذاشتند بازیگران و موضوعات جدید مطرح شدند) پیتر شومان دوست ندارد با هنر پیشه ها کار کند. ترجیح می دهد خودشان به نقش برسند. ولی براستی که شومان بازیگران خلاقی دارد. در تئاترها از ماسک و نقاب یا ماسک های نمایشی استفاده می کنند. (اگر چه گروه باله و سازندگان عروسک ها تعدادشان از بازیگران تئاتر بیشتر است) هدف او این است بر خلاف روال بازیگران سنتی جدید به هنرمندان حتی در سطح متوسط با توجه به نوع ارتباط شان با زندگی جهت بهبود تئاتر پیشنهاداتی می دهد:
1-تئاتر شومان، خدایان و هیولاها، حیوانات، مردگان، معجزه و جادو را نشان می دهد . نان و عروسک تئاتر سنتی است و در واقع می خواهد داستان های در حال وقوعی را که در زندگی جریان دارند را بکار گیرد. برای دکور از آنچه در طبیعت اطرافشان هست استفاده می کنند. قانون خلاقیت تئاتری، ماشین، دادائیسم و سورئالیسم محض را به ارمغان آورد و ارتباطات را در زندگی عادی خنثی کرد.
2-تئاتر شومان درباره موجودیت و هستی است او به کارگردان ها پیشنهاد می دهد کمی در نمایش از حرکت ، موجودیت روح و متافیزیک ، روانشناسی، اجتماعی و محتوا را به خدمت گیرند.
3-داستان های جن و پری و افسانه های ملی و مذهبی باید آزادانه ولی هماهنگ با محتوا و جوهره اصلی داستان های تخیلی در تئاترهایی مثل کارهای شومان انجام شود.
4-تئاتر شومان یک شخصیت را بزرگ نمایی و برانگیخته می کند این به تئاتر امکان می دهد تا به راحتی دوباره به افسانه بافی بپردازد و داستانها از قالب محدودیتها و ممنوعیتها آزاد شود.
5-اجازه می دهد در صورت هماهنگی صحنه های دراماتیک برای تاثیرگذاری زیاد از نظر دید، شنوایی و احساس، هیجانات تماشاچی را تحریک کند
6-در تئاتر شومان، فیگور (ماسک و لباس) حرک و صدا (دیالوگ، موضوع، افکت و موسیقی) عناصر قوی در تشدید هیجان هستند، این نظریه نه تنها از نظر سمعی و بصری تعادل ایجاد می کند. بلکه شیوه ای است برای از بین بردن ظلم و جور در دنیا اگر چه یک نویسنده زیرک می داند بازیگران چگونه احساسات، افکار و درونیات را بیان کنند. در عین حال معنا از بین نرود. این کار فقط می تواند با نظم بین کلمات و موسیقی باشد. (تئاتر شومان عاری از شعر است، اینگونه بیان قدیمی و مردود شده) شعر کلمات را صریح تر بیان می کند.
7-تئاتر شومان انقال احساسات و معانی و حالات را همراه با حرکات موزون (رقص آئین نمایشی) به هم پیوند می دهد. اگر چه کارها ضعیفتر از آن هستند که انتظار می رود. این پیشنهاد راهی است برای رهایی از درگیر شدن با زندگی واقعی، تصمیمات زیادی توسط عواملی مثل طراحان و انجمن در فضایی جالب گرفته می شود. احساس در حرکات موزون نمایشی، تعیین کننده حرکت و ژست در کار است.
8-اخیرا چراغهای الکتریکی صحنه را پرنور تر می کنند زمان حیات شعله ها و چراغهای زنبوری از بین رفته، برق فقط باعث سستی می شود، مثل چراغهای خیابان که نور افراطی دارند، تیرگی و شمع فضا را راحت تر القا می کند، تکنولوژی جدید الکتریکی (مثل موسیقی الکترونیکی) امروزه هیجانات سمعی و بصری را رواج داده . شومان نمی تواند تکنولوژی جدید را قبول کند داخل سالن نور عامل افزایش و تنوع فضا است گذر ناگهانی نوری محدود که صحنه و سالن را غرق در روشنی می کند سد میان این دو فضا را می شکند و تماشاگران را بیشتر وارد ماجرا می کند. نورهای روشن باید متحرک و مکان خلاقی ایجاد کنند سفیدی فوق العاده نور، درخشندگی رنگها مثل برلیان از خصوصیات این نورهای موضعی است. چراغ ها باید حرکت و تصویر را روشن کنند. نور زیاد گاهی باعث خواب آلودگی افراد می شود ولی شاید روشی باشد که دیوار را تاریک و از آن در قسمتی از فضای کار استفاده شود.
9-در تئاتر جدید ساختار اکثر ابزار مکانیکی طوری است که نباید به عنوان آکسسوار صحنه کاربرد پیدا کند و تئاتر شومان از این وسایل سنگین استفاده نمی کند، آنها را قبول ندارد و از غیر انسانی بودنشان متنفر است، کلا مفیدند ولی ضروری نیستند. ماشین آلات نباید جزو وسایل صحنه باشد. یا در نمایش بکار گرفته شوند روی هم رفته آکسسوار نباید شلوغ باشد.
10- اکثر وسایل مکانیکی که برای تئاترهای مدرن کاربرد دارند جهت خاموش و روشن کردن چراغ های روی زمین، خارج از راهروهایی که مردم در رفت و آمد هستند. فضاهای تئاتری سه بعدی ساخته می شوند قبل از صحنه تئاتر باید بالکن، درب ورود و خروج، پلکان، بوفه آماده شود در باله کلاسیک نقطه دید ظاهر بزرگترین فضای خالی صحنه سه بعدی است در باله سعی کرده اند که از فضای سنگین خارج شوند، در صحنه های شش پا بالاتر از زمین و نزدیک سطح کار کنند، بیشتر از نوع کلاسیک آن جاذبه دارند و این باعث اختلاف کیفیتی زیاد با روش حرکتی عروسکهای شومان از نظر غلبه بر فضای تئاتری دارد.
11- او ترجیح می دهد یک فضا در تئاترش بطور اتفاقی و ظاهرا شانسی وقوع یابد. این طرح را با چیدن صحنه ها در کنار هم انجام نمی دهد (یک میز، یک تصویر، همراه با صدای طبل و نور مخروطی شکل) ولی باعث می شود نقاط اصولی و قابل توجه مطرح شوند. بعلاوه خوب، ... وجود دیوارها باعث می شود فضای کار تئاتر مدرن انزوا طلب، درست شبیه یک قاب عکس باشد. شما باید آنچه را در دنیای اطرافتان می بینید که دارای ارزش حرکتی و احساس خاص اند بکار گیرید و به خاطر بسپارید رفتار معمولی نداشته باشید بلکه خاص باشید تمرینات شومان پینهاد می دهند دکورها شکل معمولی داشته باشد، نه اینکه دکورهای متحرک ناقص چیده شوند می توان تعریف نشده یا دارای فضای شکسته باشند در تئاتر از دیوارها خشتی یا لوله های آبی که قطره قطره روی پره ها می ریزند یا دستگاه هایی که واقعیات صحنه را از بین می برند نباید استفاده کرد.
12-عروسکهای شومان از لحاظ نماد چهره و حالت های گوناگون باید مشخصاتی را در برداشته و هر روز اجراهای متفاوتی داشته باشند شخصیتها نباید ضعیف باشند.
بچه ها و عروسک ها
تئاتر شومان برای بچه های گستاخ است. اگر چه تئاتر توسط بزرگترها انجام می شود، شاید تنها برای بچه های گستاخ نباشد ولی نسبتا این مسائل برای بچه ای که دارد به سن بلوغ می رسد پیش می آید. تفکرات معنوی کاملا از خانواده و مادر گرفته می شود و این طغیان مثبت است. (مثل انقلابی بودن) تئاتر عروسکی تئاتری است برای بچه ها که همراه با عروسکهای خیمه شب بازی که دنیایشان یک جعبه است، جایی که پرنشاط و خالی از لطف نیست شادی کنند. آنها رشد می کنند و در دوران بلوغ اعمال ضد و نقیضی انجام می دهند افرادی از دید بچه ها بسیار مسخره اند. بچه هامراقب کارهای پنهان ما هستند و در تئاترهای عروسکی رفتارها را نشان می دهند. شومان به جای خاصی تعلق ندارد بلکه جهانی است، تنها اختلاف در دو معیارهای ماست. در حقیقت زندگی برای بچه ها خیلی ابتدایی است. عروسکهای عظیم الجثه قدرت آنچنانی ندارند و از لحاظ فیزیکی آسیب پذیرند. ابهت آنها دبه ماکت شان بستگی دارد. بدیهی است که مهارت خاصی دارند. اشکال مختلفی که در همه دنیا سفارش می دهند و ساخته می شود. (در فضاهایی که در همه دنیا یکسان است رفتارهای مختلفی را بازتاب می دهد) انواع مختلفی از واقعیات. زندگی که بدون ارتباط با هم زندگی می کنند. واقعیت این است که ما در دنیایمان چیزهایی را از بچه ها مخفی می کنیم حتی وقتی می بینیم بچه ها دارند بزرگ می شوند. بچه ها ما را مثل دیگران می بینند. در دنیای بچه ها، بچه های دیگر را کوچک و بالغین رابزرگ می بینند ولی این به مقدار توانایی شان بستگی دارد. زمانی که بتواند جوانهای عادی را از جوانهایی که قانون و نظم را می فهمند و اینکه تغییر حقیقت زندگی است تشخصی دهد (با زیرکی) می بیند اغلب جوانها در سطح متوسط اند و خیلی از آنها فقط هیکل بزرگ کرده اند. تئاتر شومان از کنایه ها و استعارات دنیای بچه ها استفاده می کنند. بزرگترها برای بچه ها مثل عروسک اند. در حقیقت، از ماسکهایی که بصورت نشانه هستند استفاده می کنیم و آنها را عوض می کنیم تا علائم مورد نظر تفهیم شوند. تغییر رفتار ما باید منظم باشد بوسیله زور و فشارهای وارده در جریانات عادی از طرف جمع، به حداقل رساندن انرژی در اقتصاد، آنها نیاز دارند در زندگی انگیزه داشته باشند. نقش ما ثابت باشد. حرکات اصولی عکس العمل ساده ای به دنبال خواهند داشت. ما فقط مسن تر از آنها نیستیم، تجربه داریم، چون زندگی کرده ایم، ما مردمی عادی نیستیم، اندام مکانیکی داریم که بچه ها اجبارا از ما اطاعت می کنند. اجبار برای حفظ زندگی، تغذیه مناسب، جلوگیری از مرگ اجباری و دخالت قانونی. آنها این کارها را می فهمند و این به مراقب بودن در رفتارهای ظاهری شان وابسته است و قانونمند بودن ما به رفتار آنها بستگی دارد. بچه ها در تئاتر از ماسک استفاده نمی کنند در زندگی بچه گانه وجودشان را در بازی نشان می دهند. رهایی از تصورات گمراه کننده و لذتبخش که خودشان در ذهن می سازند ممکن نیست. به راحتی کارهایی را انجام می دهند که یا خیلی جالب است یا بچگانه. این هیولاهای خیالی بیشتر در جهت منافع شخصی خودشان است. این شوخی های بی معنی گریزی از چیزهای مضحک هستند. اینها مشخصه ای برای عروسک گردانهای عروسک های شومان است. آنها تصورات گسترده ای دور از تقلید دارند. پس احساس لذت را خلق می کنند. دنیای خلاق شومان برای ما دنیای رویایی یا آینده نگری نیست. (حتی خانه ای که تماما آینه است) بلکه دنیای دیگری است در یک تلسکوپ یا میکروسکوپ. در آلیس بیشتر از گالیور به سمبل ها که نمونه هایی از دنیای خودمان است اشاره می کند ، اگر چه به بومی بودن مکان نیز مربوط است ولی ذاتشان یکی است.
جهان تئاتری شومان برای بچه ها یک دنیای بکر است. او این تخیلات رویایی را برای بچه هایی که بزهکار یا یتیم اند و دارای رویای طلایی و خیالی اند می بینند در تئاترش بکار می گیرد. او ما را به یک جشن دعوت می کند و با احساس از ما پذیرایی می کند. این جشنها خیلی پرمحتوا است و قبل از اینکه مشغول آتش بازی شویم هدایا را می گیریم. اینها بر روی قصه گویان و شعبده بازان که بخش های زیبایی هستند تاثیر می گذارند.
او برای تئاترش عروسک ها را به کار نمی گیرد ولی تئاترش عروسکی است. شخصیتها ، فرد نیستند ولی نمادی از شخصیت اند. رفتارشان آن چیزی نیست که شخص مایل باشد یا مصمم باشد به این صورت انجام دهد. سبک شان توسط کارگردان یا هر کس دیگر توضیح داده شده ولی در واقع بیشتر روایتگرند و از نشانه ها استفاده می کنند. حتی خیلی از عروسکهایش – ماسک یا لباس- حرکات ساده عروسکی دارند و از ساختار یا شخصیت های احساسی که در تئاترهای سنتی بودند متابعت می کنند. این حرکات آهسته به هنرمند اجازه می دهد که احساسات را توسط عروسک ها برانگیزانند. اغلب کارگردانان یا بدن عروسکها را حرکت می دهند یا توسط کسی دیگر حرکت داده می شوند. یا لباس دارند یا نه. می خورند و می آشامند و یا آکسسوار صحنه جنبه تشریفاتی دارد. آنها ماسکهایی که ثابت اند می پوشند.
ماسک ها
ماسک هایی که شومان می سازد یکی از بزرگترین هنرهای امروزی دوران ماست. که بار احساسی داستان هایش را به دوش می کشند. ساخت آنها در کلاس ها تعلیم داده می شود. اغلب از چهره های تصنعی گرفته شده اند و غالب دیگر ماسک ها مرگ و غم، بی خیالی، چهره های خواب آلود را نشان می دهند. تقریبا همه در نمایش هایش این ماسک ها را استفاده می کنند. برخی ماسک ها مثل خانم های روستایی آسیایی صورت هایی مهتابی مانند، خاکستری ، سفید ، نقره ای دارند که بسیار آرام و موقرانه در دنیای خود حرکت می کنند، درست مثل عروسک های چینی که عاقل و آرامند. ولی دنیای بربریت و ژرمن این طور نیست و دورنمای پرهیجانی را ارائه می دهد ماسک ها هم دارای اندیشه و مرام اند و ویژگی بیانی خاصی دارند. چهره برخی افراد که در سایه مرگ نشسته اند، زرد رو، صورتی یا بنفش است، برخی از مردان و زنان چهره های رنج کشیده و گنگی دارند و از نظر قدرت فکری ضعیف اند. گاهی اوقات حس های کسل کننده را بر می انگیزند – توجه کنید- قالب بعضی چهره ها غمناک است. در مدت کوتاهی، کج خلقی و استبداد آدم را به نقطه بیچارگی می رساند. این چهره ها کسانی هستند که در عین زنده بودن مرده اند صورتهایی عجیب و غریب دارند. مثل جن منحوس اند. مثل غول و شیطان- اگر چه فرشته های مهربان هم بیش از حد ضعیف یا خیالی اند. ارواح مردگان غالبا قدرت بسیاری دارند- در زمان محدود نیستند- نه زنده اند نه مرده.
عروسک هایی وجود دارد که لاغر ولی پرهیجانند، ترکیب و نگاه مسخره ای دارند، آنها از توی شکم یا از داخل کیسه های بزرگ بیرون می پرند، بالا و پایین می پرند و صدای نازکی دارند. آنها فرصت دارند ولی از آن استفاده نمی کنند.
منبع :
Peter schumanns bread & puppet theatre , Stefan brecht , the drama review
گونه های نمایشی و تئاتر جنگ هجو دنیای بدون انسان
وقوع جنگ های جهانی اول و دوم، انقلابهای بزرگ در گوشه و کنار جهان و یک سلسله پیشرفتهای شگرف علمی از جمله پیشرفت نیروی اتمی برای ویران کردن زمین، اثرات مخربی در ارزشها و شیوه تفکر مردم باقی گذاشت.
"بی هدفی، نگرانی و انزوا" در افراد که دانشمندان علوم اجتماعی واژه بی حسی را برای توصیف آن به کار می برند یکی از این اثرات است.
شرایط نابسامان سیاسی و اقتصادی پس از جنگ جهانی اول زمینه ای برای به قدرت رسیدن هیتلر و موسیلینی در آلمان و ایتالیا بوجود آورد. تهاجم موسیلینی به اتیوپی، اقدام به کشتار کمونیست ها و قتل عام بیش از 6 میلیون یهودی به دست هیتلر و سایر جنایاتی که در جریان جنگ دوم جهانی به وقوع پیوست انسان را به این پرسش ها وا می دارد که : چگونه مردم می توانند در حق یکدیگر چنین کنند؟ چگونه اروپائیان به ظاهر متمدن مسیحی می توانند میلیونها نفر از همنوعان خود را این چنین تنظیم شده و خونسردانه بکشند و چگونه خداوند اجازه چنین اتفاقی را می دهد؟ آیا انسان براستی فرزند خداست و اگر چنین نیست و به گفته داروین به راستی انسان از تکامل نسل میمون ها بوجود آمده است پس تکلیف ارزشها و سنت ها و ادیان چه می شود؟
از این وضعیت پریشانی، نگرانی، بی ریشگی و از خود بیگانگی تئاترهایی زاده می شود که در ادامه با آنها آشنا می شویم:
تئاتر هرج و مرج:
تئاتر هرج و مرج ، جامعه و جهانی در هم پاشیده، دیوانه و بی معنا را منعکس می کند از برخی جهات می توان گفت که این تئاتر متاثر از دادا بوده است. از مبادی اصولی این تئاتر که موجب به وجود آمدن دسته کوچکی نمایش شد نهضت فلسفی موسوم به اگزیستانسیالیسم است. هزاران کلمه در تعریف این فلسفه نوشته شده است که موثرترین شاخه این فلسفه دست کم تا جایی که به تئاتر مربوط می شود ، پیرو افکار ژان پل سارتر است.
سارتر با این فرض اصلی شروع می کند که خدایی وجود ندارد، نتیجه آنکه قید و بندی در کار نیست و جهان هستی معنی و مفهومی ندارد. بنابراین آدمی آزاد است که هر آنچه می خواهد بکند ولی چون وجود دارد باید کاری انجام دهد. آدمی فقط با خاتمه دادن به هستی خود می نداند از این تکلیف سرباز زند. ما با انتخابهای خود، با اقدام به کارهایی که نوعا می کنیم، خود را تعیین و تعریف کرده یا بوجود می آوریم و همچنین تنها معنایی که جهان می تواند داشته باشد بر آن تحمیل می کنیم لذا انسان عادتا به شیوه ای بزدلانه عمل می کند، قطع نظر از آنچه فکر می کند یا می گوید که هست، ترسویی بیش نیست و این نکته این است که در نمایشنامه معروف خود "در بسته" مطرح می کند.
سارتر هم فیلسوفی جدی و هم یک نمایشنامه نویس است . او علاوه بر "در بسته" چندین نمایشنامه دیگر نیز نوشته است که از جمله آن ها مگس ها، دستهای آلوده و گوشه نشینان آلتونا است. هر یک از این نمایشنامه ها به شیوه های گوناگون حاوی پرسش هایی درباره اختیار، عمل و مسئولیت اخلاقی است. نزدیک به سارتر، فرانسوی دیگری به نام "کامو" قرار دارد.
در این باره که کامو را می توان اگزیستانسیالیست خواند یا نه تا حدودی اختلاف نظر است، ولی معمولا او را در این رده می گذارند و آنچه مسلم است در برخی افکار و عقاید و اشتغالات ذهنی سارتر شریک بوده است.
معروفترین نمایشنامه او کالیگولا داستان امپراطوری با همین نام است که به دنبال مرگ ناگهانی دخترش با دست زدن به جنایات و مظالم بی رویه بر آن می شود تا ببیند معنایی در کار جهان هست یا نه. فکر ساده ای که او را به این مسیر می کشاند در این جمله خلاصه می شود آدمیان می میرند و خوشبخت نیستند. هم سارتر و هم کامو گر چه از نظر فلسفی مدعی اند که جهان بی معناست ولی می کوشند برای اعمال انسان دلیلی منطقی بیابند. گر چه هر دو مدعی اند که نه نظمی طبیعی در کار جهان است و نه نظمی الهی اما بر این گمان اند که آدمی می تواند نظمی انسانی بیافریند.
ریشه اصلی دیگر هرج و مرج به گذشته ای دور و به نمایشنامه ای بسیار عجیب به نام "اوبوشاه" نوشته آلفرد ژاری می رسد در سال 1896 در پاریس اجرا شد. "او بو" هجویه ای مضحک، عریض و طویل، وقاحت آمیز و بچه گانه در قالب نمایش قهرمانانه و دراماتیک بود که قسمتی از آن هنوز در گوشه و کنار یافت می شود. شخصیت اصلی این هجویه ای نجیب زاده ای لهستانی است که چون مکبث پادشاه را برای تصرف تاج و تخت پادشاهی می کشد. این نجیب زاده به هزاران دلیل عملی، بچه های لوس و گنده است که یک پیستون توالت را عصای سلطنت کرده و نمایش با فریاد واژه ای فرانسوی به معنای مدفوع شروع می شود. این نمایشنامه صرف نظر کراهت و هجوه گویی اثر آنچنان لحنی دارد که گویی پسر بچه ای ده ساله و نسبتا با هوش یک نمایشنامه به سبک شکسپیر نوشته باشد. این اثر بعدها نیز توسط نمایشنامه نویسان پوچ گرا کشف شد و شدیدا تحت تاثیرشان قرار داد. تاثیرات ژاری و دادا همراه با عناصری از سیرک، کمدینهای مضحک و سالن واریته تئاتر به وجود آورد که اصول فلسفی آن مشابه با اگزیستانسیالیست بود ولی از لحاظ شکل با آن بسیار متفاوت داشت.
پوچ گرایان اصول بدبینانه اگزیستانسیالیسم را در اصل پذیرفته و جنبه مثبت آن را نادیده می گرفتند. اگر خدایی، هدف و مقصودی، و نظمی طبیعی یا الهی وجود ندارد، پس زندگی نیز بی معناست، زندگی موهبتی ناخواسته است که بدون هیچ علت و سببی که در فهم آدم گنجد بر او تحمیل شده است و روزی نیز مرگی همین قدر بی معنا آن را خواهد گرفت . به نظر پوچ گرایان فلسفه، مذاهب و ادیان، زبانها و علوم سراسر چیزی جز چوشاندن پوچی هستی نیست.
تئاتر به اصطلاح پوچی هیچگاه به عنوان مکتبی واحد به وجود نیامد، بلکه مرکب از گروهی نمایشنامه نویس بود که کم و بیش در زمانی واحد ظهور یافته بودند و تقریبا دیدگاه مشابهی نسبت به زندگی داشته. آنچه به این گروه اهمیت می بخشید نظر بدبینانه آنها نسبت به هستی نبود بلکه آنها می کوشیدند شکل نمایش را با مضمون یا محتوای آن تطبیق دهند.
شاید پرآوازه ترین این دسته از نمایشنامه نویسان، یکی ساموئل بکت و دیگری اوژن یونسکو باشد. اگر چه سبک نگارش این دو متفاوت است ولی هر دو نگرشی مشابه نسبت به هستی را در غالب شکلی پوچ بیان می کنند.
در نمایشنامه های بکت گفتگو اغلب به صورت صحبت تند و ناشمرده یا نوعی توی حرف هم دویدن خاص کمدینهای واریته است. ولی در سالهای اخیر به نظر می رسد که بکت بیش از پیش به زبان بد گمان شده باشد و مقدار گفتگوها در نمایش هایش کم شده است. در واقع یکی از آخرین نمایشنامه های کوتاهش هیچ گونه گفت و گویی ندارد و عنوان آن بازی بی حرف است.
شیوه برخورد یونسکو با تئاتر متفاوت ولی همانقدر پوچ گرا است نخستین چیزی که توجه شخص را در نمایشنامه های یونسکو جلب می کند، بی معنا بودن کلی زبان و در هم شکستن تقریبا کامل منطق است. این موضوع راحرکات و اعمال شخصیتهای نمایش در محیط معمولی طبقه متوسط که قابل نمایش به صورت واقع گرایی ایبسن به روی صحنه است، تقویت می کند.
تفاوت های بارزی میان بکت و یونسکو وجود دارد، نخست آنکه نمایشنامه های بکت به نظر در زمان و مکانی نامعلوم روی می دهد، در حالی که در نمایشنامه های یونسکو معمولا داستان در محل و مکانی معمولی و آشنا روی می دهد.
نمایشنامه های بکت در جهانی خالی و تهی روی می دهد در حالی که دنیای نمایشهای یونسکو پر و تقریبا انباشته از چیزهاست.
گفتگو در نمایش های بکت شاید آنقدرها پوچ و بی معنا نباشد ولی با گوش دادن به گفتگوی شخصیت های نمایش یونسکو اغلب به خود می گوییم که این یکی باید با معنا باشد.
و گرفتار این خیال باطل می شویم که صحبتی واقع گرا می شنویم و در نتیجه وقتی که می بینیم قادر به فهم آن نیستیم به مراتب سرخورده می شویم. در کل این دو نمایشنامه نویس منطق و شعور را مغلوب ساخته و این مضمون را که زندگی پوچ است القا می کند.
نمایشنامه نویس فرانسوی دیگری نیز هست که احتمالا او را نیز باید از جمله نویسندگان تئاتر هرج و مرج شمرد. اگر چه شاید به معنای دقیق کلمه پوچ گرا نباشد در واقع بعضی برآنند که او بیش از هر کس دیگری به درک تئاتر خشونت آرتو نزدیک شده است و او کسی نیست جز ژان ژنه. تکنیک نمایشی او عبارتست از وارونه کردن افکار و عقاید سنتی درباره خیر و شر و بازی کردن با انواع مختلف واقعیت، از آثار او می توان به "بالکن"، "کلفتها" و "سیاهان" اشاره کرد.
تئاتر هرج و مرج شاید به استثنای ژان ژنه، عموما به نومیدی ، بدبینی و یا به هیچ گرایی می رسد. در واقع گاه به سختی می توان فهمید چگونه کسی که این چنین غرق در تصور پوچی مطلق است، اصولا می تواند به نوشتن ادامه دهد. این تئاتر به روشی بازتاب سردرگمی و رفع ابهامی است که شدیدا جامعه اروپا را به ویژه پس از جنگ جهانی دوم تحت تاثیر قرار داد.
نقد کنکاشی پیرامون نظرات مرتبط با نقش توصیف دفاعیه ای برای دست اندرکاران تئاتر
نقد
کنکاشی پیرامون نظرات مرتبط با نقش توصیف در نقد نمایش دفاعیه ای برای دست اندرکاران تئاتر
کالینا استفانو Ph.D. - من کاملا بر این نکته واقفم که اکثریت کسانی که به نوعی با تئاتر سروکار دارند، درصدد رها شدن از قید توضیحات و هنجارهای دست و پاگیر هستند. از طرف دیگر اکثریت این واژه ها و توصیفات همانند بوده و نمی توان از دست اندرکاران تئاتر به ویژه کارگردانان تئاتر انتظار داشت که فقط در یک قالب خاص مثل پست مدرنیسم خود را محدود کنند. بنابراین این توضیحات غالبا دارای عدم تنوع و نوعی عدم تناجس با طبیعت چندگانه تئاتر می باشند. علاوه بر این ها امر دیگری که باعث شده تا در مقام دفاع از اهل تئاتر برآیم این است که وارد شدن به این حوزه ممکن است کمی غیر منطقی به نظر رسد و منجر به تضعیف فرد در حیطه کاری خود شود. نمایشهایی که ناموفق و ناکارآمد هستند بخصوص آنهایی که به صورت مقطعی موردتوجه واقع می شوند بیشتر در معرض خطر نقد شدن و توصیفات نامنصفانه قرار می گیرند. به کلام دیگر تنها دلیلی که برای تحمل این گروه های نمایشی بر روی سن وجود دارد این است که منتقدان با بی رحمی تمام وبدون هیچ گونه بار احساسی آنها را نقد کرده و به چالش می کشند. سوالی که ممکن است در ذهن طرح شود این است که آیا با تئاترهای پرزرق و برق در سالنهای درجه یک نیز همین برخورد صورت می گیرد؟ البته جواب این سوال قطعا منفی است. این گونه از نمایشها فقط وابسته به صحنه تئاتر نیستند بلکه از ابزارهای گوناگون برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب خود استفاده می کنند و در نهایت پس از اتمام نمایش محبوب خود را در تاریکی مطلق رها می سازند.چیزی که خالقان این گونه آثار از ما منتقدان می طلبند ثبت و گزارش این صحنه های باشکوه و مجلل بر روی کاغذ بوده که البته بدون استفاده از توضیحات و واژه های رایج در حیطه نقد امکان پذیر نیست. رابطه بین سن و تالار تئاتر را می توان به نوعی یک رابطه عاشقانه نامید. نمایش برای اثبات وجود خود به المان مهمی به نام تماشاگر به اضافه سالن وابسته است. و وقتی این رابطه دوجانبه دچار گسست می شود راحت تر می توان درباره دلایل آن بحث و تحلیل نمود. این امر را می توان به این تشبیه کرد که توصیف دوست داشتن یک شخص و دلایل آن غالبا سخت تر از آن است که بگوییم چرا از وی نفرت داشته و مایل به دوری جستن از وی هستیم. جای تعجب نیست که چرا تئوری ها و نظریه های معاصر نیز غالبا بر اساس این اصول بنا شده اند و حول و حوش تجزیه و تحلیل ناهمگونی ها و عدم موفقیت میگردند تا بالعکس. در این جا باید به یکی از اعتقادات خود اعتراف کنم که دفاع هرچه صریح تر از خالقان هنر نمایشی است که مقاومتی عجیب در مقابل اتیکت خوردن وطبقه بندی شدن توسط منتقد از خود نشان می دهند .
فرضیه در برابر تئاتر
آرتور میلر دیدگاه بسیار جالبی را در زمینه نقد ادبی آکادمیک در حوزه تئاتر در دهه 60 ارائه می دهد. از نظر وی منتقدان تئاتر از نمایشات محبوب و مردمی اشاره می کردند اما در عین حال سعی می کردند که خود نیز جزئی از این جریان غالب باشند که امریست مضحک. حتی برخی از این منتقدان قصد کارگردان شدن، نویسندگی یا حتی ایفای نقش درتئاتر را داشتند. نتیجه این قضیه کاملا معلوم بوده است. منتقد قصد رقابت با هنرمند را می کند و خود نیز دوست دارد محبوب مردم جامعه- از نوع محبوب بودن هنرمندان در جامعه- شود که این خود نیز دارای تبعات منفی برای تئاتر بوده است. هوارد کسیل که مدت زمان طولانی را به عنوان منتقد برای نیویورک دیلی نیوز قلم می زد نیز بر این نظریه صحه می گذارد. بر طبق گفته وی در دهه 60 که هنرهای تجربی در حال نشو و نمو بودند مخاطبان با نوعی تئاتر مواجه شدند که نه تنها آنها را جذب نمی کرد بلکه باعث دفع آنان نیز می شد. کسیل بر این عقیده است که ما هنوز با میراث این گونه نقد هنری که از آن سالها به یادگار مانده است دست و پنجه نرم می کنیم که خود باعث دلزدگی برخی از مخاطبان و دوستداران تئاتر شده است. تاثیر فرضیه و تئوری و تقابل آن با تئاتر موجود در سیستم آموزشی بسیار نمایان است. به طور مثال در بلغارستان به دانشجویان تئاتر و نقد این نظریه ابلاغ می گردد که فصاحت در نقد و آسان نمودن مطالب برای مخاطب باعث کسر شان آنها شده و این وظیفه بر عهده نویسندگان درجه سه در حوزه روزنامه نگاری عامه پسند است. این دانشجویان با انواع تئوری های موجود درحوزه هنرهای نمایشی آشنا می شوند اما در عین حال عاجز از برقرار کردن ارتباط با مخاطب تئاتر هستند. بنابراین نوع نگارش آنها پر از واژگان تخصصی و غالبا نامانوس برای خواننده است ه بیشتر مناسب نشریات تخصصی هستند. بنابراین جای تعجب نیست که روزنامه های یومیه عملا منتقدان تئاتر را از خود رانده و هیچ ستونی در روزنامه را به آنها اختصاص نمی دهد.
نتیجه این امر آنست که اخبار تئاتر به صورت همیشگی به سمع و نظر مخاطب نمی رسد. البته عوامل دیگری نیز در این امر دخیلند که در مبحثی دیگر بدان خواهم پرداخت. به هر حال نتیجه هرچه که باشد دارای عواقب وحشتناکی برای تئاتر خواهد بود. نبود منتقد را می توان به نبود آینه در خانه تشبیه نمود. عدم وجود آینه باعث می شود که فرد تصور صحیحی را از ظاهر خود نداشته باشد و تنها بر گفته های اطرافیان خود تکیه کند که آنها نیز از سر محبت غالبا واقعیت امر را به او نمی گویند. نقد درست نیز غالبا فاقد منتقدانی است که دانش و اطلاعات جامعی در حوزه تئاتر داشته باشند. مایکل فینگلد منتقد درجه یک ویلیج وسیش بر این باور است که دانشگاه ها و مراکز آکادمیک ذهن دانشجو را با مسایل نظری پر کرده و آنها را بدون تجربه عملی رها می کنند. از نظر وی جاناتان کالب منتقد جوان و خوش فکر را می توان جز این دسته به حساب آورد که دارای ذهن و فکر مسموم در حوزه نقد شده اند.
ساز مخالف
با وجود تمام این گفتارها من بر این باورم که تودری تا حدودی نقش مثتبی را در حوزه نقد ایفا کرده است. تئاتر تئوریسین های بزرگی را به خود دیده است که وجود آنها باعث توسعه برخی از فنون نمایش شده است. بدون وجود چهره هایی مثل استانیسلاوسکی، گروتسکی و پیتر بروک تئاتر هیچ گاه نمی توانست در جایگاه رفیع کنونی خود قرار داشته باشد و بدون وجود منتقدان تئوریسینی مثل اریک نبتلی درک ما از تئاتر مطمئنا ضعیف تر از امروز بوده است.با این وجود باید تفاوتی بنیادین بین این افراد و کسانی که در حال خلق و تولید واژه های مختلف برای دسته بندی انواع تئاتر هستند قائل شد. گروه دوم فاقد صلاحیت بوده و در پشت پرده واژه کاذب خودساخته خود پناه می گیرند. بنابراین از نظر من تئوری های جعلی اینان به هیچ وجه مرتبط با خلاقیت و ابتکار نبوده و نشان از فقر هنری دارد.
شرح و توصیف
من در این جا مایلم اعلام کنم که دارای وجه اشتراکی نیز با دست اندرکاران نمایش هستم وآن مخالفت با توضیحات نامتعارف از نمایش توسط منتقد و اساس نیاز به تحول بنیادین در امر نمایش می باشد. من بر این باور هستم که تا زمانی که منتقد دست از استفاده از واژه ها و اصطلاحات ناآشنا و مقالات نامانوس بر ندارد وجود وی سود چندانی برای تئاتر نخواهد داشت. در آن صورت فقط یک گروه نخبه و خاص قادر به مشارکت در حوزه نقد می باشد که این برخلاف روح ذاتی تئاتر بعنوان یک هنر فراگیر می باشد. با ارائه شرح و توصیف، زبان به نوعی نقش رابط بین صحنه تئاتر و جامعه را بازی می کند. توصیف نوعی تصویر مجازی را از صحنه نمایش ارائه می دهد که در ذهن مخاطب نقش می بندد. منتقد بریتانیایی اروینگ واردِل نکته بسیار جالبی را در این باره بیان می کند که حاوی پیام بسیار روشنی است. اگر نقد قصد دارد به حیات خود ادامه دهد می بایستی بر قوه توصیف خود تکیه کند. واردل بحث را از منظر دیگری نیز تجزیه تحلیل می کند. او بر این باور است که منتقد نباید از مناظره درباره تئاتر پرهیز کند و فقط به توصیف وقایع بپردازد زیرا این دو به نوعی لازم وملزوم یکدیگرند. دو نمونه بارز مقاله توصیفی در این جا می توانند مکمل گفته های بالا باشند. ویلیام هارت در مقاله ای شعرگونه به توصیف شرح حال بازیگران تئاتر می پردازد وی مقاله خود را به این صورت آغاز می کند: بازیگران تئاتر نشانگر طبیعت و شخصیت ذاتی انسان هستند. آنها داوطلبان زندگی رویایی هستند که اوج جاه طلبیشان فراتر از ایده های کوته بینانه شان نمی رود. اینان پادشاهان امروز و گدایان فردایند که به تنهایی افرادی پوچ و توخالی اند. آنها ترکیبی از خنده ها و گریه های تصنعی هستند که که ایده هایشان متعلق به خودشان نیست. ما در مقابل آنها احساس حقارت می کنیم زیرا اینان در صحنه تئاتر چیزی را به تصویر می کشند که ما خواهان آن هستیم. صحنه تئاتر جهان کوچکی است که قسمت غمبار و ملامت بار آن حذف شده است. آنها به ما یادآوری می کنند که کی بخندیم و کی گریه کنیم. تا زمانی که صحنه نمایش در جریان باشد دنیا به گمراهی و تباهی کشیده نخواهد شد. کنف تینان در چشم به راه گدات به سادگی تمام ارزشهایی را که مرتبط با تئاتر هستند را یکباره به کنار گذاشته و آن را بدین گونه توصیف می کند. به ساختمان گمرک که می رسد نه باری دارد و نه نشانی و نه پاسپورتی. یک هویت بی نام و نشان که اجازه رد شدن از این ساختمان بی درو پیکر را به او می دهد. این توصیفی است از نمایشی که جذابیت بیشتری از تمام توصیفات دیگری که من در کتابهای دیگر دیده ام دارد. یک نمایش به عبارتی ابزاریست برای آنکه ما دو ساعتی را در تاریکی بدون خستگی سر کنیم. از نظر من این دو توصیف نه تنها دقیق نیست بلکه بسیار جالب نیز هست. آنها الهام بخش و محرک قوه تخیل بوده و در نهایت با هردوی اصل نمایش و مخاطب آن ارتباط برقرار می کند. زیبایی ایندو خلاقیت آنها در توصیف است. علاوه بر این موضوع، این دو حقیقتی نهفته را نی زآشکار می کنند و آن این است که انتقاد می تواند خود نوعی از گونه های هنر باشد. زیرا عمل نوشتن خود یک حرکت ذهنی و روحی است. البته با محدود کردن عواطف انسانی در نقد و گنجاندن تئوری های نقد بجای آن روح تئاتر دچار رخوت و سستی شده و از طراوت و شادابی زندگی و صحنه تئاتر دور می شود. آیا تسخیر روح انسان و ارتباط با مخاطب از لحاظ حسی چیزی نیست که نمایش بدنبال آن است؟
آیا یک سبک جدید نمایش نیازمند سبک جدیدی از نقد است؟
یکی از نویسندگان غر به نام آناوجا نویک که درباره گرایشات مختلف تئاتر در صربستان می نویسد، معتقد است که ما باید از قید و بند منتقدانی که کارشان خلق سبکهای مختلف نقد و تحلیل است رها شویم و هرگونه ای از نمایش را به دست متخصص همان گونه سپرده و از منتقد مطلع در آن حوزه طلب نقد کنیم. نمایش هایی که که مضمون فمینیستی دارند را یک فمینیسم باید نقد کد یا مثلا نمایشی که به امور رنگین پوستان بالاخص سیاهان می پردازد را یک منتقد سیاه پوست باید نقد، تجزیه و تحلیل کند. خود من که سالها در آفریقای جنوبی بودم می توانم کاملا اهمیت این موضوع را درک کنم. امر دیگری که سبکهای جدید نمایشی بدان محتاجند نقد بی غرض و مرض! است. منتقد باید صراحتا به خالق اثر نقاط ضعف و شایستگی نمایش را اعلام کرده که این صداقت خود منجر به غنی شدن نمایش، تقویت خوش ذوقی و خلاقیت می شود. بعبارت ساده تر این امر باعث می شود که لباس فاخری بر تن نمایش پوشانده شود که مستحق آن است. نگرانی دیگر من این است که اکثر منتقدان تمایل به آب و تاب دادن هرچه بیشتر تراوشات ذهنی خود دارند و در ارزیابی موضوع خود تا آنجا پیش می روند که بدون دلیل و اثبات اصولی و دقیق، شخصی را به قله قاف می برند و یا بالعکس وی را خرد و کوچک می شمارند. من بر این باورم که این طرز نگرش خود ناشی از دو پدیده بسیار در خور توجه است. نکته اول این است که جهان پیرامون ما غالبا از فرهنگ جوانان الهام گرفته که این خود دائم در پی نوآوری است. مساله دوم فشار ویرانگری است که سیستم سیاسی و فرهنگی بر ما وارد می آورد. من خود شخصا با این پدیده دست و پنجه نرم کرده ام از آنجایی که تا 27 سالگی در اروپای شرقی زیر سیطره کمونیسم زندگی می کردم. منتقد بریتانیایی آلستر مک کاولی به دقت این مشکل نقد ورابطه آن با جامعه را بررسی می کند. او بر این باور است که انسان به نوعی در حال حرکت بسوی قرون وسطی دیگریست و معیارهای اجتماعی در حال کمرنگ شدن و رنگ باختن هستند. کلاسیسم که تا دوران استراوینسکی و بالانچین دوران شکوفایی خود را طی می کرد به ناگهان به ورطه سقوط افتاده و در معرض انقراض است. استنباط ما از انسان گرایی دچار تمایلات خشن شده و یک نوع روحیه استالینی بر فضا حاکم شده است به عقیده وی فرهنگ در معرض خطر بوده و اگر ما در قبال این موضوع واکنشی نشان ندهیم بخشی از تمدن بشری به قهقهرا خواهد رفت.
جدای از این اظهارنظر صادقانه وبه نوعی دلسوزانه، مساله دیگری که غالبا انتظار آن از منتقد می رود به کارگیری زبانی است که بتوان از طریق آن ساده تر با مخاطب ارتباط برقرار نمود. به عبارتی منتقد به نوعی نقش یک مترجم را بازی می کند که البته اگر بتوان تئاتر را به کتاب تشبیه کرد. در این صورت نقد زبان ها و فرهنگ های گوناگون تئاتر در یک قالب واحد عرضه می شود. بنابراین منتقد باید با انواع سبک های مختلف نمایش آشنا باشد تا از پس این وظیفه خطیر برآید. البته در این جا موضوع مورد بحث به روز یا قدیمی بودن نوع زبان به کارگرفته شده در نقد نمی باشد بلکه هماهنگی منتقد با حرکت وفرم غالب مد نظر می باشد. برای مثال آیا می توان گفت که کلمات کنف تینان و یا حتی دست نوشته های قرن نوزدهمی هزلیت منسوخ و کهنه شده اند؟ از نظر من جواب منفی است.
سازندگان تئاترهای مدرن مستحق چگونه نقدی هستند؟
یعنی چگونه نقدی مناسب نمایش مثلا کارگردان لیتوانیایی آلویس هرمانیس است که در آن بازیگران بدون استفاده از هیچ گونه کلامی ایفای نقش کردند و در آن به پروسه خارج کردن سالمندان از مناسبات اجتماعی به طرز صحیحی انتقاد نمودند. نمونه دیگر کار کارگردان جوان مجار آرپاد شیلینگ است که نمایش سیاسی وی سرزمین سیاه را شاید بتوان به نوعی اقتباس از سبک وسیاق موزیک رپ دانست و انگاری که نویسنده این نمایش خود دست اندرکار خلق این نوع سبک موسیقی بوده است تا یک نمایش با ضابطه ها و معیارهای کلاسیک آن. شاید مناسب باشد که در این جا یادی نیز از کارگردان اسلوونیایی نوی سد بکنیم که با همکاری بنیاد تئاتر ملی صربستان سبک جدیدی از تئاتر حماسی را خلق کرده که نماد کمال گرایی تئاتر اروپای شرقی است. این گونه نسل جدید سازندگان آثار نمایشی، هنر نمایش را چنان دچار تغییر و تحول کرده اند که منتقدان قادر به توصیف تئاتر تنها با استفاده از کلمات و واژه های کلیشه ای و تئوری های رایج نبوده و نیازمند راهکاری نوین می باشند. در اوایل قرن بیستم جرج جی فیتن آمریکایی در مقاله ای نقد تئاتر را اینگونه توصیف نمود. نقد تئاتر سعی و کوششی است برای قاعده مند کردن هنر محبوب و دلچسب نمایش که می توان آن را شبیه به هنری نمود که خرامان خرامان به گوشه و کنار زوایای هنرهای دیگر سرک کشیده و ناخنکی به هرکدام از آنها زده و با استفاده از اندوخته های خود سعی دارد تا قلوب ما را مسخر کند! مقاله را با این جمله تمام می کنم که منتقد تمام تلاشش به تصویر کشیدن سبکهای مختلف نمایش با نثری هنرمندانه است که برخی آن را منسوخ می دانند اما به این نکته توجه ندارند که همین نثر کهنه و از مد افتاده خدمت بزرگی به تئاتر- محبوب همیشگی ما- می کند
نقد نگاهی به نمایش «خنکای ختم خاطره» نوشته ی حمیدرضا آذرنگ
نقد
نگاهی به نمایش «خنکای ختم خاطره» نوشته ی حمیدرضا آذرنگ و کارگردانی نیما دهقان ختمی بر خاطره یوسف ها
رامین فناییان- سال های اولیه پس از جنگ موجی از رویکرد به هنر دفاع مقدس در عرصه ی سینما و تئاتر آغاز شد که اکنون پس از گذشت بیست سال هنوز هم در قالب ها و فرم های مختلف، مضمون های دفاع مقدس را با نگاهی جدیدتر تجربه می کند. این تجربه های متعدد و متنوع البته به تدریج توانسته است نگاه مسئولان و مخاطبان را به مقوله ی آسیب شناسی جنگ تغییر دهد و از جبهه گیری های مرسوم دهه ۶٠ و ٧٠ به ابراز همدردی، درک متقابل و همسویی و همراهی متمایل سازد. از خاطر نمی بریم وقتی در سال ١٣۶٨ بهرام بیضایی در فیلم «باشو غریبه ی کوچک» به آثار روانی و اجتماعی جنگ بر روی کودکی خوزستانی پرداخت، برخی فیلم او را ضدجنگ قلمداد کردند. و فیلم با فاصله ی سه سال پس از تولیدش به نمایش درآمد. اما پس از آن فیلم ها، مجموعه ها و نمایش های پیشرو که به صورت ناگزیر و پی درپی به این مقوله ها پرداختند –بویژه جریان ابراهیم حاتمی کیا با فیلم های متعهدانه ی از کرخه تا راین،آژانس شیشه ای، بوی پیراهن یوسف و موج مرده و همچنین علیرضا نادری با نمایش های به یاد ماندنی عطاسردار مقلوب، چهار حکایت از چندین حکایت رحمان، ٣١/۶/٧٧ و... این خط را شکستند و نشان دادند که هنر متعهد همواره از جامعه اش جلوتر است نه اینکه دنباله رو آن باشد. اما دغدغه فرم در همه این سال ها در آثار مربوط به دفاع مقدس یک اصل غیر قابل چشم پوشی بوده است که هرگز از جانب هنرمندان این عرصه نادیده گرفته نشده است. یکی از کسانی که امروز نیز در صحنه ی تئاتر این دغدغه را پی گیرانه دنبال می کند، نیما دهقان است که با آثار گذشته اش چون دومتر در دومتر جنگ، مادرمانده مادرمانده، و... نشان داده که کارگردانی فرم گراست. او اینک در آخرین اثرش خنکای ختم خاطره نیز دست به تجربه ای دیگر در همین راستا زده است. اثری به غایت متکی به فرم که روانشناسی اجتماعی مردم آسیب دیده از جنگ تحمیلی را به نمایش می گذارد. «زمان» در این نمایش آغاز دارد ولی انجام ندارد. مبدأ زمانی آغاز جنگ است اما تواتر پیامدهای آن، چنانکه دنیای نمایش به ما می گوید تا ابد ادامه می یابد. یوسف رزمنده ای مجروح است که همه چیزش از بین رفته و فقط چشم و دلش سالم مانده اند. او در حالت کما به سر می برد و فرشته ای واسطه ی آمدن او از عالم برزخ به دنیای زندگان می شود. او در این دنیا خانواده هایی را می بیند که همگی یک مفقودالاثر به نام یوسف دارند. مأموران بنیاد شهید هر چه بیشتر تلاش می کنند تا والدین اصلی یوسف را بیابند، با متقاضیان بیشتری روبرو می شوند و این روند به گونه ای فزاینده و بدون پایان تا به انتها ادامه می یابد.
تماشاگر با مواجهه اویه با پیرنگ اثر درمی یابد که از نظر محتوا با نمایشی سمبلیک و یا حتی شعاری روبروست. یک روایت دیگر از گمگشتگی یوسف و درونمایهی انتظار که پیش از این بارها و بارها در هنر دفاع مقدس شاهدش بودهایم. با این تفاوت که علاوه بر رویکرد سمبلیک، سوررئالیزم هم وارد اثر شده است. این بار فرشته ای نیز همراه یوسف است که او را از عالم برزخ به دنیا هدایت می کند تا از منظری الهی و ماورایی شاهد انسان ها و رفتارشان باشند. اگر تم انتظار به طور مثال در فیلم بوی پیراهن یوسف ابراهیم حاتمی کیا دستمایهی ماجرایی قرار گرفته که در نهایت صبر و ایستادگی مقدس فرد منتظر با آمدن یوسف اش مأجور می شود، در خنکای ختم خاطره از نقطه نظر آرمانی یوسف و فرشته ی همراهش اساساً با نقد تند و تیز جریان و روندی روبروییم که علت العلل به وجود آمدن اینگونه انتظارهاست. در این نمایش انتظار نه تنها مقدس نیست، بلکه منجر به نوعی بیماری و مالیخولیای فکری و عینی در اشخاص منتظر شده است که به تدریج آنها را به ورطه ی نابودی می کشاند. خانواده های منتظر یوسف به گونه ای اغراق آمیز همگی مشکل روانی پیدا کرده اند و یا حتی دیگر معتقد به برخی ارزش ها نیستند. این رویکرد درست در مقابل نوع نگاه مقدس گونه ای قرار می گیرد که در زمان جنگ به دفاع مقدس می شد که اگر تفریط بود نتیجه اش افراطی ناگزیر شده است. اکنون دیگر باید برای خاطره ی آن یوسف ها ختم گرفت.!
درکلیت اثر سمبولیزم و سوررئالیزم اغراق شده به جایگاه واقعی خود دست پیدا نمی کند و ابتر می ماند. کنایه ها از یوسف گمگشته و ذلیخا و... نیز ذهن تماشاگر جدی تئاتر را هیچ گاه به خود مشغول نمی کند و را ه به جایی نمی برد. حتی فرشته ی سوررئال اثر نیز که گویا برای پرهیز از کلیشه ای شدن مانند یک آدم آهنی رفتار می کند، بیش از آنکه نوگرایانه جلوه کند مضحک به نظر می رسد. اما صرفنظر از سمبولیزم و سوررئالیزم الحاقی، نمایش می توانست از منظر رئالیزم یک تحلیل چندلایهی روانشناسانه و جامعهشناسانه در خصوص آدمهای آسیب دیده از جنگ در ابعاد جهانشمول باشد. البته این اتفاق تا حدودی نیز افتاده است. اقشار و اقوام مختلفی که کاراکترهای نمایش از میان آنها سربرآورده اند(فارس، ترک، کرد، ارمنی و خوزستانی) در بیان و نوع دیالوگ ها جلوه ی قابل قبولی از زیست بوم خود نشان میدهند و به اصطلاح شناسنامه دارند و به همین اعتبار که به خوبی بومی شدهاند، برای هر انسانی به طور کلی باورپذیرند. زیرا مصائب جنگ تنها متعلق به یک قوم یا ملت یا منطقه نیست و بسیار جهانی است. نویسنده متن نشان داده از مطالعات مردم شناسانه بی بهره نیست و شخصیت پردازی واقع گرا را میداند. در میان اشخاص به جز مرد آذری زبان که بیشتر به تیپ سازی نزدیک می شود و اندکی اغراق شده، پرگو، پرسروصدا و به اصطلاح گل درشت از آب درآمده، بقیه شخصیتها درست و یکدست هستند و در کلیت اثر به خوبی جا میافتند. البته بازی هماهنگ و یکدست بازیگران هم به همراه هدایت کارگردان در این مهم تأثیر فراوان دارد و کلیت اجرا را روان و حرفهای نموده است.
با تمهیداتی که کارگردان در فرم اجرا اندیشیده تماشاگر پیوسته در حال عبور از زمان است. زمان در حال سپری شدن است و مابه ازای تصویری این مفهوم را نیز در تمهید زیبای چیده شدن دیوارها می بینیم که در فواصل تعویض صحنه ها به دکور افزوده شده، در نهایت مانند یک پازل بزرگ، صحنه را تکمیل می کنند. اگر مبدأ زمانی آغاز نمایش را شروع جنگ در نظر بگیریم پایان زمانی نمایش به هیچ وجه مشخص نیست و در ذهن تماشاگر نیز ادامه می یابد. روندی که مأموران بنیاد شهید دنبال می کنند تا ابد و بدون نتیجه ادامه دارد. آنان یوسف را پیدا کرده اند. اما کشور پر از آدم های یوسف گم کرده است. همینطور که زمان می گذرد مأمورها و آدم ها بیشتر می شوند. افزودن صحنه به صحنه ی دیوارها به دکور، علاوه بر اینکه گویای گذشت ایام است، می تواند به کوچکتر شدن دنیا و در نهایت رسیدن به بنبستی که هیچ حرکتی در آن قابل تصور نیست، اشاره کند. این اتفاق می تواند از زاویه نگاه یوسف اینگونه به نظر برسد. زیرا به اعتبار صحنهی ابتدایی و پایانی، یوسف را همراه یک فرشته می بینیم که در مرحله ی عروج و دور شدن از زمین است و طبیعی است که به موازات آن زمین و آدم ها را در حال کوچک و کوچک تر شدن می بینند. این بازی کردن ها با فرم در روایت و اجرا در نهایت به ایجاد یک ریتم کنترل شده و یکدست می انجامد که در چنین اجرای مدرنی از ضرورتهاست و تماشاگر را به فضای اثر نزدیک می کند. نورپردازی با استفاده از رنگ های گویا و با مفهوم و همچنین موسیقی نیز در پی تلطیف فضا و در راستای اجرایی مدرن حرکت می کنند و نیز در خدمت بازی بهتر بازیگران قرار می گیرند و وظیفه انتقال محتوا و حس صحنه را به خوبی انجام می دهند.
نمایش خنکای ختم خاطره با دست گذاشتن روی موضوعی حساس و به شدت عاطفی توانسته به مدد بازی های خوب، ریتم مناسب و متن سنجیده حتی بیست سال پس از جنگ تحمیلی با نسل سومی های انقلاب که به طور ملموس جنگ را درک نکرده اند، ارتباط مطلوبی برقرار کند و در صحنه هایی به شدت تأثر آنها را برانگیزد. اوج غلیان احساس تماشاگر را می توان در صحنهی مرد ارمنی که تنها فرزندش مفقودالاثر شده مشاهده کرد که از مأمور بنیاد شهید به اصرار می خواهد او را «پدر» خطاب کند تا عقدهی بیست و چند ساله اش را در فراق فرزند فروکش کند. همین ارتباط بی واسطه مضمون با مخاطب عام شاید تنها دلیل ساخته شدن اثر باشد که انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس در تهیه و پشتیبانی از این اثر به دنبال آن بوده و در نهایت به هدفش هم رسیده است. اما ای کاش کارگردان میتوانست خود را از انقیاد سمبولیزم و سوررئالیزم باسمهای اندکی رها کند تا هم در برخی از صحنهها بویژه مونولوگ انتهایی یوسف به ورطهی شعارزدگی نیفتد و هم اینکه اثر منسجمتر و هنرمندانهتری در کارنامه خود به یادگار گذارد.
نقد نگاهی به نمایش «خنکای ختم خاطره» نوشته ی حمیدرضا آذرنگ
نقد
نگاهی به نمایش «خنکای ختم خاطره» نوشته ی حمیدرضا آذرنگ و کارگردانی نیما دهقان ختمی بر خاطره یوسف ها
رامین فناییان- سال های اولیه پس از جنگ موجی از رویکرد به هنر دفاع مقدس در عرصه ی سینما و تئاتر آغاز شد که اکنون پس از گذشت بیست سال هنوز هم در قالب ها و فرم های مختلف، مضمون های دفاع مقدس را با نگاهی جدیدتر تجربه می کند. این تجربه های متعدد و متنوع البته به تدریج توانسته است نگاه مسئولان و مخاطبان را به مقوله ی آسیب شناسی جنگ تغییر دهد و از جبهه گیری های مرسوم دهه ۶٠ و ٧٠ به ابراز همدردی، درک متقابل و همسویی و همراهی متمایل سازد. از خاطر نمی بریم وقتی در سال ١٣۶٨ بهرام بیضایی در فیلم «باشو غریبه ی کوچک» به آثار روانی و اجتماعی جنگ بر روی کودکی خوزستانی پرداخت، برخی فیلم او را ضدجنگ قلمداد کردند. و فیلم با فاصله ی سه سال پس از تولیدش به نمایش درآمد. اما پس از آن فیلم ها، مجموعه ها و نمایش های پیشرو که به صورت ناگزیر و پی درپی به این مقوله ها پرداختند –بویژه جریان ابراهیم حاتمی کیا با فیلم های متعهدانه ی از کرخه تا راین،آژانس شیشه ای، بوی پیراهن یوسف و موج مرده و همچنین علیرضا نادری با نمایش های به یاد ماندنی عطاسردار مقلوب، چهار حکایت از چندین حکایت رحمان، ٣١/۶/٧٧ و... این خط را شکستند و نشان دادند که هنر متعهد همواره از جامعه اش جلوتر است نه اینکه دنباله رو آن باشد. اما دغدغه فرم در همه این سال ها در آثار مربوط به دفاع مقدس یک اصل غیر قابل چشم پوشی بوده است که هرگز از جانب هنرمندان این عرصه نادیده گرفته نشده است. یکی از کسانی که امروز نیز در صحنه ی تئاتر این دغدغه را پی گیرانه دنبال می کند، نیما دهقان است که با آثار گذشته اش چون دومتر در دومتر جنگ، مادرمانده مادرمانده، و... نشان داده که کارگردانی فرم گراست. او اینک در آخرین اثرش خنکای ختم خاطره نیز دست به تجربه ای دیگر در همین راستا زده است. اثری به غایت متکی به فرم که روانشناسی اجتماعی مردم آسیب دیده از جنگ تحمیلی را به نمایش می گذارد. «زمان» در این نمایش آغاز دارد ولی انجام ندارد. مبدأ زمانی آغاز جنگ است اما تواتر پیامدهای آن، چنانکه دنیای نمایش به ما می گوید تا ابد ادامه می یابد. یوسف رزمنده ای مجروح است که همه چیزش از بین رفته و فقط چشم و دلش سالم مانده اند. او در حالت کما به سر می برد و فرشته ای واسطه ی آمدن او از عالم برزخ به دنیای زندگان می شود. او در این دنیا خانواده هایی را می بیند که همگی یک مفقودالاثر به نام یوسف دارند. مأموران بنیاد شهید هر چه بیشتر تلاش می کنند تا والدین اصلی یوسف را بیابند، با متقاضیان بیشتری روبرو می شوند و این روند به گونه ای فزاینده و بدون پایان تا به انتها ادامه می یابد.
تماشاگر با مواجهه اویه با پیرنگ اثر درمی یابد که از نظر محتوا با نمایشی سمبلیک و یا حتی شعاری روبروست. یک روایت دیگر از گمگشتگی یوسف و درونمایهی انتظار که پیش از این بارها و بارها در هنر دفاع مقدس شاهدش بودهایم. با این تفاوت که علاوه بر رویکرد سمبلیک، سوررئالیزم هم وارد اثر شده است. این بار فرشته ای نیز همراه یوسف است که او را از عالم برزخ به دنیا هدایت می کند تا از منظری الهی و ماورایی شاهد انسان ها و رفتارشان باشند. اگر تم انتظار به طور مثال در فیلم بوی پیراهن یوسف ابراهیم حاتمی کیا دستمایهی ماجرایی قرار گرفته که در نهایت صبر و ایستادگی مقدس فرد منتظر با آمدن یوسف اش مأجور می شود، در خنکای ختم خاطره از نقطه نظر آرمانی یوسف و فرشته ی همراهش اساساً با نقد تند و تیز جریان و روندی روبروییم که علت العلل به وجود آمدن اینگونه انتظارهاست. در این نمایش انتظار نه تنها مقدس نیست، بلکه منجر به نوعی بیماری و مالیخولیای فکری و عینی در اشخاص منتظر شده است که به تدریج آنها را به ورطه ی نابودی می کشاند. خانواده های منتظر یوسف به گونه ای اغراق آمیز همگی مشکل روانی پیدا کرده اند و یا حتی دیگر معتقد به برخی ارزش ها نیستند. این رویکرد درست در مقابل نوع نگاه مقدس گونه ای قرار می گیرد که در زمان جنگ به دفاع مقدس می شد که اگر تفریط بود نتیجه اش افراطی ناگزیر شده است. اکنون دیگر باید برای خاطره ی آن یوسف ها ختم گرفت.!
درکلیت اثر سمبولیزم و سوررئالیزم اغراق شده به جایگاه واقعی خود دست پیدا نمی کند و ابتر می ماند. کنایه ها از یوسف گمگشته و ذلیخا و... نیز ذهن تماشاگر جدی تئاتر را هیچ گاه به خود مشغول نمی کند و را ه به جایی نمی برد. حتی فرشته ی سوررئال اثر نیز که گویا برای پرهیز از کلیشه ای شدن مانند یک آدم آهنی رفتار می کند، بیش از آنکه نوگرایانه جلوه کند مضحک به نظر می رسد. اما صرفنظر از سمبولیزم و سوررئالیزم الحاقی، نمایش می توانست از منظر رئالیزم یک تحلیل چندلایهی روانشناسانه و جامعهشناسانه در خصوص آدمهای آسیب دیده از جنگ در ابعاد جهانشمول باشد. البته این اتفاق تا حدودی نیز افتاده است. اقشار و اقوام مختلفی که کاراکترهای نمایش از میان آنها سربرآورده اند(فارس، ترک، کرد، ارمنی و خوزستانی) در بیان و نوع دیالوگ ها جلوه ی قابل قبولی از زیست بوم خود نشان میدهند و به اصطلاح شناسنامه دارند و به همین اعتبار که به خوبی بومی شدهاند، برای هر انسانی به طور کلی باورپذیرند. زیرا مصائب جنگ تنها متعلق به یک قوم یا ملت یا منطقه نیست و بسیار جهانی است. نویسنده متن نشان داده از مطالعات مردم شناسانه بی بهره نیست و شخصیت پردازی واقع گرا را میداند. در میان اشخاص به جز مرد آذری زبان که بیشتر به تیپ سازی نزدیک می شود و اندکی اغراق شده، پرگو، پرسروصدا و به اصطلاح گل درشت از آب درآمده، بقیه شخصیتها درست و یکدست هستند و در کلیت اثر به خوبی جا میافتند. البته بازی هماهنگ و یکدست بازیگران هم به همراه هدایت کارگردان در این مهم تأثیر فراوان دارد و کلیت اجرا را روان و حرفهای نموده است.
با تمهیداتی که کارگردان در فرم اجرا اندیشیده تماشاگر پیوسته در حال عبور از زمان است. زمان در حال سپری شدن است و مابه ازای تصویری این مفهوم را نیز در تمهید زیبای چیده شدن دیوارها می بینیم که در فواصل تعویض صحنه ها به دکور افزوده شده، در نهایت مانند یک پازل بزرگ، صحنه را تکمیل می کنند. اگر مبدأ زمانی آغاز نمایش را شروع جنگ در نظر بگیریم پایان زمانی نمایش به هیچ وجه مشخص نیست و در ذهن تماشاگر نیز ادامه می یابد. روندی که مأموران بنیاد شهید دنبال می کنند تا ابد و بدون نتیجه ادامه دارد. آنان یوسف را پیدا کرده اند. اما کشور پر از آدم های یوسف گم کرده است. همینطور که زمان می گذرد مأمورها و آدم ها بیشتر می شوند. افزودن صحنه به صحنه ی دیوارها به دکور، علاوه بر اینکه گویای گذشت ایام است، می تواند به کوچکتر شدن دنیا و در نهایت رسیدن به بنبستی که هیچ حرکتی در آن قابل تصور نیست، اشاره کند. این اتفاق می تواند از زاویه نگاه یوسف اینگونه به نظر برسد. زیرا به اعتبار صحنهی ابتدایی و پایانی، یوسف را همراه یک فرشته می بینیم که در مرحله ی عروج و دور شدن از زمین است و طبیعی است که به موازات آن زمین و آدم ها را در حال کوچک و کوچک تر شدن می بینند. این بازی کردن ها با فرم در روایت و اجرا در نهایت به ایجاد یک ریتم کنترل شده و یکدست می انجامد که در چنین اجرای مدرنی از ضرورتهاست و تماشاگر را به فضای اثر نزدیک می کند. نورپردازی با استفاده از رنگ های گویا و با مفهوم و همچنین موسیقی نیز در پی تلطیف فضا و در راستای اجرایی مدرن حرکت می کنند و نیز در خدمت بازی بهتر بازیگران قرار می گیرند و وظیفه انتقال محتوا و حس صحنه را به خوبی انجام می دهند.
نمایش خنکای ختم خاطره با دست گذاشتن روی موضوعی حساس و به شدت عاطفی توانسته به مدد بازی های خوب، ریتم مناسب و متن سنجیده حتی بیست سال پس از جنگ تحمیلی با نسل سومی های انقلاب که به طور ملموس جنگ را درک نکرده اند، ارتباط مطلوبی برقرار کند و در صحنه هایی به شدت تأثر آنها را برانگیزد. اوج غلیان احساس تماشاگر را می توان در صحنهی مرد ارمنی که تنها فرزندش مفقودالاثر شده مشاهده کرد که از مأمور بنیاد شهید به اصرار می خواهد او را «پدر» خطاب کند تا عقدهی بیست و چند ساله اش را در فراق فرزند فروکش کند. همین ارتباط بی واسطه مضمون با مخاطب عام شاید تنها دلیل ساخته شدن اثر باشد که انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس در تهیه و پشتیبانی از این اثر به دنبال آن بوده و در نهایت به هدفش هم رسیده است. اما ای کاش کارگردان میتوانست خود را از انقیاد سمبولیزم و سوررئالیزم باسمهای اندکی رها کند تا هم در برخی از صحنهها بویژه مونولوگ انتهایی یوسف به ورطهی شعارزدگی نیفتد و هم اینکه اثر منسجمتر و هنرمندانهتری در کارنامه خود به یادگار گذارد.
نمایش و نمایشنامه نویسی
پائولو ادوواردو کاروالهو - مایلم مقاله خود را اعتراف گونه آغاز کنم، درست مثل یک کاراکتر تئاتر که از مخاطب خود طلب بخشش می کند. چند روز قبل پس از فرستادن خلاصه ای از رئوس برنامه ای برای یک کنگره هنری سرانجام توانستم خود را متقاعد کنم که که دست بقلم شده و چند خطی را درباره این طرح پیشنهادی جاه طلبانه خود بنویسم. البته قبل از شروع مایلم که از دوستان کره ای خود بخانمایش و طر زحماتشان تشکر کنم. طبق این طرح که توسط خود من پیشنهاد و در دفترچه راهنمای برنامه های جلسات کنگره نیز به چاپ رسیده است قرار بر این بوده که من به موضوع مهم و بحث انگیز تئاتر جدید و نقد وضعیت تئاتر پرتقال بپردازم.اما حال که به موضوع فکر می کنم پی می برم که دارای وقت کافی برای تجزیه و تحلیل آن نبوده و از آنجایی که ابدا تمایلی به نگاه سطحی و نوشتارهای بی مایه ندارم باید اعتراف کنم که در انتخاب تیتر و موضوع کمی شتاب زده عمل شده و در اینجاست که می بایست تقاضای بخشش خود را مطرح کنم. حال می خواهم که من باب مساله نقد در پرتقال و مطالب مرتبط با آن که موضوع طرح من در این کنگره بود مسائلی را مطرح کنم. در اوایل سال 2003 گروهی از منتقدان تئاتر، روزنامه نگاران و استادان دانشگاه طرحی را برای احیای انجمن منتقدان تئاتر پرتقال –که کار خود را از نیمه دوم دهه هفتاد میلادی با هدف ارتقای فرهنگ تئاتر آغاز کرده اند- و در سالهای اخیر دچار رخوت و کم کاری شده اند را ارائه دادند.اولین طرح پیشنهادی تغییر نام این انجمن بود که مباحث بسیاری نیز پیرامون آن شکل گرفت. برخی تمایل به حفظ نام آن و برخی دیگر مایل به تعویض نام قدیمی به اسمی جدید بودند که بتواند حوزه های بیشتری را تحت پوشش خود داشته باشد. مثلا انجمن منتقدان هنرهای نمایشی. سرانجام پس از یک رای گیری جنجالی، اکثریت اعضا من جمله بنده رای به حفظ نام انجمن داده با اعتقاد بر اینکه تئاتر خود به تنهایی چکیده ای از تمام هنرها بوده و دارای این قابلیت است که به همه آنها بپردازد. با این وجود باید معترف بود که طبقه بندی انواع هنر امری است که دارای اهمیت فزاینده مختص به خود بوده و هر رشته و سبکی باید در جایگاه خود تجزیه و تحلیل شود. همچنین ذکر نکته دیگری در خصوص فرهنگ و موقعیت جغرافیایی پرتقال و تاثیر آن بر تئاتر در این جا ضروری است.
اولا باید به این نکته توجه داشت که پرتقال نیز مثل تمام کشورهای دیگر ملزوما از مرزهای جغرافیایی قاره خود تاثیر نمی پذیرد. این دقیقا بدین معنا است که اروپا به معنای واقعی کلمه نقش موثر در فرهنگ و هنر این کشور نداشته است. علاوه بر آن پرتقال به مدت 48 سال تحت سیطره حکومتی سوکو بگر بوده که این کشور را از تغییرات عمده ای که پس از جنگ جهانی در تمام عرصه ها رخ داد، دور نگاه داشت.و این روند تا سال 1974 ادامه یافت. بنابراین در طول این دوره زمانی پرتقال با نوعی عقب ماندگی فرهنگی دست و پنجه نرم کرد. در این اثنا تئاتر که هنری گروهی است بیشترین صدمه را از مکانیزم های کنترل کننده مثل سانسور متحمل شد. به طور مثال تمام نمایشات برشت یا شان او کیسی کاملا از صحنه تئاتر این کشور تا سال 1974 حذف شده بودند. ظرف 32 سال گذشته تئاتر پرتقال تغییرات زیادی را پذیرفته که این خود باعث تغییر تعریف کهنه و مدرنیسم در حیطه تئاتر به صورت ممتد شده است. بدین معنا که مفهومی که امروز به عنوان مدرن و نو شناخته می شود در آینده ممکن است منسوخ و کهنه شود! البته این اشتیاق فزاینده برای تغییر سریع و نوگرایی لجام گسیخته در اکثر جوامعی که دراز مدت تحت فشار بوده اند امری طبیعی تلقی می شود. تئاتر پرتقال در طول این 32 سال راه درازی را پیموده و در حال حاضر جایگاه هنری خود را در سطح جهانی بازیافته است. البته این تنوع و پیشرفت فقط در حوزه هنری نبوده بلکه تمام حیطه های فرهنگی را در بر گرفته است. اجازه دهید که قدری عمیق تر و با افق دید وسیع تری به موضوع بنگریم. از نظر من می توان فاکتورهایی را که باعث تغییرات گسترده در حوزه هنرهای نمایشی و بالاخص تئاتر شده است را به سه گروه محدود کنیم:
فاکتور اول- وابسته به تعالی فهم رشته های مختلف در تئاتر است و دومی تکامل تدریجی رابطه بین متن نمایش و صحنه نمایش. فاکتور آخر که وابسته به موضوع قبلی می باشد چگونگی برخورد با مفهوم و معنی تئاتر می باشد. از نظر دست اندرکاران تئاتر سه گروه ذکر شده حاصل نگرشهای نقادانه و تجزیه و تحلیل تئاتر بوده و رابطه تنگاتنگی با درک و قضاوت ما از تئاتر دارد. از نظر من باید به روابط بین این سه فاکتور با دقت هرچه بیشتری نگاه شود تا بتوان متوجه اثر پیچیده ای که این سه بر هم دارند، شد.
در اینجا مایلم که نیم نگاهی به کتاب هانس نیز لهمن به نام تئاتر پست دراماتیک بیندازم که برای اولین بار در سال 1996 به چاپ رسید و پس از آن به زبانهای فرانسه و انگلیسی ترجمه شد. این کتاب را شاید بتوان تاثیرگذارترین اثر برای ترویج اصطلاح پست دراماتیک دانست که برای اولین بار توسط ریچارد ذ چمنر در سال 1988 پیشنهاد شد. اگرچه روشهای مختلف و متعدد برای توصیف و طبقه بندی سبکهای مختلف تئاتر از دهه 1960 به کار رفته است، اما به نظر می رسد که ذچنر بیشتر بر تجربه ظاهری بازیگر بر روی صحنه تاکید می کند نه بر پیشرفت بصیرت باطنی وی و این درست برخلاف چیزیست که اکثر تئوریسین های تئاتر و منتقدان از دهه 80 بر آن تکیه کرده اند. منتقد و درام نویس فرانسوی برنارد درت در مقاله ای شایسته تقدیر اصرار بر تکیه و تمرکز زیاد بر آنچه در صحنه می گذرد دارد که این نوع نگرش اصل و نصبش به نظریه پردازان مدرنی مثل ادوارد گوردون کرگ و آنتونین آرتور بر می گردد که دیدگاهشان رهایی تئاتر و صحنه از متن پیش نویس شده بود. در دهه دوم قرن بیستم کرگ جزو پیشگامان نهضتی بود که بنای ناسازگاری با کارگردانان تئاتر را داشته که اصرار بر کنترل هرچه بیشتر بازیگر بر روی صحنه را دارند. تئوریسین فرانسوی پاتریس پیوسیس در کتابی که در سال 1996 منتشر کرد تفاوت های بنیادین این دو نگرش متضاد را آشکار کرده و خواستار راهکاری برای ایجاد توازن بین این دو دیدگاه گشته است. وی در قسمتی از کتاب خود می گوید: نمی توان برای صحنه فرمول از بیش تعیین شده ای تعیین نمود که بازیگر آن را کلمه به کلمه دنبال کند، حتر در برخی مواقع المانهای دیگری مثل نورپردازی، تبیدهه گویی و انواع هنرهای بصری دخیل در صحنه باعث می شوند که حال و هوای آن تغییر کند. (پیوس، 1996، ص 189). از دهه 60 موج تازه ای از افکار نو در حیطه هنرهای نمایشی تصور ما از اینکه تئاتر چیست را به چالش کشیده اند و این موج اصرار بر کشف روشهای جدیدی برای استفاده از ابزارها و اشیا برای احساس بیان وپیام داشته و به نوعی خود را وامدار پست مدرنیسم می داند. همچنین این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که تئاتر در مفهوم سنتی و آکادمیک خود غالبا میلی به ادغام شدن با انواع دیگر هر نداشته و درست در جهت مخالف هنرهای تجسمی گام برداشته است که این خود زنگ خطری است بر محافظه کاری آن. در این جا بد نیست اشاره ای به میراث ماندگاری که از برشت و بکت دو غول تئاتر قرن بیستمی بر ایمان مانده است بکنم. تاثیری که این دو بر ما گذاشتند به بخاطر نمایشنامه های آنها بکله بخاطر سبک و سیاقی بود که بر روی صحنه بکار بسته و المنانهای مختلف آن را به چالش می کشیدند. شاید بتوان کل موضوع را به زبان ساده تری بیان کرد بدین معنا که فی الواقع موتور محرکه هنر غربی فقط در قرن بیستم ابراز مسایل جدید نبوده بکله دغدغه اصلی آن چگونگی ابراز افکار و ایده ها به سبک و طرق مختلف بود است. در این جا سوال اصلی که مطرح می شود این است که ما به عنوان منتقد چه نقشی را در عرصه هنری که دائما در حال تبدیل و تغییر بوده بازی می کنیم و چگونه می توانیم رسالت خود را به انجام برسانیم. برخی از منتقدان اثر هنری را فقط از منظر جنبه فلسفی آن نقد کرده و قادر به درک لطافت هنر نیستند. به این گونه افراد پیشنهاد می شود که کمی نیز با فلسفه زیبایی شناسی در هنر آشنا شوند. در انتقاد تنها یک امر بر حق وصحیح است و آن تاثیری است که اثر هنری بر منتقد می گذارد و بس. البته من شخصا خود کمی به این پیشنهاد به گمان هستم. زیرا در تمام شرایط ممکن است پاسخگوی یاز نباشد. فعال بودن در فرهنگ به فعالیت در حوزه های تئوریکی و عملی آن بتگی دارد و تعهد همه جانبه یک منتقد را می طلبد. در این جا باید با اشاره ای نیز به گفته جوزته فرال داشته باشد که منتقد را کسی می داند که که رابط بین زیباشناسی و هنر باشد. بنابراین با توجه به تغییر هنجارها، عدم ثبات و به همریختگی ساختار هنر نمایش چطور می توان از یک منتقد انتظار داشت که آن را نقد و طبقه بندی کند بصوریت که تمام اصول شناخته شده نقد در آن رعایت شود! مطمئنا جواب صریحی برای این سوال نمی توان مطرح کرد چون در عصر پست دراماتیک همه چیز در حال تغییر و تبدیل سریع است و حوزه نقد نیز به همین نسبت دچار تلاطم شده است. برخی جواب این سوال را در خود هنر نمایش و فن درام نویسی جستجو می کنند. البته نه آن هنر درام نویسی که توسط گاتهلد لسینگ فیلسوف و نمایشنامه نویس آلمانی پایه گذاری شد، بلکه از گونه ای سخن می گویم که توسط ایمونستس نکرو سوس، رومئو کستلوسی و جان فیبر خلق و توسعه داده شده است؛ هنری که با انواع دیگر عناصر در ارتباط تنگانگ بوده و دارای قابلیت تولید مفهوم و معنا می باشد. یک اثر هنری نمایشی در هر حالتی باید بتواند مفهوم را منتقل کند خواه حاصل کار یکنفر باشد، خواه بر اساس نظرات دسته جمعی چند نفر نوشته شده باشد این وظیفه حساس نمایش است که پیام خود را به مخاطب برساند آنهم با استفاده از هرگونه تکنیک و ظرافتی که ممکن است .
نکته دیگری که ممکن است در ابتدا مهمل به نظر برسد این است که خود هنر نمایش نیاز بدان دارد که حالتی نمایشی تر پید اکند. ساختار، بررسی، فن بیان و نوع پیام رسانی به کار گرفته شده در نمایش به ظرافت بیشتری نیاز دارد تا بتواند استعدادهای نهان خود در صحنه را آشکار کند.
یکی از بهترین کارگردان های پرتقالی تئاتر که پس از انقلاب سال 1974 ظهور پیدا کرد ریکاردو پینر است که به عنوان یکی از استوارترین پایه های تئاتر در بین همنسلان خود محسوب می شود و البته جز کسانی است که با نمایش از پیش نوشته شده و هدایت شده توسط کارگردان بر روی صحنه بسیار ناسازگار است وی در سال 88 اثر نمایشی عالی را به نام فاست، فرناندو و فرگمنتس به صحنه تئاتر اراده داد. این اثر شعرگونه یکی از بهترین نمونه هایی است که نشان می دهد چگونه می توان در صحنه خلاقانه حرکت کرد و خود را در قید و بند متن مکتوب اثر محصور نکرد. وی اخیرا نمایشی را با الهام از شکسپیر به نام یک هملت دیگر به صحنه تئاتر عرضه کرده که در آن از ویدئو پروژکتوری برای خلق محیطی نو بهره گرفته است. همزمان با این اثر نمایش دیگری از کائوسولیترو به نام سگ تنها به کارگردانی نوفاکارینهاس بر روی صحنه رفت که برگرفته از یکی از کارهای نقاش معروف مکزیکی فریدا بود که نمادی از نمایش های سنتی می باشد. نمایش دیگری که متمایل به دگرگونی ارزشها و هنجارهای تئاتر است مخمصه نام دارد که بر اساس داستان نوئل کواردز به نام زندگی شخصی نوشته شده که توانسته با قدرت هرچه بیشتر فرمولها، معاهدات نانوشته هنری و هنجارهای هنری موجود را به چالش بکشند. از طرف دیگر پدیده ای جدید در صحنه تئاتر پرتقال در حال شکل گیری و ظهور است و آن ترکیب خیمه شب بازی با تئاتر سنتی است که توسط شرکت هنری نوپایی به نام کرکلاندو در حال انجام است. در آخرین اثر هنری این شرکت کندن زمین که الهام گرفته از زندگی کارگران معدن است سعی شده حتی المقدور از کلمات برای رساندن مفهوم استفاده شود. ردریگو نونا کستا نوع جدید از نمایش را باب کرده است و نام نمایش خود را من در حال آمدن به خانه شما هستم، گذارده است. همانطور که از اسمش پیداست نونا تئاتر را به صحنه خصوصی زندگی افراد برده است و مخاطب آماتور خود را درگیر نمایشی می کند که فی الواقع از هیچ کدام از استاندارهای موجود نمایش پیروی نکرده است و سبکی نو محسوب می شود. سبکی که در آن مخاطب انتظار مواجهه با یک صحنه نمایش در منزل یا خیابان را نداشته و دچار واکنشی غیر قابل پیش بینی می شود. این تجربه جدیدی است برای مخاطبان تئاتر و باید امیدوار باشیم که همه از آن با آغوشی باز استقبال کنند نه با تنگ نظری
نوشتاری از"وسولد میرهولد" دربارهیِ تئاتر استلیزه
آشنایی:
"وسولد میرهولد" (Vsevolod Meyerhold) 1940 – 1874
او کارگردان آونگارد روس و یکی از برجستهترین شاگردان استانیسلاوسکی است. میرهولد در حوزه تئاتر مدرن همان نقشی را بر عهده داشت که"شوئنبرگ" در موسیقی. آثار و فعالیتهای میرهولد از کارگاه هنر مسکو و تحت حمایتهای استادش آغاز گشت و در نهایت به آشنایی او با گونههای مختلف تئاتری منجر شد.
او از ابتدا در جستوجو و بازتعریف امکانات زبانی تئاتر قرن بیستم بود. میرهولد در برابر تئاتر ناتورالیستی به واکنش منفی پرداخت و بر این عقیده پای میفشرد که اجراگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حرکات بدن هستند. همین اعتقاد باعث شد تا او سیستمی به نام"بیومکانیک" را برای تمرینات بدنی طراحی کند.
تولیدات و آثار میرهولد شامل گروه متنوعی از اجراهاست. او حدود 500 اجرا به صحنه برد. از جملهیِ این آثار میتوان به"بازرس" اثر معروف"گوگول" (1926) اشاره کرد. آثار بحث برانگیز و انقلابی میرهولد برگرفته از نمایشنامههای"مایاکوفسکی" شاعر بزرگ روس است. آثاری چون"اسرار بوف" (1921)، "ساس" (1929) و"گرمابه" (1930). این آثار بیانگر تحول شگرفی است که میرهولد در چشماندازهای تئاتر ایجاد کرده بود.
توجه به اجراگر، طراحی و موقعیت صحنه از مهمترین شاخصههای تئاتر میرهولد است. تجربیات انقلابی او در زمینه اهدای ارزش بیش از حد به بازیگر به مذاق سران حزب کمونیست شوروی خوش نمیآمد.
یکی از جنایات بزرگ و لکههای ننگین حکومت استالینی همین عناد ورزی با این هنرمند با استعداد بود. میرهولد بعد از سخنرانی تلخی که در گردهمایی سالانه کارگردانان تئاتر انجام داد مورد انواع حملات قرار گرفته و در 1940 به زندان گسیل و در همان سال توسط شلیک گلولهای کشته شد. بعد از دهه شصت میلادی بود که آثار و آراء میرهولد به زبانهای دیگر ترجمه و دستاندرکاران تئاتر اروپا با او آشنا شدند. تئاتر مدرن اروپا به ویژه هنرهای اجرایی(پرفورمنس آرت) بیشک مدیون تلاشهای این نابغه آوانگارد است.
در این مقاله میرهولد به تشریح امکانات جدید فرم و ارتباطات بین نیروهای خلاقه تئاتر و اصول فیزیکی اجراگران میپردازد. اصولی که بعدها سایر هنرمندان از آن تا به امروز پیروی کردهاند.
***
نخستین تلاش برای تأسیس تئاتر استیلیزه
وسولد میرهولد:
نخستین کوششها جهت اثبات و ارائه تئاتر استلیزه(1) به عنوان یک ایده توسط"موریس مترلینگ"(2) و"بریوزوف" در استودیوی تئاتریشان آغاز شد. به نظر من"مرگ تین تاژیلها" نخستین تئاتر تجربیِ من بود که به درام استیلیزه نزدیک و بدان نائل شد. بدین جهت فکر میکنم که مناسب است تا به طرح و ترسیم عملکرد کارگردان، بازیگران و طراحان این نمایش پرداخته و به آموزههایی که در حین تولید کسب شده است، توجه نمائیم.
تئاتر به شکلی دائمی"فقدان هماهنگی" را در حین پیوند دادن آثار نمایشی با مردم(عامه) آشکار کرده است. هیچ کس ترکیبی ایدهآل را بین نویسنده، کارگردان، طراح، آهنگساز و مدیر تدارکات مشاهده نکرده است. هنرمندان تئاتر و آهنگسازان در حوزه کاری خود باقی ماندهاند. هنرمند دکوراتیو تئاتر صرفاً توانسته بومهای نقاشی را به نمایش گذارد، ولی او بیش از تدارک یک گالری تصنعی به چندین طراز هم سطح نیاز دارد و نه به دکوری در دو بُعد.
آهنگساز نیز به تمایلات خود میپردازد. آن جا که موسیقی صرفاً نقشی یادآوری کننده را بر عهده میگیرد، هیچ چیز برای ارائه و ابراز ندارد. این نظر بعد از تجربیات اخیرم در"تین تاژیلها" و دومین بخش از"پلهآس و ملیزاند"(3) به ذهنم خطور کرد. اما حتی آن زمان که کار را با این نمایشنامه آغاز کردیم باز هم مسئلهای مرا آزده خاطر میکرد: "عدم هماهنگی عناصر متنوع و خلاق". به طور کلی هر کدام از عناصر تئاتر سعی بر این میکردند که به شکلی غیر ارادی و غریزی به طراحیهای کاربردی خود بپردازند.
من حداقل این امید را داشتم که با تلاش بتوان نویسنده، کارگردان و بازیگران را متحد سازم. در حین کار این مسئله روشن شد که سه عنصر فوق، عناصر بنیادین تئاتر هستند که میتوانند به مثابه عنصری واحد به فعالیت بپردازند، اما صرفاً در مسیر و مدخلی معین که ما آن را در تمرینات کشف کرده بودیم.
در مباحثات رایج نمایش، کارگردان و بازیگران اشعار مترلینک را میخواندند و سپس به خلاصه کردن و اقتباس میپرداختند، اما قبلاً کارگردان به وسیله خواندن متن با اثر آشنا شده بود. اقتباسها برآیندهایی بودند از محتویات نمایش و صحنهها. تصاویری که با حال و هوای نمایشنامه مطابقت داشت. نمایشنامه تا زمانی که گروه به درکی از چگونه رفتار کردن پیدا نمیکرد به همان شکل اولیه باقی میماند. ـ مبادا که نمایشنامه تنها تبدیل به یک وسیله تمرین شود ـ . اشعار و اقتباسها به وسیله هر بازیگر به شکلی نوبتی خوانده میشد.
برای آنان این کار مانند پیش طرحهای یک نقاش یا تمرینهای یک نوازنده بود. هنرمند باید تکنیکهایش را قبل از مبادرت به کار تکمیل کند. در طی زمان خواندن، بازیگر به دنبال مفهوم جدیدی از احساسات تأثیرگذار میگردد و مخاطبانش(خواه کارگردان یا دیگران) با تفسیرهای خود، به او جهت گسترش مفاهیم جدید، یاری میرسانند. کلیه حرکات خلاقانه به شکلی مستقیم از طی کاوش در انحرافات و استحالهها و کشف زنگ حقیقی صدای نویسنده، پدید میآمد. زمانی نیت و مفهوم نویسنده آشکار میگردد، زمانی یک شعر یا یک اقتباس مخاطب را ناگهان به تجزیه و تحلیل مفاهیم و احساسات وامیدارد که استیل و رنگمایههای نویسنده آشکار شده باشد.
پیش از معین ساختن تنوع و وجوه مختلف تکنیک و گسترش آن در طی این روش که مبتنی بر درک مستقیم و حسی است و پیش از آن که تصویری شفاف از تمرینهای کارگردان و بازیگران ارائه دهم، مایل هستم به دو گونه متفاوت از پیوندِ کارگردان و بازیگر اشارهای داشته باشم.
اولین شکل از پیوند و اتصال، نه تنها بازیگر بلکه تماشاگر را نیز از آزادی خلاق محروم میکند. اما گونه دوم اجازه میدهد که آنها آزاد باشند و مخاطب را به جای صرفاً تماشا کردن چیزها به سمت خلاقیت سوق میدهد و تخیلاتش را تحریک میکند. این دو روش را میتوان با استفاده از چهار عنصر اصلی تئاتر بدین شکل ترسیم نمود:
الف) شکل سه گوش(Tri Angel): به طوری که رأس مثلث کارگردان است و دو عنصر دیگر در گوشهها قرار میگیرند، یعنی نویسنده و بازیگر. در این شکل مخاطب، خلاقیت این دو نفر را در طی مشاهده خلاقیت کارگردان و یا بعد از آن درک میکند.
ب) شکل تک راستا(straight line): یک راستای افقی با چهار عنصر تئاریکال(نویسنده، کارگردان، بازیگر و مخاطب). در این روش بازیگر روح خود را به شکلی آزادانه به مخاطب ابراز و آن را نمایان میکند. بازیگر در این روش واجد یکسان شدگی یا تشابهاتی با قوه خلاقه کارگردان است. به همین شکل و در نوبتی دیگر کارگردان نیز واجد تشابهاتی با نویسنده میگردد.
در تئاتر سه گوش کارگردان به تشریح و تفسیر خود از میزانسن در جزئیات میپردازد و شخصیتها را به همان شکل که مشاهده و درک کرده، ترسیم میکند. اوست که تمامی وقفهها را اعمال میکند و سپس تا آن زمان که مفهوم و استنباط شخصیاش به شکلی دقیق در اجرا بازتولید نشود به تمرین ادامه میدهد. عملکرد تئاتر سه گوش مشابه عملکرد ارکستر سمفونیک است و کارگردان نیز به مانند یک رهبر ارکستر. ولی هم اکنون ساختار و معماری تئاتر بسیاری از قیود و شرایط را جهت ایجاد"تریبون خطابه" برای یک رهبر هنری از دست داده است. این همان نکتهای است که تفاوت این دو شکل از آشکار میسازد.
اجازه دهید مثالی بزنم. نیکیش(Nikisch) (4) ارکستر سمفونیک خود را به شکلی ترتیب کرده بود که ندرتاً شخصی در آن تعویض میشد. او قطعات و آثار را بارها و بارها اجرا میکرد. اگر روزی نیکش در سمت خود حاضر نمیشد، آیا ارکستر توانایی این را داشت که یک سمفونی را به همان شکلی که او میخواست اجرا کند؟ پاسخ مثبت است، اما با کیفیتی نازلتر. بنابراین غیرممکن خواهد بود که بتوان پیوند و تشابهی بین ارکستر و تئاتر در نظر گرفت. تئاتر آن جایی است که بازیگران به شکلی دائمی حرکات خود را بدون کارگردان روی صحنه اجرا میکنند و کارگردان در زمان اجرا هیچ دخالتی بر عملکرد آنان ندارد. ارکستر سمفونیک بدون رهبر ارکستر، شدنی اما نامطلوب است. چگونگی تمرین این ارکستر اهمیتی ندارد، زیرا تمرینات مردم را تحریک نمیکنند، بلکه صرفاً شنونده را با تفسیر این یا آن رهبر ارکستر آشنا میسازد و در نهایت به گسترش قدرت تفسیر مخاطب میپردازد.
اما تواناییهای یک بازیگر، بازآفرینیِ مفهومی است که از آنِ بازیگر نیست. هنر یک بازیگر بسیار بیشتر از آشنا کردن مخاطب با اهداف و مفاهیم مورد نظر کارگردان است. بازیگر به این شرط مخاطب را درگیر تئاتر خواهد کرد که کارگردان و نویسنده جهت ارائه در صحنه به وحدت برسند. برعکس، نوازنده در ارکستر به وسیله تواناییهایش متمایز و برجسته میشود. تواناییهایی جهت انجام دقیق دستورات رهبر و همچنین به وسیله قابلیتهای تکنیکیاش و شخصیتزدایی کردن از خود.
تئاتر سه گوش در شباهت با ارکستر سمفونیک بازیگران را همراه با مهارتهای تکنیکیشان به کار میگیرد، اما به بهای از دست دادن و فقدان هویت. و با چنین هزینهایست که آنان قادر خواهند بود مفاهیم و نیت کارگردان را انتقال دهند.
در تئاتر تک راستا، کارگردان با جذب مفاهیم نویسنده، قوه خلاقانه خود را به بازیگر انتقال میدهد. خلاقیت در این جا ترکیبی است از ایدهها و مفاهیم نویسنده و کارگردان. در مرحله بعد بازیگر خود را با این مفاهیم همسان میکند. بازیگر است که چهره به چهره مخاطب میایستد و آزادانه روح و جانش را به مخاطب ارائه میدهد. اوست که میتواند روابط بنیادین اجراگر و مخاطب را بسط و گسترش دهد. کارگردان و نویسنده همواره پشت سر او ایستادهاند. "تئاتر، هنر بازیگر است"
جهت به وجود آوردن تئاتر تک راستا که باعث اختلاطی بیهوده نشود، کارگردان باید در حیطه تولید همواره به عنوان یک قاضی باقی بماند.
کارگردان طرح کلی خود را طی بحث با بازیگران ترسیم مینماید. یک تولید کامل براساس دیدگاههایی شکل میگیرد که کارگردان به رنگآمیزی آنها دست زده باشد. اوست که با صمیمیت و دلبستگی به بازیگران الهام بخشیده و روح نویسنده را به بازیگران میدمد و آنان را به تفاسیر خود آغشته میسازد.
پس از چنین مواجهای تمامی بازیگران مستقلاً به اجرا میپردازند. سپس کارگردان با تشکیل یک جلسه عمومی(General) بخشهای جداگانه اجرا را هماهنگ میکند. اما چگونه؟ به سادگی! توسط متعادل ساختن تمامی بخشهایی که به شکلی آزاد آفریده شده و با فردیتهای گوناگون به ظهور رسیدهاند.
کارگردان نباید روی بازنمایی دقیق آراء خود پافشاری کند. آن چه باید در نظر گرفته شود تأمین و حصول اتفاق آراء و جلوگیری از تجزیه شُدن اثر است. کارگردان باید با کنارهگیری از صحنه در حداکثر اوقات، صحنه را برای بازیگران باز بگذارد. بازیگران در این مرحله حرکات و تصمیمات خود را به عنوان پیشنهادی به کارگردان ارائه میدهند.
در این روش مخاطب به وسیله مشاهده"منشور عملیِ" بازیگر خواستهای نویسنده و کارگردان را درک میکند.
***
اگر به آثار مترلینگ توجه کنید درخواهید یافت که او نه علاقهای جهت انتقال و ایجاد ترس در صحنه دارد و نه میلی برای جهت دادن و راندن مخاطب به سمت این مفهوم. برعکس او قصد دارد تا با ایجاد یک فضای استدلالی و قابل قبول که سرشار از هراس و چارهناپذیری زندگی است نگاه مخاطب را به سمت رنج، عذاب و جدایی معطوف کرده و سپس با دلداری و تسلی، او را آرام نماید. اولین وظیفه مترلینگ آرام ساختن و یا سبک کردن اندوه و به وسیله کاشتن دانههای امید در قلبهایمان است. امیدی که به مانند پرچمی در عرصه زندگی به احتزار درخواهد آمد و پس از آن چشمه جوشان زندگی از کنار آن جاری میشود.
آن زمان که مخاطب فضای تئاتر را ترک میکند زندگی بار دیگر با رنجهایش آغاز میگردد. اما چنین رنجی پس از دیدن تئاتر دیگر رنجی پوچ و بیهوده نیست. زندگی با لذتهایش جریان مییابد، همراه با اندوه و اضطرابهایش. میتوان از تیرهگیها به درآمد و یا رنج را بدون تلخ کامی تحمل کرد. هنر مترلینگ هنری است سالم و زندگی بخش. هنری که مردم را جهت درک و پی جویی دانایی و پذیرش تقدیر فرامیخواند. تئاتر او تجسمی از مفهوم بیبدیل یک معبد است.
به نظر میرسد که تمامی اشتباهات گذشتگان در مجموعه تلاشهایی نهفته که برای رَماندن و ترساندن مخاطب، در عوض آشتی دادن آنان با چارهناپذیری سرنوشت به انجام رسیده بود.
مترلینگ مینویسد:«زیربنای نمایشنامههای من را دو ایده خدای مسیحی و مفاهیم کهنِ تقدیر تشکیل دادهاند.»
نویسنده کلام سوگوارانه انسان را به مثابه صدایی که در گوش میپیچد، میشنود. به مثابه سقوطی در ورطهای ژرف. مترلینگ انسان را از نقطهای مناسب، فراتر از ابرها میبیند که به مانند درخشش جرقهای در حال ضعیف شدن است. تمامی لذت برای او شنیدن تصادفی کلامی کوتاه و موجز از درون روح انسانی است. از درون امید، از سمت رَحم و شفقت از سوی وحشت نشان دادن سرنوشت انسان.
هدف ما اطمینان از این مسئله بود که تفسیرمان از آثار مترلینگ با ذهن مخاطب سازگار و در قدم بعدی تفکر او را نسبت به تقدیر اصلاح کند. مقصد نویسنده ذهن مخاطب است. اجرای آثار مترلینگ شمایی رازگونه دارد. یک هارمونی قابل شنیدن. دستهای از آوازخوانان که آرام ندبه میکنند و بیصدا اشک میریزند و سپس امید را به جنبش وامیدارند. جذبهای استحاله شده در جشنواره مذهبی ـ جهانی همراه با حرکات موزون و همنوا با موسیقی ارگها و ترمپتها. یا سرمستی ضیافتگونهای برای معجزهای بزرگ. نمایشهای مترلینگ سراسر بیانیه و اظهار تطهیر جان انسانی است. آوازخوانان ارواحی هستند که در عرصه زیبایی و مرگ رنج میکشند و یا لذت میبرند. سادگی این آثار است که باعث سوق یافتن فرد به درون قلمرو خیال میشود.
آن چه موتر(Mutter) (5) درباره پروژینو(Perugino) (6) یکی از برجستهترین نقاشان سده چهارم میلادی میگوید به حقیقت مترلینگ بسیار نزدیک است:
«شخصیتی اندیشمند با تفکری تغزلی که شکوهی صامت، خاموش و درخششی کهن در آثارش نمایان است. نقاشیهایش ترکیببندیهایی هارمونیک و منحصر به فرد هستند که به شکلی ناگهانی و با جنبشی شدید، تندترین تضادها را به وجود میآورند.»
ما با ارزیابی و سنجش کلی آثار مترلینگ تمرینات خود را بدین شکل تعریف کردیم:
طرز بیان
الف) کلام باید سرد، بیحالت و تازه باشد. آزاد از تمامی لرزشها و وقفههای آشنا در صدا. به طرزی که زیر و بمها متعادل شنیده شوند.
ب) اصوات همواره باید تقویت و بازآفرینی شوند. کلمات مانند قطرات آب به درون یک چاه عمیق سقوط میکنند. سقوطی شفاف و بدون لرزش. اصوات نباید پخش شوند. نباید کلمات را کشیده و ممتد ادا کرد.
ج) صدای رازآلود بسیار بیشتر از صدا در تئاتر کلاسیک قدرت دارد. لرزشهای درونی و رازآمیز از طریق لبها و چشمها به سمت بیرون جریان مییابند.
د) در تأثیرات و تألمات تراژیک روح، شکل(فرم) به وسیله محتوا وضع میشود و از آن دستور میگیرد.
ر) دیالوگ هرگز نباید ناواضح باشد. ابهام کلامی آن جا پذیرفته است که شکلی از حالات شهودی ـ کشفی و خلسه به نمایش گذارده میشود.
ز) "تراژدی با لبخندی بر لب". من این مسئله و لزوم آن را وقتی درک کردم که به شکلی اتفاقی سخنانی از ساونا رولا(savonarola) 7>) را خواندم:«تصور نکنید که مریم بر بالای سر جسد فرزند خود گریه میکند و یا حیران در کوچهها میگردد و موهای خود را چونان زنان دیوانه پریشان میکند. مریم پیرو و تابعِ تواضع و آرامش مسیح است. میگِرید اما ظهور و ابراز این گریستن آمیختهای است از رنج و لذت(Passion) (8) تقریری است از بخشش اسرارآمیز خداوندگار.»
در مکاتب قدیمی تئاتر، اگر یک بازیگر میخواست مخاطب را عمیقاً تحت تأثیر قرار دهد باید از گریه کردن، ندبه و زاری، فریاد و ناله، بر سینه کوبیدن و مشت بر رانها زدن بهره میبرد.
بگذارید بازیگر جدید به نقطهای فراتر برسد و با توآمان کردن رنج و لذتِ مریم، مفهوم را انتقال دهد. تغییر شکلی معطوف به بیرون. غالباً سرد، بدون داد و فریاد، بدون عزاداری و ماتم. بازیگری میتواند بدون توسل به تشنجهای رفتاری اغراق شده به شکلی عمیق به ایفا و خلق تراژدی بپردازد.
شکل پذیری
ریچارد واگنر(9) در صدد بود تا در طی اجراهای ارکسترال، "گفتوگوی درونی" را آشکار سازد اما عبارتهای موسیقایی با فقدان قدرتی مواجه بودند که توانایی انتقال شور، لذت و رنج قهرمانانش را نداشتند. واگنر اعتقاد داشت که تنها ارکستر قدرت و ظرفیت انتقال"امر بیان نشدنی" را داراست. امری که از سمت فضایی رازگونه به سمت مخاطب در جریان است. مطمئناً اگر کلام تنها یک معنا از جوهر تراژدی را انتقال میداد هر شخصی ظرفیت بازیگری در تئاتر را پیدا میکرد.
بازیگر لزوماً و تنها به وسیله سخنوری و رجزخوانی کلامی(حتی به شکل مطلوب) نمیتواند همه چیز را بگوید. در این جا ما نیازمند مفهوم جدیدی از بیان احساسات غیر قابل بیان هستیم. آشکار کردن آن چه پنهان است. درست به مانند دل مشغولیهای واگنر جهت انتقال احساسات روحی در ارکستر، من نیز دل مشغول شکلپذیری در تئاتر هستم. در تئاتر کلاسیک شکلپذیری به عنوان مفهومی جهت بیان احساس شخص شناخته میشد. مثلاً مخاطب تنها متوجه کنشهای"سالوینی" (salvini)(10) در اتللو یا هملت بود. پس شکلپذیری خود به خود مفهوم جدیدی نیست بلکه آن چه در ذهن دارم، جدید است.
شکلپذیری نوین با کلام مطابق نیست
تصور کنید که دو شخص در حال بحث و گفتوگو درباره آب و هوا، هنر یا خانهای مسکونی هستند. نفر سوم میتواند به وسیله گوش دادن به این گفتوگو و بدون وقوف از مناسبت این دو نفر، از محتوای مباحثه آگاه شود. خواه دو نفر اول دوست، خواه دشمن، خواه عاشق و معشوق باشند.
اما نفر سوم میتواند رابطه این دو نفر را از نوع ژستِ دستها، تکان خوردنها، ایستادن و حرکات چشمانشان دریابد. این حرکات است که رابطه آن دو را بیان و آشکار میسازد.
کارگردان پُلی میان بازیگر و مخاطب احداث میکند. اوست که دوستان، دشمنان یا عشاق را تعریف خواهد کرد. کارگردان در تطابق با دستورات نویسنده باید تصویری را ارائه دهد که براساس آن مخاطب بتواند علاوه بر این که صحبتها و دیالوگها را بشنود، بتواند به داخل گفتوگوی درونی نیز نفوذ کند. اگر کارگردان خود را در تِم نویسنده غرق کرده و موسیقی این دیالوگ درونی را دریابد آن گاه خواهد توانست حرکات شکل پذیر را به بازیگر به نحوی پیشنهاد دهد که بازیگر نیز بتواند مخاطب را جهت مشاهده و درک دیالوگ درونی یاری نماید. بدین ترتیب، رابطه کارگردان و بازیگر با رابطه بازیگر و مخاطب منطبق و متناسب میگردد.
جوهره بنیادین روابط انسانی به وسیله ژست، وضع و حالات، حرکات اشاره و سکوت تعیین میشود. کلام به تنهایی نمیتواند دلالتگر همه چیز باشد. بنابراین باید یک الگوی حرکتی نوین در صحنه را طراحی نمود.
الگویی جهت استحاله و تغییر ماهیت مخاطب به یک مشاهدهگر هوشیار(Observer). الگویی جهت محیا ساختن و تجهیز مخاطب به مواد و مصالحی که(مثلاً) آن دو شخص در محاوره خود برای نفر سوم فراهم میآورند. این مواد و مصالح به نفر سوم کمک میکند تا حقیقت و احساسات شخصیتها را درک کند.
آن چنان که کلمه"ایست" اتوموبیل را متوقف میکند، شکل نیز میتواند چشمان انسان را متوقف کند.
پینوشت:
1- استیلیزه از کلمه style به معنی سبک و روش اخذ شده است. بدین ترتیب اسم مفعول آن[روشمند شده] خواهد بود. اما به علت نارسایی کلمه جایگزین در فارسی از همان استیل و استلیزه استفاده شده است.
2- موریس پلیدور برنار مترلینگ شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس بلژیکی پیرو مکتب سمبولیسم. از آثار مهم او میتوان به مورچگان، موریانه، پرندگان و معجزه سن آنتوان اشاره نمود.
3- پلهآس و ملیزاند یکی از آثار دراماتیک و مشهور مترلینگ که کلود دوبوسی آهنگساز نامآور امپرسیونیست اپرایی براساس آن تصنیف نمود. پس از دوبوسی، گابریل فوره دیگر آهنگساز امپرسیونیست نیز دست به اقتباسی از این نمایشنامه زد.
4- آرتو نیکیش(1922 – 1855) رهبر ارکستر سمفونیک لایپزیک
5- "ریچارد موتر" مورخ هنر آلمانی
6- ایل پروژینو متولد 1445 ایتالیا از نقاشان پیشرو مکتب رنسانس و استاد رافائل
7- گریولاهو(ژروم) ساونا رولا، متولد 1452 فلورانس. دوک فرارا و کشیش فرقه دومنیکن و رهبر مذهبی فلورانس که به اصلاح طلبی دینی معتقد بود. وی در سال 1498 اعدام شد.
8- Passion در زبان لاتین به دو معناست هم رنج و هم لذت. همچنین به فرمی از موسیقی مذهبی نیز اطلاق میگردد که در آن به مصائب حضرت مسیح پرداخته میشود.
9- ریچارد واگنر، آهنگساز و رهبر نهضت رمانتیک آلمان که از برجستهترین آثارش میتوان به اپرای معروف"پارسیفال" و"حلقه نیبلونگن" اشاره نمود.
10- توماسو سالوینی بازیگر تئاتر و از مشهورترین شکسپیرینهای اروپا. وی بین سالهای 1880 تا 1901 سفرها و اجراهایی در روسیه داشته است.
منبع:
این متن برگردانی است از:
Meyerhold, V. (1908- 1969)
First Attempts at a Stylized Theater.
Meyerhold on Theater, trans. Ed E.Braun, NewYork: Hill and Wang: 49-58
نمایش درمانی در درمان اختلالات تراجنسیتی
صاحب نظران معتقدند که نمایش درمانی در درمان بسیاری از معضلات و اختلالات شخصیتی ، بحث های تربیتی ،آموزشی و اخلاقی ، ابعاد پرورشی و آموزشی هم به درستی مورد استفاده قرار می گیرد به همین دلیل شیوه نمایش درمانی را به عنوان درمانی مهم در حوزه های مختلف آموزشی ، تربیتی و پرورشی موثر دانسته اند در این راستا گروه های بسیاری در مراکز درمانی دنیا و هم درمراکز آموزشی و گاه در مراکز صنعتی و حتی سرباز خانه ها و آسایشگاه ها و سرای سالمندان و مراکز اصلاح و تربیت و...این شیوه را به درستی وکاربردی مورد استفاده قرار داده اند .
در این مسیر شیوه نمایش درمانی در ایران برای نخستین بار بر روی مصدومان بازمانده از جنک توسط تیم درمان بیمارستان روانپزشکی سعادت آباد به مدت 7 سال مورد ارزیابی و آزمون قرار گرفت که در این مدت تحقیقات مختلفی صورت گرفت و نشانگر این واقعیت بود که در رفع بسیاری از اختلالات روحی و روانی از شیوه نمایش درمانی به درستی می توان استفاده کرد .
امروزه شیوه نمایش درمانی در برخی از کشور ها برای افراد مبتلا به اختلال دو جنسی مورد استفاده قرار گرفته است و خروجی این تحقیقات نشانگر آن است که این بیماران پیش از عمل جراحی نهایی با شیوه نمایش درمانی قادر خواهند شد با شخصیت جدید خود به درستی کنار آیند .
در این شیوه درمانی برای کنار آمدن فرد با موقعیت و نقش فردی و اجتماعی جدید توسط نمایش درمانگر تمرینات در نظر گرفته می شود که در نهایت منجر به کنار آمدن مراجع با نقش جدیدی می شود که قرار است پس از عمل جراحی با آن زندگی کند .
این شیوه درمان غیر دارویی در ایران برای نخستین بار توسط تیمی به سرپرستی” مجید امرایی” در یک مرکز درمانی مورد ارزیابی قرار گرفت که ماحصل این تحقیق نشان داد افراد مبتلا به اختلال دو جنسی پیش از عمل نهایی با این روش می توانند با کنار آمدن با شخصیت جدید خود آینده امیدوار کننده ای را برای خود ورق بزنند .
در این پژوهش به اثبات رسید که بیماران تراجنسی پیش از عمل نهایی و برای آزمودن خود و کنار آمدن با نقش جنسیتی جدید توسط نمایش درمانگران به مدت شش ماه تمرین نقش جدید را به انجام رساندند ودر نهایت توانستند با شخصیت جدید خود به درستی وکم دردسر تر کنار بیایند ایجاد خوشبینی و نگاه مثبت به آینده در این افراد به جایی رسید که برای عمل جراحی نهایی لحظه شماری می کردند .
غلبه بر اختلالات شخصیتی ، آینده نگری مثبت ، خوشبینی دوری از یاس و ناامیدی و ....از جمله مواردی بود که در این افراد متبلور شد امروزه این شیوه درمان کمکی در بسیاری از مراکز درمانی دنیا مورد استفاده قرار می گیرد که تحقیق حاضر ما را برای رسیدن به جایگاه مطلوب در این عرصه امیدوار کرده است .
گفتنی است در ایران این شیوه درمان غیر دارویی برای نخستین بار توسط مجید امرایی نمایش درمانگر برروی گروهی چهار نفره مورد آزمون قرار گرفت که مراجعان پس از شش ماه آمادگی خود را برای ورود در نقش جنسیتی جدید اعلام داشتند تحقیقی که به عنوان یکی از مهمترین و موثر ترین روش های کنار آمدن این گونه افراد برای مواجهه با نقش جدید خود است .
سالها است که با صدور حکم شرعی و تاریخی حضرت امام خمینی (ره)، مبنی بر مجاز بودن عمل تغییر جنسیت میگذرد بیماران دو جنسی (هرموفرودیت) و صدها بیمار تراجنسیتی (ترانسکشوال) توانستهاند با حمایت شرع و قانون، تحت عمل تغییر جنسیت قرار گیرند اما کمتر درمانگری پیش از این عمل جراحی مهم به فکر نمایش درمانی به عنوان روشی کمکی برای این گونه بیماران افتاده بود که تحقیق گروه نمایش درمانی حاضر امیدواری را برای ورود به این بحث مهم بیشتر کرده است و جا دارد مراکز درمانی توجه ویژه ای به این شیوه درمان غیر دارویی که از مقولات مهم هنر درمانی است داشته باشند .
بیماری تراجنسیتی یا ترنسکشوالیسم، به نوعی اختلال جنسیتی گفته میشود که در آن جنسیت جسمی بیمار با جنسیت روحی او در تضاد است و شخص از پذیرش جنسیت ظاهری خود به شدت ناراضی است.
افراد تراجنسیتی (ترانسکشوال) از زمانی که خود را میشناسند, قویاً احساس میکنند که به جنسی مخالف تعلق دارند و در قالب جسمی اشتباه به دنیا آمدهاند . شیوع این پدیده نادر در جنس مذکر بیشتر از جنس مونث است ، به طوری که طبق آمار منتشر شده از سوی سازمان بهداشت جهانی , از هر صد هزار پسر متولد شده یک نفر و از هر چهارصد هزار دختر متولد شده یک نفر، دارای این اختلال هستند.
بر اساس آمارهای موجود در سطح جهان, بین 40 تا 60 درصد از این بیماران به دلیل فشار ناشی از تضاد جسم و روح خود, دست به خودکشی میزنند و بقیه بیماران نیز یا در صورت امکان تغییر جنسیت میدهند و یا به انواع بیماریهای روانی، از جمله افسردگیهای شدید مبتلا میشوند.
تراجنسیتیها، از بدو شناخت خود از سنین زیر سه سال, رفتارها و گرایشات جنس مخالف را از خود بروز میدهند و با وجودی که هیچگونه اختلالی در جسم آنها مشاهده نمیشود, عمیقاً احساس میکنند که در کالبدی اشتباه متولد شدهاند و جنسیت حقیقی آنها با آنچه که هستند، متفاوت است.
بدین ترتیب پسربچههای تراجنسیتی گرایش به انجام بازیهای دخترانه دارند, از پوشیدن لباسهای پسرانه متنفرند و رفتاری دخترانه را از خود بروز میدهند. دختربچههای تراجنسیتی نیز حرکات و رفتارهای پسرانه دارند و از انجام کارها و بازیهای دخترانه امتناع میکنند.
این در حالی است که خانواده و جامعه همواره از این کودکان انتظار دارند، نقشهای متناسب با جنسیت خود را بپذیرند و آنها را به خاطر انجام حرکات و رفتارهای جنس مخالف سرزنش کرده و تحت فشار قرار میدهند. این فشارهای بیرونی و تضادهای درونی, بحرانهای شدیدی را در بیمار به وجود میآورد.
با بالاتر رفتن سن تراجنسیتیها و ورود آنها به مدرسه و اجتماع, این بحرانها بسیار مخربتر میشوند و در دوران بلوغ و رسیدن به تضادهای خاص این برهه, آسیبهای ناشی از بیماری به اوج خود میرسند. به طوری که پس از سنین بلوغ، بیشتر این بیماران یا خودکشی میکنند و یا به انواع بیماریهای حاد روانی, دچار میشود.
در این میان، با توجه به حاکم بودن فرهنگ مردسالاری و انتظاراتی که در جامعه از پسران میرود, فشارهای وارد بر پسران تراجنسیتی بسیار بیشتر است و این بیماران به خاطر فشارها و تضادهای سنگین ناشی از نارضایتی شدید از جنسیت خود و فشار و آزار خانواده اجتماع, دچار آسیبهای شدیدتری میشوند.
بیماری تراجنسیتی تا اوایل قرن بیستم از لحاظ علمی تعریف نشده بود و پزشکان و روانپزشکان, آنرا در ردیف همجنسگرایی طبقهبندی میکردند؛ اما تحقیقات بیشتر نشان داد که تراجنسیتیها با وجود گرایش جنسی و عاطفی به جنس موافق و عدم گرایش جنسی به جنس مخالف, با همجنسگرایی تفاوت عمدهای دارند.
تفاوت این دو گروه نیز در این است که همجنسگرایان از جنسیت خود رضایت کامل دارند، در حالی که مشکل اصلی تراجنسیتیها جنسیت متضاد آنها است. این تفاوت، محققان را بر آن داشت تا تحقیقات گستردهای را در مورد منشاء این بیماری انجام دهند. آزمایشات ژنتیکی, هورمونی و اورولوژی اختلال خاصی را نشان نمیداد و آزمایشات و روشهای مختلف روانکاوی و رواندرمانی نیز راه به جایی نمیبرد. تا اینکه در سال 1996 پزشکان هلندی با کالبد شکافی مغز 6 بیمار ترانسکشوال دریافتند که در این بیماران بخش قدامی (پایانه BS ) غده هیپوتالاموس مغز که در برگیرنده خصوصیات جنسیتی انسان است, شبیه به جنس مخالف است.
به عبارتی، جنسیت مغز این بیماران با جنسیت فیزیکی آنها در تضاد است. این پزشکان معتقدند که این اختلال مغزی در دوران جنینی به وجود میآید و از آنجا که نمیتوان به این بخش از مغز دسترسی پیدا کرده و در آن تغییری به وجود آورد, این اختلال پدیدهای مادرزادی و کاملاً طبیعی است که قابل تغییر نیست و تنها راه نجات بیماران تراجنسیتی از مشکلات ویرانگر و طاقتفرسایشان, این است که جسم آنها را با روح و مغزشان تطبیق داده و آنها را تحت عمل تغییر جنسیت قرار دهیم.
اما در مقابل، بسیاری دیگر از متخصصان و کارشناسان این نظر را قطعی نمیدانند و احتمال اینکه عوامل محیطی و خارجی در به وجود آمدن اختلال تراجنسیتی موثر باشند را رد نمیکنند.
دکتر کاهانی، که جدیداً کتاب "اختلال هویت جنسی" را در مورد بیماری تراجنسیتی نوشته، معتقد است؛ منشاء اصلی این پدیده دقیقاً مشخص نیست و به طور قاطع نمیتوان گفت که چه عواملی در به وجود آمدن آن دخالت دارند.
وی میافزاید: عواملی همچون تاثیر خانواده و دریافتهای حسی فرد در سنین زیر 5 سال، میتواند از جمله عوامل بیرونی به وجود آورنده این اختلال به شمار آید. به عنوان مثال والدینی که از جنسیت فرزندشان راضی نیستند و با سپردن نقشهای جنس مخالف به فرزندشان به نوعی سعی در پر کردن این خلاء دارند, میتوانند در او اختلالات هویت جنسی به وجود آورند.
به گفته کاهانی، در انسانهای متعارف جامعه, جنس و هویت جنسی در راستای یکدیگر قرار دارند که همین, هویتی یگانه را ایجاد میکند؛ اما در صورتی که این دو مقوله در تقابل با یکدیگر قرار گیرند, این امر هویتی ناهمگن و متضاد را به وجود میآورد.
وی، با تاکید بر اینکه در حال حاضر تنها راه متعارف درمان این بیماری, تغییر جنسیت از طریق عمل جراحی یا هورمون درمانی است، میگوید: کسانی که امکان این کار برایشان وجود ندارد، چارهای جز کنار آمدن با شرایط موجود و پذیرش وضعیت خود ندارند و سایر راههای پیشنهاد شده برای درمان این بیماران, تاکنون راه به جایی نبرده است.
کاهانی در عین حال تاکید میکند: باید در ارایه مجوزهای عمل تغییر جنسیت دقت و حساسیت فراوانی صورت گیرد؛ چرا که بسیاری از متقاضیان عمل در واقع تراجنسیتی نیستند و داشتن انحرافات جنسی و سایر اختلالات دیگر، آنان به سمت عمل سوق میدهد.
وی میافزاید: ویژگی بارز افراد تراجنسیتی این است که این بیماران خواستار یک زندگی سالم و طبیعی هستند و برای دور شدن از اختلال هویت جنسی و اجتناب از یک زندگی نامتعارف و غیراخلاقی به عمل تغییر جنسیت روی میآورند.
نگاهی دوباره به ساختار نمایشنامههای دفاع مقدس آیا واقعیت دارد؟
چیستا یثربی:
"اگر این اتفاق بر روی صحنه، روی میداد، آن را به عنوان یک افسانه باور نکردنی محکوم میکردم ... "
(شکسپیر – شب دوازدهم)
آیا شکل مجزا و تعریف شدهای به نام ساختار تئاتر جنگ یا دفاع مقدس در ادبیات نمایشی وجود دارد؟ آیا میتوان در مورد محتوای نمایشنامه دفاع مقدس به عنوان پدیدهای متفاوت از محتوای تمامی نمایشنامههای جامعه شناختی سخن گفت؟ آیا به راستی میتوان اظهار کرد که برخی شیوههای بیان و حتی سبکها، منشعب از جنگ هستند؟ برای مثال، تئاتر اکسپرسیونیستی آلمان، به معنای واقعی آن منشعب از جنگ دوم جهانی است؟ و آیا میتوان به این نتیجه رسید که نمایشنامهنویسی ملهم از دفاع مقدس ایران، نوع خاصی از نمایشنامه نویسی را میطلبد که به نوعی ساختار جدیدی را دنبال میکند. اگر یکی از تعاریف ساختار، رعایت روابط علی و معلولی در ساختمان نمایشنامه باشد شاید بتوان گفت که ساختار نمایشنامههای دفاع مقدس، در بسیاری از موارد، از روابط علی و معلولی پیروی نمیکند . در سطح ساختار بسیاری از نمایشنامههای دفاع مقدس شاید بتوان به نکات مشترک ذیل اشاره کرد: نکاتی که دست کم در مورد برخی از اشکال نمایشی نوع مقدس صادق است.
1.نخستین تفاوت ساختاری نمایشنامههای دفاع مقدس با نمایشنامههای دیگر را در مرحلهی گرهگشایی و بازگشت به موقعیت ابتدایی باید جستجو کرد. اتفاقی که در تراژدیهای مدرن نیز با آن مواجه هستیم. در ساختار ارسطویی، ما به ترتیب از موقعیت ابتدایی، به گرهافکنی بحران، گرهگشایی و برگشت به موقعیت اولیه میرسیم.
در حالی که در نمایشنامههای جنگ و به ویژه نمایشنامهی دفاع مقدس گرهگشایی به مفهوم سنتی آن وجود ندارد. چرا که نقطه اوج نمایشنامه توسط شخصیت مرکزی داستان پدید نیامده است؟ توسط او گرهافکنی شود این بحران از محیطی خارج از خواست شخصیت محوری بر او تحمیل شده است و لذا هرگز نقطهی پایانی به مفهوم مطلق وجود ندارد آرامش پایان نمایشنامه دفاع مقدس، خود مقدمهی بحران و طوفان دیگری است برای مثال شهادت یکی از اعضای خانواده و تغییر نگرش و اعتقادات سایر افراد آن خانواده، نمیتواند به عنوان گرهگشایی و برگشت بر موقعیت ابتدایی تلقی شود. "برنارد گرنابیه" در کتاب "اصول نمایشنامهنویسی". معتقد است که شخصیت مرکزی حتماً باید فاعل اوج نمایش باشد. در غیر این صورت گرهگشایی تصنعی و تحمیلی خواهد بود. در یک نمایشنامهی دفاع مقدس، اتفاقاتی که از بیرون به آدمها و وضعیت آنها تحمیل میشود، خود به خود آنها را به مرحلهی جدید یا متفاوتی از زندگی میرساند، اما این درک لزوماً به معنای گرهگشایی یا بازگشت به موقعیت آرامش نیست. چرا که بسیاری از تحولات از این نوع، باعث نوعی تنش و یا ناآرامی درونی در زیر بافت زندگی شخصیتها میشود و برای ابد، روابط، مناسبات و دیدگاههای آنها را تحتالشعاع قرار میدهد، پس بحران به مفهوم سنتی خود، در دل یک نمایشنامهی جنگ به طور اعم و دفاع مقدس به طور اخص، با تکنیکهای نمایشنامهنویسی قابل حل نیست. یا شاید بتوان این گونه گفت که در نمایشنامهنویسی دفاع مقدس، نمایشنامهنویس دیگر قادر مطلق نیست. همه چیر چون آیین. از دل زندگی میجوشد و فلسفه روانشناسی و جامعهشناسی گاه در برابر پرسشهای اساسی روح بشر در این گونه نمایشها ناتوان است.
2.ویژگی اساسی دیگری که ساختار نمایشنامههای دفاع مقدس را از سایر نمایشهای مشابه خود در حیطهی جنگ جدا میکند این است که آیا میتوان گفت نمایشنامههای دفاع مقدس، تراژیک است؟
طبق تعاریف کلاسیک، علت وقوع فاجعه تراژیک نقص تراژیکی است که در تشخص قهرمان وجود دارد. قهرمان بهای ناآگاهی، غرور بیتوجهی و یا سست ارادگی خود را میپردازد، در حالی که در شخصیتهای نمایشنامه دفاع مقدس ما دست کم با این مفهوم سنتی تراژدی سروکار نداریم. این آدمها به دلیل نقص و کاستی خود دچار این وضعیت نشدهاند. بلکه وضعیتی از بیرون به آنها تحمیل شده است. آنها مثل هملت با دید شاعرانه به مصاف زندگی نرفتهاند و یا مثل ادیپ بهای غلفت و ناآگاهی خود را پرداخت نکردهاند. آنها مردمی عادی بودند که به شیوهای مرسوم و عادی به زندگی خود ادامه میدادند و ناگهان بحران، تمام دستاوردهای روحی و اعتقادی و ارزشی آنها را مورد تهدید قرار میدهد. خانه و خانوادهی آنها را از هم میپاشند و حتی تا چندین نسل، آسیب روحی خود را بر جا میگذارد. چگونه نقص تراژیکی در این آدم یا آدمها، باعث شهادت فرزندانشان میشود؟ کدامین کنش اشتباه با ناآگاهانه باعث بر هم خوردن نظم عادی زندگی و تهدید شدن مرزهای امنیتی روحی و جسمانی آدمها میشود؟ از این دیدگاه شاید جنگ به نوعی تراژدی مدرن محسوب شود. تراژدی انسان معمولی جامعه که فشار و تهدیدی از بیرون، نظم زندگی او را به هم میریزد و او برای حفظ ارزشهای زندگی و اعتقادی خود، مجبور به دفاع است. اما حفظ این دفاع، با عمل قهرمانان تراژیک، تفاومت اساسی دارد. قهرمانان نمایشنامههای دفاع مقدس، مردم معمولی هستند. مردمی که با زندگی خود، سلحشورانه به ارزشهای خود وفادار ماندند.
3.آیا شخصیتهای نمایشنامه دفاع مقدس از الگوی صورت مثالی قهرمان پیروی میکنند؟
میدانیم که در این صورت مثال، قهرمان یک سفر طولانی را آغاز میکند که طی کاوشی دشوار باید وظایف سنگینی را به انجام برساند، در مرحله دوم قهرمان به نوآموزی میرسد و برای رسیدن به مرحله قهرمانی باید مرگ و تولدی مجدد را تجربه کند و از یک سلسله وظایف و مقدمات شکنجهآور عبور کند و در مرحلهی سوم قهرمان در قالب یک فدایی ایثارگر باید جان خود را از دست بدهد تا به رستگاری برسد یا مردم خود را به رستگاری برساند. تمام کشمکشهای معروف نمایشی که شامل دشمنکشی، برادرکشی، پدر یا پسرکشی است (سهراب، سیاوش، زیگفرید و ...) از این قوانین پیروی میکند، اما در نمایشنامههای دفاع مقدس شخصیتها به دلیل قهرمانی، مورد آزمون و بخشش قرار نمیگیرند، مفهوم قهرمانی تحتالشعاع مفاهیم اجتماعی و فرهنگی دیگری قرار میگیرد که گاه از هویت قهرمان خبری یک پلاک یا یک دست نوشته و ... به جا نمیگذارد.
فرد در درام قهرمانی ظهور دارد. اما در درام دفاع مقدس حضور پیدا میکند، به این معنا که درام، جلوه گاهی برای تجلی رشادتها، نوآموزیها و کاوشهای او نیست، بلکه فضایی(خواسته یا ناخواسته) برای فراتر رفتن از خود و رسیدن به برخی مفاهیم ماورایی است. به همین دلیل ما از شهید دفاع مقدس به عنوان قهرمان یاد نمیکنیم. او شاهد زنده تاریخ است و حتی زندهتر از ماست. در بطن جامعه اعتقادات حافظه تاریخی ما حضوری زنده و نامیرا دارد. او خود تمایلی به این جاودانگی نداشته است. اما به دلیل نوع انتخابش چارهای ندارد جز آن که جاودانگی بیازماید او هیچ یک از مشخصههای صورت مثالی قهرمان را ندارد. شاید تنها در چند روز به مرحله کشف و شهود حقیقت برسد، شاید تا پیش از وقوع جنگ، یک فرد عادی با دل مشغولیهای عادی بوده است. شاید هرگز سودای قهرمانی را در سر نداشته است و احتمالاً هرگز از مراحل مختلف آزمون و خطا و نوآموزی عبور نکرده است. او ناگهان به درک و شهودی رسیده است که بازمان عادی زندگی قابل بیان نیست. ده دقیقه زندگی او، به اندازه ده سال عمر زندگی دیگران است و لذا برای بسیاری از رفتاریهای او نمیتوان علتها و انگیزههای روان شناختی پیدا کرد. همانگونه که توالی وقاعی زندگی او بر اساس زنجیرهای زمانمند نیست. برای مثال آنچه که از ده دقیقه آخر عمر شهید فهمیده میگذرد شاید او را به اندازه شصت سال پیر کرده باشد...
پس شخصیتها، نمایشنامههای دفاع مقدس در زمان جاری هستند. همانگونه که در سینمای دفاع مقدس نیز شاهد این قضیه هستیم. برای مثال در فیلم "هیوا" یا "نجات یافتگان" (ملاقلیپور) یا حتی "برج مینو" (حاتمیکیا) مفهوم زمان بر آدمهای درگیر جنگ به نوعی با مفاهیم سنتی زمان سینما تفاوت دارد. امروز و دیروز و فردا در هم دیزالو میشود و شخصیت از لحظه به نوعی آگاهی برتر از لحظه میرسد.
4.اما آنچه که در مورد این نمایشها، لازم به ذکر است مفهوم دفاع است. آیا دفاع مقدس محدود به هشت سال جنگ است یا هنوز در زندگی ما ادامه دارد؟ آیا میتوان جنگ را تمام شده دانست؟
آیا خانوادههایی که در این هشت سال آسیب دیدهاند بر بافت کلی اجتماع تاثیر، نگذاشتهاند؟
فاصله بین نسلها، فجایع زندگیهای خانوادگی، تردیدها و رستاخیرهای مجدد و احساس زخم ناشی از سوگ، مواردی نیست که تنها به سالهای جنگ محدود شود. لذا شاید به جرات بتوان گفت بسیاری از نمایشنامههای قوی در حیطه دفاع مقدس، نمایشنامههایی است که به سالهای پس از جنگ میپردازد.
و مناسبات افراد یک جامعهی داغدار، آسیب دیده و متحول را از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به تصویر میکشد.
در بسیاری از نمایشنامهها و فیلمهای مطرحی که در زمینه جنگ جهانی دوم ساخته شدهاند، ما حتی در یک لحظه، نشانهای از جنگ نمیبینیم. اما تمام اتفاقات فیلم بر محور آسیب دیدگی آدمها از موضوعی به نام جنگ است.
اوج این مضمون را برای مثال در فیلم "کیمیا" (احمدرضا درویش) شاهد هستیم جنگ و جدال بر سر تصاحب کودکی به نام کیمیا، آدمهایی را در برابر هم قرار میدهد که هر یک به تنهایی معصوم هستند و هیچ یک بار گناهی را به دوش نمیکشند. اما جنگ، وضعیتی پدید آورده است که آدمهایی که تاکنون در کنار یکدیگر، با محبت و تفاهم زندگی میکردند، ناگهان روبروی یکدیگر قرار بگیرند. کیمیا از این محبت، فضای تلخی را به تصویر میکشد که همدردی و همذاتپنداری مخاطب را نسبت به تمام شخصیتهای رنجور و قابل درک آن به دنبال دارد، اما در کیمیا هم با تراژدی به مفهوم سنتی آن مواجه نیستیم. هیچ یک از دو طرف مخاصمه در کیمیا (خانم دکتر و پدر کیمیا) تقصیری را مرتکب نشدهاند که اکنون مستوجب چنین بحرانی در زندگیشان باشند. این همان تراژدی مدرن اجتماع امروز است که انسانها را از دیدگاهها، طبقات، نژاد و مذاهب مختلف به دلایل سیاسی، توسعهطلبان روبروی هم قرار میدهد.
و در این میان حتی افراد یک خانواده را دشمن یکدیگر میکند، (به نمایشنامههایی که در آن دو برادر یا پسر و پدر که هر کدام به نسل دیگری تعلق دارند، پس از جنگ در برابر همه قرار میگیرند. از جمله میهمان سرزمین خواب از همین نگارنده.)
5.اشتباه دیگری که در آثار دفاع مقدس روی میدهد نمایش آدمهای تکرنگ و یک بعدی درهر دو سمت کشمکش است. آدمهای سپید در این سو و آدمهای وحشی و سیاه در سوی دیگر از باورپذیری موقعیت میکاهد قطعاً در فضای دفاع مقدس نیز، در هر دو سمت با آدمهایی از گرایشهای مختلف مواجه بودیم.
این اشتباه، گاه به عدم هم حسی مخاطب میانجامد. وقتی ما همهی دشمنان را خونخوار و ددمنش نشان دهیم و همهی افراد خودی را مفهوم و فرشتهوار به تصویر بکشیم. در واقعیات جرح و تعدیل کردهایم و از ابعاد انسانی قضیه کاستهایم. چرا که انسانها، علیرغم شرایط تحمیلی، همواره مختار به انتخاب موضع و موقعیت خود در جهان هستند. میان دو سرباز عراقی که یکی به زن اسیر خود تجاوز میکند و دیگری که این عمل را انجام نمیدهد، باید تفاوتی وجود داشته باشد، همانگونه که میان دو سرباز ایرانی که یکی از جبهه میگریزد و یا برای حفظ خود، جان دیگران را به خطر میاندازد و دیگری که شیدا گونه، با قلب خویش در دست پیش میرود.
نمایشنامه نویس آثار جنگ، باید از تعصب، پیشداوری و حساسیت شدید نسبت به آدمهایش، بری باشد، وگرنه اثر او پیش از آن که برشی واقعیگرایانه از ماجرا باشد، تصویر تحریف شدهای از ذهنیات او است که حداکثر بهرهای که از آن میتوان برد، گریه انداختن تماشاگر و بازی با احساسات پاک مخاطب است و بس ....
پس نوشتن در حیطهی دفاع مقدس، علاوه بر آگاهی بر ساختارهای تراژدی مدرن، پایانبندیهای باز در آخر نمایش. عدم قهرمانپردازی، شخصیتپردازیهای واقعگرایانه نوعی دوری از تعصبات فردی را میطلبد. شاید اکنون که سالها از جنگ فاصله گرفتهایم. بهترین زمان برای نوشتن عمق فاجعه باشد. زمانی برای آسیبشناسی پدیدهای به نام دفاع مقدس بر صحنههای تئاتر میهن ...
تئاتر دفاع مقدس و مخاطب
علیرضا اسدی: بر اساس ساده ترین تعاریف ارائه شده از تئاتر تا پیچیده ترین آنها توسط صاحب نظران، مخاطب جایگاهی ویژه داشته و اساساً نمی توان تئاتر را بدون مخاطب متصور بود.
از آنجا که تئاتر بدون حضور دیگران بی معناست یک گروه نمایشی برای ارائه اثر خود باید همواره مخاطب را مدنظر قرار داده و با شناخت کامل از او اقدام به خلق و آفرینش نماید. شناخت مخاطب سبب می شود که فرآیند شکل گیری نمایشی یک سویه جریان نیابد و نیازهای ذهنی، عاطفی و روانی تماشاگران مورد توجه قرار گیرد. نوع و ژانر نمایش در جذب مخاطب بسیار مهم است. تئاتر جنگ و مقاومت نمونه ای از این ژانرهاست که در سالهای اخیر به دلیل وقوع جنگ تحمیلی در کشورمان تحت عنوان تئاتر دفاع مقدس به مخاطب عرضه شده است. تئاتر دفاع مقدس گونه ای از تئاتر مشتمل بر وقایع و حوادث دفاع مردم ایران در مقابل تهاجم نیروهای متخاصم عراقی است. این وقایع که در یک دسته بندی کلی به حوادث دوران جنگ و پیامدهای پس از آن تقسیم می شوند اساس و پالوده تئاتر دفاع مقدس را تشکیل می دهند. متاسفانه تئاتر دفاع مقدس به رغم تمامی تلاشها به دلایلی نتوانسته است به جایگاهی در خور دست یابد. ایجاد ارتباط موثر بین صحنه و تماشاگر از جمله وظایفی است که یک گروه باید در جریان اجرای یک نمایش آن را تحقق بخشند. اما عدم شناخت صحیح از مخاطب تئاتر دفاع مقدس، نه تنها این تاثیرگذاری را کم رنگ نموده بلکه یکی از دلایلی است که موجبات انزوای این گونه نمایشی را فراهم آورده است. خالق تئاتر دفاع مقدس باید در شناخت مخاطب و فرهنگ او تلاش نماید و از خرده فرهنگهای رایج در جبهه های نبرد گرفته تا پیامدهای نامطلوب دوران پس از جنگ در تمامی عرصه ها اطلاع کافی داشته باشد. هنرمندان جهت ارائه تصویر صحیح تر از جنگ و به تبع آن تاثیرگذاری بیشتر بر مخاطب باید با اصطلاحات، کدها و نشانه های آدمهای این عرصه آشنا بوده و گویش و زبان و عکس العمل های او در مواقع خاص را بشناسد. این آشنایی باعث ارائه نشانه های مفهومی خاصی می گردد به دلیل قرابت مخاطب این گونه نمایشی با آن به راحتی در درک آن توفیق می یابد. استفاده از این نشانه ها و رمزها از طرف تئاتر دفاع مقدس باعث می شود تا روند درک مفاهیم و انتقال پیام به ذهن مخاطبان آسانتر صورت پذیرد. باید توجه داشت که ارائه و درهم تنیدن ساختارهای گوناگون نشانه های درام تنها هنگامی تاثیر لازم را خواهد داشت که تماشاگران به معنای آن پی برده و با آن مانوس باشند.
تماشاگران تئاتر در دوره های مختلف نیازهای عاطفی و فرهنگی متفاوتی دارند. گاهی ممکن است واکنش های احساسی آنان نسبت به حدوث رویدادی بر روی صحنه کاملاً با واکنش تماشاگران دوره های پیشین متفاوت و حتی متضاد باشد.
بنابراین می توان گفت نیازهای مخاطبان در گذر زمان در حال تغییر و تکوین است. تئاتر دفاع مقدس نیز از این قاعده مستثنی نبوده و ضروری است که در هر دوره خود را با نیازهای جدید مخاطبانش منطبق سازد. پاسخگویی به این نیازها مستلزم کنکاش و بررسی همیشگی هنرمندان این عرصه است. دریافت اطلاعات دقیق و تازه و پرداختن به آن در روی صحنه می تواند در جذب و پایداری مخاطب تاثیر شایانی داشته باشد. در مقابل چنانچه این اطلاعات به صورت گزینشی و با محدودیت و سانسور همراه باشد قطعاً گریز تماشاگر حقیقت جو را در پی خواهد داشت. علاوه بر آن به این نکته نیز باید اشاره داشت که هنر به طور اعم دارای ویژگی رسانه ای ناشی از انتقال پیام است. این پیام در صورتی بر ذهن مخاطب رسوب گذار خواهد بود که آن را قابل قبول و باورپذیر یابد. بنابراین پیامی که از خلال اطلاعات و داده های جاری بر صحنه تئاتر دفاع مقدس برای مخاطب ارسال می گردد باید تا حد زیادی برپایه واقعیات و مستندات استوار باشد. به عبارت دیگر تئاتر دفاع مقدس برای باورپذیری مخاطبینش و انتقال پیام به آنان باید حقایق را مدنظر قرار دهد.
شناخت وضعیت اجتماعی و دغدغه های روزمره جامعه باید در متون نمایشی انعکاس یابد و یک گروه هنری باید سعی نماید با تحلیل موشکافانه نمایشنامه ا ی را برای اجرا برگزیند که مضمونی هم راستا با اتفاقات جاری اجتماع داشته باشد. لازمه این تعامل اجتماعی آن است که از طریق مشاهدات عینی و اجتماعی و نیز به کمک رسانه های خبری از مسائل و موضوعاتی که مخاطب با آن درگیر است آشنا شوند. مخاطبین تئاتر دفاع مقدس نیز دغدغه های خاص خود را داشته که باید توسط درام نویسان این عرصه شناسایی شده و در روی صحنه بازتاب یابد. بدیهی است تماشاگران علاقمند به این گونه نمایشی چنانچه مضامین نمایشهای این عرصه را دور از ابعاد رفتاری، روابط و مناسبات موجود احساس نمایند از آن فاصله گرفته و این فاصله خالی شدن سالنها را در پی خواهد داشت.
در پایان باید اذعان داشت که مخاطب امروز به حجم وسیعی از وسایل ارتباط جمعی و سرگرم کننده دسترسی دارد. این دسترسی علاوه بر ارائه اطلاعات دقیق و فراوان، میزان توقع و انتظار تماشاگر را نیز ارتقاء بخشیده است. تئاتر نیز وظیفه ای هم راستا با یک رسانه دارد. وظیفه ای که تئاتر دفاع مقدس نیز از آن مبرا نیست .
بنابراین باید تلاش نمود که مخاطب در دنیای پرهیاهوی رسانه ها از تئاتر روی گردان نشده و مدیوم دیگری را بر آن ترجیح ندهد.
به بهانه انتشار کتاب "ترانه نمایش های پیش پرده خوانی در ایران" نوشته دکتر اردشیر
مهدی نصیری:کشف سیستم واقعی ترانه نمایش های پیش پرده خوانی همچنان که از نامش بر می آید ترکیبی نوین و بدیع است و چنین پیشنهاد و گزینه ای تا کنون در فرهنگ نمایش ایرانی به درستی معرفی نشده است.
انتخاب این نام بر این قالب و هنجار، تمایلی برای گرایش به نمایش های مردمی و انطباق و همانندی آن با ترانه های عامیانه ایرانی است که اتفاقا در فرهنگ ما سرشار از ظرفیت های نمایش اند و ماحصل آنکه این گونه هنری (ترانه نمایش ها) از یک سو حاصل اکتشاف و از دیگر سو حاصل اختراع هنرمندان خلاق و مبتکر در دوره ای خاص از تاریخ نمایش ایرانی به شمار می روند که متاسفانه علیرغم بدعت و ابتکار و پیوندهای زنده مردمی دیری نپائید و به یک جریان متداوم و روزآمد تبدیل نگردید و پا را از روزگار درخشان خود فراتر ننهاد و درست در ایام بلوغ خود ناکام ماند.
این عدم پیوستگی ها به نظر می آید ریشه ای عمیق و عادتی دیرینه در تاریخ و فرهنگ ایرانی دارد. هر گاه که پدیده ای به نضج و انسجام نزدیک و نائل آمده دیر یا زود، به ناگاه به انقطاعی ناخواسته و ناموزون از اعتبار و هستی چنان ساقط گردیده که حتی صبغه و سابقه آن به سختی و دشواری به نسل بعدی انتقال می یابد.
برای نقد و شناسایی هر مقوله ای نیاز به مجموعه ای از اطلاعات و امکانات و اخبار و مستندات است. اما اوضاع بحرانی سیاسی ادوار و عدم تثبیت منزلت و جایگاه حقیقی و حقوقی هنر و هنرمند و سنت فرهنگ شفاهی دسترسی به پیکره و شواهد را ناممکن ساخته و به همین دلیل پژوهشگر مدام در هاله ای از ابهام و تردید قرار می گیرد.
علیرغم گذشت یک و نیم قرن از آشنایی و حضور و چالش و خلق و پویایی تئاتر به سبک و سیاق غربی اش، و فراز و نشیب های بسیار تئاتر ایران، با آن شروع طوفنده و غریب که محصول شرایط سیاسی – اجتماعی دوره گذار از سنت به مدرنیته بود و نیز همپا با نهضت مشروطه و آزادیهای اجتماعی و فردی و وصل و گسست های ناخواسته و شکافهای عمیق بر اثر اختناق و سانسور، ضرورت دارد تا اکنون که دغدغه بحران هویت در تار و پود فرهنگ این دیار ریشه دوانده و موجودیت ما را به مخاطره افکنده با مشاهده ای دقیق و تجزیه تحلیلی موشکافانه و اسنادی، زیبایی شناسی و انگاره های نمایش ایرانی را بازیابیم و در آزمونی جسورانه و حقیقی درباره نمایش خودی و مشتقات و ملحقات آن به بحث و تبادل نظر بنشینیم.
کشف قانون مندیها، درک و رمزگشایی وضعیت تئاتر ایران و معضلات مبتلا به امری، نیست که به آسانی قابل حصول باشد. بی شک نیل به چنین مقوله ای مستلزم پرداختن به اوضاع تاریخی و شالکه های تعیین کننده در آن دوران است.
قطعا در نخستین گام می بایست مسائل سیاسی و سیطره های حکومتی و اوضاع اجتماعی را مدنظر داشت.
سلطه و سیطره انکارناپذیر سیاست و چتر گشوده آن به دلیل نبود دموکراسی جائی را برای حیات آزادی های فرهنگی و اجتماعی نگذاشته و هنر همواره از منظر ابزاری برای تحکیم مبانی قدرتها مطمح نظر بوده، که زمینه های اضمحلال و انحطاط را پیش از پیش محتمل می سازد و ترانه نمایش های پیش پرده خوانی که برآمده از نیازهای حقیقی و حیات فرهنگی اجتماعی دوره پس از اختناق بیست ساله رضاشاهی است علیرغم رشد وتعالی و موفقیتهای چشمگیر و استقبال مردمی در دوران کوتاه آزادی بار دیگر سر به محاق خاموشی و فراموشی می برد و در این میان، انقطاع و گسست از آن منظر حاصل می شود که دولت پهلوی دوم، زمینه پذیرش هیچ نوع انتقاد و اعتراضی را تاب نیاورده و سریعا کمر به نابودی آن می گمارد.
پیش پرده خوانی یکی از ریختارهای ادبی – نمایشی، موسیقیائی و در عین حال مردمی نمایش ایران است که به رغم ریشه های کهن و معاصر و علیرغم گستردگی و ظرافت آن، مورد تحقیق دقیق قرار نگرفته و نسبت آن با تئاتر و نمایش ایرانی آشکار نگردیده است.
این ترانه نمایش ها با توجه به رشد و استقبال کم نظیر مقومی برای تئاتر ایران به شمار رفته چرا که علاقمندان بسیاری را به تماشاخانه های تئاتری کشانده است. اشعار و ترانه های موسیقیایی و طنزآمیز با لحنی انتقادی برای مردمانی که نیاز به ارتباط اجتماعی داشته و عطش گفتگو در جانشان بیداد می کرد در حکم و به منزله نقد و مکاشفه زندگی و بحران های اجتماعی آن روزگار قلمداد گردیده و به جستجوی راه حلی برای ارتباطات عمومی و نیازهای خود از این طریق بودند. مردمی که با کشف دوباره خود و امکانهای فرهنگی خویش و از آن جمله زبان و گویش شفاهی و یا فرهنگ غیر رسمی و ثبت ناشده به گونه ای هنری نائل آمده که آینه دار و تجلیگاه یک دوره تاریخی است.
هنری که معاصر هنرمندانش بوده و مهم ترین خصیصه آن کشف اعتراضهای اجتماعی و ترغیب آنان به رفع نقایص و کاستی هاست.
خاصیت زنده بودن تئاتر از همین جا شکل می گیرد. تئاتری که همپا با حوادث روز نفس بکشد، حرف بزند، اعتراض کند و دغدغه های فرهنگی مردم را به صحنه بکشد، تداومی با گذشته داشته باشد درست در حالی که ، همواره با افق های تازه و پیش رو نسبت های زنده خود را حفظ کند و زندگی پذیرد، می تواند یکی از اشکال رشد فرهنگی یک جامعه تلقی گردد.
سنت نمایش ایرانی و از آن شمار ترانه نمایش های پیش پرده خوانی به چرخه فعالیت های نمایشی دوران خود، با حفظ هویت و ضرورت، ترکیب و پیوند داشته و سندی زنده و پویا از مناسبات دوران خود بوده اند. آنان خونی تازه به کالبد فرهنگی جامعه خود می ریخته تا از انزوا و تجرید مصون بمانند. ارتباط و همدلی دو جانبه غایت تئاتر است درست برخلاف دوران اخیر که تئاتر ایران و سنت های نمایشی ، در یک انفعال و گسست فرهنگی دست پا زده و در فاصله ای بعید با مردم و معضلات آنان قرار دارند.
نگهداری غیر فعال سنتها بدترین آسیب است و اتفاقا آموزش هنر سنتی پس از فراگیری و اجرا در دل خود حاوی ارزش های نوین و انگاشت های تازه خواهد شد هم چنان که موزه ها برای پیشگیری از فراموشی ایجاد می شوند و فراموشی مقدمه نادانی و بی خبری است.
آنچه هنر سنتی را مشخص می کند استمرار خاطره است که ساخت ذهن را وسیع و محفوظ می نماید و مجموعه آنها همان است که نظام فرهنگی اش می خوانند. این نظام فرهنگی بیرون از انسان قرار دارد و خود مولد و زایشگر فرهنگ است و همه اینها نوعی وفاداری به خاطره های فرهنگی است.
نگهداری فعال، مستلزم درک تاریخی است . این همان کاری است که می تواند تئاتر ما را نجات داده و هویت بخشد چرا که گسست های تاریخی بزرگترین آسیب ها را بر پیکره تمدن ما روا داشته و تاریخ ما را از پویایی باز داشتند اما با درک صحیح می توان همه عوامل را از نو ساخت و فرهنگ را استمرار بخشید.
سنت، تقلید کورکورانه از نسل گذشته نیست، در برابر سنت بهترین روش آن است که نه تسلیم محض شویم و نه آن را یکباره انکار کنیم. بلکه استفاده صحیح و دقیق بر اساس تجربیات و موشکافی دقیق و انطباق و رفع نواقص برای همیشه می تواند آن روش سنتی را خاطره انگیز و زنده کند.
تئاتر در ذات خود هنری زنده و پویاست و موزه ای کردن آن خلاف ذات و فطرت اوست اما در کنار آن و مهم تر از آن باید هنری ایجاد کرد که آن را تئاتر مردمی می گویند و به نظر می آید بالنده ترین وجه ترانه نمایش های پیش پرده خوانی نیز از همین منظر بر جنبه های مردمی اش استوار بود.
هنری زنده و پویا و فعال که نسبت به دنیای پیرامونی خود واکنش های سریع و مستقیم اعمال می کرد و نبض حوادث روز را در دست داشت. همدم با مردم نفس می کشید و پابه پای آنان در معبر حوادث گام می گذاشت، در غم و شادی های مردم شریک و سهیم بود. کما بیش همه اقشار و طبقات نگرانی های اجتماعی خود را در آینه نمایش باز می یافتند و نمایش به ساده ترین شکل با آنان نه فقط همکلامی که همدلی می کرد.
تئاتر خیابانی در ایران باید تئاتر خیابانی در ایران را باور کرد
شهرام کرمی:تئاتر خیابانی به جهت شکل و شیوه اجرایی قدمتی طولانی دارد. پیش از شکل گیری یک تئاتر رسمی و یا ایجاد مکان های ثابت جهت اجرای تئاتر نمایش های مختلف و یا حتی مراسم آئینی و بومی در مکانهای عمومی اجرا می شد. در اکثر کشورهایی که دارای سابقه تاریخی و یا پیشینه تئاتر هستند در ابتدا برخی از انواع نمایش در مکان های عمومی و غیر رسمی اجرا می شد. نمایش های واگنی و یا کمدی های هجوآمیز فقط در مکان های عمومی و معابر پررفت و آمد امکان اجرا داشت.
امروزه تئاتر خیابانی (street theatre) تعریف مستقل و ویژه ای دارد. منظور از تئاتر خیابانی چنانچه از نام آن استنباط می شود اجرای یک نمایش در مکان های عمومی، معابر، پارک ها و ایستگاه های اتوبوس و مترو و غیره است. شکل گیری واژه تئاتر خیابانی به دلیل اجراهایی است که در کشورهای اروپایی در معابر عمومی متداول بود. در فرانسه، آلمان و هلند اجراهای خیابانی طرفداران زیادی داشت. اتفاقی که باعث معرفی و گسترش اجرای انواع نمایش برای مخاطبان گردید. اجرای گروههای نمایشی که بر روی ارابه و سکوهای تعبیه شده اجرا می شد به مرور باعث شکل گیری گروه های مختلف هنری شد که فقط برای اجرا در خیابان نمایش های خود را آماده می کردند.
اما درباره تئاتر در ایران آنچه واضح است اینکه تاریخچه تئاتر به عنوان یک جریان ثابت و گسترده هنری قابل ارزیابی نیست. نمایش در ایران به شکل سنتی و بومی رشد و تکامل یافته است. شکل غالب نمایش ایرانی به عنوان نوعی از هنر رسمی موجب پیدایش چند گونه سنتی و آئینی گردید. و البته واضح است که همین شیوه های نمایش ایرانی سرشار از ذوق و نبوغ می باشد. آنچه مسلم است مهمترین ویژگی اصلی نمایش ایرانی اجرای آن در مکان های باز و در میان جمعیت است.
تعزیه، خیمه شب بازی، سیاه بازی، نقالی و یا معرکه گیری به عنوان نمایش ایرانی اجراهایی هستند که در آغاز شکل گیری و تا به امروز محدود به یک مکان ثابت نبوده است و بیشتر یک نمایش میدانی تلقی می گردند که در مکان های باز و عمومی قابل اجرا می باشند.
در ایران نمایشی را که تحت عنوان تئاتر خیابانی می شناسیم حاصل اجراهای گروه های هنری در دو دهه اخیر است. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در چند جشنواره مختلف نمایش هایی به شکل خیابانی اجرا می شد اما این اتفاق موجب ایجاد یک جریان فراگیر نگردید. مهمترین فعالیت در این دوره اجراهای چند گروه دانشجویی بود که در همان ابتدا موجب شد که اجراهای تئاتر خیابانی با نوعی زبان اعتراض همراه باشد. حتی در چند مورد اجراکنندگان نمایش که به شرایط سیاسی اعتراض داشتند و در پارک ها نمایش خود را اجرا می کردند توسط پلیس بازداشت شدند. اما یک نکته قابل توجه این است که از همان ابتدا تئاتر خیابانی در کشور ما در بین گروه های دانشجویی و تحصیل کرده نمایش با استقبال خوبی مواجه شد. در واقع می توان آغاز و تداوم تئاتر خیابانی در ایران راحاصل تلاش گروه های دانشجویی دانست.
مهمترین اتفاق در معرفی و شکل گیری گروه های تئاتر خیابانی پس از پایان جنگ تحمیلی بود. از سال 1368 و در زمانی که رویکرد اجتماعی به جریان های فرهنگی و هنری بیشتر شد تئاتر خیابانی به شکل جدی در ایران ظهور یافت. پس از این تاریخ که همراه با تحول و شکوفایی تئاتر ایران بود در جشنواره سراسری تئاتر فجر و از سال 1373 برای اولین بار گروه های تئاتر خیابانی به جشنواره پیوستند.
یکی از مهمترین عوامل معرفی و گسترش تئاتر خیابانی در ایران جشنواره های متعدد تئاتری بوده است. در طول برگزاری جشنواره های مختلف بخش تئاتر خیابانی به دلیل شرایط آسان اجرایی به مرور جزء اصلی برنامه های جشنواره قرار گرفت. چنانچه اشاره شد در دوره های آغاز اجراهای خیابانی اکثر اعضا گروه ها از دانشجویان این رشته بودند و همین امر باعث شد که نوع و سطح آثار اجرایی تابع یک الگو و شیوه اولیه نباشد. در نتیجه اجراهای خیابانی گروه های نمایشی توام با سبک و شیوه های اجرایی متنوعی بود.
هیاهو و هیجان اجراهای خیابانی در جشنواره ها که در مکان های باز و فارغ از محیط بسته و سالن های تئاتر اجرا می شد اتفاق بزرگی در معرفی تئاتر بود. بسیاری از رهگذران شاید برای اولین بار با نمایش و آن هم به شکل خیابانی آن روبرو می شدند.
دهه هفتاد دوران بسیار فعالی برای تئاتر خیابانی بود. جریان تئاتر خیابانی در این دهه شکوفا شد. برگزاری جشنواره های مختلف هنری باعث شد که حتی در دور افتاده ترین شهرهای ایران هم تئاتر خیایانی اجرا شود. مهمترین ثمره این اتفاقات جذب مخاطبان بسیار بود که موجب معرفی یکی از انواع هنر مردمی و پر مخاطب گردید. با توجه به ویژگی تئاتر خیابانی که با کمترین امکانات و در هر مکان قابلیت اجرا دارد این هنر به سرعت در کشور رواج پیدا کرد.
اما مهمترین آفتی که گریبان گیر تئاتر خیابانی شد نوعی جشنواره زدگی است. در تئاتر خیابانی مخاطب به عنوان یک عامل غیر قابل پیش بینی شناخته می شود. نوعی حضور و مشارکت آزاد تماشاگر که امکان شناخت را پیش از اجرا به بازیگر نمی دهد. همین امر باعث شده که بازیگر خیابانی در برابر تماشاگر خود نیاز به تجربه زیاد و بهره گیری از قدرت بداهه بسیار بالا داشته باشد.
جشنواره به عنوان ویترین یک مجموعه هنری حرکت موثر و مفیدی است اما محدود شدن به آن باعث فراموشی مهمترین عامل یعنی مخاطب شده است . در یک رویکرد جدید لازم است اجراهای گروههای تئاتر خیابانی صرفا برای مخاطب مردمی شکل گیرد.
بررسی و تحلیل الگوهای رایج تئاتر خیابانی یک موضوع مستقل است. ولی نباید فراموش کرد در تئاتر خیابانی هیچ گزینشی در انتخاب تماشاگر وجود ندارد. اتفاقی که در نمایش صحنه ای در موارد بسیار و در غالب های مختلف برای هنرمندان وجوددارد. تئاتر خیابانی نمایشی مردمی است و برای شکستن حصار رسمی ارتباط با تماشاگر شکل گرفته است.
امروز اگر در یک پارک و یا محوطه باز ناگهان صدای فریاد کسی بلند شود و یا بازیگری با لباس اجرای نمایش مردم را به دیدن یک اتفاق دعوت کند همه متوجه می شوند که یک تئاتر خیابانی می خواهد اجرا شود. این یک ارتباط و روند دو طرفه بین مخاطب و بازیگر برای آغاز یک مشارکت سازمان نیافته است. چیزی که موجب بروز رفتار خلاقه بازیگر و درگیری تخیل و اندیشه مخاطب با یک عمل نمایشی می گردد.
تئاتر خیابانی در ایران یک جریان فعال است که برای هدایت و ساماندهی گروه های تئاتری نیاز به بازنگری دوباره دارد. وقتی یک بازیگر تئاتر خیابانی در حین اجرا با مخاطب آزادانه حرف می زند به یک نکته بیشتر فکر نمی کند. اینکه چقدر مخاطب او می تواند او را باور کند.
پس باید تئاتر خیابانی ایران را باور کرد.
شناختی از انواع تئاتر مدرن تئاتر نان و عروسکِ پیتر شومان
نوشته: اشتفن برشت / ترجمه: نجمه کوشا
وقتی بزرگترین طراحان، نمایش های با شکوه، شعر و علم بیان در تئاتر را رها کردند. این از هم گسیختگی بر آراستگی لباس ها و ظاهر ساده و بی روح و تصنعی شدن شخصیت های بازیگران، تاثیر گذاشت. (زمانیکه ماسک ها را کنار گذاشتند بازیگران و موضوعات جدید مطرح شدند) پیتر شومان دوست ندارد با هنر پیشه ها کار کند. ترجیح می دهد خودشان به نقش برسند. ولی براستی که شومان بازیگران خلاقی دارد. در تئاترها از ماسک و نقاب یا ماسک های نمایشی استفاده می کنند. (اگر چه گروه باله و سازندگان عروسک ها تعدادشان از بازیگران تئاتر بیشتر است) هدف او این است بر خلاف روال بازیگران سنتی جدید به هنرمندان حتی در سطح متوسط با توجه به نوع ارتباط شان با زندگی جهت بهبود تئاتر پیشنهاداتی می دهد:
1-تئاتر شومان، خدایان و هیولاها، حیوانات، مردگان، معجزه و جادو را نشان می دهد . نان و عروسک تئاتر سنتی است و در واقع می خواهد داستان های در حال وقوعی را که در زندگی جریان دارند را بکار گیرد. برای دکور از آنچه در طبیعت اطرافشان هست استفاده می کنند. قانون خلاقیت تئاتری، ماشین، دادائیسم و سورئالیسم محض را به ارمغان آورد و ارتباطات را در زندگی عادی خنثی کرد.
2-تئاتر شومان درباره موجودیت و هستی است او به کارگردان ها پیشنهاد می دهد کمی در نمایش از حرکت ، موجودیت روح و متافیزیک ، روانشناسی، اجتماعی و محتوا را به خدمت گیرند.
3-داستان های جن و پری و افسانه های ملی و مذهبی باید آزادانه ولی هماهنگ با محتوا و جوهره اصلی داستان های تخیلی در تئاترهایی مثل کارهای شومان انجام شود.
4-تئاتر شومان یک شخصیت را بزرگ نمایی و برانگیخته می کند این به تئاتر امکان می دهد تا به راحتی دوباره به افسانه بافی بپردازد و داستانها از قالب محدودیتها و ممنوعیتها آزاد شود.
5-اجازه می دهد در صورت هماهنگی صحنه های دراماتیک برای تاثیرگذاری زیاد از نظر دید، شنوایی و احساس، هیجانات تماشاچی را تحریک کند
6-در تئاتر شومان، فیگور (ماسک و لباس) حرک و صدا (دیالوگ، موضوع، افکت و موسیقی) عناصر قوی در تشدید هیجان هستند، این نظریه نه تنها از نظر سمعی و بصری تعادل ایجاد می کند. بلکه شیوه ای است برای از بین بردن ظلم و جور در دنیا اگر چه یک نویسنده زیرک می داند بازیگران چگونه احساسات، افکار و درونیات را بیان کنند. در عین حال معنا از بین نرود. این کار فقط می تواند با نظم بین کلمات و موسیقی باشد. (تئاتر شومان عاری از شعر است، اینگونه بیان قدیمی و مردود شده) شعر کلمات را صریح تر بیان می کند.
7-تئاتر شومان انقال احساسات و معانی و حالات را همراه با حرکات موزون (رقص آئین نمایشی) به هم پیوند می دهد. اگر چه کارها ضعیفتر از آن هستند که انتظار می رود. این پیشنهاد راهی است برای رهایی از درگیر شدن با زندگی واقعی، تصمیمات زیادی توسط عواملی مثل طراحان و انجمن در فضایی جالب گرفته می شود. احساس در حرکات موزون نمایشی، تعیین کننده حرکت و ژست در کار است.
8-اخیرا چراغهای الکتریکی صحنه را پرنور تر می کنند زمان حیات شعله ها و چراغهای زنبوری از بین رفته، برق فقط باعث سستی می شود، مثل چراغهای خیابان که نور افراطی دارند، تیرگی و شمع فضا را راحت تر القا می کند، تکنولوژی جدید الکتریکی (مثل موسیقی الکترونیکی) امروزه هیجانات سمعی و بصری را رواج داده . شومان نمی تواند تکنولوژی جدید را قبول کند داخل سالن نور عامل افزایش و تنوع فضا است گذر ناگهانی نوری محدود که صحنه و سالن را غرق در روشنی می کند سد میان این دو فضا را می شکند و تماشاگران را بیشتر وارد ماجرا می کند. نورهای روشن باید متحرک و مکان خلاقی ایجاد کنند سفیدی فوق العاده نور، درخشندگی رنگها مثل برلیان از خصوصیات این نورهای موضعی است. چراغ ها باید حرکت و تصویر را روشن کنند. نور زیاد گاهی باعث خواب آلودگی افراد می شود ولی شاید روشی باشد که دیوار را تاریک و از آن در قسمتی از فضای کار استفاده شود.
9-در تئاتر جدید ساختار اکثر ابزار مکانیکی طوری است که نباید به عنوان آکسسوار صحنه کاربرد پیدا کند و تئاتر شومان از این وسایل سنگین استفاده نمی کند، آنها را قبول ندارد و از غیر انسانی بودنشان متنفر است، کلا مفیدند ولی ضروری نیستند. ماشین آلات نباید جزو وسایل صحنه باشد. یا در نمایش بکار گرفته شوند روی هم رفته آکسسوار نباید شلوغ باشد.
10- اکثر وسایل مکانیکی که برای تئاترهای مدرن کاربرد دارند جهت خاموش و روشن کردن چراغ های روی زمین، خارج از راهروهایی که مردم در رفت و آمد هستند. فضاهای تئاتری سه بعدی ساخته می شوند قبل از صحنه تئاتر باید بالکن، درب ورود و خروج، پلکان، بوفه آماده شود در باله کلاسیک نقطه دید ظاهر بزرگترین فضای خالی صحنه سه بعدی است در باله سعی کرده اند که از فضای سنگین خارج شوند، در صحنه های شش پا بالاتر از زمین و نزدیک سطح کار کنند، بیشتر از نوع کلاسیک آن جاذبه دارند و این باعث اختلاف کیفیتی زیاد با روش حرکتی عروسکهای شومان از نظر غلبه بر فضای تئاتری دارد.
11- او ترجیح می دهد یک فضا در تئاترش بطور اتفاقی و ظاهرا شانسی وقوع یابد. این طرح را با چیدن صحنه ها در کنار هم انجام نمی دهد (یک میز، یک تصویر، همراه با صدای طبل و نور مخروطی شکل) ولی باعث می شود نقاط اصولی و قابل توجه مطرح شوند. بعلاوه خوب، ... وجود دیوارها باعث می شود فضای کار تئاتر مدرن انزوا طلب، درست شبیه یک قاب عکس باشد. شما باید آنچه را در دنیای اطرافتان می بینید که دارای ارزش حرکتی و احساس خاص اند بکار گیرید و به خاطر بسپارید رفتار معمولی نداشته باشید بلکه خاص باشید تمرینات شومان پینهاد می دهند دکورها شکل معمولی داشته باشد، نه اینکه دکورهای متحرک ناقص چیده شوند می توان تعریف نشده یا دارای فضای شکسته باشند در تئاتر از دیوارها خشتی یا لوله های آبی که قطره قطره روی پره ها می ریزند یا دستگاه هایی که واقعیات صحنه را از بین می برند نباید استفاده کرد.
12-عروسکهای شومان از لحاظ نماد چهره و حالت های گوناگون باید مشخصاتی را در برداشته و هر روز اجراهای متفاوتی داشته باشند شخصیتها نباید ضعیف باشند.
بچه ها و عروسک ها
تئاتر شومان برای بچه های گستاخ است. اگر چه تئاتر توسط بزرگترها انجام می شود، شاید تنها برای بچه های گستاخ نباشد ولی نسبتا این مسائل برای بچه ای که دارد به سن بلوغ می رسد پیش می آید. تفکرات معنوی کاملا از خانواده و مادر گرفته می شود و این طغیان مثبت است. (مثل انقلابی بودن) تئاتر عروسکی تئاتری است برای بچه ها که همراه با عروسکهای خیمه شب بازی که دنیایشان یک جعبه است، جایی که پرنشاط و خالی از لطف نیست شادی کنند. آنها رشد می کنند و در دوران بلوغ اعمال ضد و نقیضی انجام می دهند افرادی از دید بچه ها بسیار مسخره اند. بچه هامراقب کارهای پنهان ما هستند و در تئاترهای عروسکی رفتارها را نشان می دهند. شومان به جای خاصی تعلق ندارد بلکه جهانی است، تنها اختلاف در دو معیارهای ماست. در حقیقت زندگی برای بچه ها خیلی ابتدایی است. عروسکهای عظیم الجثه قدرت آنچنانی ندارند و از لحاظ فیزیکی آسیب پذیرند. ابهت آنها دبه ماکت شان بستگی دارد. بدیهی است که مهارت خاصی دارند. اشکال مختلفی که در همه دنیا سفارش می دهند و ساخته می شود. (در فضاهایی که در همه دنیا یکسان است رفتارهای مختلفی را بازتاب می دهد) انواع مختلفی از واقعیات. زندگی که بدون ارتباط با هم زندگی می کنند. واقعیت این است که ما در دنیایمان چیزهایی را از بچه ها مخفی می کنیم حتی وقتی می بینیم بچه ها دارند بزرگ می شوند. بچه ها ما را مثل دیگران می بینند. در دنیای بچه ها، بچه های دیگر را کوچک و بالغین رابزرگ می بینند ولی این به مقدار توانایی شان بستگی دارد. زمانی که بتواند جوانهای عادی را از جوانهایی که قانون و نظم را می فهمند و اینکه تغییر حقیقت زندگی است تشخصی دهد (با زیرکی) می بیند اغلب جوانها در سطح متوسط اند و خیلی از آنها فقط هیکل بزرگ کرده اند. تئاتر شومان از کنایه ها و استعارات دنیای بچه ها استفاده می کنند. بزرگترها برای بچه ها مثل عروسک اند. در حقیقت، از ماسکهایی که بصورت نشانه هستند استفاده می کنیم و آنها را عوض می کنیم تا علائم مورد نظر تفهیم شوند. تغییر رفتار ما باید منظم باشد بوسیله زور و فشارهای وارده در جریانات عادی از طرف جمع، به حداقل رساندن انرژی در اقتصاد، آنها نیاز دارند در زندگی انگیزه داشته باشند. نقش ما ثابت باشد. حرکات اصولی عکس العمل ساده ای به دنبال خواهند داشت. ما فقط مسن تر از آنها نیستیم، تجربه داریم، چون زندگی کرده ایم، ما مردمی عادی نیستیم، اندام مکانیکی داریم که بچه ها اجبارا از ما اطاعت می کنند. اجبار برای حفظ زندگی، تغذیه مناسب، جلوگیری از مرگ اجباری و دخالت قانونی. آنها این کارها را می فهمند و این به مراقب بودن در رفتارهای ظاهری شان وابسته است و قانونمند بودن ما به رفتار آنها بستگی دارد. بچه ها در تئاتر از ماسک استفاده نمی کنند در زندگی بچه گانه وجودشان را در بازی نشان می دهند. رهایی از تصورات گمراه کننده و لذتبخش که خودشان در ذهن می سازند ممکن نیست. به راحتی کارهایی را انجام می دهند که یا خیلی جالب است یا بچگانه. این هیولاهای خیالی بیشتر در جهت منافع شخصی خودشان است. این شوخی های بی معنی گریزی از چیزهای مضحک هستند. اینها مشخصه ای برای عروسک گردانهای عروسک های شومان است. آنها تصورات گسترده ای دور از تقلید دارند. پس احساس لذت را خلق می کنند. دنیای خلاق شومان برای ما دنیای رویایی یا آینده نگری نیست. (حتی خانه ای که تماما آینه است) بلکه دنیای دیگری است در یک تلسکوپ یا میکروسکوپ. در آلیس بیشتر از گالیور به سمبل ها که نمونه هایی از دنیای خودمان است اشاره می کند ، اگر چه به بومی بودن مکان نیز مربوط است ولی ذاتشان یکی است.
جهان تئاتری شومان برای بچه ها یک دنیای بکر است. او این تخیلات رویایی را برای بچه هایی که بزهکار یا یتیم اند و دارای رویای طلایی و خیالی اند می بینند در تئاترش بکار می گیرد. او ما را به یک جشن دعوت می کند و با احساس از ما پذیرایی می کند. این جشنها خیلی پرمحتوا است و قبل از اینکه مشغول آتش بازی شویم هدایا را می گیریم. اینها بر روی قصه گویان و شعبده بازان که بخش های زیبایی هستند تاثیر می گذارند.
او برای تئاترش عروسک ها را به کار نمی گیرد ولی تئاترش عروسکی است. شخصیتها ، فرد نیستند ولی نمادی از شخصیت اند. رفتارشان آن چیزی نیست که شخص مایل باشد یا مصمم باشد به این صورت انجام دهد. سبک شان توسط کارگردان یا هر کس دیگر توضیح داده شده ولی در واقع بیشتر روایتگرند و از نشانه ها استفاده می کنند. حتی خیلی از عروسکهایش – ماسک یا لباس- حرکات ساده عروسکی دارند و از ساختار یا شخصیت های احساسی که در تئاترهای سنتی بودند متابعت می کنند. این حرکات آهسته به هنرمند اجازه می دهد که احساسات را توسط عروسک ها برانگیزانند. اغلب کارگردانان یا بدن عروسکها را حرکت می دهند یا توسط کسی دیگر حرکت داده می شوند. یا لباس دارند یا نه. می خورند و می آشامند و یا آکسسوار صحنه جنبه تشریفاتی دارد. آنها ماسکهایی که ثابت اند می پوشند.
ماسک ها
ماسک هایی که شومان می سازد یکی از بزرگترین هنرهای امروزی دوران ماست. که بار احساسی داستان هایش را به دوش می کشند. ساخت آنها در کلاس ها تعلیم داده می شود. اغلب از چهره های تصنعی گرفته شده اند و غالب دیگر ماسک ها مرگ و غم، بی خیالی، چهره های خواب آلود را نشان می دهند. تقریبا همه در نمایش هایش این ماسک ها را استفاده می کنند. برخی ماسک ها مثل خانم های روستایی آسیایی صورت هایی مهتابی مانند، خاکستری ، سفید ، نقره ای دارند که بسیار آرام و موقرانه در دنیای خود حرکت می کنند، درست مثل عروسک های چینی که عاقل و آرامند. ولی دنیای بربریت و ژرمن این طور نیست و دورنمای پرهیجانی را ارائه می دهد ماسک ها هم دارای اندیشه و مرام اند و ویژگی بیانی خاصی دارند. چهره برخی افراد که در سایه مرگ نشسته اند، زرد رو، صورتی یا بنفش است، برخی از مردان و زنان چهره های رنج کشیده و گنگی دارند و از نظر قدرت فکری ضعیف اند. گاهی اوقات حس های کسل کننده را بر می انگیزند – توجه کنید- قالب بعضی چهره ها غمناک است. در مدت کوتاهی، کج خلقی و استبداد آدم را به نقطه بیچارگی می رساند. این چهره ها کسانی هستند که در عین زنده بودن مرده اند صورتهایی عجیب و غریب دارند. مثل جن منحوس اند. مثل غول و شیطان- اگر چه فرشته های مهربان هم بیش از حد ضعیف یا خیالی اند. ارواح مردگان غالبا قدرت بسیاری دارند- در زمان محدود نیستند- نه زنده اند نه مرده.
عروسک هایی وجود دارد که لاغر ولی پرهیجانند، ترکیب و نگاه مسخره ای دارند، آنها از توی شکم یا از داخل کیسه های بزرگ بیرون می پرند، بالا و پایین می پرند و صدای نازکی دارند. آنها فرصت دارند ولی از آن استفاده نمی کنند.
منبع :
Peter schumanns bread & puppet theatre , Stefan brecht , the drama revie
گونه های نمایشی و تئاتر جنگ هجو دنیای بدون انسان
زهرا حبیبی:وقوع جنگ های جهانی اول و دوم، انقلابهای بزرگ در گوشه و کنار جهان و یک سلسله پیشرفتهای شگرف علمی از جمله پیشرفت نیروی اتمی برای ویران کردن زمین، اثرات مخربی در ارزشها و شیوه تفکر مردم باقی گذاشت.
"بی هدفی، نگرانی و انزوا" در افراد که دانشمندان علوم اجتماعی واژه بی حسی را برای توصیف آن به کار می برند یکی از این اثرات است.
شرایط نابسامان سیاسی و اقتصادی پس از جنگ جهانی اول زمینه ای برای به قدرت رسیدن هیتلر و موسیلینی در آلمان و ایتالیا بوجود آورد. تهاجم موسیلینی به اتیوپی، اقدام به کشتار کمونیست ها و قتل عام بیش از 6 میلیون یهودی به دست هیتلر و سایر جنایاتی که در جریان جنگ دوم جهانی به وقوع پیوست انسان را به این پرسش ها وا می دارد که : چگونه مردم می توانند در حق یکدیگر چنین کنند؟ چگونه اروپائیان به ظاهر متمدن مسیحی می توانند میلیونها نفر از همنوعان خود را این چنین تنظیم شده و خونسردانه بکشند و چگونه خداوند اجازه چنین اتفاقی را می دهد؟ آیا انسان براستی فرزند خداست و اگر چنین نیست و به گفته داروین به راستی انسان از تکامل نسل میمون ها بوجود آمده است پس تکلیف ارزشها و سنت ها و ادیان چه می شود؟
از این وضعیت پریشانی، نگرانی، بی ریشگی و از خود بیگانگی تئاترهایی زاده می شود که در ادامه با آنها آشنا می شویم:
تئاتر هرج و مرج:
تئاتر هرج و مرج ، جامعه و جهانی در هم پاشیده، دیوانه و بی معنا را منعکس می کند از برخی جهات می توان گفت که این تئاتر متاثر از دادا بوده است. از مبادی اصولی این تئاتر که موجب به وجود آمدن دسته کوچکی نمایش شد نهضت فلسفی موسوم به اگزیستانسیالیسم است. هزاران کلمه در تعریف این فلسفه نوشته شده است که موثرترین شاخه این فلسفه دست کم تا جایی که به تئاتر مربوط می شود ، پیرو افکار ژان پل سارتر است.
سارتر با این فرض اصلی شروع می کند که خدایی وجود ندارد، نتیجه آنکه قید و بندی در کار نیست و جهان هستی معنی و مفهومی ندارد. بنابراین آدمی آزاد است که هر آنچه می خواهد بکند ولی چون وجود دارد باید کاری انجام دهد. آدمی فقط با خاتمه دادن به هستی خود می نداند از این تکلیف سرباز زند. ما با انتخابهای خود، با اقدام به کارهایی که نوعا می کنیم، خود را تعیین و تعریف کرده یا بوجود می آوریم و همچنین تنها معنایی که جهان می تواند داشته باشد بر آن تحمیل می کنیم لذا انسان عادتا به شیوه ای بزدلانه عمل می کند، قطع نظر از آنچه فکر می کند یا می گوید که هست، ترسویی بیش نیست و این نکته این است که در نمایشنامه معروف خود "در بسته" مطرح می کند.
سارتر هم فیلسوفی جدی و هم یک نمایشنامه نویس است . او علاوه بر "در بسته" چندین نمایشنامه دیگر نیز نوشته است که از جمله آن ها مگس ها، دستهای آلوده و گوشه نشینان آلتونا است. هر یک از این نمایشنامه ها به شیوه های گوناگون حاوی پرسش هایی درباره اختیار، عمل و مسئولیت اخلاقی است. نزدیک به سارتر، فرانسوی دیگری به نام "کامو" قرار دارد.
در این باره که کامو را می توان اگزیستانسیالیست خواند یا نه تا حدودی اختلاف نظر است، ولی معمولا او را در این رده می گذارند و آنچه مسلم است در برخی افکار و عقاید و اشتغالات ذهنی سارتر شریک بوده است.
معروفترین نمایشنامه او کالیگولا داستان امپراطوری با همین نام است که به دنبال مرگ ناگهانی دخترش با دست زدن به جنایات و مظالم بی رویه بر آن می شود تا ببیند معنایی در کار جهان هست یا نه. فکر ساده ای که او را به این مسیر می کشاند در این جمله خلاصه می شود آدمیان می میرند و خوشبخت نیستند. هم سارتر و هم کامو گر چه از نظر فلسفی مدعی اند که جهان بی معناست ولی می کوشند برای اعمال انسان دلیلی منطقی بیابند. گر چه هر دو مدعی اند که نه نظمی طبیعی در کار جهان است و نه نظمی الهی اما بر این گمان اند که آدمی می تواند نظمی انسانی بیافریند.
ریشه اصلی دیگر هرج و مرج به گذشته ای دور و به نمایشنامه ای بسیار عجیب به نام "اوبوشاه" نوشته آلفرد ژاری می رسد در سال 1896 در پاریس اجرا شد. "او بو" هجویه ای مضحک، عریض و طویل، وقاحت آمیز و بچه گانه در قالب نمایش قهرمانانه و دراماتیک بود که قسمتی از آن هنوز در گوشه و کنار یافت می شود. شخصیت اصلی این هجویه ای نجیب زاده ای لهستانی است که چون مکبث پادشاه را برای تصرف تاج و تخت پادشاهی می کشد. این نجیب زاده به هزاران دلیل عملی، بچه های لوس و گنده است که یک پیستون توالت را عصای سلطنت کرده و نمایش با فریاد واژه ای فرانسوی به معنای مدفوع شروع می شود. این نمایشنامه صرف نظر کراهت و هجوه گویی اثر آنچنان لحنی دارد که گویی پسر بچه ای ده ساله و نسبتا با هوش یک نمایشنامه به سبک شکسپیر نوشته باشد. این اثر بعدها نیز توسط نمایشنامه نویسان پوچ گرا کشف شد و شدیدا تحت تاثیرشان قرار داد. تاثیرات ژاری و دادا همراه با عناصری از سیرک، کمدینهای مضحک و سالن واریته تئاتر به وجود آورد که اصول فلسفی آن مشابه با اگزیستانسیالیست بود ولی از لحاظ شکل با آن بسیار متفاوت داشت.
پوچ گرایان اصول بدبینانه اگزیستانسیالیسم را در اصل پذیرفته و جنبه مثبت آن را نادیده می گرفتند. اگر خدایی، هدف و مقصودی، و نظمی طبیعی یا الهی وجود ندارد، پس زندگی نیز بی معناست، زندگی موهبتی ناخواسته است که بدون هیچ علت و سببی که در فهم آدم گنجد بر او تحمیل شده است و روزی نیز مرگی همین قدر بی معنا آن را خواهد گرفت . به نظر پوچ گرایان فلسفه، مذاهب و ادیان، زبانها و علوم سراسر چیزی جز چوشاندن پوچی هستی نیست.
تئاتر به اصطلاح پوچی هیچگاه به عنوان مکتبی واحد به وجود نیامد، بلکه مرکب از گروهی نمایشنامه نویس بود که کم و بیش در زمانی واحد ظهور یافته بودند و تقریبا دیدگاه مشابهی نسبت به زندگی داشته. آنچه به این گروه اهمیت می بخشید نظر بدبینانه آنها نسبت به هستی نبود بلکه آنها می کوشیدند شکل نمایش را با مضمون یا محتوای آن تطبیق دهند.
شاید پرآوازه ترین این دسته از نمایشنامه نویسان، یکی ساموئل بکت و دیگری اوژن یونسکو باشد. اگر چه سبک نگارش این دو متفاوت است ولی هر دو نگرشی مشابه نسبت به هستی را در غالب شکلی پوچ بیان می کنند.
در نمایشنامه های بکت گفتگو اغلب به صورت صحبت تند و ناشمرده یا نوعی توی حرف هم دویدن خاص کمدینهای واریته است. ولی در سالهای اخیر به نظر می رسد که بکت بیش از پیش به زبان بد گمان شده باشد و مقدار گفتگوها در نمایش هایش کم شده است. در واقع یکی از آخرین نمایشنامه های کوتاهش هیچ گونه گفت و گویی ندارد و عنوان آن بازی بی حرف است.
شیوه برخورد یونسکو با تئاتر متفاوت ولی همانقدر پوچ گرا است نخستین چیزی که توجه شخص را در نمایشنامه های یونسکو جلب می کند، بی معنا بودن کلی زبان و در هم شکستن تقریبا کامل منطق است. این موضوع راحرکات و اعمال شخصیتهای نمایش در محیط معمولی طبقه متوسط که قابل نمایش به صورت واقع گرایی ایبسن به روی صحنه است، تقویت می کند.
تفاوت های بارزی میان بکت و یونسکو وجود دارد، نخست آنکه نمایشنامه های بکت به نظر در زمان و مکانی نامعلوم روی می دهد، در حالی که در نمایشنامه های یونسکو معمولا داستان در محل و مکانی معمولی و آشنا روی می دهد.
نمایشنامه های بکت در جهانی خالی و تهی روی می دهد در حالی که دنیای نمایشهای یونسکو پر و تقریبا انباشته از چیزهاست.
گفتگو در نمایش های بکت شاید آنقدرها پوچ و بی معنا نباشد ولی با گوش دادن به گفتگوی شخصیت های نمایش یونسکو اغلب به خود می گوییم که این یکی باید با معنا باشد.
و گرفتار این خیال باطل می شویم که صحبتی واقع گرا می شنویم و در نتیجه وقتی که می بینیم قادر به فهم آن نیستیم به مراتب سرخورده می شویم. در کل این دو نمایشنامه نویس منطق و شعور را مغلوب ساخته و این مضمون را که زندگی پوچ است القا می کند.
نمایشنامه نویس فرانسوی دیگری نیز هست که احتمالا او را نیز باید از جمله نویسندگان تئاتر هرج و مرج شمرد. اگر چه شاید به معنای دقیق کلمه پوچ گرا نباشد در واقع بعضی برآنند که او بیش از هر کس دیگری به درک تئاتر خشونت آرتو نزدیک شده است و او کسی نیست جز ژان ژنه. تکنیک نمایشی او عبارتست از وارونه کردن افکار و عقاید سنتی درباره خیر و شر و بازی کردن با انواع مختلف واقعیت، از آثار او می توان به "بالکن"، "کلفتها" و "سیاهان" اشاره کرد.
تئاتر هرج و مرج شاید به استثنای ژان ژنه، عموما به نومیدی ، بدبینی و یا به هیچ گرایی می رسد. در واقع گاه به سختی می توان فهمید چگونه کسی که این چنین غرق در تصور پوچی مطلق است، اصولا می تواند به نوشتن ادامه دهد. این تئاتر به روشی بازتاب سردرگمی و رفع ابهامی است که شدیدا جامعه اروپا را به ویژه پس از جنگ جهانی دوم تحت تاثیر قرار داد.
نمایش درمانی در درمان تراجنس ها یا (اختلالات دو جنسی) موثر است
صاحب نظران معتقدند که نمایش درمانی در درمان بسیاری از معضلات و اختلالات شخصیتی ، بحث های تربیتی ،آموزشی و اخلاقی ، ابعاد پرورشی و آموزشی هم به درستی مورد استفاده قرار می گیرد به همین دلیل شیوه نمایش درمانی را به عنوان درمانی مهم در حوزه های مختلف آموزشی ، تربیتی و پرورشی موثر دانسته اند در این راستا گروه های بسیاری در مراکز درمانی دنیا و هم درمراکز آموزشی و گاه در مراکز صنعتی و حتی سرباز خانه ها و آسایشگاه ها و سرای سالمندان و مراکز اصلاح و تربیت و...این شیوه را به درستی وکاربردی مورد استفاده قرار داده اند .
در این مسیر شیوه نمایش درمانی در ایران برای نخستین بار بر روی مصدومان بازمانده از جنک توسط تیم درمان بیمارستان روانپزشکی سعادت آباد به مدت 7 سال مورد ارزیابی و آزمون قرار گرفت که در این مدت تحقیقات مختلفی صورت گرفت و نشانگر این واقعیت بود که در رفع بسیاری از اختلالات روحی و روانی از شیوه نمایش درمانی به درستی می توان استفاده کرد .
امروزه شیوه نمایش درمانی در برخی از کشور ها برای افراد مبتلا به اختلال دو جنسی مورد استفاده قرار گرفته است و خروجی این تحقیقات نشانگر آن است که این بیماران پیش از عمل جراحی نهایی با شیوه نمایش درمانی قادر خواهند شد با شخصیت جدید خود به درستی کنار آیند .
در این شیوه درمانی برای کنار آمدن فرد با موقعیت و نقش فردی و اجتماعی جدید توسط نمایش درمانگر تمرینات در نظر گرفته می شود که در نهایت منجر به کنار آمدن مراجع با نقش جدیدی می شود که قرار است پس از عمل جراحی با آن زندگی کند .
این شیوه درمان غیر دارویی در ایران برای نخستین بار توسط تیمی به سرپرستی” مجید امرایی” در یک مرکز درمانی مورد ارزیابی قرار گرفت که ماحصل این تحقیق نشان داد افراد مبتلا به اختلال دو جنسی پیش از عمل نهایی با این روش می توانند با کنار آمدن با شخصیت جدید خود آینده امیدوار کننده ای را برای خود ورق بزنند .
در این پژوهش به اثبات رسید که بیماران تراجنسی پیش از عمل نهایی و برای آزمودن خود و کنار آمدن با نقش جنسیتی جدید توسط نمایش درمانگران به مدت شش ماه تمرین نقش جدید را به انجام رساندند ودر نهایت توانستند با شخصیت جدید خود به درستی وکم دردسر تر کنار بیایند ایجاد خوشبینی و نگاه مثبت به آینده در این افراد به جایی رسید که برای عمل جراحی نهایی لحظه شماری می کردند .
غلبه بر اختلالات شخصیتی ، آینده نگری مثبت ، خوشبینی دوری از یاس و ناامیدی و ....از جمله مواردی بود که در این افراد متبلور شد امروزه این شیوه درمان کمکی در بسیاری از مراکز درمانی دنیا مورد استفاده قرار می گیرد که تحقیق حاضر ما را برای رسیدن به جایگاه مطلوب در این عرصه امیدوار کرده است .
گفتنی است در ایران این شیوه درمان غیر دارویی برای نخستین بار توسط مجید امرایی نمایش درمانگر برروی گروهی چهار نفره مورد آزمون قرار گرفت که مراجعان پس از شش ماه آمادگی خود را برای ورود در نقش جنسیتی جدید اعلام داشتند تحقیقی که به عنوان یکی از مهمترین و موثر ترین روش های کنار آمدن این گونه افراد برای مواجهه با نقش جدید خود است .
سالها است که با صدور حکم شرعی و تاریخی حضرت امام خمینی (ره)، مبنی بر مجاز بودن عمل تغییر جنسیت میگذرد بیماران دو جنسی (هرموفرودیت) و صدها بیمار تراجنسیتی (ترانسکشوال) توانستهاند با حمایت شرع و قانون، تحت عمل تغییر جنسیت قرار گیرند اما کمتر درمانگری پیش از این عمل جراحی مهم به فکر نمایش درمانی به عنوان روشی کمکی برای این گونه بیماران افتاده بود که تحقیق گروه نمایش درمانی حاضر امیدواری را برای ورود به این بحث مهم بیشتر کرده است و جا دارد مراکز درمانی توجه ویژه ای به این شیوه درمان غیر دارویی که از مقولات مهم هنر درمانی است داشته باشند .
بیماری تراجنسیتی یا ترنسکشوالیسم، به نوعی اختلال جنسیتی گفته میشود که در آن جنسیت جسمی بیمار با جنسیت روحی او در تضاد است و شخص از پذیرش جنسیت ظاهری خود به شدت ناراضی است.
افراد تراجنسیتی (ترانسکشوال) از زمانی که خود را میشناسند, قویاً احساس میکنند که به جنسی مخالف تعلق دارند و در قالب جسمی اشتباه به دنیا آمدهاند . شیوع این پدیده نادر در جنس مذکر بیشتر از جنس مونث است ، به طوری که طبق آمار منتشر شده از سوی سازمان بهداشت جهانی , از هر صد هزار پسر متولد شده یک نفر و از هر چهارصد هزار دختر متولد شده یک نفر، دارای این اختلال هستند.
بر اساس آمارهای موجود در سطح جهان, بین 40 تا 60 درصد از این بیماران به دلیل فشار ناشی از تضاد جسم و روح خود, دست به خودکشی میزنند و بقیه بیماران نیز یا در صورت امکان تغییر جنسیت میدهند و یا به انواع بیماریهای روانی، از جمله افسردگیهای شدید مبتلا میشوند.
تراجنسیتیها، از بدو شناخت خود از سنین زیر سه سال, رفتارها و گرایشات جنس مخالف را از خود بروز میدهند و با وجودی که هیچگونه اختلالی در جسم آنها مشاهده نمیشود, عمیقاً احساس میکنند که در کالبدی اشتباه متولد شدهاند و جنسیت حقیقی آنها با آنچه که هستند، متفاوت است.
بدین ترتیب پسربچههای تراجنسیتی گرایش به انجام بازیهای دخترانه دارند, از پوشیدن لباسهای پسرانه متنفرند و رفتاری دخترانه را از خود بروز میدهند. دختربچههای تراجنسیتی نیز حرکات و رفتارهای پسرانه دارند و از انجام کارها و بازیهای دخترانه امتناع میکنند.
این در حالی است که خانواده و جامعه همواره از این کودکان انتظار دارند، نقشهای متناسب با جنسیت خود را بپذیرند و آنها را به خاطر انجام حرکات و رفتارهای جنس مخالف سرزنش کرده و تحت فشار قرار میدهند. این فشارهای بیرونی و تضادهای درونی, بحرانهای شدیدی را در بیمار به وجود میآورد.
با بالاتر رفتن سن تراجنسیتیها و ورود آنها به مدرسه و اجتماع, این بحرانها بسیار مخربتر میشوند و در دوران بلوغ و رسیدن به تضادهای خاص این برهه, آسیبهای ناشی از بیماری به اوج خود میرسند. به طوری که پس از سنین بلوغ، بیشتر این بیماران یا خودکشی میکنند و یا به انواع بیماریهای حاد روانی, دچار میشود.
در این میان، با توجه به حاکم بودن فرهنگ مردسالاری و انتظاراتی که در جامعه از پسران میرود, فشارهای وارد بر پسران تراجنسیتی بسیار بیشتر است و این بیماران به خاطر فشارها و تضادهای سنگین ناشی از نارضایتی شدید از جنسیت خود و فشار و آزار خانواده اجتماع, دچار آسیبهای شدیدتری میشوند.
بیماری تراجنسیتی تا اوایل قرن بیستم از لحاظ علمی تعریف نشده بود و پزشکان و روانپزشکان, آنرا در ردیف همجنسگرایی طبقهبندی میکردند؛ اما تحقیقات بیشتر نشان داد که تراجنسیتیها با وجود گرایش جنسی و عاطفی به جنس موافق و عدم گرایش جنسی به جنس مخالف, با همجنسگرایی تفاوت عمدهای دارند.
تفاوت این دو گروه نیز در این است که همجنسگرایان از جنسیت خود رضایت کامل دارند، در حالی که مشکل اصلی تراجنسیتیها جنسیت متضاد آنها است. این تفاوت، محققان را بر آن داشت تا تحقیقات گستردهای را در مورد منشاء این بیماری انجام دهند. آزمایشات ژنتیکی, هورمونی و اورولوژی اختلال خاصی را نشان نمیداد و آزمایشات و روشهای مختلف روانکاوی و رواندرمانی نیز راه به جایی نمیبرد. تا اینکه در سال 1996 پزشکان هلندی با کالبد شکافی مغز 6 بیمار ترانسکشوال دریافتند که در این بیماران بخش قدامی (پایانه BS ) غده هیپوتالاموس مغز که در برگیرنده خصوصیات جنسیتی انسان است, شبیه به جنس مخالف است.
به عبارتی، جنسیت مغز این بیماران با جنسیت فیزیکی آنها در تضاد است. این پزشکان معتقدند که این اختلال مغزی در دوران جنینی به وجود میآید و از آنجا که نمیتوان به این بخش از مغز دسترسی پیدا کرده و در آن تغییری به وجود آورد, این اختلال پدیدهای مادرزادی و کاملاً طبیعی است که قابل تغییر نیست و تنها راه نجات بیماران تراجنسیتی از مشکلات ویرانگر و طاقتفرسایشان, این است که جسم آنها را با روح و مغزشان تطبیق داده و آنها را تحت عمل تغییر جنسیت قرار دهیم.
اما در مقابل، بسیاری دیگر از متخصصان و کارشناسان این نظر را قطعی نمیدانند و احتمال اینکه عوامل محیطی و خارجی در به وجود آمدن اختلال تراجنسیتی موثر باشند را رد نمیکنند.
دکتر کاهانی، که جدیداً کتاب "اختلال هویت جنسی" را در مورد بیماری تراجنسیتی نوشته، معتقد است؛ منشاء اصلی این پدیده دقیقاً مشخص نیست و به طور قاطع نمیتوان گفت که چه عواملی در به وجود آمدن آن دخالت دارند.
وی میافزاید: عواملی همچون تاثیر خانواده و دریافتهای حسی فرد در سنین زیر 5 سال، میتواند از جمله عوامل بیرونی به وجود آورنده این اختلال به شمار آید. به عنوان مثال والدینی که از جنسیت فرزندشان راضی نیستند و با سپردن نقشهای جنس مخالف به فرزندشان به نوعی سعی در پر کردن این خلاء دارند, میتوانند در او اختلالات هویت جنسی به وجود آورند.
به گفته کاهانی، در انسانهای متعارف جامعه, جنس و هویت جنسی در راستای یکدیگر قرار دارند که همین, هویتی یگانه را ایجاد میکند؛ اما در صورتی که این دو مقوله در تقابل با یکدیگر قرار گیرند, این امر هویتی ناهمگن و متضاد را به وجود میآورد.
وی، با تاکید بر اینکه در حال حاضر تنها راه متعارف درمان این بیماری, تغییر جنسیت از طریق عمل جراحی یا هورمون درمانی است، میگوید: کسانی که امکان این کار برایشان وجود ندارد، چارهای جز کنار آمدن با شرایط موجود و پذیرش وضعیت خود ندارند و سایر راههای پیشنهاد شده برای درمان این بیماران, تاکنون راه به جایی نبرده است.
کاهانی در عین حال تاکید میکند: باید در ارایه مجوزهای عمل تغییر جنسیت دقت و حساسیت فراوانی صورت گیرد؛ چرا که بسیاری از متقاضیان عمل در واقع تراجنسیتی نیستند و داشتن انحرافات جنسی و سایر اختلالات دیگر، آنان به سمت عمل سوق میدهد.
وی میافزاید: ویژگی بارز افراد تراجنسیتی این است که این بیماران خواستار یک زندگی سالم و طبیعی هستند و برای دور شدن از اختلال هویت جنسی و اجتناب از یک زندگی نامتعارف و غیراخلاقی به عمل تغییر جنسیت روی میآورند.
سه مصاحبه با ژان پل سارتر درباره "شیطان و خدا"( بخش نخست ) از میان شیطان و خدا
غرش تندر، هیابانگ تهدید آمیز آسمان و نور صاعقه ....، راهزن در تاس ریزی بازنده می شود و خود را وقف انجام اعمال نیک می کند. بعدها ما او را به عنوان راهب، بر بالین احتضار یک روسپی می یابیم و این در حالی است که او مصمم شده تا با مسئولیت خویش و با گرفتن نوعی مرض قانقاریا، تمامی گناهان آن روسپی را به گردن بگیرد.
سوال : و خداوند قانقاریا را بر او نازل می کند، و این همان چیزی است که معجزه نامیده می شود؟
سارتر: دقیقا، البته در نمایشنامه من چیزی از این دست وجود ندارد. در اصل، گوتز (GOETZ) –قهرمان من – در ابتدا کارهای شریرانه ای انجام می دهد و بعد بر اثر تاس ریختن، قاطعانه تصمیم می گیرد که خود را وقف اعمال نیک کند. اما در اصل، او (در تاس ریزی) تقلب کرده است: نه خدا، بلکه خود او بوده که آن انتخاب را به وجود آورده است. مشابها، وقتی در پایان او برای نجات یک زن، نوعی قانقاریا را از خداوند می طلبد، برای بار دوم تقلب می کند. تمام نمایشنامه، داستان معجزه ای است که هرگز به وقوع نمی پیوندد.
سوال : به خاطر این که گوتز تقلب می کند....
سارتر: گوتز تقلب می کند زیرا مسئله غیر واقعی است. حوادث این را به او نشان خواهد داد. صرف نظر از این که او کار خوبی انجام دهد و یا کاری بد، نتایج همواره یکسان است و مصایب مشابهی گریبانگیر او می شود. چرا؟ به خاطر این که در هر دو حالت، اعمالش به واسطه ارتباط او با خداوند است که تعیین می شوند نه از طریق روابط او با انسان ها در ابتدا او مرتکب اعمال خشونت آمیزی می شود تا از خدا سرپیچی کرده باشد، در نتیجه رعیت ها از چپاولگری او رنج می برند. بعدا او اعمال بدش را به خاطر اطاعت از خدا ترک می کند، اما او همچنان آنها (رعیتها) را با نپذیرفتن سازمان دهی کردن قیام شان، محکوم به بدبختی و فلاکت می کند. تا آنجایی که شخصا به او مربوط است، او مرتبا بخش انسانی خویش را به وسیله اطاعت از قوانین الهی نابود می کند. وقتی که انسان به خدا اعتقاد دارد موجود بسیار ضعیفی است، اگر قرار است که انسان دوباره از ویرانه های خویش به پا خیزد، باید خود را نابود کند. گوتز چون خوبی را انتخاب می کند، به سادگی از عهده تباهی خویش تا سرحد زوال پیری بر می آید.
سوال: زوال پیری؟ چه سرنوشت مایوس کننده ای....
سارتر: البته فقط تا سرحد زوال، برای این که یک صحنه پایانی نیز در کار است، ما دوباره به یک پایان مرگبار می رسیم و می فهمیم که خداوند به طور حتم انسان را کمتر از شیطان تباه می کند . پس به گوتز انتخابی اساسی تر داده می شود، او تصمیم می گیرد که : (خدا وجود ندارد.) ، این تغییر کیش گوتز است، تغییر کیش او به سوی انسانیت. با رهایی از قید اصول اخلاقی برآمده از مطلق ها، او اصول اخلاق تاریخی، انسانی و خاصی را کشف می کند. او قبلا خشونت را بدان خاطر دوست می داشت که از خدا سرپیچی کرده باشد. و سپس آن را ترک کرد تا خدا را خشنود سازد. اما حالا او می دانم که باید گاهی در برابر خشونت به پا خیزد و با دیگران به شکلی مسالمت آمیز رفتار کند. او با دوستانش هم پیمان شده و به شورش دهقانان می پیوندد. او از بین شیطان و خدا، انسان را انتخاب می کند.
سوال: پس شما برای اولین بار است که راه حلی را به ما ارائه می کنید. آیا این نوعی پیش درآمد بر رساله (اخلاق) شماست که قرار بود هشت سال پیش منتشر شود؟ یا بخش پایانی (راه های آزادی) است؟ و همچنین مساله عمل که در (دست های آلوده) مطرح می شود اما حل نمی گردد....
سارتر: بر خلاف آن چیزی که عموما تصور شده، من در دست های آلوده با (هوده رر) مبارز هم ذات پنداری می کنم تا با هوگو؛ هوگو یک جوان بورژوا و ایدئالیست است که ضرورت اعمال خاص را نمی داند. گوتز، هوگویی است که تغییر منش داده.
سوال: پس شخصیت های شما مایل به ابراز رویکردهای محتمل و مختلفی به واقعیت های اجتماعی هستند....
سارتر: کاملا همین طور است . اما لازم به ذکر است که این رویکردها به علت شرایط خاص قرن شانزدهم، از دیدگاه ما غامض و پیچیده هستند و من دقیقا تلاش کردم تا دو مرتبه آنها را بازسازی کنم. به ویژه این که هستی همه شخصیت ها در درون جوی مذهبی قرار دارد. راه گوتز، راهی است به سوی آزادی، زیرا که او را از خداوند روی برگردانده و به طرف الحاد می رود، زیرا که او از اصول اخلاقی انتزاعی، که بی زمان و مکان هستند، جدا شده و به سوی تعهد انضمامی پیش می رود. درکنار او شخصیت دیگری به نام (ناستی) وجود دارد که باید انقلابی باشد، اما از آنجایی که در قرن شانزدهم زندگی می کند، دارای بعد و جنبه ای مذهبی است و بنابراین خود را پیامبر می نامد، اگر او در دورانی دیگر می زیست ، می توانست بنیان گذار یک حزب سیاسی باشد.
موقعی که مسئله اصلاحات را بررسی می کردم، آنچه مرا تکان داد این بود که اساسا هیچ بدعتی، با شکل شورش اجتماعی سازگار نیست، بلکه آن بدعت ها تنها به صورت ایدئولوژی مناسب زمان خویش ابراز شده اند. کاتارها، آتا باپتیست ها ، لوتری ها و دیگران به شکلی تغییر ناپذیر ، گروه ستمدیدگانی هستند که در پی ابراز وجود خویش هستند اما این کار را به شکل مذهبی انجام می دهند، چرا که زمانه این طور اقتضا می کند.
سوال: بنابراین اگر گوتز و ناستی در زمان ما بودند آنگاه تضادمیان آنها مبدل به تضاد میان یک مبارز و یک ماجراجو می شد؟
سارتر: گوتر هرگز ماجراجویی نیست که به خاطر شکست اش مبدل به مبارز شود، بلکه او ماجراجویی است که با مبارز شدن، هم پیمان مرگ می شود.گوتز و ناستی عاقبت بر اثر شکست در دوئل با هم آشتی می کنند، آن مبارز، معنای ریسک کردن را درک می کند و در می یابد که ممکن است اشتباه کرده باشد، و این در حالی است که آن فرد ماجراجو نیز به این واقعیت پی می برد که درواقع آن چه که انجام می دهد به حفظ نظم قدیم می انجامد. شکست گوتز چیزی شبیه به آن نوع آنارشیسمی است که توسط مدرسان کلاسیک مطرح شده است. مثلا او مصمم می شود که زمین هایش را میان دهقانان تقسیم کند ولی این امر که ، صرفا عملی فردی است، با شکست مواجه می شود و کلا هیچ ربطی به موفقیت واقعی او ندارد. تنها راه حل ، راه حل جمعی است.
سوال: و به علاوه دوئل گوتز و ناستی...
سارتر: و در کنار آنها هاینریش، که کشیش است، وجود دارد. در حالی که نظر خوش بینانه نمایشنامه، کلا متوجه گوتز است، وجه تاریک تر این نگاه در هایتریش نمایان می شود. پدران ما به این باور تمایل داشتند که انسان می تواند نسبت به شرایط و موقعیت ها کاملا بی اعتنا باشد. امروزه ما می دانیم موقعیت هایی وجود دارند که یک فرد را تا اعماق وجودش فاسد می کنند. من یکی از این موقعیت ها را در نظر گرفتم. هاینتریش کشیش فقیری است که در قرن شانزدهم ، از سوی کلیسا در منطقه ای به مقام کشیشی انتخاب شده است؛ او تمام ایمان و وفاداری اش را وقف کلیسا کرده . اما در قرن شانزدهم و به دلیل موقعیت کلیسا در شهر ورمز، او بر سر دو راهی قرار می گیرد: اگر او طرف فقرا را بگیرد به کلیسا خیانت کرده و اگر طرف کلیسا را بگیرد به فقرا خیانت ورزیده است. کافی نیست بگوییم که در درون او کشمکش و تناقضی وجود دارد بلکه تناقض، خود اوست. مساله او کاملا غیرقابل حل است، زیرا که او تا مغز استخوان دچار سردرگمی است. او به خاطر وحشت خویش ، شرارت را انتخاب می کند. بعضی از موقعیت ها می توانند از روی اجبار باشند.
سوال: گفته شده که شما موقع خلق این شخصیت به ژنه فکر می کردید.
سارتر: ابدا این طور نیست. ژنه شبیه اولین دوره گوتز است، آنچه که در مورد ژنه بیش از هر چیز مرا تکان داده است اصول دقیق شرارتی است که بر وی مستولی گشته. گوتز هم همین طور است.
سوال: البته مسئله زنان هم وجود دارد....
سارتر: دو نفر از آنها هستند که چهره گوتز را دقیق تر مشخص می کنند. اول بدی او را وسپس خوبی اش را. زن دومی، هیلدا، سعی می کند با او رابطه ای انسانی برقرار کند اما موفق نمی شود. زیرا از آنجایی که گوتز تنها با خدا رابطه دارد، انسانیت را در درون خود از بین می برد. او به آن زن همان چیزی را می گوید که کلودل می گوید: (اگر مرا دوست داری، مرا زجر بده.)
2- مصاحبه دوم (هفتم ژوئن 1957)
سارتر: این نمایشنامه را می توان ضمیمه یا دنباله (دست های آلوده) به حساب آورد، اگر چه وقایع آن چهارصد سال قبل تر رخ می دهد. من می خواهم که شخصیتی درست مانند هوگو، آن جوان بورژوا در (دست های آلوده)، را نشان بدهم و به همان میزان تضادهایی را به وام بگیرم. در اینجا این گزاره با اصطلاحات نسبتا گسترده تری بیان می شود. قهرمان من ، گوتز حرامزاده ای است که پدر و مادرش، یکی روستایی و دیگری از اشراف است و او از هر دو طرف به یک اندازه طرد شده است. مسئله این است که او چگونه آنارشیسم راست گرایانه خویش را ترک می کند و در جنگ دهقانان شرکت می کند. وقتی گوتز، که به نوعی غارتگر و آنارشیست شیطان صفت است، فکر می کند که نابودگر بزرگی است، در واقع هیچ چیز را نابود نمی کند، اگر چه او زندگی انسان ها را نابود می کند اما در نابود کردن جامعه یا بنیان های جامعه شکست می خورد. هر کاری که انجام می دهد به نفع شاهزاه است و این مسئله او را عمیقا ناراحت و عصبانی می کند. در بخش دوم نیز، وقتی که سعی می کند فقط کارهای مطلقا خوب انجام دهد، باز هم این تصمیم بی معنا می شود. او زمین ها را به دهقانان واگذار می کند اما این زمین ها در نتیجه یک جنگ سراسری، که خود نتیجه این بذل و بخشش است، بازگردانده می شود. بنابراین او با انجام دادن کارهای کاملا خوب یا بد، فقط باعث نابودی زندگی انسان ها می شود. تمام نمایشنامه درباره روابط انسان با خداست، یا اگر مایلید رابطه انسان با مطلق.
سوال: آیا اگر شما یک نویسنده کاتولیک بودید احتمال داشت که این نمایشنامه را درباره گناه غرور بنویسید؟
سارتر: بله، با این تفاوت که از نظر من خدا همان غرور است. گوتز فکر می کند که قضاوت خداوند بر روی او متمرکز شده و طبیعت انسانی اش را از او گرفته است. روابط شما با خدا می تواند خوب یا بد باشد، ولی در هر صورت شما را از دیگر افراد بشر جدا می سازد، حتی اگر اصول اخلاقی شما ، عشق به بشریت باشد.
نمایشنامه، مهمترین ضعف عرصه تئاتر دینی
صاحبنظران، ضعف نگارشی را جدی ترین آسیب حوزه تئاتر دینی می دانند و براین باورند که همین مشکل زیر ساختی باعث ضعف در دیگر حوزه های تولیدی چون کارگردانی، بازیگری و... شده است.
آنها می گویند ضعف در این بخش چنان مشهود است که باعث شده کارگردانی و بازیگری تئاتر های دینی هم به عنوان دیگر بخش های مهم در تولید تئاتر تحت تاثیر قرار گیرد و عدم توازن بین سه بخش اصلی تولید تئاتر یعنی"متن" ،"کارگردانی" و "بازیگری " خروجی جز نمایش های ضعیف و بدور از باور های دینی را در پی نداشته است.
نبود نمایشنامه های خوش ساخت و تکنیکی ، ضعف در حوزه بازیگری و کارگردانی باعث شده است تا نمایش ها در منظر مخاطبان عمدتا سطحی و نازیبا جلوه کند و همین عنصر هم باعث دوری مخاطبان از تئاتر هایی با مضامین دینی شده است .
گروهی معتقدند علی رغم تمامی تلاش های دلسوزانه فعالان عرصه تئاتر دینی اما متاسفانه تا کنون هیچ تعریف درستی از تئاتر دینی ارایه نشده است به همین جهت اگر گهگاه اتفاقی افتاده و اثری با اقبال عمومی رو به رو شده ، بیشتر به واسطه خلاقیت های شخصی و گروهی بوده که عمدتا هم ادامه دار و مستمر نیست .
به همین جهت در حوزه تئاتر دینی انگشت شمارند نمایشنامه های خوش ساخت و تکنیک محوری که بتوان از آنها یاد کرد.
این آمار بیانگر عدم علاقه فعالان عرصه تئاتر کشور به تولیدات تئاتر دینی نیست و برای اثبات این مدعا می توان به استقبال اهالی تئاتر از فراخوان جشنواره هایی چون جشنواره تئاتر رضوی ، جشنواره تئاتر دفاع مقدس ،جشنواره تئاتر ماه و جشنواره هایی از این دست اشاره کرد که عمدتا هم با مضامین دینی و مذهبی برگزار می شود.
این مسئله گویای این واقعیت است که بسیاری از پیشکسوتان و جوانان خلاق حوزه هنر نمایشی ایران علاقه وافری به تولید آثار تئاتری با مضامین دینی دارند که به جهت نبود مراکز آموزشی ،پژوهشی وبرنامه های منسجم برای تولید و اجرای مستمر تئاتر های دینی علاقه مندی آنها کم کم به سردی می گراید.
گروهی معتقدند اگر واژه تئاتر دینی و آیینی را به عنوان صفت این گونه تئاترها برداریم شاید حساسیت های تولیدی هم در حوزه نگارشی و هم در عرصه اجرایی کم شود و دوستداران تئاتر با فراغ بال بیشتری قدم در این وادی بگذارند، اما در مقابل گروهی معتقدند صفت دینی را هرگز نمی توان از تئاتر دور کرد زیرا ریشه ازلی تئاتر بر آیین و دین مداری است .
اما بحث هر چه باشد وضعیت موجود بیانگر این واقعیت است که تئاتر دینی ما در شرایط حال چندان وضعیت مناسبی ندارد ، هم در عرصه برنامه ریزی و هم در حوزه تولیدی و این مهم یاد آور این مسئله است که پرداختن به تئاتر دینی نیاز امروزی در جامعه اسلامی ما است که اهل هنر و برنامه ریزان از آن غفلت کرده اند .
برخی نگاه سفارشی به تولیدات تئاتری را از عمده ترین معضلات حوزه تئاتر دینی می دانند و ضعف نمایشنامه را دومین مسئله این عرصه برمی شمارند که فضای تولیدات تئاتر دینی را دچار نوعی مسمومیت اجرایی کرده است .
گروهی معتقدند در 30 سال گذشته حوزه تئاتر دینی با رشد چشم گیری رو به رو بوده است و پس از انقلاب با طرح مسائلی چون دین ،انقلاب، اسلام و دفاع مقدس در عرصه تئاتر و به طور کلی در حوزه فرهنگ و هنر ایران زمین باعث ظهور نوع جدیدی از تئاتر شده است که امروزه با نام تئاتر دینی مطرح است هر چند تا نقطه مطلوب فاصله بسیار دارد .
این گروه برخی ضعف های موجود در عرصه تئاتر دینی راکم توجهی نویسندگان و تولید کنندگان تئاتر به مقولاتی چون رشد ادبیات، رمان و داستان های دینی و دوری ازعرصه های اقتباسی می دانند و معتقدند پرداختن به تئاتر دینی به جهت نوظهور بودن آن با رشد خوبی رو به روبوده است.
این عده حمایت های مدیران ،برنامه ریزی مدون و ایجاد مکان های ثابت جهت تولید تئاتر های دینی را سه عنصر مهم در پیشرفت تئاتر دینی می دانند که پرداختن به این سه باعث بروز خلاقیت در هنرمندان، جلب توجه افکار عمومی به تئاتر و رشد تئاتر دینی در جامعه و به تبع آن در جهان می شود.
کارشناسان توجه به نیاز مخاطبان، پرداختن به موضوعات پژوهشی و تحقیقی، تعامل با کارشناسان عرصه های مختلف دینی و هنری داخلی و خارجی ، ایجاد فضاهای ثابت جهت اجرای تئاتر های دینی و دوری از تکرار و روزمره گی را از جمله مهمترین عوامل تاثیرگذار در مسیر پیشرفت تئاتر و تئاتر دینی می دانند .
برای ما این یک پیش فرض بدیهی است که دین، تنها آیین و مناسک نیست. مفهوم دین، وسیع تر از مذهب است و دین در رابطه با وظایف انسانی است نسبت به خداوند و در قبال همنوع؛ اسلام دینی است جامع که وحی در آن نه امر تاریخی، بلکه امری ازلی و ابدی است.
از این رو، دین مبین اسلام دینی است که همواره به تازگی و طراوت و بطور کلی به همه نیازهای فطری بشری پاسخ می دهد و از این جهت شامل کلیه وجوه زندگی بشری می شود که این وجوه با توجه به حضور خداوند، قدسی و اخلاقی می شود و چه زیبا موضوعاتی است برای نگارندگان نمایشنامه های دینی .
با این دید، در جهان هیچ امری غیر قدسی نیست بلکه جهان که خلقت خداوند است، همه قدسی است و انسان در چنین فضایی، لاجرم می باید نسبت به خداوند وهمنوعان خودمتعهد باشد اما تا این تعبد خدا و تعهد همنوع از سر اخلاص نباشد، این تعهد، متحقق نخواهد شد و به دلیل تعبد است که دین آزادکننده است، نه محصور کننده .این تفکری است که نمایشنامه نویس عرصه تئاتر دینی باید به آن توجه ویژه داشته باشد .
کارشناسان عرصه تئاتر دینی معتقدند تئاتر دینی، تنها می تواند توسط نمایشگری پدید آید که خود متدین باشد و این عنصرتدین است که به اجرای نمایش های آیینی و دینی ختم می شود.
فضای تولید تئاتر دینی فضای حضور خداوند است، فضایی که اجازه نمی دهد هیچ منکری صورت گیرد و فرد دینی در این فضای حضور خداوند است که رفتاری اصولی می یابد و این رفتار او در صحنه نمایش چه زیبا و دیدنی است .
این چنین فردی،اگر تئاتری بسازد( از هر موضوعی)آن تئاتر، تئاتر دینی است؛ خواه این تئاتر با مفاهیم و قصه های دینی باشد و خواه قصه آن امور روزمره مردمی ،اجتماعی، فرهنگی ،سیاسی و اقتصادی را شامل شود .
مفاهیم دینی از امور فطری و بشری است و به قولی ناخودآگاه انسانی است که در صحنه تئاتر جلوه گر می شود تئاتری که مرتبط به امور دینی و اخلاقیات و مرتبط به دین باشد، به خودی خود برای مردم جاذب خواهد بود.
عام ترین بینندگان،مخاطبان تئاترهای دینی اند، چراکه تئاتر دینی، مستقیما با تصاویر ملموس ازلی سروکار دارد، در چنین تئاتری است که ذهن مردم با همه صور ارتباط می یابد و این صور است که تفکر آفرین است واندیشه انسانی را بازنمایی و بیدار می کند.
اگر تئاتری به صورت فطری و طبیعی با مفاهیم دینی مواجه شود و دور از تبلیغ مستقیم یا مقاصد فردی و نفسانی و تحریفات رایج در روایات و منابع تاریخی ضعیف و مشکوک و گاه جعلی و در یک کلام، به ظاهر دینی باشد،به واسطه مفاهیم والا و انسانی آن قادر است با گسترده ترین قشرها، ارتباط برقرار کند.
تئاتر دینی،تنها به قصه های دینی از انبیا و اولیا یا نشان دادن مناسک دینی ختم نمی شود تئاتر دینی، جامع امور بشری است و هم این جهان و هم آن جهان را شامل می شود بنابراین، موضوع تئاتر دینی همه امور انسانی است از واقعیات زندگی و جامعه که در پرتو آن تعالی می یابد تا همه امور و موجودات .
در تولید تئاتر های دینی اگر اخلاص و صداقت نباشد و هدفی غیر از امور دینی در کار باشد، چنین تئاتری حتی با موضوعات و رویدادهای دینی، نمی تواند در حیطه دین قرار گیرد و نمونه این گونه تئاترهای کاذب به ظاهر دینی، بسیارند.
سایکودرام (نمایش درمانی)
نقش بازی کردن به صورت تئاتر از زمانهای قدیم و پس از به وجود آمدن تمدن و شهرنشینی وجود داشته . در ابتدا تئاتر به عنوان وسیله ای برای انجام مراسم آداب و سنن خاص به کار می رفت . در حدود 40 سال قبل از میلاد مصریان از تئاتر در این موارد بهره می گرفتند. همچنین در یونان قدیم ، تئاتر تراژیک نضج گرفت که در آن اسطورههای باستانی مثل اسطورههای ادیپوس به نمایش در میآید.
حرکات موزون رقص، آواز، موسیقی ، پانتومیم و شکلهای دیگر نمایشی، یک نیاز بشری برای بیان تئاتر یا سمبولیک ، چه از نظر بازیگر و چه دید تماشاگر بوده است. بنابراین ، عجیب نیست که تئاترجای خود را به تدریج در موارد خاصی مانند آموزش ، تعلیم و تربیت ، روان و روان درمانی بازکند و به عنوان محدودۀ مشخصی تئاتر درمانی مورد قبول قرار گیرد.
تئاتر درمانی توسط «جاکوب لوئی مورنو» بنیانگذاری شد. او روانپزشک بود، در رومانی متولد شد، در وین زندگی و کار کرد و بالاخره در سال 1915 برای ادامه کار خود به آمریکا رفت . او هم دوره فروید بود و تلاش خستگیناپذیر و سرسختانهای را در جداسازی اصول تئاتر درمانی از اصول روانکاوی به انجام رساند.
در تئاتر درمانی های امروزی مایه هایی از گروه درمانی، گشتالت درمانی ، روش تحلیل روابط ، رفتار درمانی و بعضی روشهای دیگر روان درمانی که اساس کار آنها ، «اینجا و اکنون» می باشد، به کار گرفته شده.
در تعریف تئاتر درمانی می توان گفت : که عبارت از یک روش گروه درمانی است و در آن ، خصوصیات برجسته شخصیت، ارتباطات بین فردی ، تعارضات و کشمکشهای روانی و همچنین اختلالات احساسی و عاطفی توسط روشهای مخصوص نمایش مورد مشاهده و بررسی قرار می گیرند.
« مقدمه : »
پسیکودرام (تئاتر درمانی) همیشه با نام دکتر مورنو همراه است . زیرا اوست که به اثر درمانی درامها در روحیه تماشاگران و بازیگران پی برده و این روش درمانی گروهی را در بیماران روانی توجیه علمی نموده .
از قدیم می دانستند که عمل به تکلم مقدم است، و تکلم عمل سمبولیک حرکات است. بشر اولیه عادت داشته که هیجانات و ناراحتیهای روانی خود را به صورت حرکات نشان دهد و موضوع تکلم در سیرتکاملی موجود انسانی بعداً ظاهر شده .
انسان اولیه بدوی هیجانات و خشم خود را با ضرب و جرح و قتل و یا خوشحالی ظاهری به طرف مقابل نشان می داد. و کمتر صحبت می نمود، در ملل بدوی آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی بیشتر با حرکات دستجمعی توآم بوده در آن زمان نیز کمابیش متوجه شده بودند که نمایش مطالب دراماتیک اثر درمانی و آرام بخش دارد. در زندگی هر فردی مسائل دراماتیک و ناراحت کننده متعددی وجود دارد که آنها را احساس و تجربه نموده. مشاهده این صحنه ها یا صحنه ای مشابه آنها به عنوان تماشاچی در حالیکه دیگران آن را به روی صحنه آوردهاند، به روی هیجانات اثر کاهش دهنده دارد.
بازیگری که مسائل دراماتیک را روی صحنه می آورد اثر کاهش دهنده هیجانات و اضطرابها را در خود نیز احساس می کند. به همین جهت در گذشته نزدیک که تعداد تئاترها و سینماها در ایران محدود بود، در قهوه خانه ها ، نقالها، با بیان روشنی ، قصه های حماسی و عشقی را با تقلید حرکات و ژستها و ایفای نقش قهرمانان داستان به بهترین وجهی دراماتیزه می کردند و با این وسیله تفریحی از اضطرابها و هیجانات شنوندگان و تماشاچیان می کاستند. استقبالی که شنوندگان از این برنامه ها می کردند موید اثردرمانی آنها بود. در ادیان مترقی نیز جنبه های پسیکودراماتیک و بکار بردن آنها در مراسم مذهبی و غیره سبب شد که خودبخود جنبة پسیکودرام وارد مذهب شود و به عنوان مثال مراسم صلیب کشان را در روز مصلوب کردن مسیح و انواع عزاداری و سینه زنی در مذاهب مختلف را می توان نام برد. نفوذ درامها شکسپیر و اثر عمیق آن در ملل اروپائی و آمریکائی نماینده تمایلات ناخودآگاه مردم در جهت علاقمندی به کاهش اضطرابات بوده . در فیلمهای سینمایی که به بهترین وجهی آن را دراماتیزه کردهاند تاثیر کاهش دهنده اضطرابات درمانی تماشاچیان در درجه اول اهمیت قرار دارد. در زندگی تماشاچیان مسائل دراماتیک و ناکامیهای فراوانی وجود داشته است وقتی که این مطالب یا مسائل مشابه آن به روی صحنه آورده می شود تماشاچی خودش را با بازیگر اصلی یا بازیگران دیگر همانند می کنند. به همین جهت در پایان تئاتر یا فیلم که بازیگر اصلی موفقیتی پیدا می کند، تماشاچیان بشدت کف می زنند، هورا می کشند ویا خوشحال می شوند، در حقیقت تماشاچیان با مکانیسم همانند سازی گمان می کنند توفیق تصوری پیدا کرده اند، در نتیجه از اضطرابهایشان کاسته شده، آرامش خاطری پیدا می کنند. در اینجا باید تذکر داد، مسائل دراماتیکی که در اساطیر و افسانه ها یا نوشته های نویسندگان وجود دارد. و به دفعات به روی صحنه نمایش می آید. به علت اثری که در درمان و آرامش خاطر تماشاچیان دارد، بهترین اثرهای هنری و سینمائی آنهایی هستند که منازعات ناخودآگاه را بهتر توجیه کنند و بیشتر بتوانند بار هیجانی تماشاچیان را بکاهند و ادامة زندگی آرامتری را برای آنها فراهم سازند. به همین جهت عامه مردم می گویند: «خسته شدیم، امشب به تئاتر یا سینما برویم » بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان بیماریهای روانی را ناشی از اختلافات هیجانی و انباشته شدن اضطرابات و هیجانات در بیماران می شناسند و معتقدند تئاتر، سینما و اپرا می تواند به عنوان یک وسیله متعادل کننده درمانی در عموم مردم موثرواقع شده اند مفید اجتماعی داشته باشد.
تمدن جدید که هیجانات و اضطرابات را زیادتر کرده در مقابل بر تعداد سینماها، تئاتر ها و کارناولها و جشنهای دسته جمعی که جنبه درمانی دارند نیز افزوده .
«پیشقدمان پسیکودرام »
برای این که تاریخچه واقعی پسیکودرام روشن شود بایستی به تمدن ماقبل تاریخ بشری توجه نمائیم. مراسم مهیجی که در بین قبایل آن زمان بچشم می خورد جنبه پزشکی نداشته بلکه رهبران مذهبی این ابتکارات را به وجود می آورند. درحقیقت رهبران مذهبی روان پزشکان مساوی بودند که برای نجات قبیلة خود ، از خورشید و باد استمداد می جستند که بتابد و یا از باران تمنا می کردند که ببارد. و برای آن که استجابت متدعیات خود را از نیروهای طبیعی و خداوندان دریافت نمایند، روشهیا تظاهری از قبیل تشویق توام با حرکات که می توان گفت شبیه پسیکودرام ابتدائی بوده بکار می بردند. سالها قبل از این که روش علمی پزشکی پیدا شود بسیاری از بیماران روانی و جسمانی را به کمک «شوکهای پسیکودراماتیک» درمان می نمودند.
نظریه فوق چندین سال پیش مورد تائید یکی از دانشمندان مشهور مردم شناسی قرار گرفت. وی پس از آن که در یک جلسه «پسیکودراماتیک» شرکت نمود اظهار داشت که از یک نفر تحقیقی علمی در دهکده های سرخ پوستان نزدیک ساحل کالیفرنیا برگشته و در آنجا فعالیتهایی شبیه به پسیکودرام مشاهده کرده .
کاهش هیجانی (catharsis)
کلمه کاتارسیس توسط ارسطو ابداع شده وی این واژه را برای بیان و اثر مخصوصی که درامهای یونانی مشعل هرکول و آشیل برروی تماشاچیان داشت بکار برد . ارسطو تذکر داد که درام به وسیله تاثیر هنری خود یک اثر تسکینی برروی احساسات دلباختگی و خودخوداهی دارد و تماشاچیان را صفا می بخشد.
از وقتیکه در تئاتر وین در سال 1919 پسیکودرام شروع شد مفهوم کاتارسیس تغییرات و تحولات زیادی پیدا کرد. تغییر از این نظر بود که کاتارسیس از درام نوشته شده و تهیه شده جدا و به طرف درام خودبخودی که پسیکودرام نام دارد گرایید و اثر آن بجای آن که روی تماشاچیان باشد متوجه بازیگران شد.
در مقایسه ای که مورنو تحت عنوان تئاتر خود بخودی سال 1923 به طبع رسانید کاتارسیس را اینطور تعریف کرد : «اثر بهبودی و شفابخش دارد نه برروی تماشاچیان بلکه اثر شفابخش روی بازیگر و اجرا کننده دارد که در عین حال که آن را می سازد خود را از آن آزاد می نماید. »
نظریه پسیکودراماتیک کاهش هیجانی از دو راه پیدا شد :
1- یکی از این راهها درامهای یونانی بود که طی قرون متمادی به درام معمولی تبدیل شده .
2- راه دیگر طرق مذهبی متداول در شرق و خاورمیانه بود.
موارد کاربرد روشهای تئاتر درمانی
روشهای تئاتر درمانی را در هر حیطه ای که نیاز به آشکارسازی ابعاد روانشناختی مسئله ای مطرح باشد می توان بکار گرفت در محدودهایی مانند : تعلیم و تربیت ، رواندرمانی ، صنعت و ارتباطات صنعتی (درگیریهای بین افراد شاغل در کارگاهها)، یادگیریهای تجربی ، تئاتر درمانی برنامه ای است که می تواند افراد را عمیقاً درگیر مسئله نماید و راهحلهای چند جانبه برای آن پیشنهاد دهد.
1- مشاغل بهداشت روانی :
معمولاً تئاتر درمانی در حیطة بهداشت روانی کاربرد وسیع تری دارد. در بیمارستانها، کلینکها مراکز روزانه ، مراکز مشاوره ، در برنامه درمان الکیها و معتادان به مواد مخدر ، در مراکز بازپروری و دیگر موارد، می تواند به عنوان یک برنامه درمانی موثر، مورد استفاده قرار گیرد.
2- روشهای تئاتر درمانی با کودکان و نوجوانان :
روشهای تئاتر درمانی برای یاری دادن به افراد جوان که بتواند تعارضات عاطفی شان را در زندگی روزمره نشان دهند، موثر است . این روشها را می توان در مکانهای مختلف مانند : خانه ، کلینک ، مشاوره کودکان ، مراکز درمانی ، پرورشگاهها، کلینکهای گفتار درمانی ، مهدکودکها، مراکز تفریحی ، اردوهای تابستانی ، کلاس درس خانواده ، در زمین ورزش و به طور کلی در محلهایی که مسئله در آنجا اتفاق ، به کار برد.
به علاوه این روشها را می توان برحسب موقعیت تغییر داد برای کودکانیکه درک ضعیف و یا اشکال در تکلم دارند به نحو مطلوبی بکار برد. استفاده از روشهای اجرای نقش برای سازماندهی تکلمی در کودکان ، روش با ارزشی است.
علاوه بر موارد فوق روشهای تئاتر درمانی را می توان با سایر فعالیتهای کودکان مانند : بازی ، دانستانسرایی ، نقاشی و غیره تلفیق کرد.
3- آموزش حرفه ای
یکی از محدوده های جمعی که می توان از تئاتر درمانی استفاده کرد آموزش مددکاری است . آموزگارها، پرستارها، مبلغین مذهبی ، پلیس ، دانشجویان پزشکی و سایر گروهها می توانند بجای آموزش خشک کلاس از طریق آموزش تجربی بوسیلة روشهای تئاتر درمانی بهره گیرند.
4- کاربرد تئاتر درمانی در تحصیلات ابتدائی و متوسطه :
روشهای تئاتر درمانی را می توان در مقاطع مختلف تحصیلی بکار گرفت از آنجا که با اجرای تئاتر درمانی مسائل شخصیتی فرد در میان همسالان افشا می شود. و عواقبی در پی خواهد داشت ، توصیه می شود از سولیودرام استفاده شود.
5- کاربرد تئاتر درمانی در صنعت :
تئاتر درمانی بندرت به تنهایی در موقعیتهای شغلی بکار گرفته می شود زیرا در این گونه موقعیتها معمولاً نوعی رقابتهای بین فردی و گاهی عدم اعتماد وجود دارد. که افراد تمایلی به مطرح شدن آنها ندارند، لذا استفاده از روشهای محدود مانند اجرای نقش در روشهای اجرائی در مشاوره های روان شناسی صنعتی مفید است.
مهمتر از همه تقویت روابط انسانی ، در مفهوم وسیع تر از آنچه مابین افراد است ، می تواند در جوامع صنعتی و مجتمعهای پیچیده تولیدی بوسیلة اجرای روشهای تئاتر درمانی توسعه یابد.
6- کاربرد تئاتر درمانی در گروه درمانی از نوع گروه مواجه مستقیم :
تئاتر درمانی از دو جنبه در خدمت گروه مواجه مستقیم قرار می گیرد. اول این که روشها در جهت نمود واضح مشکلات بین فردی عمل نماید. و جنبة دیگر که مهمتر نیز می باشد، تاثیر این روشها در آماده سازی سریعتر اعضاء گروه به منظور دیدن نقاط کور شخصیتی شان و تشویق آنها در جهت مواجه با این مسائل است.
روشهای مختلف پسیکودرام :
1- روش صحبت یکنفری :
این روش عبارت از صحبت یکنواخت و یکنفری بازیگر اصلی است که با خود صحبت می کند.
2- روش مطالعه رفتار جمعی بازیگران :
در این حال بازیگر اصلی با همراهی چند نفر وضع زندگی خود را به معرض نمایش می گذارد.
3- پسیکودرام همراه با توهمات :
در این حال بازیگر اصلی هذیانها و توهمات خود را به صورت عمل درآؤرده و با واقعیات زندی مورد آزمایش قرار می دهد.
4- روش دو نفری :
این روش برای نفوذ در مشکلات و منازعات درونی بیمار بکار می رود. ممکن از بازیگری در برابر بازیگر بیمار و به عنوان این که خود همان بازیگر بیمار است با وی نقشی را ایفاد ننماید و یا به عنوان شبهی برای ارزیابی مشکلات بیمار به او کمک کند.
5- روش چند گانه :
در این روش بازیگر اصلی در صحنه با چندین نفر که رل شبیه او را بازی می نمایند ظاهر می شود. هر یک از شبیه ها قسمتی از شخصیت بازیگر اصلی را بازی می نمایند. شخصیت بازیگر در مراحل مختلف زندگی مطرح می گردد. و بازیگر ، خود ، قضاوتگر صحنه هائی از زندگی خود است.
6- روش آئینه مانند :
این روش در موردیکه بیمار قادر نباشد نقش خود را به صورت حرف یا عمل اجرا کند بکارمی رود . یک شخص در صحنة پسیکودرام قرار می گیرد و بیمار یا بیماران در قمست تماشاگران می نشینند. در اینحال شخص مذکور به عنوان بیمار وارد صحنه می شود و رفتار فرد بیمار را که در بخش تماشاگران نشسته است به صحنه می آورد و مانند آئینه ای به هنرمند بیمار نشان می دهد که مردم از حرکات و رفتار و احساس او چه استنباط می کنند.
7- برون افکنی و پیش بینی در بارة آیندة بیمار
در این روش هنرمند بیمار نشان می دهد که آینده خود را به چه شکل می نگرد و درباره آن چگونه فکر می کند وی زمان و مکان را در نظر گرفته و نیز اشخاصی را که فکر می کند در موقعیتهای آینده با او همبستگی هایی خواهند داشت در نظر آورده و این موضوعات را به روی صحنه می آورد.
8- روش رویه :
در این حال بیمار عملاً رویاهای خود را به نمایش می گذارد . بازیگران شخصیتهای رویائی هنرمند بیمار را نشان می دهند.
9- روش پسیکودرام از راه روانکاوی :
در این روش ، یک فرضیه ، مثلاً عقیده اؤدیپ را می توان در روی صحنه به معرض نمایش گذاشت و باین ترتیب به موشکافی دربارة ، عقدة اودیپ در نزد بازیگر پرداخت و اعمال و عکس العملها و احساس بازیگر را بررسی کرد.
10- پسیکودرام در تعلیم و تربیت :
در این بخش پسیکودرام به عنوان یک روش تعلیم و تربیت بکار می رود. پرستاران ، مددکاران اجتماعی و روان پزشکان نقش بیمار را بازی می نمایند و مشکلات وی را نشان می دهند.
گرایش های نوین در تئاتر امروز ایران سخنرانی استاد امیر کاووس بالازاده در دانشگاه
درتئاتر امروز ایران چهار گرایش عمده را می توان تشخیص داد
۱ ـ بهره گیری از نمایش های سنتی ایران ( تعزیه ، سیاه بازی ، نقالی و … ) و دگرگونی در ساخت و پرداخت آنها به گونه ای که تازه و نو جلوه کنند . از پیشگامان این گونه نمایشی به بهرام بیضایی( شب هزار و یکم ، افرا ) ، محمد رحمانیان ( پل ) ، قطب الدین صادقی ( یادگار زریران ) می توان اشاره کرد . بیضایی معتقد است در صورتی که تعزیه تکامل می یافت و ممنوع نمی شد ، به نمایشی که وی اجرا می کند ، شبیه می شد .
۲ ـ کسانی که گونه ای نمایش تلفیقی با تاکید بر آثار نمایشنامه نویسان ایرانی ( اکبر رادی و غلامحسین ساعدی ) و آثار سنتی شناخته شدهء غربی ( شکسپیر و برشت و …) اجرا می کنند .
۳ ـ نمایش هایی که ریشه در دفاع مقدس دارند و از آنها با عنوان تئاتر دفاع مقدس سخن می رود . این نمایش ها هنوز در آغاز راه هستند و ضعف های نوشتاری و اجرایی زیادی دارند .
۴ ـ به دلیل شرایط موجود و با توجه به اینکه آثار ارائه شده به جشنواره های گوناگون ممیزی( سانسور) می شوند ، بسیاری از کارگردان های شناخته شده از اجرای نمایش های سنتی و بومی تن می زنند و ترجیح می دهند آثاری از نمایشنامه نویسان معاصر غربی و گاه کمتر شناخته شده در ایران را به فارسی برگردانده و اجرا کنند ، چون متصدیان ممیزی کمتر با اسامی خارجی مشکل دارند. در نتیجه می توان استنباط کرد که شرایط فعلی به نوعی نهضت ترجمه ء دوباره انجامیده است .
پیشگفتار :
حدوداً از سال ۱۳۶۳ ( ۱۹۸۴ ) به بعد با باز شدن دانشگاه ها و آغاز به کار دانشگاه آزاد اسلامی و پیدایی جشنوارهء فجر دورانی جدید در تئاتر ایران فرصتهای جدیدی برای تئاتر ایران گشوده شد و در ۱۵ سال اخیر با افزایش گروه های نمایش دانشگاه آزاد در نقاط مختلف کشور و همچنین تأسیس دانشکدههای غیرانتفاعی هنر و گسترده شدن دانشگاههای دولتی و شکلگیری جشنوارههای مختلف که اکنون تعدادشان از عدد ۱۰ فراتر می رود ، تئاتر ایران روند جدیدی را میپیماید که به نوبهء خود قابل بحث و بررسی است. در عین حال که برخی از گروه های تئاتری نیز به جشنواره های خارجی راه یافتهاند.
نگارنده چالشهایی را که دربرابر شکوفایی تئاتر ایران وجود دارند، در دو دسته طبقهبندی میکند:
۱) عوامل بیرونی، ۲) عوامل درونی.
پیشینة تئاتر ایران
پیش از ورود به بحث نیمنگاهی به پیشینهء تئاتر در ایران و علل ضعف و کمرشدی آن میافکنیم، آنگاه گرایشهای نوین در نمایش امروز ایران را برمیرسیم.
از میان گونههای نمایشی و نمایشوارههای موجود در ایران که متأسفانه پژوهش کافی در مورد بسیاری از آنها به عمل نیامده و با تغییر شرایط زندگی و خورد و خوراک مردم اغلب به دست فراموشی سپرده شدهاند، به تعزیه، سیاهبازی، نقالی، نمایشهای زنانه و چند نمایشوارهء خیلی جزیی میتوان اشاره کرد . در این میان تعزیه در افقی فراتر قرار گرفته و کاملترین نمایش ایرانی محسوب میشود. تعزیه در دورهء قاجار به اوج خود رسید و در زمان حکومت رضا شاه توقیف شد و پس از آن با تغییراتی تا روزگار ما امتداد یافت، اما هرگز شکوه و جلال و زیبایی صحنهای عصر ناصری را باز نیافت. امروزه گرچه دولت میکوشد این نمایش را بار دیگر به صحنهء تئاتر باز گرداند، ولی علیرغم گسترش نسبی در سراسر کشور و با وجود حمایتهای مؤثر مالی نه فقط از درخشش بازمانده، که با کمتوجهی در شهرهای بزرگ، بار دیگر به روستاها کوچیده است.
سیاه بازی (تخت حوضی) هم که در گذشته به هنگام عروسیها با قرار دادن تختی بر روی حوض بزرگ منازل به مرحلهء اجرا در میآمد و بینندگان از شگردها، تکیه کلامها، رقص و آواز و حاضرجوابیهای سیاه لذت میبردند، با از راه رسیدن تلویزیون و پیدایی سرگرمیهای جدید از رونق افتاد.
در مورد نقالی و گونههای نمایشی پیوسته بدان همچون پردهخوانی و غیره، گرچه باید گفت همچنان کجدار و مریز در مراسمی خاص اجرا میشوند، اما به سبب ازمیان رفتن فرهنگ قهوهخانهنشینی و توجه به رسانههای دیگری چون تلویزیون، سینما و امثال آن و با خاموشی و مرگ چند استاد بازماندهء این حرفه، شاهد زوال تدریجی گونهء نمایشی مذکور خواهیم بود.
اشاره بدین نکته نیز ضرور است که از روزگار قاجار با باز شدن پای فرنگ و فرنگی به ایران و همینطور رفتن دانشجویان به خارج، تئاتر غرب آرام آرام در کشور جلوه کرد و افرادی بدان توجه نشان دادند. نخستین نمایشنامهها از زبان فرانسه به فارسی برگردانده شدند و آثاری از مولیر، نظیر مردم گریز (میزانتروپ) و طبیب اجباری (مجبوری) بودند که توسط مزینالدولهء نقاشباشی به فارسی درآمدند و در حضور ناصرالدین شاه و خانوادهاش به صحنه رفتند . بعد ها زبان فرانسه که زبان غالب روشنفکری ایران بود، جای خود را به انگلیسی سپرد . تأسیس هنرستان هنرپیشگی در دورهء رضاشاه، همزمان با ممنوعیت تعزیه، به تربیت بازیگرانی انجامید که نمایشنامههای غربی را به صحنه میبردند.
در آخرین دههء حکومت پهلوی پیدایی دو جشنواره _ جشن هنر شیراز و جشنوارهء توس_ از سویی به مطالعهء گونههای نمایشی ایرانی و از سوی دیگر به اجرای تازهترین و برترین آثار نمایشی موجود در غرب و شرق انجامید .
این روند با انقلاب اسلامی و در پی آن جنگ تحمیلی به خاموشی سراسری تئاتر منجر شد . انقلاب فرهنگی هم با تعطیل دانشگاهها و حذف استادان صاحب نام چهره کرد.
۱) عوامل بیرونی
این عوامل عبارتند از:
الف) استبداد شرقی (Oriental Despotism) - در این شیوة حکومتی، شاه مالک الرقاب و حاکم بر جان و مال مردم است. ارتش را زیر فرمان دارد و زمینهای حاصلخیز را به خود اختصاص داده و با استبداد و خشونت کامل حکم میراند . در چنین جامعهای نمایش، که اساس آن انتقاد و روشنگری و نمودن کژیها و ناراستیهاست، تاب آورده نمیشود و تنها به دلقک (طلخک)های درباری اندکی مجال میدهند تا گاه به شوخی نکاتی را بر زبان آورند.
ب) جامعهء روستایی سنتی و دوری دهات از یکدیگر و مرکز شهرها: شاید تئاتر را محصول جامعهای شهری بتوان قلمداد کرد، نمونهء واضح آن در آتن به چشم میآید . در ایران روند شهرنشینی بسیار کند و توسعهنیافته صورت گرفته و درعین حال فرهنگ روستایی و گونههای نمایشیاش را حقیر شمرده و از میان برده است.
ج) رواج ناموزون فرهنگ غرب و سطحی و بیارزش انگاشتن فرهنگ خودی: این مقوله که از دو سده پیش (پس از شکستهای منجر به قراردادهای ترکمانچای و گلستان از روسیه) در کشور رواج یافته به شکلی افراطی فرهنگ، هنر، اندیشه و خردورزی شرق را به زیر سؤال برده و حقیر میشمارد، حال آنکه تفکر متعادل، اندیشهء خودی را در نظر میگیرد و درخششهای تمدنهای دیگر را نیز انکار نمیکند و با افزودن آن به فرهنگ بومی به خلق تازهای میرسد.
۲ ) عوامل درونی
این عوامل عبارتند از:
الف) توجه و علاقه به مطالب منظوم و بیتوجهی و خوار شمردن جنبههای نمایشی- فرهنگ ایران اصولا ً شعر را بسیار خوب در مییابد و از همین رو شعر پارسی بر قلههای شعر جهان ایستاده و در مقابل، کنش و حرکت دراماتیک ناچیز انگاشته شده است .
ب ) علاقه به نقل و روایت (شنیدن) در برابر دیدن - نمایش ایرانی همواره میل به نقل و روایت را بازتابیده و اشکالی چون نقالی و پرده خوانی خلق کرده ، اما از این محدوده فرا نرفته و به تماشا کم توجهی کرده است.
ج ) دولتی شدن نمایش ملی و اصولا ً تئاتر - این امر مشکل روزگار ماست. از آنجا که حکومت دینی است، وظیفهء خود میداند از نمایشهای مذهبی نظیر تعزیه (شبیه خوانی) حمایت کند. در چنین صورتی شبیهخوان به خاطر حقوق و مزایا تعزیه می خواند، نه برای خداوند و بر اساس بینش دینی، چه رسد به خاطر هنر. چنین تعزیه ای هرگز متحول نخواهد شد، در عین حال که مجاز نخواهد بود از محدودهء قلمرو تعیین شده تخطی کند. این امر به معنی زوال تعزیه (نمایش خود جوش دینی) است، اکنون بسیاری از تعزیهها و ازجمله اشکال غریب آن امکان اجرا نمییابند و به سادگی فراموش میشوند. دولتی شدن تئاتر، یعنی دریافت حقوق و مزایا از مرکز هنرهای نمایشی و مراکز وابسته و در ضمن پذیرش بازبینیها و حذف صحنههای گوناگون نمایشها، و این یعنی یکسویگی هنر نمایش. واضح است که در چنین حالی تئاتر مستقل و آزاد و فارغ از حمایت مالی امکان رشد و گسترش نمییابد.
د) نبود بینندهء ثابت و تماشاگر خلاق و مشتاق - از آنجا که در ایران بینندهء ثابت و تماشاچی همیشگی تئاتر نداریم، در عین حال شرایط موجود (بازبینیهای چندباره، حذف برخی نمایشها و تشویق برخی دیگر) هم به کاهش تعداد بینندگان انجامیده است. تئاتر ما سزاوار آن است که به اندازة سینما مقبول واقع شود.
و) درس نگرفتن و فراموش کردن تاریخ - فراموشکاری و دست کم گرفتن وقایع تاریخی و در واقع حافظه ء تاریخی نداشتن ، باعث شده که هنرمندان ما از دستمایه ء غنی تاریخی که می تواند زمینه ء خلق آثار برجسته ای را فراهم آورد ، غافل بمانند و تنها به مسائل روز بپردازند و همین امر نمایشنامه نویسان ما را به رخوت و سستی کشانده و خلق آثار درجه اولی را به همراه نداشته است . در حال حاضر مشکل اصلی کمبود نمایشنامه های با ارزش و ماندگار و جدی است که تماشاگر خاص خود را به صحنه های نمایش بکشاند .
هـ) نبود نقد سالم و کارساز: کار نمایش با نقد سالم و اندیشمند به ثمر میرسد و شکوفا میشود، حال آنکه تئاتر امروز ایران فاقد چنین پژوهشگران و نقادان اندیشمندی است.
چهار گرایش عمده در تئاتر ایران
اکنون تئاتر امروز ایران را برمیرسیم.
درحال حاضر چهار گرایش عمده در نمایشهای اجراشده در ایران به چشم میخورد:
۱ ) گرایش نخست از گونه های نمایش ایرانی نظیر تعزیه ، سیاه بازی، نقالی و … بهره
میجوید، اما تحول و دگرگونی در آنها بهوجود میآورد. بهعنوان مثال، اگر در تعزیه موضوع شهادت امام حسین (ع) و یارانش و نیز بزرگان دین مطرح میشود، در نمایشِ
افرا بهرام بیضایی با تعزیهء معلمی ساده سروکار پیدا میکنیم. به اعتقاد این کارگردان اگر تعزیه توقیف نمیشد و مسیر منطقی خود را میپیمود، تحول مییافت و ما امروز با گونهای نمایش غیرمذهبی روبهرو بودیم که در عین حال مفاهیم کهن خود را نیز از دست نمیداد (موضوع شهادت نوادهء پیامبر (ص)) .
دکتر قطبالدین صادقی هم در یادگار زریران از تلفیقی از نقالی و تعزیه سود میبرد. در این نمایش که بُنمایهء آن بر اساس متن فارسی میانهء ایاتگار زریران که اثری روایی است و نوعی پیش نمونهء تعزیه را باز میتابد، شکل گرفته، در پایان اجرا پس نبرد خونین ایرانیان و تورانیان با سلاحهایی نظیر شمشیر و نیزه و تیر و کمان، کودکی با مسلسل اسباب بازی پای به صحنه مینهد و قواعد بازی را در هم میریزد.
محمد رحمانیان نیز در نمایشنامهء پل و سایر آثارش از تعزیه و سیاه بازی به شکلی امروزی و بدیع بهره برده است.
در نتیجه، کارگردانهای علاقمند به این سبک از الگوهای نمایش ایرانی استفاده کرده، اما اثری تازه و گاه مدرن خلق کردهاند.
۲ ) گرایش دوم همچنان بر اجرای آثار کلاسیک غربی (نظیر نمایشنامههای شکسپیر ، چخوف ، دورنمات ، برشت و …) تأکید میورزد و در میان نمایشنامهنویسان ایرانی اغلب به بازاجرای آثار اکبر رادی و، در صورت مناسب بودن شرایط، غلامحسین ساعدی توجه دارد. شکل و فرم اجرایی این آثار همان اشکال سنتی است و کارگردان نمیخواهد یا نمیتواند اجرایی متفاوت عرضه دارد، تنها گاه به شکلی ناموزون و شگفت از رقص (که به دلیل محدودیتها آن را حرکات موزون میخوانند) بهره میجوید. از کارگردانهای مطرح این گرایش میتوان به هادی مرزبان (در اجراهایی مثل شب روی سنگفرش خیس) اشاره کرد. سؤالی که فوراً به ذهن میآید، این است که دستهء مذکور چه گرایش نوینی در تئاتر ایران به وجود آورده است؟ پاسخ من آن است که بدون ذکر این گرایش، سایر گرایشها به سادگی فهم نمی شوند.
۳ ) گرایش سوم با عنوان «تئاتر دفاع مقدس» مطرح میشود و به مسألهء تجاوز عراق به خاک ایران و دفاع در برابر متجاوز توجه دارد. بیهیچ تردیدی مردم ایران با حداقل امکانات در برابر متجاوزان کاملاً مجهز، ایستاده و حماسههایی نظیر آزاد سازی خرمشهر خلق کردهاند، از این رو طبیعی است که تئاتر به این مقولهء قابل بحث و انسانی بنگرد. این گرایش که طبعاً هنوز زمان زیادی از آن نگذشته، هنوز در آغاز راه است و آثار بهوجودآمده ضعفهای ساختاری و نوشتاری قابل توجهی دارند، اما پیدایی درامنویسانی نظیر علیرضا نادری نجف آبادی با خلق آثاری چون چهار حکایت از چند حکایت رحمان، که اثری بدیع و قابل تامل است، آیندهای نویدبخش و بهدور از شعارهای مرسوم نوید میدهد.
باید اشاره کرد که تاکنون حدود ۱۵۰ نمایشنامه و نزدیک به ۲۰ پژوهش با مضمون دفاع مقدس به رشتهء تحریر درآمدهاند و هرسال کتابها و خاطرات بسیاری از دوران جنگ و ابعاد ویرانی و خسارات انسانی و روحی و روانی آن را باز مینمایند، اما باید توجه داشت که درامنویسان این حوزه نمیتوانند آثار باارزشی خلق کنند، مگر آنکه به موارد زیر توجه داشته باشند:
۱ ـ با تاریخ دفاع مقدس به خوبی آشنا باشند.
۲ ـ به مسائل انسانی فراتر از حیطههای قومی، ملی و نژادی در ابعادی جهانی توجه کنند.
۳ ـ به زبانی شایسته و در خور برسند.
۴ ـ آثار ادبی و نمایشنامههای موجود نگارش یافته در این حوزه توسط درام نویسان و نویسندگان سایر کشورها را با ریز بینی بررسند.
در این صورت با آثار دراماتیک قابل توجهی در این پهنه روبهرو خواهیم شد.
۴) گرایش چهارم که در چند سال اخیر مطرح شده، به مسألهء سانسور در ایران (که به آن ممیزی و بازبینی میگویند) باز میگردد. باتوجه به حساسیت بازبینان نسبت به اسامی شخصیتها (پرسوناژها) و نمایشنامهها و نمایشنامه نویسان ایرانی، بسیاری از کارگردانها ترجیح میدهند از اجرای این آثار چشم بپوشند و نوشتههای متفاوتی متناسب با شرایط موجود از نمایشنامه نویسان شناخته یا کمتر شناخته شدهء غیر ایرانی به فارسی برگردانده و اجرا کنند. از حدود دو دهه پیش جامعهء تئاتری ایران دریافت که اطلاعاتش نسبت به تئاتر جهان محدود و اندک است، از این رو نهضت ترجمهای با هدف بازیابی و شناخت متون مهم تئاتر جهان آغاز شد که حاصل آن برگردان آثار پایه و نمایشهای مطرح جهان به زبان فارسی بود، ولی وضعیت فعلی و محدودیتهای موجود کارگردانها را به ترجمهء آثاری واداشته که مشکلِ ممیزی کمتری داشته باشند، در نتیجه میتوان گفت موج جدیدی در نهضت ترجمهء آثار دراماتیک به وجود آمده است.
در پایان گفتار، نگارنده لازم میبیند به گرایش دیگری که با عنوان «پست مدرن» در تئاتر امروز ایران به وجود آمده، اشاره کند، اما باید دانست که این گرایش خود جوش و بدون آگاهی علمی لازم از نهضت مذکور در جهان است و به همین دلیل تنها میتوان در این مورد به اشارهای بسنده کرد و گرایش مذکور را در زمرهء گرایشهای نوین تئاتر ایران به حساب نیاورد.
تنهایی یک عاشق تئاتر (چرا کسی از تئاتر نمی نویسد؟)
برای این شماره کلی برنامه داشتم. کلی طرح مطلب ریخته بودم. می خواستم از جشنواره تئاتر «عدالت و امید» بنویسم. می خواستم از شاهکار دکتر علی رفیعی ( شکار روباه) بنویسم. اما همین که جشنواره تمام شد و به خودم آمدم دیدم نوزدهم ماه شده و من فقط یک روز فرصت دارم برای تهیه مطلب. متاسفانه ذیق وقت نگذاشت که آنطور که باید و شاید به این مطالب در حد تفسیر بپردازم. می ماند اشاره ای مختصر و اینکه قول بدهم برای شماره بعد درباره هر یک از مطالب زیر یادداشت های مفصل و جداگانه ای بنویسم. قول مردانه می دهم.
۱-اولین دوره جشنواره تئاتر عدالت و امید برگزار شد.جشنواره ای که از مدتها قبل چنان در بوق کرنا دمیده بودنش که گوش همگان را کر کرده بود اما در عمل با چیز دیگری مواجه بودیم.روال کار بدین ترتیب بود که بعد اعلام آمادگی گروهها، متون های ارسالی مورد بازخوانی قرار گرفتند و تعدادی متن انتخاب شدند.در مرحله بعد فیلم کارهایی که براساس آن متن ها ساخته شده بود مورد ارزیابی قرار گرفت. ۲۶ اثر انتخاب شد. برای هر گروه یک کارشناس اعزام شدتا سه روز در کنار گروه باشد و کیفیت کار را بالاتر ببرد و تازه بعد از اعمال نظرات آن کارشناس محترم دوباره باید فیلمی از کار تهیه می شد و به دبیرخانه ارسال می گردید. سلسله مراتبی که در هیچ کجای دنیا نیست. در مرحله بعد از ۲۶ کار ۱۵ نمایش برای بخش رقابتی انتخاب می شدند. با این سختگیری ها امیدوار بودیم که کارهای راه یافته به جشنواره کیفیت بالایی داشته باشند که متاسفانه امیدمان به یاس تبدیل شد. و اینگونه بود که امید!!!! از دست رفت و نام جشنواره مشمول تناقض شد. تناقض بزرگتر جای دیگری بود. چرا که دو اثر در جشنواره حضور داشتند که اصلا نامشان در آن لیست ۲۶ نمایش حضور نداشت اما در کمال تعجب در بین ۱۵ اثر رقابتی حضور داشتند. به قول دوست عزیزی:« آنها از در پشتی وارد جشنواره شدند» و جالب اینکه یکی از همان دو کار جوایز اصلی را مال خود کرد. و اینگونه بود که عدالت هم از بین رفت. این اتفاقات اصلا چیز غریبی نیست. در تمامی جشنواره های این مرز و بوم این گونه اتفاقات می افتد. اهالی تئاتر با این مسائل بسیار آشنا هستند. خلاصه که به قول آقای زینی که از یاسوج در این جشنواره شرکت کرده بود:« خدایا ببخش مرا که در این جشنواره شرکت کردم.»
۲- در کنار این جشنواره شانس بزرگی نصیب من شد. آن هم تماشای نمایش زیبای شکار روباه به کارگردانی دکتر علی رفیعی بود. برق از سرم پرید. همه چیز اصولی و دقیق. مدت نمایش دو ساعت و نیم بود آن هم بدون آنتراکت. اما تماشاگران اصلا متوجه گذر وقت نشدند. این را از چهره شان می شد خواند. ریتم کار بسیاری عالی و منظم بود با اوج و فرودهای بجا و دوست داشتنی. استاد سمندریان درباره این نمایش می گفت که: «این بهترین تئاتر در تاریخ نمایش ایران است.» بازی های زیبای بازیگران. میزانسن های زیبای دکتر رفیعی. درخشش فوق العاده سیامک صفری عزیز در نقش آقا محمدخان، بازی تکنیکی ستاره اسکندری و افشین هاشمی، داریوش موفق، پانته آ بهرام، هومن برق نورد، هدایت هاشمی و … انقدر همه چیز درست و اصولی بود که زبانم از توصیف قاصر است. موسیقی انتخابی و در خدمت کار که عمده اش از آهنگهای انیو موریکونه کبیر بود. طبق معمول استفاده دکتر رفیعی از میزانس مورد علاقه اش یعنی استفاده از اختلاف سطح و کلی نکات زیبای دیگر که در این وقت کم نمی شود اشاره کرد. بماند برای شماره بعد. فقط یادم باشد که اگر این تئاتر است ( که حتما هست) من تا به حال تئاتر ندیده ام.
بعد از تحریر: اعتراف می کنم که همیشه عاشق تنهایی بودم. از شلوغی و ازدحام حالم بهم می خورد. دوست داشتم با خودم خلوت کنم. به قول استاد اصغر همت که همیشه به من می گفت:« تو توی جمع هم می تونی تنها باشی» اما حالا چند وقتی هست که دیگه حالم از تنهایی بهم می خوره. تنهایی من فقط شده مختص به زمان نوشتن. خلاصه که چند وقتی هست که دارم از تنهایی فرار می کنم. اما مدتی هست که در این نشریه احساس تنهایی می کنم. تنهایی نه از این منظر که این سایت بازدید کننده کم دارد که اتفاقا مشتاقان بسیارند و نه از این منظر که کامنتی برای مطالب دیده نمی شود، تنهایی بدین خاطر که فقط من درباره تئاتر در آدم برفی ها می نویسم.. اینجاست … درست اینجاست که من احساس تنهایی می کنم. چرا فقط من باید درباره تئاتر در این نشریه بنویسم؟ همه دوستان با احترامی که برایشان قائلم یا سینمایی نویس هستند یا داستان و داستانک نویس یا شاعر. یادم هست که به همه هنرها باید احترام گذاشت اما سئوال من اینه که پس جایگاه تئاتر کجاست؟ پس علاقمندان تئاتر کجایند؟ چرا گوشه عزلت اختیار کردند؟ مگر نه اینکه تئاتر هنر فرهیختگان ست؟ پس چرا این همه بی توجه به این هنر کامل و بی نظیر؟ امیدوارم دوست داران تئاتر قلم به دست بگیرند و بسم الله بگویند. تئاتر در ایران به نفس های آخر افتاده و به کمک همه شما محتاج است.
می گویند در اروپا وقتی توریستی به کشور دیگری می رود اولین کاری که می کند این است که سری به تئاتر های آن مرزو بوم می زند تا با فرهنگ آن کشور آشنا شود. برای آنها تئاتر یعنی فرهنگ اما برای ما ایرانی ها… بگذریم. دلم پر است از این گلایه ها.
تا یادم نرفته:« سال نو مبارک»
تئاتر آخرالزمانی یا " ابزورد"

تئاتر آخرالزمانی یا " ابزورد" هنری پیشرو در عرصه ادبیات نمایشی است که جایگاه و جغرافیای خلق این گونه ادبی را مغرب زمین دانسته اند هر چند نگارش این گونه نمایشنامه ها امروزه به عنوان شیوه ای فراگیر در عرصه ادبیات نمایشی در دیگر ممالک هم باب شده اما خاستگاه آن همواره مغرب زمین است. تا کنون بارها و بارها و به دفعات درباره ی تئاتر آبزورد یا آن گونه که پروفسور "ناظر زاده کرمانی" ترجمه کرده است ( تئاتر آخر الزمانی ) و پیشگامان آن یعنی آبزوردیسم ها ، سبک و سیاق نگارشی این گونه نمایشنامه ها و بطور کلی مشخصه های تئاتر های ابزورد توسط صاحب نظران و کارشناسان مطالب بسیاری نگاشته شده است اما کمتر نگارنده ای به سمت بیان جزئیات تئاتر های آخرالزمانی رفته است.
در این سطور کوتاه و در حد مقدورات تلاش می شود تا مهمترین خصوصیات نمایش های ابزورد و بطور کلی ریشه یابی و چگونگی پیدایی این سبک تئاتری به بحث گذاشته شود.
تئاتر ابزورد یا پوچی و یا به تعبیر پروفسور " فرهاد ناظرزاده کرمانی" نظریه پرداز ، محقق ، پیشکسوت و مدرس هنر های نمایشی (تئاتر آخرالزمانی) به دبستانی تئاتری اطلاق می شود که مشتمل بر آثار نمایشی اروپایی و آمریکایی است. آثاری که حاصل ناامیدی انسان در دوره پس از جنگ جهانی دوم یعنی دهه های 1950 تا 1960 میلادی - و در مغرب زمین و بطور اختصار در اروپا است .
نگارندگان این گونه ادبی در آثار خود که آن را مکتب ادبی ابزوردیسم می نامند به بیان" بی محتوایی هستی"،" بی معنایی دنیا" و" پوچی" و " عبث بودن زندگی" انسان می پردازند .
اصطلاح پوچی از واژه لاتینی آبزورد ( Absurd ) به معنای" ناموزون" یا "متناقض " مشتق شده است و به نمایش هایی گفته می شود که تلاش دارند بشر به بن بست رسیده در دنیای غرب را در قالبی نمایشی (تئاتریکال) به تصویر بکشند.
نویسندگان این مکتب ادبی در شکل نگارشی نیز همانند محتوای آثارشان ،" بیهودگی ذاتی" و " ترس و دلهره هستی " را نمایش می دهند که به تبع آن کارگردانان هم از این درون مایه در اجرای خود و خلق شخصیت های زنده بر صحنه تئاتر پیروی می کنند.
ابزوردیسم ها در آثارشان صحنه هایی را خلق می کنند که پایان شان همان تکرار آغازین اثر است؛ طرح داستان در این نمایش ها فاقد گستردگی معمول و موجود در سایر آثار نمایشی است .
از آنجا که رفتار شخصیت های نمایش آبزورد بدون میل یا انگیزه های روانی صورت می گیرد و آمال و آرزو هایشان تنها بازتابی در برابر اعمال دیگران است، " گفت گوهای آنان نیز بطور یکنواختی بی اثر بوده " و این مکالمات گاه به چیزی در حد جملات پیش پا افتاده و کودکانه تبدیل می شود.
در تئاتر ابزورد واژه ها بارها و بارها تکرار می شوند و نویسندگان این سبک نگارشی می کوشد تا ارتباط بیهوده و ماشینی انسان ها را در قالبی نمایشی به تصویر بکشد و مدام بر این مضامین بیهوده هم تاکید دارند.
در حالی که در تئاترهای کلاسیک رابطه علت و معلولی از مهمترین عناصر ساختاری در نگارش نمایشنامه است. خالقان تئاتر های ابزورد در عرصه روابط علت و معلولی شخصیت ها کمترین توجه را دارند و آثارشان با گونه های نمایش واقعگرا فاصله ای بسیار دارد .
کارشناسان در مقایسه تئاتر ابزورد با دیگر مکاتب ادبی که در عرصه ادبیات نمایشی نویسندگان در آن قالب ها به نگارش آثاری پرداخته اند معتقدند تئاتر آبزورد از برخی جهات با تئاترهای کلاسیک ، رومانتیک ، رئالیست و ناتورالیست تفاوت هایی دارد که اصولا همین تفاوت ها است که باعث استقلال این گونه نمایشنامه ها از دیگر آثار شده است .
آنها در مقایسه تئاتر های ابزورد با دیگر مکاتب تئاتری معتقدند این وجوه متمایز که همگی از ویژگی های تئاتر جدید به شمار می روند بیشر در خلاصه مضمون داستان یا پیرنگ یا به تعبیر دیگر در " Plot " اثر و اشخاص خلق شده و خصوصیات آنها یا شخصیت های خاص ( Character ) و زبان یعنی ادبیات نمایشی شخصیت های خلق شده در جزء و کل اثر ( Language ) جلوه می کند.
در تعریف" پیرنگ" یا پلات گفته شده است پیرنگ خلاصه ای از داستان نمایشنامه با ذکر روابط علت و معلولی شخصیت های نمایشنامه است همان چیزی که پیشتر گفته شد در نمایشنامه های ابزورد در کمترین حد خود وجود دارد واصولا روابط براساس ساختار علت و معلولی نیست.
اما در این بین نمایشنامه نویسان مکتب ابزوردیسم یا پوچی برداشت دیگری از پیرنگ (پلات) نمایشنامه دارند که آن را به سه شکل می توان در آثارشان مشاهده کرد.
پیرنگ در برخی از نمایشنامه های ابزورد" گویی هیچ رویدادی را بازگو نمی کند" در این گونه نمایشنامه گاه تو پنداری که داستانی وجود ندارد و در اجرای نمایش هیچ کاری انجام نمی گیرد و اتفاقی رخ نمی دهد.
عمل نمایشی یا " کار پرداخت " ( Action ) " اکشن" آنها درونی است و پایان و آغاز شان همانند هم است .به عنوان مثال آثار "ساموئل بکت" ( Samuel Becket ) نویسنده بزرگ ایرلندی - انگلیسی و خالق نمایشنامه معروف در" انتظار گودو "را می توان از این دسته آثار دانست .
در گروهی دیگر از نمایشنامه های ابزورد در پیرنگ نمایشنامه بین رویدادها و اصل توالی زمان و اصل علیت و معلولیت هرگز مورد توجه و تاکید نیست بر همین اساس در برخی از این آثار " زمان گم شده بی اثر و یا ثابت " است .
همچنین در برخی از این گونه نمایشنامه ها به جای آنکه درون مایه ( تم اصلی ) فضا و لحن اثر تابعی از پیرنگ باشند" پیرنگ تابع درون مایه و تم اثر" است .
در نمایشنامه های ابزورد خواننده و یا تماشاگر بیشتر به دنبال، چه چیز ؟ است تا ، چگونه ؟ بنابر این در هنگام خواندن این نمایشنامه ها بیشتر باید پرسید " چه چیز دارد اتفاق می افتد " تا اینکه پرسیده شود " چگونه اتفاق می افتد ".
در نمایشنامه های ابزورد شخصیت معمولا " انسان یا انسان گونه ای است که دارای ویژگی های جسمانی ، روانی ، اجتماعی و اعتقادی خاصی است و نتایج این ویژگی ها در گفتار ، رفتار ، کردار و پندار او تجلی یافته و سبب ظهور پیرنگ میگردد . نویسندگان آبزورد در ساخت شخصیت برای خود آزادی های تازه ای شناخته اند که نویسندگان مکاتب قدیمی تر یا آنها را نمی شناختند و یا مورد پسندشان نبود.
نمی توان گفت که آبزورد بیسم ها تمام قوانین کلاسیک ، سنتی و رسمی را در ساختن شخصیت نقض کرده اند بلکه بنظر می رسد که با خلاقیت و آزادی بیشتری با این مقوله برخورد می کنند.
در نمایشنامه های ابزورد معمولا" گفت گوی نمایشی یا به اصطلاح ، واژگان نمایش ( The Language of Drama ) دو کار ویژه مهم دارند ؛ نخست اینکه پیرنگ را بازگو کرده و آن را از آغاز به پایان می رسانند و دوم آنکه شخصیت های نمایش را به تماشاگر معرفی می کند . در نگارش نمایشنامه ها زمانی کل نمایش را متن نمایشی یا نمایشنامه می دانستند اما اتکای تام به متن نمایشی از اوایل قرن بیستم مورد تردید قرار گرفت که این ابداعات نیز بر دو محور عمده استوار شده است : یکی حذف ، تلخیص ، بازنویسی و تعدیل متن ادبی و دیگری کاربرد جدید زبان و گفتگوی نمایشی .
مارتین اسلین در کتاب خود با عنوان" نمایش آبزورد " ضمن بررسی تطبیقی نمایش های آبزورد با آثار غیر آبزورد چنین نتیجه می گیرد که اگر یک نمایشنامه خوب باید داستانی طرح ریزی شده و روشن داشته باشد ، نمایش آبزورد نه داستانی دارد و نه طرحی ؛ اگر یک نمایشنامه خوب باید به خاطر شخصیت پردازی موشکافانه و انگیزه های درست آن در جهت عمل اشخاص قضاوت شود ، نمایش های آبزورد اغلب فاقد شخصیت هایی باهویت بوده و تقریبا " آدم ها شبیه به عروسک های مکانیکی به تماشاگر عرضه می شوند.
به عقیده مارتین اسلین اگر یک نمایش غیر ابزورد باید طرحی کاملا " دقیق با تمام جزئیات داشته باشد ، در نمایش های آبزورد نمی توان دقیقا " مشخص کرد نمایش از کجا آغاز شده و در کجا خاتمه می یابد زیرا این گونه نمایش ها غالبا " شروع و پایان مشخصی ندارند .
وی همچنین می گوید اگر یک نمایشنامه غیر ابزورد باید آیینه ای از طبیعت و محیط اجتماعی باشد و خلق و خوی عصر خود را به بهترین وجه شرح کند نمایش های آبزورد اغلب انعکاس هایی از رویاها و کابوس های بشری هستند و بالاخره اگر یک نمایشنامه غیر ابزورد بر زبانی شوخ و زنده و تند تکیه دارد ، نمایش های آبزورد اغلب ترکیبی از سخنان نامعلوم و بی ربط و متناقض هستند .
اما اگر چه بسیاری از این موارد را می توان در اکثر نمایشنامه های آبزورد یافت ، اما وجود چنین مواردی به منزله ضعف نمایشنامه های آبزورد نیست چرا که آبزوردیسم محصول سیر تحولی فلسفه ، مذهب ، افکار اجتماعی ، سیاست ، اقتصاد ، ادب و هنر عصر خود بوده و آیینه تمام نمای جامعه غربی به شمار می روند .
باید دقت داشت که ادبیات آبزوردیسم هرگز نهضتی آگاهانه و به دقت تعریف شده نبوده است و از این رو هیچگاه نمی توان نویسندگانی که به این موج تعلق دارند را به دقت مشخص کرد.
با این وجود امروز آثار نمایشی " اوژن یونسکو "،" ساموئل بکت" ،" ژان ژنه" و " آرتور آداموف " را به عنوان کاملترین نمونه های درام آبزورد می شناسند هرچند که این نمایشنامه نوسان نیز چه در تکنیک و چه در نحوه نگرش به موضوعات با یکدیگر تفاوت های فاحشی دارند .
در سال 1943 " آلبر کامو " با انتشار رساله اسطوره سیزیف ( The myth of Sisyphus ) عرصه ادبیات و بطور کلی تئاتر دوران خود را تحت تاثیر قرارداد و در همین رساله بود که با بحث درباره آبزورد ، اصطلاح آبزوردیسم را رایج کرد .
در اساطیر یونان آمده است که سیزیف به سبب گناهی که مرتکب شده ، محکوم شد تا ابد تخته سنگی را از دامنه کوهی به طور دایم از پایین به بالا بغلتاند اما پس از آنکه با زحمت بسیار آن تخته سنگ را به قله رساند ، دوباره به پایین میغلتد و سیزیف ناگزیر بود تا کار خود را دوباره تکرار کند .
کامو از این کار سیزیف که نمادی از بیهودگی و بیحاصلی است نهایت اسنفاده را کرد و جریان نوینی را در ادبیات معاصر خود پایه گذاری کرد .
کامو معتقد بود که وضعیت انسان کاملا " پوچ و بی معنی است زیرا میان امیدهای انسان و جهان نامعقولی که در آن متولد شده است شکاف عظیمی وجود دارد" .
از نظر او تنها راه علاج این پوچی ، یافتن رشته ای استاندارد شده و الگویی بیطرفانه است تا انسان بتواند بر اساس آنها آشوب های درونی خود را سامان دهد .
شش سال پس از رساله آلبر کامو و در سال 1949 " اوژن یونسکو " نخستین اثر خود را به نام " آوازه خوان طاس " نوشت و آن را " ضد نمایش " نامید تا بر ضد درام سنتی و قراردادی شوریده باشد .
یونسکو در مورد این نمایشنامه چنین گفته است : اگر آوازه خوان طاس انتقاد از چیزی است ، آن چیز باید مربوط به همه جوامع ، مربوط به زبان و مربوط به تمامی ابتذال ها باشد .
وی معتقد بود اگر انسان غم انگیز نیست ، پس مضحک است ، دردناک و در واقع خنده آور است و تنها با آشکار ساختن پوچی انسان است که می شود به غم دائمی انسان معاصر و به گونه ای تراژدی دست یافت .
یونسکو از جمله فلاسفه و تئوریسین هایی بود که به روابط اجتماعی انسان به ویژه طبقه متوسط و وضعیت خانواده ها در این طبقه توجه ویژه ای داشت .
در بیشتر آثار او دو مایه اصلی را میتوان یافت یکی" سرشت رو به زوال مادی گرایی در جامعه سرمایه داری " و " دیگری تنهایی و انزوای فرد".
یونسکو تقریبا " در تمامی آثارش کلیشه ها ، ایدئولوژی ها و ماده گرایی را تحقیر می کند و شخصیت هایش عمدتا " عناصری خود مختار و فاقد اندیشه" هستند .
دیگر آثار یونسکو عبارتند از نمایشنامه های درس ، صندلی ها ، آمه ده ، چگونه از شرش خلاص شیم؟ ، مستاجر جدید ، قاتل بی مزد ، کرگدن ، پرسه ای در هوا ، گرسنگی و تشنگی ، مکبت و مردی با چمدان ها که در تمامی این آثار طرز تفکر و تلقی بونسکو از جهان پیرامونش دیده می شود .
اما نخستین نویسنده آبزوردیسم که ضمن کسب شهرت جهانی برای خود ، تئاتر آبزورد را مورد توجه جدی مردم قرارداد ، شخصی است ایرلندی تبار به نام "ساموئل بکت".
بکت نخستین سال های فعالیت ادبی خود را صرف داستان نویسی کرد اما خیلی زود به نمایشنامه نویسی روی آورد و مسیر اصلی خود را یافت .
آثار بکت به طور مستقیم با مقوله غم انگیز زندگی از دیدگاه او سر و کار دارد و تقریبا " هر تمهیدی که به کار می برد برای آن است که راز نمادین زندگی انسان به بن بست رسیده غربی را آشکار سازد.
بکت در آثار خود بارها از خودش می پرسد : من کیستم ؟ زمان و مکان چیست ؟ ذهن و ماده چه هستند ؟ و واقعیت کدام است ؟ سوالاتی کلی که ذهن بشر هم عصر او را به خود مشغول داشته است و هرگز برای این سوالات پاسخی ندارد .
بکت در سال 1952 با نگارش نمایشنامه " در انتظار گودو " به شهرتی جهانی رسید این اثر که ابهامی سمبولیک در خود پنهان دارد ، شخصیت های ولگردی را در مقابل بیننده قرار می دهد که سخت انتظار می کشند و خود را به درختی که زیر آن قراردارند ، آویخته می پندارند. از دیگر آثار بکت میتوان "پایان بازی" ،" آخرین نوار کراپ" ،" روزهای خوش" ، " آمد و رفت" و "من نه ( No I ) و آن روزگار" را نام برد .
در این عرصه همچنین می توان از "هارولد پینتر" انگلیسی نام برد که اولین نمایشنامه خود به نام " اتاق " را در طول مدت چهارده روز نوشت که در سال 1957 در دانشگاه "بریستول " به صحنه رفت .
در آثار پینتر موقعیت های روزمره به تدریج حال و هوایی اسرار آمیز و رعب انگیز به خود می گیرند .
در این آثار حوادث با انگیزه هایی مبهم ، نامعلوم و بدون توضیح اتفاق می افتند و پس زمینه این اتفاقات هرگز باز نمی شود .
در آثار بینتر دیالوگ های اگرچه عامیانه و طبیعی هستند اما بسیار با دقت نوشته شده اند . برای پینتر" سکوت " و " مکث "بخشی از زبان نمایشی است و گفتار همچون تمهیدی است که برای پوشاندن برهنگی روان شخصیت ها به کار می رود .
یک توضیح صحنه در آثار پینتر غالبا " همان اندازه اهمیت دارد که دیالوگ مهم است در نمایشنامه های او همه چیز در آغاز با مزه و به نحو دلپذیری مبهم است اما به تدریج هنگامی که شخصیت ها با وضع نامساعدی روبرو می شوندحال و هوایی اضطراب آور ، رقت انگیز یا بیمناک آنان را در برمی گیرد و می کوشند تا خود را از خطری ناشناس و غالبا " نامشخص در بیرون یا درون خانه یا مکانی که حرکت صحنه ای در آن اتفاق می افتد رها سازند .
آثار دیگر آثار پینتر می توان به نمایشنامه های "مستخدم ماشینی" ،" جشن تولد" ، "درد خفیف "، "شبی در خارج از خانه" ،" مدرسه شبانه" و" سرایدار" اشاره کرد .
اما "آرتور آداموف" در جوانی به مکتب سورئالیسم پیوست اما به لحاظ نفوذ این مکتب به تئاتر آبزورد در سال 1947 و در 39 سالگی به درام نویسی آبزورد روی آورد .
در درام های اولیه آداموف زمان و فضا همچون رویا حد و مرزی ندارند اما در آثار بعدی او این عناصر به تدریج گرایش بیشتری به جامعه نشان دادند به ویژه در آثاری که آداموف پس از 1956 با طرد نمایشنامه های پیشین خود و با گرایش به شیوه برشت نگاشت .
در آثار آرتور آداموف نسبت به دیگر ابزوردیسم ها تفاوت در چگونگی زمان و فضا بیشتر مشهود است .
از جمله آثار آداموف میتوان به "تهاجم "، "پارودی "، "همه بر علیه همه" ،" پائولی پائولی" و "بهار 71" اشاره کرد .
پانتومیم چیست؟
قبل از اینکه مکتب یا سبک باشد بیشتر یک علم است از دوران کلاسیک گرفته تا مدرن، پانتومیم یک نمایش سبکیافته است بدانید که کلمه " میم " غلط گفتاری است و در واقع باید گفت " مایم " .
قبل از آنکه پانتومیمی وجود داشته باشد " پانتومایمی " وجود داشته و قبل از آن " مایم " بوده.
ریشه " مایم " برمیگردد به نخستین روزهای حیات بشر و انسانها که کلام نداشتند و برای برقراری این کلام نداشتند و به چیزی جز بدن خود متکی نبودند. در دوران " آنتی میزیسیم " یا " جاندارگرائی اشیا " این پدیده به نام " جادوگر " اتفاق میافتد او که اولین بازیگر تاریخ است با زدن ماسک به چهرهاش صحنه شکار را توصیف میکند. این پدیده دارای محیط اجرائی و داستانی است که اینها هیچکدام چیزی کمتر از درام امروزی ندارد. بعدا ماسک از چهره جدا شد و آغاز تئاتر عروسکی است. " مایم " به زندگی خودش ادامه میدهد تا قرون وسطی که " مایم " تبدیل به نمایشهای مستهجن میشود البته در یونان. در روم تبدیل به گلادیاتورها و خشنونت میشود، همه اینها تا قبل از قرن ششم پیش از میلاد است. بعد از این زمان بدون کلام میشود. شخصی بنام " سوفورن " نمایش ملایم را پیش میبرد ، (بدون کلام ) .
با شمشیر رومیان و تسلط بر یونان ، خدای یونان " نون یا پانتو " خدای شکار یا شکارچیان این دو تمدن درهم ادغام میشود. تا این زمان " مایم " حالت فعلی پیدا میکند و " پانتومایم " حالت صفت فاعلی را بخود میگیرند. در قرن پانزدهم میلادی " پانتومایم یونانی " و " مایم رومی " درهم ادغام میشوند و " کمدی دلارته " بوجود میآید. بازیگر این شیوه اجرائی چون از حکومت انتقاد میکردند باز از ماسک استفاده میکنند تا جانشان درامان بماند.
پدر " پانتومایم " در فرانسه " آنتی اکروترو " است .
پانتومیم چیست؟
" پانتومیم " عبارت است از چند مجموعه از تابلوهایی پی در پی که بوسیله بدن بازیگر ساخته میشود و در غایت خودش به خلق اثری منتهی میشود.
پانتومیم دارای دانش نظری و تئوری است. در ارتباط با مسائل تنئری پیکره کلی وجود دارد بنام :
" سایلت دراما " ( نمایش در سکوت ) . که در اولین تقسیم بندی به سه دسته کلی تقسیم میشود :
که دارای تعاریف و دستهبندی جداگانهای هستند.
نمایش بیکلام ( می مودرام ) :
دارای متن است . حد اندازه متن از یک پاراگراف تجاوز نمیکند و در کل کار از عناصر تئاتری استفاده میشود مثل : نور ، دکور ، گریم ، لباس ، ...... یک نمایش کامل است که تنها کلام را از آن حذف کردهاند. متن " کارمن " وقتی به شکل بیکلام انجام و اجرا شود از این گونه است.
موسیقی و حرکت :
در این حالت تبدیل نتهای شنیداری به رفتارهای حرکتی که براساس یک عنصر یعنی " ریتم " شکل میگیرد. موسیقی و حرکت میتواند هم قصه داشته باشد و هم بدون قصه باشد. وقتی فاقد داستان باشد و نخواهد موضوعی را القا کند تبدیل به " رقص " میشود . در این حالت رقص نمایشی مدنظر است .
" آدام دارینوس " میگوید : " رقص و پانتومیم دوقلوهای بهم چسبیدهاند که فاصله آنها کمتر از تار موست".
تفاوت این دو در کل میتوان گفت که : در رقص ، رقصنده از زمین کنده میشود و اوج میگیرد . اما ، در پانتومیم، بازیگر با زمین در ارتباط است .
بازیگر یا ایماگر پانتومیم باید نشانهها و کدهایی را با نشانهگذاری استفاده کند که تماشاگر آنرا درک کند. ایماگری که رقص نداند ایماگر نیست . ایماگر میتواند رقصنده باشد اما رقصنده ، نمیتواند ایماگر باشد .
پانتومیم :
پانتومیم به پنج دسته تقسیم میشود .
بازیگری در تمام جنبههای آن در یک کلام خلاصه میشود و آن کنترل است :
کنترل حس ، کنترل بدن ، کنترل کلام .
به کسی بازیگر میگوئیم که این عناصر را دارا باشد و بتواند آنها را کنترل کند .
یک کنترل و ایستائیهای بدن در اشکال مختلف و متفاوت برای زمانهای متفاوت . گاهی فیگور درحد چند ثانیه یا حتی چند دقیقه است که درهمان حال بماند .
فیگور یا ژست یا ژستوس یونانیها یا ژستورال حالتی است که باید دارای معنا باشد و مخاطب باید بتواند از او مفهومی از او دریافت کند . با کنترل بدن و تعادل براساس تنفس بوجودد میآید . در کارهای عملی روی شیوه درست تنفس برای رسیدن به تعادل بدن گفتگو خواهیم کرد.
2- پانتومیم 3- موسیقی و حرکت 1- مایم فیگوراتیو 2- مایم تشریحی 4- مایم عروسکی به دو دسته تقسیم میشود : الف : عروسک کوکی ب : خیمه شب بازی 5- مایم ماشینی یا ربوتیک 1- مایم فیگوراتیو : 2- مایم تشریحی :2- آنتآآآآااا
یک موقعیت توصیف میشود . این ساخت موقعیت در " مایم " با ساخت موقعیت در تئاتر کاملا متفاوت است . یکی از ویژگیهای پانتومیم بدون متن بودن آن است و یک طرح پانتومیم حداقل یک جمله است .
" مارسل مارسو " میگوید : " تمام متن یک پانتومیم درحد سه یا چهار کلمه است مثل ، پیت به رستوران میرود ".
متنهایی که برای جلوه " ایما " مینویسند فقط خلق یا گفتن یک موقعیت است زندگی کاراکتر از نقطهA تا نقطه B ( کل زندگی ) نیست بلکه برشی فقط بین A و B است.
3- مایم کاربردی :
در این نوع مایم از دو ایماگر دیگر به بالا استفاده میشود که " ایماگر اصلی " را یاری میکنند و میتوانند جنبه اشیا ، صخره ، ... باشند.
4- مایم عروسکی :
مایم عروسکی به دو دسته : الف - عروسک کوکی ب - عروسک خیمه شب بازی تقسیم میشود . در مایم عروسکی با مایم غیر عروسکی یا تفاوت عمده دارد و آن اینکه ، در مایم عروسکی مفاصل بدن به شش مفصل تقلیل پیدا میکند .
1- مفصل گردن
2- مفصل دو دست
3- مفصل دو پا
4- مفصل کمر
که مجموعا شش تا میشود . در مایم عروسکی حرکت افقی و عمودی باهم اتفاق می افتد . در مایم عروسکی کوکی ، حرکات کاملا شکسته ، تعداد مفاصل شش ، حرکات متصل است . در مایم عروسک خیمه شب بازی ، تعداد مفاصل شش ، حرکات منقطع است و حرکات کاملا شکسته نیست .
5- مایم ماشینی یا آدم آهنی یا روبوتیک :
ترکیب محورهای حرکتی وجود ندارد . حرکات افقی و عمودی باهم اتفاق نمیافتد یعنی ، تعداد مفاصل زیادتر است اما ، دیگر نرمش حرکتی عروسکی در آن وجود ندارد .
سوال : فرق ایماگر با بازیگر چیست ؟
جواب : بازیگران موفق ایماگرند . " ژان لوئی مالرو " نمونه آن است . کسی که ایماگراست میتواند بازیگر باشد اما در بازیگری ایماگری وجود ندارد.
سوال : در بازی در سکوت های بازیگر تئاتر چه ؟
جواب : در بازی در سکوت یک بازیگر تئاتر او ، با گردن به بالا حرف میزند اما ، در ایماگری تمام بدن حرف میزند .
تفاوتهای بازیگر و ایماگر :
در بازیگری : بازیگر به عمق نقش میرود و بر اساس تحلیل کار می کند.
زمانی که بازیگر کار میکند کار او از ب ، بسم ا ... شروع و تا آخر بازی مستمر است.
در ایماگری : بازی فرمال و ژستورال است.
بازی منقطع است.
گریم سفید و خنثی است .
بازی منقطع یعنی چه ؟ در این بازی سه حالت بوجود می آید :
1- ورود به نقش 2- خروج از نقش و بازی خنثی 3- ورود به نقش بعدی .
این حالت شبیه تکنیک برشت یعنی فاصله گذاری که مجموعه خطوط عمودی و افقی با هم اجرا میشوند اما ، با این تفاوت که در شیوه برشت سه حالت اینگونه است :
1- ورود به نقش 2- خروج از نقش 3- بازگشت به نقش .
در شیوه ایمائی زمان 5 دقیقه است و بازیگر شاید 2 نقش را بخواهد انجام دهد کودک و پیرمرد اگر بین این دو ایماگر از نقش بیرون نیاید و بازی خنثی انجام نگیرد تماشاگر فکر خواهد کرد او همان کودک است که پیر شده . و به همین دلیل مهم است در مورد گریم در پانتومیم سفید و خنثی است چون قرار است ایماگر نقشهای مختلف را ایفا کند . پس چهره خنثی باید داشته باشد.
سوال : چرا گریم در ایما سفید است ؟
جواب : چون رنگ سفید میل به گسترش دارد و چون ایماگر با عضله های صورت نیز صحبت می کند باید این حالت دیده شود ، مخصوصاً در کارهای کلاسیک حتماً باید بکار گرفته شود اما در ایماگری مدرن همین سفیدی هم وجود ندارد.
در جامعه تئاتری ما که مردم ، حتی با برقراری کلام هم مشکل دارند چه برسد به اینکه کلام را هم برداریم پس ببینید چقدر کار برای ایماگر سخت تر میشود چگونه او این ارتباط را برقرار کند ؟
راههای انتقال به تماشاگر توسط ایماگر چیست ؟
سه موضوع را باید ایماگر به تماشاگر انتقال دهد :
1- کاراکتر 2- موقعیت 3- احساسات و عواطف
این سه در کوتاهترین زمان ممکن باید انجام گیرد . در تئاتر زمان حدوداً 45 دقیقه است اما در ایما ، حداکثر زمان بین 5 تا 10 دقیقه است و مضاف بر اینکه هر سه را باید انتقال دهد .
در بازیگری تئاتر ، بازیگر لایه های مختلفی از یک شخصیت را در طول نمایش به تماشاگر منتقل و ارائه میدهد اما ، در ایما با همان برخورد اول باید کاراکتر با تماشاگر ارتباط برقرار کند. 1- نمایش بیکلام 3- مایم کاربردی
ارتباط چگونه اتفاق می افتد ؟
1- ژست 2- موقعیت 3- احساسات و عواطف
ژست : اصلاً دنیای پانتومیم دنیای رئال نیست بلکه اگزجره میشود یعنی بزرگ نمایی یا در شت نمایی انجام میگیرد . در ژستها باید دقت کرد مثلاً : شانه های افتاده ، ایست بدن ..... و یا یک لبخند بزرگ روی لبها.
موقعیت : این موقعیت را توسط دستها ایماگر می سازد با این تفاوت که دست ما در چه موقعیتی قرار گیرد مثال: بلند کردن انگشت سبا به رو به بالا یعنی اجازه .
بلند کردن انگشت سبا به رو به سمت جلو یعنی اشاره.
انگشتها بسته شست به سمت بالا یعنی پیروزی ، موفق باشی .
انگشتها بسته شست به سمت پائین یعنی مرگ ، خلاصش کن.
پس به وسیله همین یک دست و همان یک ژست تا حالا ایماگر پنج قرارداد را با تماشاگر برقرار می کند.
احساسات و عواطف : که با میمیک و اکسپرسیون چهره نمایش میدهد.
گفتیم که در یک جلوه ایمائی یا پانتومیم سه موضوع به تماشاگر القا میشود :
علمی وجود دارد به نام " میموکولوژی " که علم شناخت " مایم " است و برد و اصل استوار است :
اینها را کمی باز کنیم . در اصل تقدم حس بر حرکت : اینگونه است که ، ایماگر در کوتاهترین زمان ممکن آن حس را در خودش پیدا کند بعد عمل می کند چون ، بدن فرم میگیرد . بدانید که هیچگاه حرکت بر حس مقدم نیست .
در اصل ترتیب و توالی حرکات : اینگونه است که ، حرکات به لحاظ رابطه پیش افتادگی و رابطة تأخیری برخوردار هستند چون ، منطقی عملی برآن حاکم است . مثلاً رانندگی
که رابطه پیش افتادگی و تا رابطه تأخیری را به دنبال دارد. حال فرض کنید جای دو تا از اینها عوض شود آن وقت است که فاجعه اتفاق می افتد.
" چارلز اوبرت " در کتاب " داناتاپانومایم " ( هنر پانتومیم ) حرکات و حرکتهای نمایشی را به پنج دسته تقسیم می کند او می گوید : " هر حرکتی که در صحنه بکنید بر پنج دسته است و ابتدا " ایماگر " باید نوع حرکت را برای آن کار پیدا کند مثال : عبور نابینا از خیابان .
حرکات پنج گانه چه نوع حرکتی هستند ؟
چارلز اوبرت " می گوید : ایماگر باید برای عمل سه مرحله را پشت سر بگذارد :
در علم رفتار شناسی می گوید : " ایماگر برای آنکه " فتوگرام " را تجزیه کند و مفهومش را درآورد باید دو کار انجام دهد :
در حوزه پانتومیم در حالت کلاسیک آن ، باید رفتارهای حرکتی را در حضور عنصر مادی کشف کرده و سپس با حذف عنصر مادی شروع به ساخت فضا کنید . مثال : فیلم یازدهم سپتامبر، ماشین نویس در محل کار . بیشتر مواقع این عنصر مادی را نمیتوان حذف کرد مثلاً : یک شبح ، که نمیتوانید نشان دهید تنها در این حالتهای استثنا از این دو عنصر تخطی می کنیم اما در بقیه حالات اینگونه نیست.
دسته بندی دیگری نیز وجود دارد برای رفتار که به لحاظ مفاهیم جزئی یا کلی به سه دسته تقسیم می شوند:
رفتار شناسها رقص ، را مونولوگ بدن میدانند . رقص ناب مفهومی ندارد و برای فقط زیبائی بدن و حرکات بدن در فضاست . مثال : رقص عام.
مینیاتور ایرانی در رقص یا بهتر بگوئیم در باله شرقی وجود دارد ، حرکات دوار و منحنی شکل که بسیار این حرکات نیایشی است . باله شرقی کاملاً ایرانی است اما اندکی از حرکات را وام گرفته مثلاً از هندوستان طرح قوس منحنی گنبدها ، فرش ، موسیقی ، گچ بری ، خط ایرانی را نگاه کنید تماماً منحنی است .
باله شرقی متأسفانه در حال اضمحلال است قبل از انقلاب اسلامی کار میشده بطور مثال : باله شرقی یوسف و زلیخا ، که متاسفانه رقص شناخته شده خانمها از کار روی آن منع شده اند چونکه این حرکات بسیار ظریف است و خانمها این حرکات را ظریفتر انجام میدهند. بطور مثال مجموعه ، آفاق ، عشلق ، پرده دران از آن جمله است که ریشه در باله شرقی دارد. این باله شرقی با موسیقی همراه است. مواظب باشید شما یک کار ارزشی انجام میدهید و این کار هنری با ارزش از ارزش نیندازید . باله شرقی ریشه اش میرسد به زمان داریوش سوم که شخصی خواجه به نام " باگوباس " آنرا به دربار روم می برد و با سه زنگوله کوچک انجام میداده است . برای بهتر دانستن میتوانید به کتاب بنیاد رقص نمایشی در ایران اثر " ابراهیم جنتی " مراجعه کنید.
خود کلمه رقص یک کلمه عربی است و در زبان ایرانی این کلمه به مفهوم بازی گفته میشده .
دلسارت : ابتدائی ترین نوع بازی آهنگین بچه هاست که سابقه طولانی دارد و متناسب نمایش کودکان است همان بازی کودکانه " باز میشم بسته میشم " است .
امروزه باب شده که در نمایش از پانتومیم استفاده می کنند و بخشی از کار را به عهده آن می سپارند.
بدانید که " ایماگر " نباید به لحاظ قاعده دارای ، ریش و سبیل باشد چون باید در نقشهای مختلف کار کند . در یک کار کاربردی از کشور آذربایجان " ایماگر " از نیم بدنش بعنوان کاراکتر دوم استفاده می کند. بعضی از قسمتهای بدن میتواند کاراکتری باشد و جنبه کاربردی این هنر را منتقل سازد مثلاً دستها که با آن شخصیتی را می سازند یا پاها که با وسایل اندک میتوانند شخصیتی یا کاراکتری باشند.
تکرار : تکرار قاتل پانتومیم است . حرکات تکراری به کارتان صدمه میزند ، همانگونه که در تئاتر سعی می شود از میزانس تکراری استفاده نشود در پانتومیم هم به کل از ان احراز کنید . " ایماگر " باید بسیار دقیق ، هوشمند، و با بدنی گویا به کار بپردازد. 1- کاراکتر 2- موقعیت 3- عواطف و احساسات 1- اصل تقدم حس بر حرکت 2- ترتیب و توالی حرکات 1- بازکردن در خودرو 2- قراردادن داخل خودرو 3- قراردادن سوئیچ 4- کشیدن ترمز دستی 5- عوض کردن دنده 1- حرکات ساده : حرکاتی هستند که ضرورتاً برای انجام کنش انجام میگیرند مثل : کنش راه رفتن ، پس الزاماً باید گام برداشت . کنش خندیدن ، که با تمام عضلات صورت کار میشود . این حرکات باید کاملاً درشت و اگزجزه می باشد. 2- حرکات منشی ( شخصیتی ) : که عبارتنداز حرکاتی که مروز زمان و تکرار ، بخشی از وجود کاراکتر میشوند و ارادی هستند و تکرار شونده می باشند مثل : بعضیها عادت دارند یک ابرویشان را بالاتر قرار دهند. به این حرکات که بخشی از وجود شخص میشوند و جزوه حرکات منشی شخصیتی و ارادی هستند . 3- حرکات عزیزی : این حرکات پاسخ بدن به یک محرک خارجی که در لحظه اتفاق می افتد و غیر ارادی و غیر تکراری هستند مثل : نشستن روی صندلی که رویش پونز باشد ، یا ظرف داغی که رهایش می کنید این پاسخها غیر ارادی و غریزی هستند. 4- حرکات توصیفی یا تشریحی : این حرکات عبارتنداز : قصد ، اراده ، تصمیم گیری قبلی برای انتقال یک مفهوم و یک معنی برای برقراری با مخاطب صورت میگیرد ، از این حرکات در زندگی عادی استفاده می کنیم مثال : آماده شدن برای آمدن به بیرون از خانه ، که هز شخص خود را مرتب می نماید چرا که تمام انسانها در ارتباط با دیگران همیشه در حال نقش ایفا کردن هستند. 5- حرکات مکمل : در این حالت زمانی ، تمام اندامهای بدن را برای رساندن منظور بکار کی گیرند که همان " ایما " است . ایماگر با بدن حرف میزند چون ، کلام مربوط به مرزهاست میتوان گفت بسیاری از انسانها در شرایط ویژه از این جلوه " ایما " استفاده می کنند گفتیم که کلام مربوط به مرزهاست وقتی شخص از این مرز خارج شود دیگر میسر نیست با آن کلام سخن بگوید اما ، زبان بدن غیر این است و مرز نمی شناسد . در هرکجا هر انسانی که گرسنه باشد با حرکات دو دست و دهان باز میتواند ، خواسته خود یعنی خوردن را یا مکان خوردن را به دیگر بفهماند . " مارسو " می گوید : " کلام سراسر دروغ است و صداقت را تنها در بدن میتوان یافت در حرکت است که صداقت وجود دارد " . 2- به ذهن می سپارد یعنی مرحله عینیت را پشت سر می گذارد و به ذهنیت می سپارد . 3- و آنرا باز آفرینی می کند. 1- حرکات زیبائی شناسانه 2- حرکات مفهومی 3- حرکات واسط 6- اتولوژی یا رفتار شناسی : در ابتدای هر امر یا چیزی وجود دارد به نام " فتوگرام " . اگر یک تصویر را به کوچکترین جزء ها تقسیم کنیم هر جزء یک " فتوگرام " است که ، در بطن خود یک مفهوم جزئی دارد با مجموع تمام این جزء هاست که به یک مفهوم کلی و نمایی میرسیم ، مثال : دستی دری را باز می کند یک " فتوگرام " بعد چه خواهد شد ؟ تماشاگر نمیداند آیا این در به چه چیزی متصل است یا به کجا بازخواهد شد ؟ اگر عملی انجام نگیرد ، پیامی را نمی رساند پس شما در مرحله برجسته به مفهوم و تحلیل می رسید . وقتی ما می گوئیم جلوه " ایما " پس ، طبیعتاً با تصویر سر و کار داریم که میشود " فتوگرام " که به تنهایی کامل نیست و جزئی است پس از تمامی اینها به مفهوم نمایی خواهیم رسید با شناخت تمامی حرکات . 1- عینیت 2- ذهنیت 3- آفرینش 1- کشف رفتارهای حرکتی در حضور عنصر مادی 2- ارائه رفتار با حذف عنصر مادی 1- عینیت : " چارلز اوبرت " می گوید : هر عنصری را در محیط مادی کشف کن . وزن ، حجم ، موقعیت را بشناس و برایش یک فایل بازکن . ایما گر باید کنجکاو باشد مثلاً : دیدن یک متکدی و .... ایماگر اینها را می بیند.
تک گویی یا مونولوگ چیست؟!
تک گویی شیوهای نمایشی است که از اواخر قرن 19 در نمایشنامهنویسی و داستاننویسی متداول شده است. در این شیوه ذهنگرایی و درونگرایی مد نظر است که البته با دو رویکرد بیرونی و درونی ارائه میشود. در تک گویی درونی، آن چه در نمایش شنیده میشود، در خلوت و تنهایی شخصیت میگذرد، یعنی به نوعی شاهد واگویههای درونی شخصیت هستیم که در تنهاییاش صورت میگیرد. اما در تک گویی بیرونی، نوعی برونافکنی است که با صدای مشخص برای یک یا چند شنونده روایت میشود. البته در هر دو مورد تا حد زیادی نظم معمول در گفتار ذهنی و بیرونی بر هم ریخته است و این به دلیل بیماری شخصیت است. واگویههای درونی و بیرونی بیانگر تنهایی، وحشت، اضمحلال، روانپریشی، عصبانیت و خودخوری شخصیت است. در حالت معمول که فرد دچار چنین کنشهای ابرازگرایانه نمیشود، شخصیت به دنبال درمان خود انگیخته است و لازم است که از درون تنظیم شود. گاهی روانکاوان چنین وضعیتی را پیش میآورند تا به مرور شخصیت بیمار ذهنی و روانی به سمت و سوی بهبودی و تخلیه روانی پیش برود. گاهی نیز به طور طبیعی خود بیمار با یافتن آدمهای مورد اعتماد یا در رویارویی با طبیعت به برون فکنی خود میپردازد. در هر دو صورت احتمال درمان وجود دارد. به خصوص اگر شخصیت بیمار با حمایت جدی اطرافیان روبهرو شود.
مکتبهای ادبی و تک گویی
به لحاظ مکتبهای ادبی، شیوه تک گویی(مونولوگ) جزء ادبیات اکسپرسیونیستی و نئواکسپرسیونیستی محسوب میشود. در این شیوه ادبی و نمایشی، هدف وانمایی درونیات بر هم ریخته نمونههایی از آدمهاست که در شرایط معمول قرار ندارند. این وضعیت در زمان جنگ و بلایای طبیعی بیشتر بروز پیدا میکند. در زمان جنون زدگی و افسردگیهای خفیف و شدید نیز بازنمایی و واگویههای درونی در اغلب افراد تشدید میشود.
تک گویی همان طور که از اسمش هم پیداست، دارای یک شخصیت اصلی است که در خلوت خود به واگویه و فرافکنی روان و بیان معضلات و مشکلات پیچیده درونی خود میپردازد. گاهی شکستهای عشقی میتواند عامل واکاوی درونی افراد در یک خلوت اندوه زده و غمگین باشد. حالا اگر شنوندهای هم این وضعیت را داشته باشد، تک گویی بیشتر جنبه بیرونی به خود میگیرد، چون در این حالت مخاطب و شنونده تک گویی نیز علاوه بر راوی یا بیمار و افسرده مشخص است، اما در حال دیگر که جنبه درونی به خود میگیرد، همه چیز در ذهن و روان فرد میگذرد و در این حالت بیماری و فرافکنی شکل پیچیدهتر و در عین حال خطرناکتری به خود میگیرد. کابوس، رویا و خواب در این حالت از نشانههای تک گویی درونی به شمار میآید. بیمار در این حالت با خود خلوتی دارد و جستوجویی که گاهی به جنون، خودکشی، خودزنی و مرگ میرسد. گاهی نیز پاسخ معکوس را در بردارد و بیمار از این وضعیت پریشان و بلا زده بیرون میآید. چنانچه در نواحی جنوبی ایران، چنین حالتهای روانی را به جن زدگی معنا میکنند و از این بیماران به عنوان اهل هوا یاد میکنند. بابا زار و مادر زار در یک دایره درمانی به موسیقی درمانی و رقص درمانی میپردازند تا حال و هوای تازهای را در بیمار ایجاد کنند و او را از شر اوهام، کابوسها و دردهای درونی و ناپیدا خلاص کنند.
البته در شکل مدرنتر نیز روانکاوان و روانپزشکان با روانکاوی و تجویز داروهای شیمیایی در صدد برمیآیند که بیمار را به تسلی خاطر و بهبودی سوق دهند. اما شیوه تئاتر درمانی و سایکودراما نیز امروزه برای برخی از بیماران پیچیده و کهنه کار پاسخ مثبت در بر داشته و به عنوان شیوهای موثر و مفید در برخی از مراکز درمانی بیماران ذهنی و روانی کاربرد فراوان پیدا کرده است.
از این رو بیان مونولوگهای درونی و بیرونی، برای مخاطبان نیز به عنوان یک زنگ خطر کارایی زیادی دارد. این شیوه خود یک شیوه پیشگیرانه محسوب میشود که دیگران را متوجه علت بروز چنین وضعیتی میکند. در زمانه معاصر به دلیل تنهایی بشر و اسارت روح و روان در مواجه با دود، سیمان و فولاد و خلوت گزینی بیش از حد و بیتفاوتی آدمها نسبت به یکدیگر و اختلافات شدت یافته در روابط انسانی چنین وضعیتی تشدید یافته و جنبههای ذهنی و درونی در افراد بیشتر شده است.
آغاز تنهایی و بیمارهای ذهنی و روانی
انسان مدرن پس از رنسانس فکری و صنعتی، با محور قرار دادن خود در تمامی امور موجبات تنهایی و بیماریهای روحی و روانی خود را فراهم کرده است. اگر پیش از دورههای رنسانس انسان در چالش با طبیعت و امور متافیزیکی به دنبال یافتن یک آرامش نسبی بود، پس از دوره رنسانس با حذف یا کمرنگ ساختن امور معنوی و با نگاه ماتریالیستی خود را با زد و بندهای بیرونی بیشتر درگیر کرد و مادیات جزء رفاه ظاهری چیز دیگری برای انسان نداشت. انسان بیشتر با این رفاه، تنها و تنهاتر شد. امروزه شاکله انسان محوری به شکل بارزتری نمود یافته است و در قرن 20 نیز راهاندازی جنگهای تکنولوژیک، ترسها و دهشتهای درونی انسان را بیشتر کرد و دیگر هیچ نقطه امیدی برای فرار از این بحرانهای روحی احساس نمیشود. هر چند انسان نسبت به این وضعیت طغیان کرده و به طور عصبی علیه آن میآشوبد، اما در واقع در دور باطلی از افسردگیها و روانپریشیهای بیحد و حصر خود را به اسارت درآورده است. درمان نیز از اینموقعیت بغرنج با رویکردی معناگرایانه و پرهیز از مادیات ممکن خواهد شد. یعنی نوعی گرایش عرفانی و شهودی که انسان را متمایل به باورهای شرقی میکند، باعث درمان او میشود. انسان امروز میتواند با پرهیز از زندگی مادی و لوکس و شیک و با اصرار بر پیروی از دستورات معنوی خود را نجات بدهد. یعنی خلوت خود را از مسیر منحرفانه و مبتذل که جز شکست و بیماری نتیجه دیگری نخواهد داشت به مسیر درست کشف و شهود رهنمود سازد تا با یافتن آرامشگاه حقیقی از مرگ بدون انگیزه بگریزد و اگر خیلی موفق باشد زندگی رازآمیز و جاودانهای را پشت سر بگذارد. چنانچه در اروپا و آمریکای امروز گرایش به عرفان بودیسم، مسیحیت، اسلام و دیگر مسلکهای ذهنی و روحی رو به فزونی است. این رویکرد نوعی مقابله پست مدرن در برابر تهاجمات ویرانگر مادیگرایانه است و اسباب آرامش نسبی و مقطعی را ایجاد خواهد کرد.
تئاتر نیز در تمام این دوران نقش درمانگر غیر مستقیم را برای انسان معاصر بازی کرده است. با رواج مونولوگها نوعی رویارویی با خویشتن در صحنه تئاتر برای همگان متجلی میشود و این نوع برونفکنی ناخواسته دراماتیک همه را نسبت به خویشتن و علت بیماریها آگاه میسازد یا نوعی پیشگیری را برای تماشاگران در برخواهد داشت. قرار نیست که انسان معاصر همیشه در تب و تاب درونیات روان پریشانه خود بسوزد و بسازد. او به دنبال درمان خود است. چنانچه که با تفکر و ایجاد رفاه ظاهری و تکنولوژیک به ویرانی خود پرداخته است. با همین تفکر میتواند امکان درمان خود را مهیا سازد. انسان بعد از بیماری به دنبال درمان است. عدهای هم با هوشمندی در صدد پیشگیری برمیآیند تا با رفاهی درونی و آمیخته با آسایش حقیقی خود را از منجلاب ویرانگر زمانه حاضر برهانند. این زندگی مملو از مادیات نتیجهاش خود ویرانگی است، در این وضعیت راه خروج در چشمپوشی از مادیات لحاظ شده است، یعنی به نوعی تز(ماده) و آنتیتز(چشمپوشی از ماده) است و آنتیتز در این فرآیند عرفان و آرامش است. تئاتر یک ابزار عینی برای روشن شدن این نوع حقیقت عجیب و غریب آمیخته با زندگی مادی امروز است. اگر در مونولوگها، ما شاهد انسانهای تنها هستیم که دیگر از عشق، انسانیت، معنویت، انسان دوستی، طبیعت، رمز و رازهای ما در این زمانه، دور شدهاند و خود را در خفقان درون زندانی و اسیر میپندارند و گرایش به خودکشی و جنون و گریز از دنیا را تشدید یافته میبینند. این نمونهها و مثالها حقیقیترین و تلخترین وضعیت ممکن را پیش روی تماشاگران قرار میدهند تا به خود واقف شوند. خودشناسی در این نوع تئاترها نمود عینی مییابد و این همان زنگ خطری است که پیش از این از آن یاد شد. زنگ خطری که به گستره زمین قابل تعمیم و تکثیر است و در هر نقطه از زمین که مادهگرایی نفوذ میکند، نتیجهاش جز این نبوده است. حتی در ژاپن که نمونه یک کشور معناگرا تلقی میشود، در یک قرن اخیر با غالب شدن تکنولوژی بر سیطره زندگی، افراد دچار بیماریهای تشدید یافته روحی و روانی بودهاند. احیای شمنیسم، بودیسم و تائویئسم و دیگر گرایشهای عرفانی باعث خروج از این وضعیت شده است.
در تئاتر پس از جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم، نمونههای بازری علیه این وضعیت روانپریشان و جنون زده و مرگگرا قد علم کرد. ابزوردیسم اوژن یونسکو، ساموئل بکت، هارولد پینتر، ادوارد آلبی و دیگران جملگی بر معنای از دست رفته بشر مدرن تاکید میکردند. جنگ هم ابزارهای معنوی و درونی را از بین برد. آن چه نیچه در آغاز قرن 20 از آن به عنوان"مرگ خدا" یاد کرده بود، در طول قرن 20 نمود عینی یافت. تمام اروپا از این وضعیت رنج میبرد، آمریکا هم با ثروت باد آورده و غرق شدن در زرق و برق مادیات و تجملات، آدمها را دچار خود فراموشی معنوی کرد. انسان آمریکایی نیز حسابی غرق در رویاهای مادی خود شده بود و دیگر فرصتی برای داشتن خلوتهای معنوی نداشت، بنابراین او نیز به گونهای دیگر دچار شکست شد و تک گوییهای ممتد گرایش پیدا کرد. این تک گوییها امروز در دنیا در خلوت اکثر آدمها به وقوع میپیوندد و حالا تئاتر گاهی این فرصت را در اختیار تماشاگرانش قرار میدهد که همه را متوجه این معضل کند.
تاکید بکت و یونسکو بر عدم ارتباط آدمها و بیگانه شدن زبان برای همه، دلالت بر تنهایی و تک گویی افراد در دنیای معاصر دارد. آدمهایی که اصلاً نمیتوانند ارتباط برقرار کنند و همه دچار زبانهای منحصر به فردی شدهاند که نمیتوانند با کدهای مشترک راه ارتباط را ممکن کنند. هر کسی ساز خود را میزند و هیچ کس نمیتواند حرف دیگری را بفهمد. بنابراین همه دچار تک گویی شدهاند بی آن که شنونده و مخاطبی نیز داشته باشند. گویی هر انسان در جزیره خود زندگی میکند و البته اگر اسم این خلوت روان پریشانه را بشود زندگی گذاشت، چون در زندگی فراز و نشیب است و انسان دچار رشد و تعالی میشود، اما در وضعیت روان پریشانه نوعی درجا زدن مضمحل کننده و خود ویرانگر و حضیض انسانی موج میزند، اما در پیش روی این وضعیت پست مدرن، معنایی نیز وجود دارد که دستاویزی حقیقی برای نجات انسان است.
ساختار
ساختار تک گوییها عموماً و اغلب با یک نفر در صحنه شکل میگیرد. یک نفر که مدام حرف میزند و البته حرکات او یا خیلی کند یا خیلی تند است. بنا بر پیشینه بیماری این حرکات کند و تند میشوند. در بیماریهای روان پریشانه حرکات و صدا کند و آرام است و در ساختارهای هیستریک و عصبی این حرکات تند میشوند. در این وضعیت انسان نامتعادل است و اصلاً نمیتواند با رفتارهای معمولی در صحنه متجلی شود. چالشمندی این فرد بیشتر با خود است. او آن قدر تضعیف شده که دیگر نمیتواند با دیگران و با دنیای خارج از خود مجادله و کشمکش داشته باشد. او آن قدر با خود ور میرود تا به نوعی تکرار و دور باطل دچار شود. این تکرارها برای مخاطب نیز دردسر ساز و بیحوصله کننده است. این وضعیت به هیچ وجه قابل تحمل نیست. مخاطب هم مانند شخص بیمار در صدد خروج از این وضعیت است. به همین دلیل مونولوگهای نمایشی نیز به مانند وضعیتهای واقعی چنین بیمارانی غیر قابل تحمل به نظر میرسد. بنابراین شاکله درونی این آثار بر هم ریخته و دایرهای شکل است و هیچ چیز از منطق روایی خطی و معمول پیروی نمیکند. بینظمی دلالت بر برهم ریختگی درون افراد میکند. بیماری نیز موجب میشود که در پردازش صحنه از دکورهای عجیب و نورپردازیهای تند و تیز استفاده شود. لباس نیز از رنگ زندگی فاصله میگیرد.
شناخت صحیح
هنرمند تئاتر باید با شناخت صحیح اقدام به نگارش و اجرای تک گویی نماید. این شناخت براساس مطالعه کتب و عینی افراد بیمار ممکن خواهد شد. البته شناخت ضرباهنگ این گونه بیماران و ایجاد آن در صحنه و بهرهمندی از تمهیدات نمایشی برای جذب مخاطب نیز ضروری مینماید. سر زدن به بیمارستانهای روانی و اعصاب و زندگی کردن با این نوع بیماران باعث میشود حقیقتی ناب در صحنه بروز پیدا کند که برای همه جذاب به نظر رسد. متاسفانه در ایران ما، با آن که در زمان جنگ و با توجه به پذیرش نظام مدرن در زمانه حاضر با چنین روان پریشیهای در حد چشمگیر روبهرو شدهایم، متاسفانه هنرمندان تئاتری بدون شناخت صحیح و به دلیل کپیبرداری از نمونههای شناخته شدهتر در دام تکرار و یا غلطخوانیها میشوند. چون نمونههای برجسته بر پایه مطالعه به نتیجه رسیدهاند، اما نمونههای تکراری از چنین بستر پژوهشی تهی هستند و نمیتوانند به شکل معتبری اجرا شوند. یک اجرای درست ریشه در حقایق و واقعیت ملموس زندگی دارد و بدون چنین پیشینهای نمیتوان در صحنه حرف درست زد.
نگاهی به جشنواره تئاتر فجر در ایستگاه بیست و هشتم؛ آلبوم یک سال تئاتر ایران
اما تنوع و گوناگونی بخشها و تعداد آثار شرکت کننده در جشنواره امسال تئاتر آن قدر هست که در این قسمت از گزارشمان هم بتوانیم چند بخش دیگر آن را مرور کنیم:
شلوغ ترین و جذاب ترین بخش جشنواره
تقریباً از همان سال که جشنواره تئاتر فجر از شکل رقابتی خارج شد و بخشهای مختلفی به آن اضافه شدند، بخش چشم انداز تئاتر سال آینده یکی از پرطرفدارترین ها بوده است. بیشترین متقاضی حضور در جشنواره فجر را این بخش شامل می شود و شاید یکی از دلایل این جذابیت برای هنرمندان شرکت کننده تضمین به اجرای عموم درآمدن تئاترشان در سال آینده باشد.
در بخش چشم انداز تئاتر ایران در سال 89 در مجموع 17 نمایش در جدول برنامه جشنواره قرارگرفته اند. در این میان شاید امسال تعداد آثار شهرستانی پذیرفته شده چشم اندازه، قابل توجه باشد.«کهربا» عنوان نمایشی به نویسندگی و کارگردانی سیمین امیدیان است که شنبه در تالار چهارسو به روی صحنه می رود. سابقه کارهای امیریان در حوزه تئاتر عروسکی پیش بینی هایی را در مورد نوع و شیوه اجرایی کهربا به وجود می آورد، اما باید منتظر ماند و دید که این مدرس تئاتر پس از چند سال چه نمایشی را تولید و آماده اجرا خواهد کرد.
«یکی مثل همه» نوشته و کار کتایون حسین زاده هم احتمالاً امسال خیلی ها را کنجکاو و آماده تماشا خواهد کرد. حسین زاده که پس از نمایش «چاه» (سه سال قبل) در این سالها بیشتر درگیر کارهای مربوط به حوزه نقد بوده و به عنوان یکی از اعضای کانون جهانی منتقدان در حوزه بین المللی نامش را در میان اهالی تئاتر بر سرزبانها انداخته است، امسال دوباره در مقام کارگران، نمایشی را به جشنواره آورده و حتماً بسیاری از تماشاگران و منتقدان تئاتر را در انتظار اجرای نمایش اش خواهد داشت.«بلوط های تلخ» نوشته و کار شهرام کرمی، چند سال پیش در رپرتوار تئاتر دفاع مقدس نمایشنامه خوانی شد و احتمالاً حالا با انجام برخی اصلاحات تولید و آماده اجرا شده است. شهرام کرمی از هنرمندان و مدیران جوان تئاتر ماست که پرکار و بی حاشیه فعالیت می کند و تئاترش دوستداران زیادی هم دارد.اما مسعود موسوی، از اعضای کانون ملی منتقدان که دو سال پیش «مجسمه های یخی» را در کارگاه نمایش به روی صحنه برد امسال با «شمشیرهای ژنرال» در بخش چشم انداز تئاتر 89 حضور خواهد داشت. مسعود موسوی و کتایون حسین زاده تنها اعضای کانون ملی منتقدان نیستند که نمایشی را در جشنواره بیست و هشتم کارگردانی می کنند. «چیستا یثربی» کارگردان دیگری است که در حوزه نمایشنامه نویسی و تولید تئاتر به واسطه رویکردهای روانشناسانه همواره آثار قابل بحث و جذابی در تئاتر ایران داشته و دوشنبه نیز نمایش جدیدش با عنوان «پری خوانی عشق و سنگ» را در تالار سایه اجرا خواهد کرد.«مترسک دره جنیان» عنوان نمایش دیگری در این بخش است که با نویسندگی و کارگردانی هادی نامور از گرگان در تالار اصلی اجرا می شود؛ «تور عروس» به نویسندگی و کارگردانی «امیر امجد» در پنجمین روز جشنواره در تالار قشقایی به صحنه می رود؛ «موضوع، زمان، مکان» نوشته و کار سعید آلبوعبادی هم در همین روز در کارگاه نمایش به اجرا در می آید.امسال استان خراسان رضوی- شهر مشهد- بیشترین نماینده را در میان شهرستانها در جشنواره تئاتر فجر دارد. یکی از این نمایندگان (چهارمین عضو کانون ملی منتقدان حاضر در جشنواره) سعید تشکری است که «وقتی زمین دروغ می گوید» به نویسندگی خودش را در پنجمین روز جشنواره در تالار سایه به روی صحنه خواهد برد. تشکری که بیشتر در حوزه آثار مذهبی و دفاع مقدس کار می کند این بار هم احتمالاً اثری در همین گستره را برای فجر آماده کرده است.
تا به اینجای کار همه کارگردانهای بخش «چشم انداز» خودشان نویسنده نمایشنامه هایشان هم بودند، اما در ششمین روز جشنواره «احمد ایرانی خواه» با کارگردانی نمایش «ارغوان» که «ملیحه مرادی جعفری» نمایشنامه آن را نوشته است این سنت را می شکند. بعد از ایرانی خواه رسول نقوی «ورودیه پنج»را که نوشته خود اوست در سنگلج اجرا می کند و «صد راه صدرا» نوشته و کار عظیم موسوی هم در تالار مولوی اجرا می شود.
«افسانه زمینی» به کارگردانی زری طالبی و براساس نمایشنامه حسن حامد؛ «داستان یک پلکان» نوشته و کار رضا گوران و «خدا در آلتونا حرف می زند»، به کارگردانی مسعود دلخواه، دیگر آثاری هستند که در طول 9 روز برگزاری جشنواره بین المللی تئاتر فجر در دیگر تالارهای مهم شهر تهران به اجرا درخواهند آمد.این هفده نمایش چشم انداز تئاتر ایران در سال 89 را به یکی از پربارترین، ناآشناترین و جذاب ترین بخشهای جشنواره تئاتر فجر تبدیل کرده اند. بیشتر آثار بخش چشم انداز هم در چهار سالن خوب و مرکزی تئاتر شهر به روی صحنه خواهند رفت.
تئاتر تهران را مرور کنید
چنانکه دو تئاتر در گروه مرور شهرستان حضور دارند در بخش تئاتر تهران در سال 88 نمایشهای بیشتری اجرا می شوند. البته شش نمایش از این میان، آنهایی هستند که یک ماه پیش از آغاز جشنواره به اجرای عموم درآمده اند و آخرین اجرای آنها با اولین روز جشنواره همزمان شده است.«رقص زمین» نوشته و کار حسین پاکدل؛ «بهرام چوبینه» نوشته و کار شکر خدا گودرزی؛ «روسمرسهلم» نوشته هنریک ایبن به کارگردانی محمود رضا رحیمی؛ «لیرشاه» نوشته حمیدرضا نعیمی به کارگردانی آرش دادگر؛ «هملت شازده کوچولوی دانمارک» نوشته تورستن لتزر به کارگردانی رضا بابک و « 17 دی کجا بودی» نوشته و کار امیر رضا کوهستانی نمایشهایی هستند که در اولین روز جشنواره تئاتر فجر و در بخش مرور نمایشهای تهران در سال 88 به روی صحنه می روند.بخش مرور تئاتر تهران در سال 88 ، در روزهای دیگر جشنواره نیز آثار منتخب اجرا شده در تهران را در خود جای داده است: «خنکای ختم خاطره» نوشته حمیدرضا آزرنگ به کارگردانی نیما دهقان؛ «عشق لرزه» نوشته اریک امانوئل اشمیت به کارگردانی سهراب سلیمی؛ «خانه» نوشته نغمه ثمینی به کارگردانی کیومرث مرادی «آوژار» نوشته و کار امین آبان؛ «اتللو» نوشته و کار حمید مظفری؛ «سوگ سیاوش» نوشته صادق هاتفی به کارگردانی سیاوش طهمورث و «موش رو کی می خوره» نوشته و کار امیر مشهدی عباس دیگر نمایشهایی هستند که فرصت تماشایشان برای علاقه مندانی که موفق به دیدن آنها در زمان اجرای عموم را نداشته اند فراهم خواهد شد.بحق هم می توان تعدادی از این نمایشها را بهترین های اجرای عموم در سال 88 دانست..
میهمان های خوانده شده یا مدعیان بزرگوار
هیچ کس نمی داند چطور شد و چه اتفاق افتاد که یک میهمان ناخوانده هم در میان همه بخشهای جشنواره تئاتر فجر آمد و جاخوش کرد. شاید بحث تعارف و معذوریت بوده باشد، اما امسال بخش موضوعی نداریم و به جای آن بخش میهمان، میزبان 12 نمایش خواهد بود که احتمالاً جایی در میان همه بخشها برایشان پیدا نشده و با همه تفاوتها و شباهتهایشان یک جا قرار گرفته اند و بخشی تعارفی به نام میهمان را به بخشهای دیگر جشنواره افزوده اند.«دزد آب» به کارگردانی هادی مرزبان که در جشنواره تئاتر رضوی هم اجرا شد نخستین میهمان این بخش در سومین روز جشنواره است. مرزبان این نمایش را با نمایشنامه ای از امیر دژاکام آماده اجرا کرده بود، اما نمایش فرصت و زمان کافی برای دیده شدن را پیدا نکرده بود. نمایش «ما همه اهل یک محله ایم» نوشته و کار رضا صابری هم چیزی شبیه به «دزد آب» است. نمایش صابری هم در جشنواره رضوی به روی صحنه رفت و حالا میهمان جشنواره فجر است.
بفرمایید ورک شاپ و سمینار
برگزاری کارگاه ها و نشست های آموزشی جزو برنامه های ثابت جشنواره تئاتر فجر در سالهای اخیر است. در واقع جشنواره بین المللی تئاتر فجر با گنجاندن این بخش در حاشیه اجرای آثار مختلف نمایشی خوراک آموزشی مناسبی را هم برای مخاطبان جشنواره اش فراهم کرده است. اما در حالی که به نظر می رسد هنرمندان جوان و دانشجویان باید این کارگاه ها و نشست ها را پر کنند، متأسفانه استقبال آنها در سالهای اخیر هیچ گاه در خور توجه و مورد انتظار نبوده است.
امسال و به مدد حضور دو گروه نمایشی از کشورهای آمریکای لاتین (برزیل و کلمبیا و پرو و ونزوئلا که نیامدند) چند نشست تخصصی با همکاری امور بین الملل جشنواره و درباره شناخت تئاتر آمریکای لاتین برگزار می شود. که خوب و مفید خواهد بود.
جشنواره خبردار یا خبرساز
9 روز جشنواره تئاتر و برنامه های متعدد و کلی نمایش و حاشیه و برنامه هستند که علاقه مندان و هنرمندان تئاتر می خواهند اخبار، گزارش ها، حواشی، نقدها و دیگر یادداشتهای مربوط به آن را لحظه به لحظه تعقیب کنند. امسال شبکه چهارم سیما در ویژه برنامه ای بخش مهمی از برنامه جشنواره را پوشش می دهد. برخی از نمایشها هم توسط ده عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران مورد قضاوت و ارزیابی قرار می گیرند و در قالب همین ویژه برنامه روی آنتن می روند.
اما شاید مهمترین و به روز ترین منبع آگاهی از اخبار جشنواره در فاصله میان پیش و پس از برگزاری آن، سایت خبری و تحلیلی مرکز هنرهای نمایشی «ایران تئاتر» باشد که لحظه به لحظه اخبار و گزارشها و حواشی را پوشش می دهد و احتمالاً نمایشهای خارجی و آثار مهم ایرانی را هم نقد خواهد کرد.
اما بی گمان بولتن روزانه بخشی از عطش دستیابی به اخبار و تحلیل ها را در علاقه مندان و مخاطبان برطرف خواهد کرد. ضمن اینکه سایت تحلیلی و خبری « تئاترها» نیز به صورت روزانه مطالب، یادداشتها نقدها و اخبار جشنواره را در کنار بخش فرهنگ و هنر سایر خبرگزاری ها پوشش خواهد داد.
جایزه ویژه منتقدان جهان
امسال هم نمایشهای بخش مسابقه بین الملل توسط یک گروه داوری مورد قضاوت و ارزیابی قرار می گیرد و در مراسم اختتامیه معرفی می شوند. در کنار این بهترین های تئاتر، ایران نیز در هفتمین روز جشنواره و در تماشاخانه ایرانشهر معرفی می شوند.
اما امسال و برای نخستین بار یک داوری ویژه دیگر نیز با تئاتر فجر بیست و هشتم همراه خواهد بود. کانون جهانی منتقدان تئاتر که تصمیم گرفته از این پس یک تیم داوری را به یک جشنواره معتبر بین المللی در هر کشور معرفی کند امسال نخستین تیم داوری اش را متشکل از یان هربرت، یون چئول کیم، ماریا هلنا و دو داور بین المللی از ایران در کنار جشنواره بین المللی تئاتر فجر قرار می دهد و آثار برگزیده این هیأت داوری نیز در مراسم اختتامیه معرفی می شوند.
اولین زن نقّال ایران طبق اسناد تاریخی
« بعضی از محققان معتقدند سرچشمة تئاتر، داستانسُرایی است. افسانهها ابتدا دربارة شکار، جنگ یا فتوحات دیگرند و بهتدریج آب و تاب بیشتری مییابند. » ( براکت: 37 ) بهیقین اولین قصّهگویان و نقّالان، مردان و زنانی بودهاندکه وقایع مختلف زندگیشان را برای دیگران بازگو میکردند، وقایعی مانند: پیروزی در شکار، اتفاقات روزمره، ماجراهای خانوادگی و... . مادران همیشه در جوامع مختلف داستانهای افسانهای یا واقعی را برایکودکان و نزدیکان خود تعریف میکردند و اگر اولین مادر تاریخ را اولین زن نقّال بهشمار آوریم از حقیقت دور نشدهایم و تنها به مقام انسانی، اجتماعی و تاریخی مادران احترام لازم را نهادهایم. یافتن اولینها در تاریخ بسیار سخت وگاهی ناممکن است فقط میتوان بر اساسگزارشهای تاریخی، اولینها را در هر دوره یا جغرافیای خاص ( اسطورهای و تاریخی ) شناسایی و معرفیکرد. درکتاب گنزاربا ( کتابکهن مانداییان صابئی ایران ) آمده: « آدم (ع) در سوگ هابیل آوازی اندوهبار خواند و پس از مدتی به آسمان عروجکرد. حوّا پس از عروج آدم (ع) برای او ناله و سوگواریکرد تا اینکه خداوند برای آرامش او هیبلزیوا ( جبرئیل ) را فرستاد. » ( اجتهادی: 574 ) پس میتوان اولین مرد نقّال تاریخ را حضرت آدم و اولین زن نقّال تاریخ را حضرت حوّا دانست. « در اسطورههای ایرانی نیز نخستین بانویی که آواز خوانده بانوی کوه است. زنی تنها و سرگردان که در کوهها پنهان شده و سوز دل را به آوازی نالیده است. » ( ملکی: مقدمه ) در بعضی از نسخههای شاهنامه هم، بیتی وجود داردکه در آن به داستانخوانیکنیزان رودابه اشاره میشود: « از آن سوی رود آنکنیزان بُدَند / ز دستان همه داستانها زدند » (شاهنامه: رفتنکنیزان رودابه به دیدن زال زر) از تاریخ نقّالی اسطورهای جهان و ایرانکه بگذریم به تاریخ نقّالی ایران میرسیم. « گمان میرودکه واقعهخوانی در ایران پیشازاسلام، قصهسُراییِ موزونی همراه با یک ساز ( به اغلب احتمال چنگ ) بوده است.. مسیر اینگونه نقّالی آوازی را که بیشتر به قوّالی تعبیر میشود چه در موسیقی و چه در روایات مربوط به پیش از اسلام میتوان دنبالکرد. همین قوّالی چون به قرنهای اولیة اسلامی رسید شاید بهدلیل محدودشدن و حتی گاه ممنوعشدن موسیقی، همراهی ساز را از دست داد و از آن تنها نقل واقعه باقی ماند... . » ( بیضایی: 65 و 224 ) پس مفهوم نقّالی با اصطلاحات دیگری نیز شناختهمیشود مانند: واقعهخوانی، قصهسُراییِ موزون، نقّالی آوازی، خنیاگری، رامشگری، روضهخوانی، صورتخوانی، مناقبخوانی، سخنوَری، ذاکری، پردهخوانی و قوّالی. ( بیضایی: صص 83- 65 ) استادان ارجمند، فریدون جنیدی و محمد ابراهیم باستانی پاریزی درگفتگوییکوتاه با نگارنده، رایجشدن واژههای نقّال و نقّالی را احتمالاً مربوط به زمان صفویه یا پس از آن دانستند و هر دو لزوم پژوهش بیشتر در این زمینه را گوشزد نمودند. بههرحال امروزه به روایتگران داستانهای حماسی، بزمی، حادثهای و... بهطورکلّی نقّالگفته میشود. طبق نوشتههای مذکورِ بیضایی، نقّالی برخلاف تصوّر عمومی در آغاز همراه با ساز و آواز بوده، منحصر به داستانهای حماسی مانند شاهنامه نبوده و به مرور زمان نوع دیگری از آن منشعبشدهکه نقّالی غیر موسیقایی است. نقّالی آوازی همراه با موسیقی را در ایران پیش از اسلام، خنیاگری یا رامشگری مینامیدند. واژة « خُنیا » در اصل « هونیا » بوده و از دو جزء تشکیلشده: « هو » ( خوب ) و « نیا » ( نوا، نواک: آوا و صوت ). پس هونیاکگر، هونیاگر و خنیاگر یعنیکسیکه نوا و آوای خوش دارد. « رامش » نیز بهمعنی شادی و خوشی است و « رامشگرکسیاستکه وسائل خوشی و شادی مردمان را فراهم میکند با موسیقی و... . » ( جنیدی: 41- 39 ) بهگفتةگزنفون « دوشیزگان خنیاگر ایرانی در دربار هخامنشی وجود داشتند و در جشنهاییکه در حضور شاه ایران برگزار میشد به اجرای موسیقی و آواز میپرداختند. » ( ملکی: 32 ) « زنان خنیاگری نیز از عهد پارتها ( اشکانیان ) به این سو در جشنها و سوگها شرکت داشتند. آنان حتی پهلوانان را در رزمها همراهی میکنند. » (http://ostahimia.blogfa.com/post-5.aspx ) گزارشهای بسیار زیادی از زنان خنیاگر در زمان ساسانیان بهدستآمده است. طبقگزارشهای تاریخی اولین زن نقّال ایران در زمان ساسانیانکه نام او بهجا مانده، آزادة رومی استکه خنیاگر بهرامگور بوده، نقّالی موسیقایی انجام میداده و بهدلیل سرزنش بهرامگور برایکشتن بیرحمانة جانوران در شکار بهدست اوکشتهشدهاست: « چنان بُدکه یک روز بی انجمن / به نخچیرگه رفت با چنگزن » « کجا نام آن رومی آزاده بود / که رنگِ رُخانش چو بیجاده بود » ( شاهنامه: رفتن بهرام به شکار با کنیزک ) گزارش دیگر دربارة دختران دهقان آسیابان است: « بدان روی آتش بسی دختران / یکی جشنگه ساخته برکران » « ز گل بر سرِ هر یکی افسری / نشسته به هرجای رامشگری » « همه چامة رزمِ خسرو زدند / وزان هریکی هرزمان نو زدند » چامة رزم خسرو: آوازهایی در وصف جنگهایکیخسرو با افراسیاب استکه برای ایرانیان بسیار مهم بوده ( کیا: 187- 173 ) همچنین جشنی در ایران باستان بوده بهنام جشنکیخسروکه بهگفتة ابوریحان بیرونی: « ایرانیان در این روز غسل میکنند چونکیخسرو پس از جنگ با افراسیاب فرشتهای را دید و مدهوششد. » ( بیرونی: 288 ) در ادامه، فردوسی نام دختران را آورده است: مشکناز، مشکنک، نازتاب و سوسنک. گزارش دیگر دربارة دختران دهقان برزین استکه نامشان نیز ثبت شده است: « چنان دانکه این دختران منند / پسندیده و دلبران منند » « یکی چامهگوی و دگر چنگزن / دگر پایکوبد شکن برشکن » ( چامه: چکامه، شعر، سرود و آواز ) « بدان چامهزنگفت کِای ماهروی / بپرداز دل چامة شاهگوی » « بُتان چامه و چنگ برساختند / یکایک دل از غم بپرداختند » « نخستین شهنشاه را چامهگوی / چنینگفتکِای خسروِ ماهروی » « نمانی مگر بر فلک ماه را / نَشایی مگر خسرَویگاه را » « میان تنگ چون ببر و بازو ستَبر / همی فرّ تاجت برآید به ابر » ( شاهنامه: رفتن بهرام به نخچیر و خواستن دختران دهقان برزین ) در ادامه، دهقان نام دختران خود را به بهرامگور میگوید: ماهآفرید، فرانک و شنبلید. در هر دوگزارش پیشین، به روشنی دیده میشودکه زن نقّال، شخص خاصی بوده و نوازندگی را شخص یا اشخاص دیگری انجام میدادهاند. پس در زمان ساسانیان زنان نقّالی بودهاندکه بدون ساز هم نقّالی میکرده اند فقط چون واژة عربی نقّال در آن زمان متداول نبوده به آنان نقّال نمیگفتهاند. بیشک همة آنان نیز شایسته بوده و هستند تا از سوی نهادهای فرهنگی بزرگداشتی برای همة آنان برگزار شود چنانکهگاهی برای یکی دو نفر از آنان برگزار شده است. گزارش دیگری در شاهنامه هستکه در آن گُردیه ( خواهر سردار بهرام چوبین ) نزد برادرش میآید و گفتارهایکهن را بر لب دارد: « خردمند را گُردیه نام بود / دلآرام و انجام بهرام بود » « بر آن انجمن شد سری پر سخن / زبان پُر زگفتارهایکهن » ( شاهنامه: پند دادن گُردیه بهرام چوبین را ) گُردیه را میتوان از ماهرترین زنان بازیگر زمان ساسانیان نیز دانست چون بعدها در برابر خسروپرویز بازی زیبایی را با یک بچهگربه و آراستن او انجام میدهد. (نک. شاهنامه: بازی ساختن گُردیه پیش خسرو ) در اوائل اسلام نیز نضربن حارث از نقّالان ایرانی در عربستان بودهکه بهگفتة استاد باستانی پاریزی از سمیّة خداینامهخوان ( که مادر یا زنپدرش بوده ) نقّالی و خداینامهخوانی را آموخته است. (نک: پاریزی: شاهنامه آخرش خوش است: 505 . زن در گدار تاریخ: 322 ) بیگمان بزرگترین و مهمترین زن نقّال و خداینامهخوان پس از اسلام همسر فردوسی بوده استکه خداینامهها را به زبان پهلوی ساسانی برای فردوسی میخواند. در آغاز داستان بیژن و منیژه آمدهکه فردوسی به همسر خودگفته است: « بنِه پیشم و بزم را سازکن / به چنگآر چنگ و می آغازکن » « گهی میگسارید و گَه چنگ ساخت / تو گفتیکه هاروت نیرنگ ساخت » « مرا مهربان یار بشنو چهگفت / از آن پسکه گشتیم با جام جفت » « بپیمای می تا یکی داستان / ز دفتر بَرَت خوانم از باستان » « پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ / همه از درِ مردِ فرهنگ و سنگ » ( شاهنامه: آغاز بیژن و منیژه ) در ایران پس از اسلام، خنیاگران متعدّد و معروفی بودهاندکه نام بعضی از معروفترین آنان را به اختصار در پی میآورم: زنان سخنوَریکه بدون ساز و گاهی با آواز نقّالی مذهبی انجام میدادهاند: 1. فاطمه لاری (13ه.ق.) که صدایی بلند و بیانی قوی داشت. حسینیهای برای او ترتیب دادند و بر منبر میرفت و صدایش مانند واعظان مرد از بلندگو پخش میشد. فاطمه با پدرش بهکویت رفت و بهکار خود ادامهداد. (فرخزاد: 1238) 2. عایشه جَزَری (9 ه.ق.) که مردان را نیز از پشت پرده درس میداد. (اجتهادی: 682) 3. فاطمه قزوینی (12 ه.ق.) حافظ قرآن و ذاکر اهلبیت (اجتهادی: 728) 4. معصومه خاتون شیرازی (11 ه.ق.) دختر ملّاصدرا و از زنان محدّث و حافظ قرآن دارای فصاحت و بلاغت (اجتهادی: 861) زنان خنیاگریکه با ساز و گاهی با آواز نقّالی عرفانی انجام میدادهاند: 1. فاطمه لُره (5 ه.ق.) نیمی از شهرت باباطاهر را برای تنبورنوازی و آوازخوانی فاطمه لُره با اشعار او میدانستند. (فرخزاد: 569) 2. بیبی تبریز اورامی (4 ه.ق.) (صفیزاده: 62) 3. ریحانخانم لرستانی (5 ه.ق.) (صفیزاده: 69) 4. خاتون دایراک رزبار (8 ه.ق.) که مادر سلطان اسحاق (یکی از هفتتن مقدسین اهل حق) بوده است. بخشی از ترجمة فارسی شعری از او: « ...زمانی همچون سیمرغ بهکمک رستم شتافتهام » (صفیزاده: 122) 5. شعوانه (4 ه.ق.) (اجتهادی: 650) 6. عفت (13 ه.ق.) (دختر فتحعلیشاه) (اجتهادی: 709) 7. خواهر صلاحالدین ایّوبی (6 ه.ق.) که در آواز و نوازندگی مهارت زیادی داشت. (صفیزاده: 56) زنان خنیاگریکه با ساز ( عود، چنگ، دف، نقاره و... ) و آواز نقّالی بزمی انجام میدادهاند: 1. دِنانیز (2 ه.ق.) 2. مهستیگنجهای (6 ه.ق.) 3. فاطمه قوّال (13ه.ق.) (فرخزاد: 560) 4. فردوس مطربه (5 ه.ق.) حمداله مستوفی نیز در تاریخگزیده از او یادکرده است. (فرخزاد: 604) 5. ملّا فاطمه (12 ه.ق.) بزرگترین نقّال زمانکریمخان زندکه بیستهزار بیت شعر را حفظ بود. (رستمالحکما: 341) 6. فلفل (12 ه.ق.) (فرخزاد: 637) به نوشتة بیضایی « در جاهای مختلف ایران و عراق روضهخوانی زنانه هم وجود داشته است. » ( بیضایی: 76 ) پیش از انقلاب اسلامی ایران زنی نقّال به نام بلقیس میزیسته و « بهگفتة هوشنگ جاوید، بلقیس زن معرکهگیری بوده که به محلة گارتماشین (ایستگاه ماشین دودی) در شوش میآمده. جاوید از استادش ابوالقاسم انجویشیرازی مطالبی را دربارة مرشد بلقیس شنیده بودهاست. بینایی مرشد بلقیس ضعیف بود، همیشه نفرین میکرد و زندگی خود را با نفرین برای مستمعین نقل میکرد. میگفت خدا ذلیلش کند اونی که بیچارم کرد، اونیکه آبروم رو برد، اونیکه پولم رو گرفت، مردی نکرد. مرشد ابوالحسن میرزاعلی، پردهخوان پیشکسوت همگفتهاند: بلقیس همیشه زندگی خودش را نقل میکرد. وقتی ماشین دودی دیر میآمد، بلقیس تو ایستگاه مردم رو سرگرم میکرد و معرکه میگرفت. » ( حبیبیزاد: کارگزاران. ش 534 ) مرشد بلقیس پس از انقلاب نیز حضور داشته و بهگفتة بعضی، مدیحهخوانی انجام میدادهاست. برای اولین بار پس از انقلاب اسلامی و بعد از مرشد بلقیس در جشنوارة دانشجویی سال 76 بودکه بانوانی در نمایش فتحنامةکلات ( کارگردانان: مرضیه طلایی، مهرالسادات میرحسینی ) به سبک نقّالی به هنرنمایی پرداختند. در سال 1378 استاد داود فتحعلیبیگی در ادارةتئاتر با دعوت از مرشد ولیاله ترابیکلاسهای نقّالی را دایر نمودندکه هنرمندانی همچون ساسان مهرپویان، مینا صارمی، شیرین امامی، وحید ترحّمی و... در آن حضور بههم رساندند. اینکلاس مبتکرانة استاد فتحعلیبیگی نسلی از زنان نقّال ایران را آموزش و پرورش داد. در همان سال 1378 خانم مینا صارمی در جشنوارة آیینی سنّتی به اجرای نقّالی پرداخت و سه زن نقّال ایران ( ساقی عقیلی، شیرین امامی، شقایق رهبری و زیبا عابدی ) در جشنوارة استان تهران با شیوة نقّالی، در نمایش خاتون به ایفای نقش پرداختند. در جشنوارة آیینی سنتی سال 1380 ساقی عقیلی و ساسان مهرپویان در نمایش عاشقکُشون نقش دو نقّال را داشتندکه برای یکدیگر و تماشاگران نقّالی میکردند و همزمان در سالن دیگری بانو فاطمه حبیبیزاد اجرای نقّالی داشتندکه مرشد ترابی نیز عصای خود را به ایشان هدیه دادند و ساقی عقیلی نیز بهعنوان بهترین بازیگر زن از سوی تماشاگران برگزیدهشد. در این جشنواره شیرین امامی نیز به اجرای نقّالی پرداخت. در جشنوارة آیینی سنتی سال 1382 دو زن نقّال ایران، فاطمه حبیبیزاد و ساقی عقیلی درکنار ساسان مهرپویان و رضا پاپی در یک نقّالی چهار نفره هنرنمایی نمودند. از زنان نقّالیکه امروزه به طور دائم به اجرای نقّالی میپردازند میتوان به ساقی عقیلی ( ایرانگُرد )، فاطمه حبیبیزاد ( گُردآفرید )، شیرین امامی، زیبا عابدی، مرجان صادقی و منیژه داوری اشارهکرد. نقّالی بر اساس نوشتههای بیضایی و سخنان فریدون جنیدی و باستانی پاریزی، واژهای نو برای هنر و شغلیکهن استکه نامهایگوناگونی را در طول تاریخ عوضکرده است. اولین مرد نقّال بهدرستی شناخته شده نیست و اولین زن نقّال نیز از این ناشناختهگی مستثنی نیست. چنانکه دیدیم یافتن نام و نشان اولین زن نقّال ایران در تاریخ و پیش از تاریخ این سرزمین ناممکن مینماید چرا که نام و نشان او در هزارتوی تاریخ و پیشازتاریخ پنهان است. اولین زن نقّالیکه ناماش ثبت شده آزاده است ولی بیشک پیش از او خنیاگران ( نقّالان ) ِ زن بسیاری بودهاندکه نامشان مجهول است. شاید بتوان اولین زن نقّال ایران را نه فقط در حوزة تاریخ بلکه در تاریخ و جغرافیا بهطور همزمان جستوجوکرد: مینا صارمی: اولین زن نقّال ایرانکه در جشنوارة آیینی سنتی بهاجرای نقّالی پرداخت، ساقی عقیلی، شقایق رهبری، شیرین امامی و زیبا عابدی: اولین زنان نقّال ایرانکه بهطور همزمان در جشنوارة استان تهران نقّالیکردند، ساقی عقیلی: اولین زن نقّال مقیم ایرانکه به دعوت اروپاییان در ایتالیا نقّالیکرد ( می 2008 )، فاطمه حبیبیزاد: اولین زن نقّال در استان خوزستان، آرام قاسمی: اولین زن نقّال ایرانکه از ویدئو پروجکشن در نقّالی خود استفادهکرد. احتمال اینکه بانوانی پیش از اینها در محافل غیررسمی و ثبتنشدهای نقّالیکردهباشند وجود دارد ولی آنچه از نظر رسمی و تاریخی مهم است همین اجراهای ثبتشده است. اولینبودن بیشتر برایکسانی میتواند مهم باشدکه بخواهندکتاب یا مقالهای دربارة اولینها بنویسند وگرنه اولین یا دومینبودن معمولاً در زمان حیات انسان نقش تعیینکنندهای برای خود فرد ندارد و در تئاترکسانیکه هدفشان، بودن و بهترینبودن باشد هرگز نیازی به اولینبودن ندارند.
منابع: اجتهادی، مصطفی. دائرةالمعارف زن ایرانی. تهران. بنیاد دانشنامة بزرگ فارسی: 1382 باستانی پاریزی، محمد ابراهیم. شاهنامه آخرش خوش است. تهران. علم: 1383 باستانی پاریزی، محمد ابراهیم. گذار زن ازگدار تاریخ براکت، اسکار. تاریخ تئاتر جهان. ج 1. مترجم: هوشنگ آزادیور. تهران. مروارید: 1375 بیرونی، ابوریحان. آثارالباقیه. ترجمه اکبر داناسرشت. ابن سینا: 1352 بیضایی، بهرام. نمایش در ایران. تهران. روشنگران و مطالعات زنان: 1379 جنیدی، فریدون. زمینه شناخت موسیقی ایرانی. تهران. پارت: 1372 رستم الحکما ( محمد هاشم آصف ). رستم التواریخ. تهران. امیرکبیر. 2537 صفیزاده بورهکهئی، صدیق. دانشنامة نامآوران یارسان. تهران. هیرمند: 1375 فرخزاد، پوران. زن از کتیبه تا تاریخ. تهران. زریاب: 1378 فرخزاد، پوران. کارنامة زنانکارای ایران. تهران. قطره: 1380 فردوسی. شاهنامه. مصحح: محمد عباسی. تهران. فخر رازی: 1370 کارگزاران. ش 534. مصاحبه با فاطمه حبیبیزاد. 15 تیر 1387 کیا، خجسته. خواب و پنداره ( در جستجوی ویژگیهای خوابهای ایرانی ). تهران. مرکز: 1378 ملکی، توکا. زنان موسیقی ایران ( از اسطوره تا امروز ) .
سه مصاحبه با ژان پل سارتر درباره "شیطان و خدا"( بخش نخست ) از میان شیطان و خدا،
غرش تندر، هیابانگ تهدید آمیز آسمان و نور صاعقه ....، راهزن در تاس ریزی بازنده می شود و خود را وقف انجام اعمال نیک می کند. بعدها ما او را به عنوان راهب، بر بالین احتضار یک روسپی می یابیم و این در حالی است که او مصمم شده تا با مسئولیت خویش و با گرفتن نوعی مرض قانقاریا، تمامی گناهان آن روسپی را به گردن بگیرد.
سوال : و خداوند قانقاریا را بر او نازل می کند، و این همان چیزی است که معجزه نامیده می شود؟
سارتر: دقیقا، البته در نمایشنامه من چیزی از این دست وجود ندارد. در اصل، گوتز (GOETZ) –قهرمان من – در ابتدا کارهای شریرانه ای انجام می دهد و بعد بر اثر تاس ریختن، قاطعانه تصمیم می گیرد که خود را وقف اعمال نیک کند. اما در اصل، او (در تاس ریزی) تقلب کرده است: نه خدا، بلکه خود او بوده که آن انتخاب را به وجود آورده است. مشابها، وقتی در پایان او برای نجات یک زن، نوعی قانقاریا را از خداوند می طلبد، برای بار دوم تقلب می کند. تمام نمایشنامه، داستان معجزه ای است که هرگز به وقوع نمی پیوندد.
سوال : به خاطر این که گوتز تقلب می کند....
سارتر: گوتز تقلب می کند زیرا مسئله غیر واقعی است. حوادث این را به او نشان خواهد داد. صرف نظر از این که او کار خوبی انجام دهد و یا کاری بد، نتایج همواره یکسان است و مصایب مشابهی گریبانگیر او می شود. چرا؟ به خاطر این که در هر دو حالت، اعمالش به واسطه ارتباط او با خداوند است که تعیین می شوند نه از طریق روابط او با انسان ها در ابتدا او مرتکب اعمال خشونت آمیزی می شود تا از خدا سرپیچی کرده باشد، در نتیجه رعیت ها از چپاولگری او رنج می برند. بعدا او اعمال بدش را به خاطر اطاعت از خدا ترک می کند، اما او همچنان آنها (رعیتها) را با نپذیرفتن سازمان دهی کردن قیام شان، محکوم به بدبختی و فلاکت می کند. تا آنجایی که شخصا به او مربوط است، او مرتبا بخش انسانی خویش را به وسیله اطاعت از قوانین الهی نابود می کند. وقتی که انسان به خدا اعتقاد دارد موجود بسیار ضعیفی است، اگر قرار است که انسان دوباره از ویرانه های خویش به پا خیزد، باید خود را نابود کند. گوتز چون خوبی را انتخاب می کند، به سادگی از عهده تباهی خویش تا سرحد زوال پیری بر می آید.
سوال: زوال پیری؟ چه سرنوشت مایوس کننده ای....
سارتر: البته فقط تا سرحد زوال، برای این که یک صحنه پایانی نیز در کار است، ما دوباره به یک پایان مرگبار می رسیم و می فهمیم که خداوند به طور حتم انسان را کمتر از شیطان تباه می کند . پس به گوتز انتخابی اساسی تر داده می شود، او تصمیم می گیرد که : (خدا وجود ندارد.) ، این تغییر کیش گوتز است، تغییر کیش او به سوی انسانیت. با رهایی از قید اصول اخلاقی برآمده از مطلق ها، او اصول اخلاق تاریخی، انسانی و خاصی را کشف می کند. او قبلا خشونت را بدان خاطر دوست می داشت که از خدا سرپیچی کرده باشد. و سپس آن را ترک کرد تا خدا را خشنود سازد. اما حالا او می دانم که باید گاهی در برابر خشونت به پا خیزد و با دیگران به شکلی مسالمت آمیز رفتار کند. او با دوستانش هم پیمان شده و به شورش دهقانان می پیوندد. او از بین شیطان و خدا، انسان را انتخاب می کند.
سوال: پس شما برای اولین بار است که راه حلی را به ما ارائه می کنید. آیا این نوعی پیش درآمد بر رساله (اخلاق) شماست که قرار بود هشت سال پیش منتشر شود؟ یا بخش پایانی (راه های آزادی) است؟ و همچنین مساله عمل که در (دست های آلوده) مطرح می شود اما حل نمی گردد....
سارتر: بر خلاف آن چیزی که عموما تصور شده، من در دست های آلوده با (هوده رر) مبارز هم ذات پنداری می کنم تا با هوگو؛ هوگو یک جوان بورژوا و ایدئالیست است که ضرورت اعمال خاص را نمی داند. گوتز، هوگویی است که تغییر منش داده.
سوال: پس شخصیت های شما مایل به ابراز رویکردهای محتمل و مختلفی به واقعیت های اجتماعی هستند....
سارتر: کاملا همین طور است . اما لازم به ذکر است که این رویکردها به علت شرایط خاص قرن شانزدهم، از دیدگاه ما غامض و پیچیده هستند و من دقیقا تلاش کردم تا دو مرتبه آنها را بازسازی کنم. به ویژه این که هستی همه شخصیت ها در درون جوی مذهبی قرار دارد. راه گوتز، راهی است به سوی آزادی، زیرا که او را از خداوند روی برگردانده و به طرف الحاد می رود، زیرا که او از اصول اخلاقی انتزاعی، که بی زمان و مکان هستند، جدا شده و به سوی تعهد انضمامی پیش می رود. درکنار او شخصیت دیگری به نام (ناستی) وجود دارد که باید انقلابی باشد، اما از آنجایی که در قرن شانزدهم زندگی می کند، دارای بعد و جنبه ای مذهبی است و بنابراین خود را پیامبر می نامد، اگر او در دورانی دیگر می زیست ، می توانست بنیان گذار یک حزب سیاسی باشد.
موقعی که مسئله اصلاحات را بررسی می کردم، آنچه مرا تکان داد این بود که اساسا هیچ بدعتی، با شکل شورش اجتماعی سازگار نیست، بلکه آن بدعت ها تنها به صورت ایدئولوژی مناسب زمان خویش ابراز شده اند. کاتارها، آتا باپتیست ها ، لوتری ها و دیگران به شکلی تغییر ناپذیر ، گروه ستمدیدگانی هستند که در پی ابراز وجود خویش هستند اما این کار را به شکل مذهبی انجام می دهند، چرا که زمانه این طور اقتضا می کند.
سوال: بنابراین اگر گوتز و ناستی در زمان ما بودند آنگاه تضادمیان آنها مبدل به تضاد میان یک مبارز و یک ماجراجو می شد؟
سارتر: گوتر هرگز ماجراجویی نیست که به خاطر شکست اش مبدل به مبارز شود، بلکه او ماجراجویی است که با مبارز شدن، هم پیمان مرگ می شود.گوتز و ناستی عاقبت بر اثر شکست در دوئل با هم آشتی می کنند، آن مبارز، معنای ریسک کردن را درک می کند و در می یابد که ممکن است اشتباه کرده باشد، و این در حالی است که آن فرد ماجراجو نیز به این واقعیت پی می برد که درواقع آن چه که انجام می دهد به حفظ نظم قدیم می انجامد. شکست گوتز چیزی شبیه به آن نوع آنارشیسمی است که توسط مدرسان کلاسیک مطرح شده است. مثلا او مصمم می شود که زمین هایش را میان دهقانان تقسیم کند ولی این امر که ، صرفا عملی فردی است، با شکست مواجه می شود و کلا هیچ ربطی به موفقیت واقعی او ندارد. تنها راه حل ، راه حل جمعی است.
سوال: و به علاوه دوئل گوتز و ناستی...
سارتر: و در کنار آنها هاینریش، که کشیش است، وجود دارد. در حالی که نظر خوش بینانه نمایشنامه، کلا متوجه گوتز است، وجه تاریک تر این نگاه در هایتریش نمایان می شود. پدران ما به این باور تمایل داشتند که انسان می تواند نسبت به شرایط و موقعیت ها کاملا بی اعتنا باشد. امروزه ما می دانیم موقعیت هایی وجود دارند که یک فرد را تا اعماق وجودش فاسد می کنند. من یکی از این موقعیت ها را در نظر گرفتم. هاینتریش کشیش فقیری است که در قرن شانزدهم ، از سوی کلیسا در منطقه ای به مقام کشیشی انتخاب شده است؛ او تمام ایمان و وفاداری اش را وقف کلیسا کرده . اما در قرن شانزدهم و به دلیل موقعیت کلیسا در شهر ورمز، او بر سر دو راهی قرار می گیرد: اگر او طرف فقرا را بگیرد به کلیسا خیانت کرده و اگر طرف کلیسا را بگیرد به فقرا خیانت ورزیده است. کافی نیست بگوییم که در درون او کشمکش و تناقضی وجود دارد بلکه تناقض، خود اوست. مساله او کاملا غیرقابل حل است، زیرا که او تا مغز استخوان دچار سردرگمی است. او به خاطر وحشت خویش ، شرارت را انتخاب می کند. بعضی از موقعیت ها می توانند از روی اجبار باشند.
سوال: گفته شده که شما موقع خلق این شخصیت به ژنه فکر می کردید.
سارتر: ابدا این طور نیست. ژنه شبیه اولین دوره گوتز است، آنچه که در مورد ژنه بیش از هر چیز مرا تکان داده است اصول دقیق شرارتی است که بر وی مستولی گشته. گوتز هم همین طور است.
سوال: البته مسئله زنان هم وجود دارد....
سارتر: دو نفر از آنها هستند که چهره گوتز را دقیق تر مشخص می کنند. اول بدی او را وسپس خوبی اش را. زن دومی، هیلدا، سعی می کند با او رابطه ای انسانی برقرار کند اما موفق نمی شود. زیرا از آنجایی که گوتز تنها با خدا رابطه دارد، انسانیت را در درون خود از بین می برد. او به آن زن همان چیزی را می گوید که کلودل می گوید: (اگر مرا دوست داری، مرا زجر بده.)
2- مصاحبه دوم (هفتم ژوئن 1957)
سارتر: این نمایشنامه را می توان ضمیمه یا دنباله (دست های آلوده) به حساب آورد، اگر چه وقایع آن چهارصد سال قبل تر رخ می دهد. من می خواهم که شخصیتی درست مانند هوگو، آن جوان بورژوا در (دست های آلوده)، را نشان بدهم و به همان میزان تضادهایی را به وام بگیرم. در اینجا این گزاره با اصطلاحات نسبتا گسترده تری بیان می شود. قهرمان من ، گوتز حرامزاده ای است که پدر و مادرش، یکی روستایی و دیگری از اشراف است و او از هر دو طرف به یک اندازه طرد شده است. مسئله این است که او چگونه آنارشیسم راست گرایانه خویش را ترک می کند و در جنگ دهقانان شرکت می کند. وقتی گوتز، که به نوعی غارتگر و آنارشیست شیطان صفت است، فکر می کند که نابودگر بزرگی است، در واقع هیچ چیز را نابود نمی کند، اگر چه او زندگی انسان ها را نابود می کند اما در نابود کردن جامعه یا بنیان های جامعه شکست می خورد. هر کاری که انجام می دهد به نفع شاهزاه است و این مسئله او را عمیقا ناراحت و عصبانی می کند. در بخش دوم نیز، وقتی که سعی می کند فقط کارهای مطلقا خوب انجام دهد، باز هم این تصمیم بی معنا می شود. او زمین ها را به دهقانان واگذار می کند اما این زمین ها در نتیجه یک جنگ سراسری، که خود نتیجه این بذل و بخشش است، بازگردانده می شود. بنابراین او با انجام دادن کارهای کاملا خوب یا بد، فقط باعث نابودی زندگی انسان ها می شود. تمام نمایشنامه درباره روابط انسان با خداست، یا اگر مایلید رابطه انسان با مطلق.
سوال: آیا اگر شما یک نویسنده کاتولیک بودید احتمال داشت که این نمایشنامه را درباره گناه غرور بنویسید؟
سارتر: بله، با این تفاوت که از نظر من خدا همان غرور است. گوتز فکر می کند که قضاوت خداوند بر روی او متمرکز شده و طبیعت انسانی اش را از او گرفته است. روابط شما با خدا می تواند خوب یا بد باشد، ولی در هر صورت شما را از دیگر افراد بشر جدا می سازد، حتی اگر اصول اخلاقی شما ، عشق به بشریت باشد.
آفرینش اُرگانیک نقش (در سیستم استانیسلاوسکی)
یوری زاوادسکی:
پیرامون هنر استانیسلاوسکی اغلب اینطور شنیده میشود که او و دریافتش از هنر تئاتر تئاتری صرفا"احساساتی یا بیش از حد ساده است و یا هیجان هایی سراسر نادرست و ساختگی. در حالی که کنستانتین سرگیویچ همواره میگُفت که استعداد و توانایی در نشان دادن احساسات هنوز به معنای هنر نیست.
بازیگری روی صحنه می آید و میگرید. من میبینم که احساس او صادقانه است اما با این وجود مرا تحت تاثیر قرار نمیدهد. حال به نظریه ی کنستانتین سرگیویچ توجه کنید که میگوید چنین بازیگری باید<پنج دقیقه از خلق و خوی حقیقی را در سرتاسر نفش خود تقسیم و پخش کند تا بتواند نقش اتللو را به خوبی ایفا کند>. و شما در میابید که موضوع عبارت است از آن احساس ها و هیجان هایی که روی صحنه شکل گرفته و در واقع حسابش با هیجان ها و احساس های تجربه شده و واقعی در زندگی روزمره بازیگر جداست و کاری با احساس های ناتورالیستی ندارد. احساس های صحنه ای که کنستانتین سرگیویچ از آن صحبت میکند باید از بطن <حضور> یا <موجودیت> حقیقی بازیگر بر صحنه متولد شود بنابراین حضور یافتن و موجودیت در نقش پیش از هر چیز اندیشه و کنش است اندیشیدن و رقفتاری که گویا رویدادهای نمایش در همین جا همین امروز و همین لحظه اتفاق افتاده و همه ی برخوردهای انسان ها ماجراهای روزمره و طبیعت با همه ی سرگذشتش برای نخستین بار رخ میدهد . اینجا -امروز -اکنون- وجود انسانی- اندیشه و حرکت. و اگر بازیگر بیندیشد و دست به عمل زند تماشاگران نیز به احساسی نظیر احساس او دست میابند به عبارت دیگر رویدادهای نمایش همانگونه که بازیگر را به هیجان می آورند باعث برانگیختن همان هیجان ها در تماشاگران میشود.
استا نیسلاوسکی از تماشاگر میخواست تا با نقش خود یکی شود. بله! در هر نقشی تو باید خودت باشی اما در هر نقشی متفاوت باش: در شرایطی دیگر بیوگرافی دیگر و در نتیجه با منطقی دیگر در اندیشه در بررسی و در رفتار در اینجا منظور منطقی مبهم و انتزاعی نیست بلکه منطقی است عینی و یا به عبارت دیگر منطقی ملموس فردی و در رابطه با شخصیت مورد نظر نمایش منطقی که شالوده اش بر بیوگرافی انسان استوار است بنیانش بر چیزی است که استانیسلاوسکی آن را با استفاده از واژه ی <دیروز>ی که در هر شخصی وجود دارد عبارت است از زمان او عصر و دوره ای که در آن می زیسته اطرافیانش محیط اجتماعی اش تاریخچه ی زندگی اش سلیقه هایش علاقه مندیهایش نیاز هایش فرهنگش و عادت هایش به عبارتی مجموع همه ی این ها بار و بنه و اندوخته هایی است که انسان <بازیگر>با خودش به روی صحنه میبرد.
اغلب پیش می آید که بازیگری تنها با پوشش ظاهری در نقشش وارد صحنه میشود. او ریش و سبیلی به صورت می چسباند لباسی به تن میکند که به او تعلق ندارد و حتی صدا و ژست و حرکاتش را تغیر میدهد اما با وجود این ذره ای هم عوض نشده است او صرفا" ننشانه هایی از رفتار و خُلق و خو و کاراکتر یک انسان را نمایش میدهد اما به انسانی دیگر تبدیل نشده است. استانیسلاوسکی میگفت: فرض کنید شما به دو دوست قدیمی تان برخورد میکنید. در اولین نظر شما به هیچ وجح یکی از آن دو را به جا نمی آورید و نمی شناسید او بیش از حد پیر شده به سر و وضعش نرسیده ریشش بلند شده و عینک هم میزند. ولی نفر دوم به نظر میرسد به هیچ وجه تغیری نکرده فقط شاید کمی پیر شده باشد. خُب اکنون شما با نفر اول همان مرد ریشو سر صحبت را باز میکنید و یکمرتبه حالت های کنونی اش که او را ناشناس جلوه داده بود شمارا به یاد مردی می اندازد که درگذشته با او آشنا بوده اید با همان عادت هایش با همان خُلق و خو و با همان ویژگی هایش در سال های گذشته .گویا که زمان از حرکت باز ایستاده و یا اینکه به عقب بازگشته است این مرد به هیچ وجه تغیر نکرده و <گریم کهولت و پیری>اش چیزی نیست جز یک پوشش بی معنی.
اما اکنون شما با نفر دوم سر صحبت را باز میکنید با همان فردی که به نظر میرسد به هیچ وجه تغیری نکرده است ولی به تدریج که پیش میروید پی میبرید که او همان شخصی نیست که در سال های گذشته میشناخته اید و دیگر نمیتوانید تو خطابش کنید او تبدیل شده به فردی بیگانه و از شما بسیار فاصله گرفته است مردی که همه چیز را با چشمی دیگر نگاه میکند و در حال حاضر مطالباتش از زندگی چیزهای دیگری است تا آنچه پیش از این بوده است.
در تئاتر هم همینگونه است: بازیگری وارد صحنه میشود در وهله ی نخست او را بجا نمی آورید. زیرا به طور کامل زیر پوششی از گریم و لباس غیر قابل شناسایی شده است. هنوز چند ثانیه نمیگذرد که به اشتباهتان پی میبرید: این همان بازیگر همیشگی است که به خوبی میشناسیدش با دنیای درونی غیر جالبش که در همه ی نقش ها یکسان است با بیانی خالی از معنا جان کلام مردی بدون بیوگرافی و هویت بدون احساس و هیجانات حقیقی با صدای پوک و شخصیتی تقلبی.
بازیگر دیکری وارد صحنه میشود. پر پیداست که شما این بازیگر را میشناسید! خود اوست آشنا و صمیمی با همان چهره اش با همان نگاهش و با همان حالت و رفتارش ولی چه شده؟ چه پیش آمده؟ این همان اوست و هم او نیست! رفته رفته کف نمایش پیش میرود هنرمند بازیگر هر دم چهره ای تازه و تازه تر به خود میگیرد چنین چیزی انتظار نمیرفت او قابلیت ها و ویژگی هایی از خود بر شما آشکار میسازد.
در آنتراک تصمیم میگیرد که او را هر طور شده در پشت صحنه ملاقات کنید و میبینید که او ظاهرا"همان فرد همیشگی است که پیش از شروع نمایش می شناخته اید و در عین حال فرد دیگری است فردی کاملا" متفاوت! و قبل از هر چیز مردی با بیوگرافی و سرگذشتی دیگر با تمایلاتی دیگر خلق و خویی دیگر و همچنین نظام و ساختار فکری دیگر که بر اساس منطقی دیگر عمل میکند.
برای پیدایش و خلق چنین هنری بازیگر باید نقش را درون خویش رشد و پرورش دهد. استانیسلاوسکی در مقام تشبیه به ساختن گُلی مصنوعی و تولد گُلی طبیعی اشاره میکند. ساختن گُل توسط یک صنتگر: او تکه هایی نظیر گلبرگ میبُرد آن ها را از قلب و مرکز به هم وصل میکند و به ساقه ی میله ای میچسباند. این یک گل مصنوعی و بی جان بیش نیست. اکنون ببینیم یک گُل طبیعی و زنده چگونه متولد میشود؟ زایش یک گُل جاندار یا گُلبرگ ها که خود مرحله ی نهایی است- شروع نمیشود مرحله ی نهایی گُل با رشد و نمو شکل میگیرد و با تخمک و جوانه ای که هیچ شباهتی به مراحل بعدی خود ندارد(شاید اصطلاح <نقطه ی نقش> یا <جوانه زدن نقش> که استانیسلاوسکی به کار میبرد از همین جا آمده باشد). نخستین جوانه ها و حتی غنچه کمتر به خود گُل شباهت دارد. زمانی گُل گُل خواهد شد که به اندازه ی کافی نور و آب به او رسیده باشد. و همه ی مراحل رشد تدریجی طبیعی و اُرگانیک خود را طی کرده باشد. این همان آفرینش اُرگانیک نقش است که استانیسلاوسکی ما را بدان ترغیب میکند. من در اینجا به عمد واژه ی ترغیب را به کار میبرم زیرا در هنر نمیتوان به دیگران آموخت هنر را نمیتوان به کسی آموخت در هنر این خود انسان است که می آموزد در هنر میتوان از زندگی و عوامل تشکیل دهنده ی زندگی و در نتیجه عواملی که در مسیر آفرینش دخالت دارند آموخت چرا که همه ی آنها به هم شبیه هستند
اصول کارگردانی تئاتر
مراحل کارگردانی
کارگردانی عمدتاً شامل دو مرحله است:
۱- تهیه و تدارک
۲- کار عملی با بازیگران
که تهیه و تدارک خود شامل مراحل زیر میباشد:
الف- گزینش ایده:
در این مرحله کارگردان با سئوالاتی روبروست که باید واضح و دقیق به آنها پاسخ گوید و این پاسخها هدایتگر او تا انتها می-باشند و همچنین اگر سئوالات درست پاسخ داده شود میتواند تا حدی موفقیت اثر را در نزد تماشاگر تضمین کند. سئوالات به قرار زیر است:
۱- چه میخواهم بگویم؟
۲- چرا؟ انگیزة این گفتن چیست؟ ۳
- چگونه؟ (به چه سبک وشیوهای)
۴- برای چه کسانی اجرا خواهد شد؟ ۵- کی؟ (در چه شرایط زمانی) ۶- کجا؟ ۷- با چه امکاناتی؟
به طور معمول شخص کارگردان با توجه به شرایط سیاسی- اجتماعی و فرهنگی جامعه و با انگیزههای روحی، روانی و سیاسی- اجتماعی و با توجه به قدرت کارگردانی خود و امکانات اجرایی و توان بازیگران و گروه نمایشنامه را برای اجرا انتخاب میکند.
ب- تجزیه و تحلیل متن
وظیفة اساسی کارگردان عبارتست از تفسیر و شناخت درونمایة نمایشنامه و آموزش و هدایت بازیگران. که بخش اول مربوط به این مرحله میباشد.
اصل اساسی کار کارگردان اینست که بفهمد چگونه یک نمایشنامه محتوای خودش را ارائه میدهد؟ باید میان فرم یعنی چگونگی ارائه مفهوم نمایش وخود نمایش یعنی آنچه در ساختار اثر است وجه تمایز عینی قائل شد بنابراین پیش از هر کار باید ساختار هنری اثر بررسی شود زیرا در آن روندی دراماتیک جریان دارد و حوادث آن بر کاراکترها تاٌثیر میگذارد. موقعیتها شاید کاملاً عینی و برون گرایانه باشد مانند داستانهای پلیسی یا سمبولیک و فلسفی مانند در انتظار گودو:
کارگردان در این مرحله باید شناخت درستی از نمایشنامه بیابد، بداند که نمایشنامه دارای چه ژانری است؟ بر پایة کدام سبک و یا سبکها پیش میرود؟ اگر از ترکیب سبکهای مختلف پدید آمده دقیقاًسبکها کدامند؟ و نهایتاً هدف کارگردان از اجرا چیست؟
کارگردان باید آنقدر متن را بخواند و برای خود آنالیز کند تا به حدی رسد که از آن متن اشباع شود و همه چیز به شکل تصویر در ذهن او تشکیل شود و آنقدر بر اثر تسلط یابد که متن را رها کند و به اصطلاح متن نوشته شده را زمین بگذارد و از این جاست که میتواند تمرین را شروع کند. اینها همه جز با ادراک در مورد متن و تحلیل نمایشنامه اتفاق نمیافتد. و ادراک نیز عبارتست از دیدگاه کلی کارگردان دربارة متن آنهم بعد از اینکه آن را احساس کرده سپس جزء به جزء مورد بررسی قرار داده است.
“چهار نیروی محرکه کارگردان را به هنگام کار بر روی نمایشنامه هدایت میکند: ۱- “دید” او نسبت به نمایشنامه که میتواند بر همة وجوه اجرا از بازیگری گرفته تا صحنه پردازی مسلط باشد.
۲-” شناخت جامع” نیروهای پویای نمایشنامه- فرازو فرود متن- لحظات بلند و آهسته آن و ضرباهنگهای تند و کند ۳- مهارت در ایجاد” ارتباط” که به بازیگران و طراحان کمک میکند خلاقترین دقت و توجه خود را وقف نمایشنامه کنند ۴- “تمایل شدید”
به جلب توجه تماشاگران با تهییج ذهن، قلب و روح آنان
در مجموع میتوان گفت در مرحلة تجزیه و تحلیل کارگردان باید به دو بخش بپردازد و آن دو بخش را به واضحترین شکل ممکن برای خود تصویر سازی کند. این دو بخش عبارتند از: الف- چراها؟ ب- چگونگی
که با تحلیل نمایشنامه به لحاظ ساختاری و مضمونی میتوان به چراها رسید و آنها را پاسخ داد. اما مهمتر از چراها برای کارگردان در چگونگی است که “چگونگی” با شناخت به دست میآید.
یعنی کارگردان ابتدا باید به تحلیل برسد و بعد از تحلیل به شناخت. و با شناخت کامل و درست است که چگونگی اجرای یک اثر را میتوان تشخیص دهد و این” چگونگی” است که راهگشای او تا انتها میباشد.
بسیاری از کارگردانان به دلیل ناآگاهی و یا ناتوانی، فقط در سر تمرین به « چراها » میپردازند کاری که یک دراماتورژ، تحلیلگر، جامعه شناس، یا فیلسوف هم در موضوع تخصصی خود میتوانند بکنند لذا تمرین به بحثهایی تئوری کشیده میشود. مباحثی که هیچ کمکی به کار و گروه بازیگران نمیکند. و در نهایت شما فقط خواندن یک نمایشنامه را بر روی صحنه میبینید. اما رسیدن به « چگونگی » نیاز به هوش، خلاقیت، قدرت کارگردانی، و دید دقیق و مناسب به زندگی دارد. به عنوان مثال همه میدانند هملت دچار تردید و تفکر زدگی است اما مهم اینست که ما چگونه این تردیدها و تفکر زدگی را بر روی صحنه در قالب عناصر دیداری و شنیداری دریافت کنیم.
ج- انتخاب عوامل
در این مرحله کارگردان با توجه به نوع نمایش و اجرا و توان و امکانات خود دست به انتخاب عوامل میزند و در حقیقت گروه را تشکیل میدهد که نیاز به ظرافت و هوشمندی میباشد تا بهترین و زبده ترین و باسوادترین عوامل انتخاب شود و این خود نیاز به شناخت دارد. یعنی کارگردان همیشه باید لیستی از عوامل مختلف را در ذهن داشته باشد و در شرایط مختلف بهترین گروه را انتخاب کند.
و اما مرحله بعدی کار عملی با بازیگران است که خود شامل هفت بخش میباشد.
الف- روخوانی و مباحثه: که به دور میز خوانی نیز معروف است. دراین بخش از کار نقشها با توجه به خود نقش و توان و جنس بازی بازیگران تقسیم میشوند که یکی از مهمترین اعمال کارگردانی است و انجام آن نیاز به شناخت وسیعی ازامکانات فرد فرد هنرپیشگان دارد و همچنین نیاز به قدرت فراوان کارگردان.
و دیگر اینکه نمایشنامه معمولاً توسط کارگردان برای گروه خوانده میشود که کارگردان از این فرصت برای بیان درک خود از اثر و تشریح حال و هوایی که بازیگران باید در آن کار کنند استفاده میکند. وبعد از آن نوبت روخوانی است که مدت آن بستگی به شیوة کارگردانی دارد. بعضی ازکارگردانان این دوره را بسیار کوتاه برگزار میکنند و عدهای آنقدر این مرحله را طولانی میکنند تا به اصطلاح حس بازیگران در پایشان بریزد. یعنی آنقدر آنها را مینشاند تا بازیگران به یک درجة بالایی از احساس و هیجان برسند و بعد به یکباره آنها را بر روی صحنه رها میسازد.
ب- تعیین حرکات:
در این مرحله کارگردان با توجه به بداهه سازی و خلاقیت بازیگران بر روی صحنه و طرح از پیش تعیین شده خود براساس موقعیتها و لحظههای متن، حرکات بازیگران را مشخص میکند.
ج – کار روی دیالوگ
در این مرحله کارگردان به تقطیع حسی دیالوگها می-پردازد و براساس خود جملهها، فضاها را برای بازیگران تفکیک میکند و همچنین به آکسون گذاری درست جملهها میپردازد. در خیلی از کارها دیده میشود که یک پاراگراف چند خطی را بازیگر یکدست و مونوتن بر روی صحنه بیان میکند در حالیکه وقتی پاراگراف را تقطیع میکنید میبینید که همان پاراگراف از ده جمله یا بیشتر تشکیل شده و هر کدام از این جملهها در یک فضای مخصوص به خود گفته میشود و لذا احساس بیانی خاص خود را دارا میباشند و باز برای رفتن از یک فضا به فضای دیگر پاساژ حسی لازم است. اینها همه در این مرحله با راهنمایی کارگردان تصحیح میگردند.
چ – پیراستن: در این مرحله حواشی و شاخ و برگهای اضافی حذف میگردد. ناهماهنگیها گرفته میشود و بی نظمیها، نظم مییابد.
ﻫ - مرور: در این مرحله ریزه کاریهای تکنیکی و حرفهای مورد توجه قرار میگیرد.
د- تمرینات فنی: در این مرحله تمرین با نور و دکور صورت میگیرد. و دراین مرحله است که کارگردان و طراح صحنه و لباس باید به یک هماهنگی در صحنه برسند. در بعضی مواقع کارگردان مجبور است از بعضی میزانسنها و تصویر سازیهای خود بگذرد چرا که مهم اجرای هماهنگ میباشد.
ذ- تمرین نهایی: که همان اجرای ژنرال است و در این تمرین لباسها نیز حاضر شده و بازیگران با تصور یک اجرای کامل باید بر روی صحنه روند.
در بخش آخر به توضیح و تشریح مهمترین و اساسیترین ابزار و عناصر کارگردانی پرداخته میشود که عبارتند از:
۱- حرکت:
اهمیت حرکت را در نمایش نباید دست کم گرفت. حرکت رکن اساسی تئاتر را تشکیل میدهد و ارزش آن حتی بیشتر از ارزش بصری نمایش است و کارگردان باید پیش از تمرینات از خودش بپرسد چقدر از داستان نمایش بوسیلة کلمات به بیان در آمده و چقدر از طریق حرکت.
حرکت وسیلهای است اساسی جهت به منصۀ ظهور رساندن و متجلی کردن هر چه بیشتر خصوصیات اخلاقی، آرزوها، تمایلات درونی و اهداف شخص بازی.
از طریق حرکت و عمل آنچه را که ذهنی است و در درون شخص بازی میگذرد و قابل رؤیت نیست تجسم میبخشیم و برابر چشم تماشاکنان به داوری میگذاریم.
حرکت که امری مکانیکی است به صورت واسطهای عینی، بین دو پدیدة ذهنی عمل میکند از یک طرف ذهنیات شخص بازی را برملا میسازد و دیگر آنکه از طریق تجسم بخشیدن به ذهنیات شخص بازی و ایجاد ارتباط با تماشاکن در ذهن او رسوخ میکند و بر اندوختههای ذهنیاش اثر میگذارد.
در مجموع میتوان گفت جوهرة نمایش بر مبنای حرکت شکل میگیرد. حرکت تبدیل قوه به فعلیت است. تبدیل ذهن است به عین، و از موقعیت پرسوناژ در لحظه نسبت به احساس شخصی خود و تقابل با شخصیت مقابل نشاٌت میگیرد و ادامه مییابد و باز در این تقابل است که حرکت به سکون تبدیل میشود.
۲- میزانسن: مجموعة ایستها و حرکتهای بازیگران و اشیاء که کارگردان آنها را با شم هنری خود برای صحنه ابداع میکند و به طور کلی مجموعة عناصر شنیداری، دیداری در یک ساختار مناسب را میزانسن گویند. و حرکت باعث تغییر میزانسن میشود.
که به اشتباه بسیاری حرکت و جابجایی بازیگران را میزانسن میپندارند و عدهای نیز آن را میزان مینامند که البته میزان یعنی ترازو. !!!
۳- ترکیب: تئاتر هنری است ترکیبی از خط، رنگ، بافت، سطح، حجم، کلام، صوت…
۴- تصویر: انتقال بار معنا از طریق عناصر عینی و بصری و صوری. ترکیب مجموعه عناصری که ما را به معنا و مفهومی عمیقتر از ظاهر آنها برساند تصویر است.
۵- ترکیب تصویری: کنارهم قراردادن اجزاء، اشیاءو عناصر به حکم عقل و منطق برای انتقال بار معنا از طریق یک تصویر زیبا.
ریتم:
ریتم تا حدی اشاره دارد به تاٌثیر فزایندة ضربانهای متفاوت واحدها و شاید، شیوة دیگری است برای توصیف کردن موج زدنهای متن. تعریف فرهنگ و بستر از ریتم میتواند نقطة شروع خوبی باشد: تاٌثیری که به واسطة عناصر نمایشنامه خلق میشود…. و به گسترش زمانمند کنش مربوط است. بنابراین تعریف میتوان فهمید که ریتم تاٌثیر نواختهای فزاینده است و اینکه روشی است برای تبیین نواختهای چندگانه که با هم همنشین هستند. یک جریان یکنواخت باعث کرختی تماشاگر میشود. و اگر این جریان سرعتی سریعتر از حد معمول زندگی دارا باشد تماشاگر عصبی و آشفته و کلافه میشود. پس ریتم نمایش باید ریتمی منطبق با ریتم زندگی داشته باشد و تنظیم ریتم بوسیلة تمام عناصر موجود در صحنه صورت میگیرد، که مهمترین آنها ریتم درونی و بیرونی بازیگر است که فضا و حال و هوای نمایش را آشکار میسازد.
هدایت بازیگر: کارگردانی موفق است و میتواند بازیهای زنده و پر انرژی از بازیگران دریافت کند که بتواند از طریق توضیح و تشریح شخصیت و توجیه بازیگر، او را هدایت کند. از هر عاملی و ابزاری استفاده کند تا بازیگر را به نقش برساند. و اما سادهترین، راحتترین و بدترین شکل هدایت بازیگر آنست که کارگردان خود به جای بازیگر بازی کند چرا که ممکن است کارگردان نتواند از عهدة اجرای نقش به نحوة مطلوب بر آید و همچنین ممکن است کارگردان آنقدر خوب نقش را اجرا کند که دیگر فرصتی برای خود انگیختگی و تخیل بازیگر باقی نماند و یا ممکن است کارگردان آنقدر نقش را خوب بازی کند که بازیگر در خود احساس بی لیاقتی کند.
بسیاری از کارگردانها بهانه میآورند که بازیگر نمیتواند و من مجبورم به جای او بازی کنم تا یاد بگیرد اما باید گفت که او خود، وظیفة کارگردانی را نمیداند و بهترست کارگردانی را کنار بگذارد اگر به طریقی دیگر نمیتواند بازیگر را هدایت کند.
در آخر باید گفت که کارگردانی علم است، تکنیک است به اضافة هنر، و بخش علم و تکنیک را باید فرا گرفت و نیاز به هوش و حساسیت بالایی دارد. و اما کارگردانی چیزی نیست جز آفرینش زندگی یا بخشی از آن بر روی صحنه، و باز میگویم که بهترین مرجع و کتاب و استاد برای فراگیری کارگردانی، شناخت زندگی و آدمها با همة زیروبمش میباشد.
و باید گفت صحنه ماشین پروازی است که باید با مهارت کامل هدایت شود. کارگردان با شناخت محدودیتهای فرم هنری خود میداند کدام راه باز و آزاد است به همین دلیل است که میتواند دیگران را با خود همراه کند. هدف او پرواز در عین محدودیتها است. کارگردانی، عمل کردن به شکل کاملاً آزاد در فضایی محدود و یا نشان دادن آزادی در قفس است.
فهرست منابع:
۱- مجلة نمایش، شماره ۴۲- سال چهارم- مرداد ۱۳۸۰، نشریه مرکز هنرهای نمایشی ص ۶۳¼br /> ۲- مجله نمایش ص ۶۴
۳- سبکهای اجرایی در تئاتر معاصر جهان، ناظرزاده فرهاد، چاپ اول، تابستان ۱۳۷۶، دفتر نشر آثار هنری، ص ۲۴
۴- طرح و اجرای نمایش، لارتوماس پییر، ریاحی پریچهر، چاپ اول،۱۳۸۴، نشر قطره، ص۶۹
۵- وظایف کارگردان در تئاتر، موریسون هیو، پارسایی حسن، تهران ۱۳۸۴،سروش،ص۲۲
۶- وظایف کارگردان،ص ۱۳۶
۷- کارگردانی نمایشنامه، هاج فرانسیس، ابراهیمی منصور، علیزاد علی اکبر، تهران ۱۳۸۲، انتشارات سمت
۸- شناخت عوامل نمایش، مکی ابراهیم، چاپ چهارم، تهران ۱۳۸۲، سروش ص ۱۱۳
۹- پیشین، ص ۱۱۴
نمایش کمدی چیست؟
نمایش کمدی، گونهای از نمایش است که حین ارائه تصاویر هجوآمیز از جهات منفی و "ناهنجار" زندگی، عیبها و مفاسد جامعه و حقایق تلخ اجتماعی را غلو شده، یعنی پستتر از آنچه که هست نمایش میدهد، تا خصوصیات ، صفات و مشخصات آنها بارزتر و آشکارتر نمودار شود. این پژوهش به دو بخش تقسیم شده است که هدف هر بخش آن، معرفی و شناسائی مقولههای کمدی و کمدی ایرانی است . بخش نخست ، شامل تاملاتی درباره تعریف و تفسیر کمدی واژهشناسی، خصوصیات ، کاروژهها، انواع کمدی و معرفی چند گونه نمایش کمدی است . بخش دوم، به کمدی ایرانی و انواع نمایش شادیآور میپردازد. این بخش نیز تاملی درباره مضحکه، تقلید، بقالبازی، تخته حوضیˆ سیاهبازی، خیمهشببازی، لودهبازی، تیپهای کمدی ایرانی، کمدی معاصر ایران و همچنین فهرستی از نویسندگانی که دست به قلم برده و نمایشهایی را در دوره خود در زمینه کمدی به رشته تحریر درآوردهاند، پردازد.
تئاتر، جوهر زندگی و زیبایی
در سال های آغازین نیمه ی دوم قرن بیستم، حرکتی در تئاتر اروپا شکل گرفت که خاستگاه آن چند کشور بود از جمله فرانسه و آلمان. این حرکت جدید بعد از مدتی «تئاتر مدرن» یا «تئاتر نوین» لقب گرفت که حتی به نوگرایان سلف خود هم بی اعتنا بود، چیزی مثل «ادبیات مدرن» یا «موسیقی مدرن»، که از میراث نیاکان خود تا حدودی فاصله گرفت، به ویژه با دور شدن از شکل های سنتی در تئاترهای ناتورآلیستی و رئآلیستی که عموماً بر مبنای «احساس خالص» استوار بود، مثل کارهای هبل، زولا، هوگو، و حتی ایبسن و چخوف، و همچنین پس از سپری شدن اکسپرسیونیسم و دوره ی تأثیرگذار برتولت برشت، شاید بشود از ساموئل بکت به عنوان آغازگر این جنبش در ادبیات دراماتیک نام برد و نمایشنامه ی معروف او به نام «در انتظار گودو» که اجرایش در سال 1953 در «تئاتر بابیلون» پاریس نطفه ی نمایشنامه نویسی مدرن بسته شد، و این گرایش، یعنی گرایش برتری متن بر اجرا و جادوی «واژه ها» به ویژه در آثار سارتر، کامو، یونسکو، ویتکیه ویچ و آداموف تا دو دهه در اروپا و بسیاری از کشورهای جهان فرمانروایی مطلق داشت و سرگردانی ها، اضطراب و درک پوچ انگارانه از زندگی پس از جنگ و نیز زخمی که بر روح اروپایی وارد آمده بود را منعکس می کرد. تا آنکه بتدریج و با دگرگونی های اجتماعی ـ فرهنگی در پایان دهه ی هفتاد و مبارزه ی بنیادی با قوانین کهنه ی اجتماعی دگرگونی هایی هم در تئاتر اروپا و برخی کشورهای جهان پدید آمد. تئاتر مدرن تغییر شکل داد و تنوع بیشتری گرفت.
در چنین مقطعی اما تئاتر ایران در راه دیگری قدم برمی داشت، راهی که به درستی و به طور طبیعی و نیز منطبق با ملزومات اجتماعی این سرزمین بوجود آمده بود. منظور دهه نخست و دوم و آن دوره ی طلایی «تئاتر لاله زار» است که با حضور هنرمندانی مستعد و اندیشمند نظیر ظهیرالدینی، نوشین، نصر، کرمانشاهی، بایگان، رضا کمال شهرزاد و دیگران ارتباطی عمیق و تنگاتنگ با مخاطبان برقرار می کرد و «تئاتر ملی» را سامان میداد، که ناگهان پژواک آوانگاردیسمِ اروپا در آثار خام و تقلیدوار متوهمان مدرنیسم، ادبیات دراماتیک ما را آشفته کرد، و چون این موج وارده از ریشه ها و پیوندهای فرهنگی و زبان ما دور و بیگانه بود سالها طول کشید تا تأثیرات نامطلوب آن تبدیل شود به ویژگی هایی مناسب و ملموس در ادبیات دراماتیک امروز ما. حال آنکه شکل گیری این نهضت تئاتری در اروپا چه پیش و چه پس از دو جنگ جهانی یک ضرورت بود، ضرورت اجتماعی ـ فرهنگی، و مدعیان آن در دهه ی شصت و هفتاد اروپا با تحولات تازه اجتماعی بسیار رادیکالتر شده و رویکردی سراسر سیاسی پیدا کرده بودند و بر ضد نابرابری ها و بی عدالتی های اجتماعی برخاستند، نمونه ی بارز آن آثار پرخاشجویانه ای بود که در فستیوال نانسی (فرانسه) بین سالهای 1963 تا 1983 اجرا می شد، در حالیکه همین ایام آوانگاردیست های دو آتشه ی ایرانی با افاده های روشنفکرمآبه شان اصرار عجیبی داشتند تا آثارشان حتی المقدور فاقد تحلیل و بررسی های اجتماعی باشد و تنها بسنده می کردند به بازی های کسالتبار و بی مفهوم. ظهور آسان آوانگاردیسم بدلی در جامعه تئاتری ما به دلیل عدم پشتوانه و ریشه های عمیق تئاتر در بافت فرهنگی دور از انتظار نبود، و شاید یکی دیگر از دلایل این تأثیرپذیری، نزدیکی به مرزهای اروپا و همچنین انعطاف پذیری نژاد ایرانی در برابر فرهنگ های مهاجم باشد. حال آنکه چنین تأثیراتی در سنت های نمایشی هند و ژاپن و چین کمتر دیده می شود. آنها بدون هیچ دغدغه ای راه خود را می روند و با تکیه بر پیشینه ی غنی نمایشی خود نیازی به تقلید یا عاریت گرفتن شیوه های بیگانه احساس نمی کنند. برعکس، این دیگران هستند که همواره از گنجینه های نمایشی آنان سود برده اند، اما تئاتر کشورهایی نظیر ایران، ترکیه، الجزایر و حتی شیلی و مکزیک هم بدون هیچ تحولی در نیم قرن گذشته و با تکرار همیشگی خود، منتظر ظهور حرکت هایی در تئاتر جهان هستند تا خود را متحول سازند.
در شکل گیری شیوه های تازه در تئاتر جهان دو عنصر همواره نقشی تعیین کننده ایفاء کرده است: «دیدگاه» و «تجربه»، که نبود هرکدام باعث شده تا هرگز حرکتی جدی و جدید شکل نگیرد. بی دلیل نیست که در پس جریان آوانگاردیسم فرانسه کسانی نظیر آندره مالرو، ژان پل سارتر و آلبر کامو حضور داشتند. حال آنکه تئاتر مدرن ایران در این سالها فاقد تئوری پرداز، مفسر و منتقد برجسته و مبرز بود، در نتیجه این شاخه از هنر به موقعیتی رسید که اکنون در آن هستیم: دوری و ستیز با «دیدگاه» و تأکید بر «تجربه»، تجربه به معنای رویکرد افراطی به حرکات شکل گرایانه و فاقد اندیشه، شکل برای شکل. آیا تئاتر می تواند بدون داشتن اندیشه ی نو در درک و ارتباط با زندگی و جهان معاصر رویکردی مدرن و معاصر داشته باشد؟ هدف غایی هنر، فقط نمایش شکل های بیرونی و ظاهری زندگی نیست. هنر به معانی درون هم توجه دارد، به باطن، به چرایی پدیده ها. شاید راه حل نشان ندهد، که هرگز هم چنین وظیفه ای به عهده ندارد، اما واقعیت را منعکس می کند، آن هم به زیباترین شکل ممکن، تا منتج به یک «لذت» شود. لذت، هم در آفرینندگانش و هم در مخاطبان خود، منظور از «لذت» در مفهوم فلسفیِ آن است، که ارسطو در بیش از دو هزار سال پیش آن را تصفیه ی درون معنا کرده است، به عبارتی عالی ترین لذت عقلانی و معنوی انسان. و آیا در قرنی که تازه شروع شده باید از تئاتر انتظار حرکت های مشابه در قرون گذشته را داشت؟ بی تردید جواب منفی است. جهان و جهان بینی ها همواره در طول تاریخ تغییر کرده است، بوجود آمدن جنبش های فکری مثل «فلسفه علمی»، «فلسفه دینی» یا «فلسفه هنری» بیانگر این نکته است که انسان همواره با اندیشیدن و بررسی اعمال و فعالیت های خود قصد داشته درک روشنی از آنها پیدا کند. از این پس تکنولوژی بی تردید هر پدیده و هر تفکری را تحت تأثیر قرار می دهد و حرف آخر را خواهد زد، جغرافیای جهان تغییر شکل می دهد، سنت ها به موزه ها کشیده می شوند، فرهنگ و اخلاق و ایدئولوژی متفاوتی از راه میرسد، و کسانی که این دگرگونی ها و دوران جدید را نپذیرند بی تردید دچار غفلتی جبران ناپذیر خواهند شد. آهنگ این تحولات دارای چنان سرعتی است که ایسم های موسمی به گرد پایشان هم نمی رسند. حتی «پست مدرنیسم» هم با همه ی هیاهویی که در چند دهه ی اخیر راه انداخته نتوانسته است در هنر تئاتر تحولی بوجود آورد. این مکتب در بین هنرمندان تئاتر با بی اعتنایی روبرو شده است. هر چند افرادی معدود مثل هاینر مولر، پتر سلرز یا روبرت ویلسن تلاش و انرژی زیادی در این راه صرف کردند و آثار ارزنده ای بوجود آوردند، اما پست مدرنیسم تا کنون توان آن را نداشته که موتور تئاتر قرن بیست و یکم را روشن کند. پیتربروک می گوید امروزه دیگر در جهانی که کژ و مژ پیش می رود تئاتر نمی تواند به این آسانی ها در گستره جهان به سبکی واحد دست یابد. بنابراین چه باید کرد؟ تئاتر این سرزمین را چگونه ارتقاء بخشیم؟ در پاسخ، استانیسلاوسکی به ما می گوید تئاتر به آبی پاک و زلال مانند است که هر کس هر چقدر که بخواهد میتواند از آن بنوشد. او می گوید اگر ترس در فضای تئاتر حاکم شود دیگر نباید در آنجا سراغی از جوهر زندگی و زیبایی گرفت. تئاتر علاوه بر ایجاد آرامش و سرگرمی، باید بتواند پیچیده ترین جلوه های اجتماعی ـ سیاسی را زیر ذره بین ببرد، و انسان را با همه ی ابعادش بررسی کند. و این فقط زمانی امکان پذیر است که فضای باز و امن فرهنگی فراهم باشد. در غیر اینصورت از آنجا که تئاتر ایستا نیست حتماً راهی برای خودش پیدا می کند، که در جوامع بسته محتمل ترین آن رفتن به سوی نماد است، زبان استعاره، در واقع راهی کهنه و طی شده تحت عنوان سمبولیسم که بر او تحمیل خواهد شد. و در جوامع سنتی، نمایشگر مکلف است تنها به روایت مناسبتی تاریخ و به کارگیری از شاخه های سنتی تئاتر رو آورد، که هر دو در اسارت تعصب و کهنگی اند و با مسائل روز و دغدغه های اجتماعی بیگانه.
تئاتر برای همه
هر چند پیدایش «طنز» به قدمت «تراژدی» نیست، لیکن این خواسته فطری انسان سبب شده تا جایگاه ویژهای در میان ابنا بشر پیدا کند. نگاهی به تاریخ درام و جشنوارههای دیزینیوسی انسان نیازمند به حمایت خدا را که مبتنی بر سرشت و فطرت ذاتی است در کنار سایر ارزشها در قالب شخصیتهای فوق بشری (قهرمانان)و تمنایش به شادمانه زیستن به خوبی نشان میدهد، چنان که تراژدی با آن همه محبوبیت و کشش، بدون طنز دچار تزلزل و سستی است.
به عنوان اولین نمونهها میتوان به «ساتیر» اشاره کرد که بعدها و به تدریج طی قرون متمادی و بنا به فرهنگ و ذائقههای ملل گوناگون انواع مختلفی از جمله بداهه، کمدیادل آرته و... را پیدا کرد.
در این بین سرزمین ما ایران بنا به پیشینه قوی تاریخی و فرهنگی از این امر مستثی نبود و حتی آیینها و سنن گوناگون، یکبهیک در ساختار کمدی جای گرفت و رایج شد به قسمی که به جرات میتوان گفت اثر و ردپای طنازی در بیشتر گونههای نمایش ایران ملموس و مشهود است.
در مورد چرایی این مسأله باید به تاریخ رجوع کرد که از حوصله این متن خارج است و ما در این مجال، به همین اندک بسنده میکنیم که نمایش کمدی به دلیل همخوانی با نگاه عامه مردم، بیشک از جایگاه مطلوبتری برخوردار است.
و اما رایجترین نوع این گونه از نمایش که از آن با عنوان تئاتر سنتی و آیینی یاد میکنیم، سیاهبازی یا تخته حوضی است که شخصیت سیاه به عنوان نماینده مردم و از زبان آنان (که گاهی تلخ و گزنده است) واقعیتها را به شکل بازی و طنز بیان میکند.
به طور کلی میتوان گفت نمایش طنز و کمدی در قالبهای مختلف علاوه بر بعد سرگرمی، وظیفه اطلاعرسانی را نیز بر عهده دارد و آیینهای است که رفتارهای اجتماعی و آداب و سنن رایج با آنچه هستند و باید باشند و نیستند مورد کند وکاو و موشکافی قرار میگیرد.
با این مقدمه به سراغ نمایش «اکبر آقا اکتور تیاتر» که این روزها در سالن سنگلج روی صحنه است میرویم. بد نیست اشاره کنم که این سالن از قدیمیترین مجموعههای نمایشی به شمار میرود که در فهرست آثار فرهنگی یونسکو ثبت و به عنوان پایگاه تئاتر مردمی از جایگاه خاصی برخوردار است و شاید به غیر از تعداد اندکی نمایش (مثل خاطرات هنرپیشه نقش دوم) بقیه آثار که در این سالن به نمایش درآمده طنز و کمدی بودهاند.
با اکبر عبدی آشناییم؛ بازیگر توانمند عرصه هنر که اینک دست به تجربه کارگردانی زده و در این کار نیز تا حدودی موفق است. «اکبر آقا اکتور تیاتر»را باید برگرفته از این دیدگاه دانست که پشت صحنه زندگی یک هنرمند نمایش چه خبر است؟ و وقتی میبینیم تنها جواب ممکن و راهحل محبوب ماندن، یک کلمه و آن هم داشتن «صداقت در عمل» است آرام میگیریم، چرا که از هنرمند چیزی جز حقیقت را نباید انتظار داشت.
اکبر و رضا دو همخانه و مستاجر آقای بیژنی هستند. رضا دل در گرو مریم دختر صاحبخانه دارد و بیژنی هم دنبال آن است تا پس از مرگ همسر به زندگی خود و دخترش سر و سامان دهد، اما به هیچ وجه به دامادی رضا راغب نیست، چون اطلاعی از خانوادهاش ندارد.
در نهایت اکبر که خود بازیگر تئاتر است، تلاش میکند به خاطر رساندن دو دلداده به هم (رضا و مریم) وارد صحنه زندگی شود و با ارائه نقشهای متفاوت، حقیقت اصلی زندگی را بیان کند و نه تنها بیژنی بلکه همه قانع میشوند که عشق پاک میان زن و مرد در قالب ازدواج، عمل به فرامین خدا و بهترین کار است. در پایان همه سر و سامان میگیرند و آن گونه که مختص نمایشهای کمدی است، همه چیز به خیر و خوشی به سرانجام میرسد.
موفقیت گروه اکبر عبدی در این نمایش را میتوان از چند جهت مورد توجه قرار داد؛ داشتن سابقه فعالیتهای هنری به ویژه تئاتر برای گروه و استفاده از برخی چهرههای مطرح (حتی در پشت صحنه) از جمله خود اکبر عبدی، کریم اکبری مبارکه، ملیحه گلشن موسوی و... و مهمتر از همه برخورداری از یک متن مناسب نمایشی.
شاید این نکته مطرح شود که بداهه و بازی، دو مؤلفه اصلی نمایش طنز محسوب میشود که باید گفت کاملاً منطقی است، لیکن نبود راهکاری برای حرکت در جهت ارائه موضوع در ساختار مناسب یا همان متن نمایشی، بهترین کارگردان و بازیگر را نیز دچار تزلزل یا حداقل تنزل کیفی میکند- متنی را که سیدعظیم موسوی نگاشته علاوه بر داشتن ساختار تئاتر کمدی، برگرفته از زوایای پنهان و پیدای اجتماع است که سبب همسویی بیشتر مخاطب با نمایش میشود- طبیعی است دست کارگردان و بازیگران برای ارائه کار بهتر به شدت باز است و لذا بعد از گذشت سه ساعت، نه تنها بیننده احساس خستگی نمیکند، بلکه شاد و مفرح از سالن خارج میشود.
داشتن شروع، میانه، پایان، موضوع، کشمکش، تعلیق و رعایت قواعد درام و نیز بهرهگیری از انواع شخصیتهای محوری، مفید و دور از تیپسازیهای غیرضروری و همسانی آن با آدمهای پیرامون، از جمله ویژگیهای نمایشنامه اکبر آقا اکتور تیاتر به حساب میآید. استقبال تماشاچیان از این نمایش نشان از توانمندی کارگردان آن دارد که با استفاده از تمهیدات مختلف نمایشی به ویژه گرفتن بازی خوب از بازیگران، بیننده را تا پایان نگه میدارد.
به عبارتی ساختن فضای متناظر با عناصر نمایش کمدی، شخصیتپردازی و میزانسن مناسب را میتوان از جمله دلایل موفقیت اکبر آقا اکتور تیاتر برشمرد. طراحی صحنه منطبق با سبک اجرا واقعگرایانه و به زندگی نزدیک است. وجود بالکن، اتاق خواب، پلههای ورودی (که البته دیده نمیشود، اما آن را احساس میکنیم)، مبلمان، آشپزخانه، حتی میز گریم بازیگر و سایر المانهای صحنهای متناسب است، اما میشد با اندکی تغییرات چشمنوازتر شود و به کمدیتر شدن کار مساعدت کند.
در بخش طراحی گریم و لباس هم با چنین رویکردی مواجهیم با این تفاوت که خلاقیت بیشتری در آن لحاظ شده به ویژه در بخشی که اکبر بنا به ضرورت نقش عمه خانم را بازی میکند (و ناخودآگاه ما را به یاد فیلم آدم برفی میاندازد) صداها بسیار خوب و گیراست و نور هم به تناسب کارکرد خودش را دارد، اما نکتهای را که بتوان به عنوان بخشی متمایز و خلاقانه محسوب کرد، در این کار دیده نمیشود و روال معمول و همیشگی خودش را دارد.
از افکت هم چندان خبری نیست و کارگردان ترجیح داده تا از صداهای رایج صحنهای استفاده کند که البته لطمهای به کلیت کار وارد نمیسازد. غالبترین صدای افکت را میتوان صدای گاه به گاه زنگ آیفون دانست که در طول اجرا و در زمانهای لازم شنیده میشود. بد نیست به گروه موسیقی و نوازندگان به خاطر فضاسازی و شکلدهی کلیت داستان اشاره کنیم. تلفیق سازهای سنتی مثل کمانچه، تنبک و سنتور با پیانو، کیبورد و ویولون شکل بدیعی از موسیقی در این نوع نمایش ارائه داده است.
مهمترین بخش کار، استفاده از توانمندیهای بازیگران این نمایش میباشد که پیشتر هم به آن اشاره شد. شاید احساس شود این نوع بازی از سایر انواع نمایش آسانتر باشد، چرا که به اصطلاح برخی زیرپوستی نیست در صورتی که برعکس خیلی هم دشوار است و دلیل آن واکنشهای مستمر بینندگان به تکهپرانیهای صحنهای است که اگر بازیگر قادر به کنترل خود نباشد، همه چیز ازدست میرود- حتی انتقال مفاهیم مستتر در متن با طنازی دشوارتر از سایر انواع خواهد بود- به عبارتی هرکسی نمیتواند بازیگر باشد و هر بازیگری قادر نیست نقشهای کمدی را به خوبی ایفا کند.
به هر حال مجموعه عوامل گروه کوچه به سرپرستی محمود فرهنگ که اتفاقاً مدیریت تالار سنگلج هم بر عهده اوست با اجرای این نمایش توانسته اوقات خوشی را برای مردم فراهم سازد و این شاید همان شعار و یا راهی است که تئاتر ما میخواهد به آن برسد؛ «تئاتر برای همه مردم».
بازیگری و هنر نمایشی
هنر چیست؟! نمی دانم… جوهر اصلی این پدیده ی اسرارآمیز و وصف ناپذیر انسان را حیران می سازد. اما در عین حال می دانیم که از قدیمی ترین زمانها تاکنون افراد بشر تجارب فردی و خصوصی خود را به صور مجسمی منعکس ساخته اند که ما آنها را آثار هنری می نامیم… و ضمنا می دانیم که هنر در زند گی بشر، اصلی اساسی است.
اگر از تمدن بشری و زندگانی ما آثار هنری را بگیرند زندگی چگونه می شود؟
آثار هنری همواره خواهند بود و جاودانه هم باقی خواهند ماند و برای سعادت بشری هم همواره موثر خواهند بود. این آثار تجارب انسانی هستند که به خود شکل گرفته اند و ما از دریچه ی حواسمان به آنها می نگریم و لذت می بریم..لیکن راه هنری به این سادگی هم نیست..ما نقاشی را می بینیم، موسیقی را می شنویم واثر یک حکاکی را بر سطح خاص به مد د حس لامسه درک می کنیم اما این تاثرات حسی ماست که به عکس العمل های احساسی منجر می شود و بعد ازیک کار عقلی است که آن احساس و ذکاوت مارا به مرحله ی ادراک می رساند. این ادراک چگونه حاصل می شود؟ فرمول قطعی و صریح نیست! مخلص کلام اینکه برای درک این احساس قاعده ی روشنی نیست.پیچیدگی هنر به گونه ای است که از نقطه نظرهای گوناگون مورد بحث است و هیچکدام از این نظرها بر دیگری برتری ندارد.
اما در مطالعه ی یک اثر هنری باید اصول زیر را مد نظر داشت:
باید دانست که یک اثر هنری عبارت از شکل یا فرمی است که هنرمند آفریده است.. این اثر بر اساس قواعد زمان و مکان و تمدن خاص بنا شده است، دارای موضوع و محتوی است و معمولا هد فی را هم د نبال می کند. اگر بخواهیم واضح تر بگوییم اثر هنری فرمی دارد که سرشار از هم آهنگی است که این ساختمان باعث می شود از سایر مقولات تمیز داده شود..این اثر را چه کسی آفریده؟..هنرمند..و اوچه کرده ؟ یک ضرب المثل چینی می گوید: برای یک نقاش نقش ببری را بکشد باید حتما هنگام نقاشی خود را به قوت و قد رت یک ببر بداند!... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
هنر چیست؟
هنر تجسم یک تجربه ی انسانی است.
هنر ترکیب پد یده های هستی است به گونه ای که احساسی را در بیننده بوجود آورد.
هنر کوششی است که به آفرینش یک اثر زیبا منجر می شود
هنر جوششی درونی و بیرونی است که به خلق پدیده ای منجر می شود.
... اینها نمونه هائی از تعاریف مختلف هنر هستند.اما مسئله همچنان حل نشده باقیست!
در یونان و روم باستان هنر را ترکیب انسان، طبیعت و زیبائی می دانستند و بد ین لحاظ هم اکثر آثار هنری آن دوران مجسمه هائی از آدمها در عین زیبائی و تناسب اندام بوده است.
دیدگاه حضرت امام (ره):
هنر دمیدن روح تعهد در کالبد انسانهاست.
واضح است که این تعریف یک تعریف ارزشی از هنر است و تمام ویژگیهای تعاریق قبلی را هم در خود نهفته دارد.
مگر می شود هنرمند پدیده ها را ترکیب کند تا احساسی را در د یگران ایجاد کند اما خود از آن بی بهره باشد؟ مگر می شود هنرمند اثری زیبا را خلق کند در حالیکه خود از زیبائی معنوی و لطافت روح بی بهره باشد؟و خلاصه اینکه مگر می شود کسی نام هنرمند را یدک بکشد اما حرفی برای گفتن نداشته باشدو نخواهد که برای دیگران و خود بوسیله هنر وحتی برای هنر کاری انجام ندهد؟!
انواع هنر (تقسیم بندی کلی):
1- هنر غنائی بزمی: محتوای این هنر عاشقانه است. مجالس عیش و نوش وبزم و پایکوبی نمونه های بارزاین هنر است.
2- هنر عرفانی: این هنر سوز و گداز و راز و نیاز در راه کمال را نشان میدهد. هنری که با مثال آثار حافظ در ذهن خود بدرستی ویژگیهایش را درک می نمائید.
3- هنر حماسی: شرح حماسه ها، رزم ها، اساطیر و قهرمانان باستانی نطیر رستم و..
4- هنر تعلیمی: این هنر به ترویج اخلاق و افکار و اندیشه های متنوع اخلاقی می پردازد. این هنر در خدمت آموزش است.
5- هنر سیاسی:کلیه ی آثار سیاسی در زمینه های گوناگون که به ترویج افکار متفاوت با روند معمول جامعه و یا در خدمت آن باشد در این فالب هنری می گنجند.
انواع هنر (تقسیم بندی از نقطه نظر رسالت):
1- هنر برای هنر:در این نوع از هنرهدف از کار هنرمند بیشتر ارتقا سطح هنر است.هنرمند رسالت کاری خود را تلاش برای بر جا گذاشتن آثار هنری به یادگار دارد و هنرمند هنردوست از طبقه ی خواص جامعه کسی که خود را از دیگران یعنی عوام جدا می داند نمونه ی مناسبی برای این نوع از هنر است.
2- هنر برای هنرمند:در این نوع از هنر هنرمند در خدمت خود است و هنر را برای شهرت فردی تجربه می نماید.و ممکن است با قبلی ترکیب هم بشود یعنی هم برای هنر وهم برای خود تلاش نماید.
3- هنر برای جامعه: این نوع هنر با اجتماع انسانی که غالبا از طیف عموم مردم است سروکار دارد.هنرمند رسالت کاری خود را بر اساس خدمت به افراد رده های میانی و پائین اجتماع قرار داده است و برای آنان تلاش دارد.
نمایش:
نمایش در زبان فارسی ترجمه ی تئاتر است و آن هنری است که از چند هنر دیگر ترکیب یافته است. در نمایش بازیگران خود را به جای قهرمانان و اشخاص داستان می گذارندو وقایعی را که بر سر قهرمانان آمده است با حرکات و اعمال و گفتار خود یک به یک در روی صحنه مجسم می کنند. در نمایش از ادبیات، موسیقی، نقاشی و حتی حجاری و معماری و برخی هنرهای دیگر استفاده می شودبنابراین آن را کامل ترین هنرها می نامند.
نمایش در سراسر گیتی به اشکال مختلف متداول است و در بعضی از کشورها سابقه ی آن به زمانهای بسیار دور تعلق دارد.در ایران نیز نمایش از زمانهای قدیم متداول بوده است، نمایش حاجی فیروزنوروزی بازی و...از قدیم در عید نوروز برگزار می شده است. نمایشهای سوگواری، نقالی، تئاتر روحوضی، تعزیه و شبیه خوانی از دیگر اشکال نمایشی در گذشته بوده است.
اصل و منشا’ نمایشی را که اکنون در سرتاسر جهان رواج دارد به کشور یونان نسبت می دهند(هرچند که پیش از آن نیز نمونه هائی موجود بوده است) یونانیان قدیم خدایان متعددی داشتندو آنها را پرستش می کردندو در اوقات خاصی برای بزرگداشت یا پرستش آنها جشن هائی ترتیب می دادند. در این جشن ها نمایشهائی نیز برگزار می شد.محل نمایش اغلب دامنه ی تپه ای بود که میان آن فرو رفتگی داشت. سینه ی تپه را پله پله می کردندتا تماشاگران بر آنها بنشینندو در پایین، زمین مسطحی را به بازیگرا ن وگروه خوانندگان اختصاص می دادند. جمعیتی که برای نمایش در محل گرد می آمدند گاهی از بیست هزار نفرهم تجاوز می کرد.
نمایش در قرن پنجم پیش از میلاد به اوج عظمت و اعتلای خود رسیدو نمایشنامه نویسان بزرگی در این قرن ظهور کردند.
آشیل، سوفوکل و اوریپید بعنوان مبدعان نمایشنامه نویسی نوین گوهری را در تاریخ بشریت نهادینه کردند که امروزه با وجود پیدایش سینما و فیلم و نفوذ بی سابقه ی آن در همه ی کشورهای جهان، نمایش اهمیت و اعتبار خود را از دست نداده است و امروزه از جهت پرورش قوای ذهنی کودکان و نوجوانان ارزش جدیدی از نظر تربیتی پیدا کرده است.
تاریخچه:
باید اعتراف کرد بدلیل نبود امکانات چاپ و نگهداری اسناد در دوران قدیم مدرک معتبر و مستندی از آن دوران کهن در هیچ زمینه ی هنری باقی نمانده است (برای کسب اطلاعات بیشتر به کتب تاریخ عمومی هنر موجود که بسیار زیاد هم هستند مراجعه فرمائید) اما برخی منابع معتبر تاریخی به ما می گویدکه در سال 1879 میلادی فردی اسپانیائی در غارهای آلتامیر واقع در آمریکای جنوبی قدیمی ترین آثار هنری جهان را در قالب نقاشی مربوط به 10 تا 15 هزار سال قبل یافته است.نقاشی گرانبهائی که انسان اولیه به منظور سحر و جادو برای موفقیت در شکار خود یا ثبت و جاودانه کردن آن موفقیت با کمک خاک رس، دوده ی آتش و کمی پیه ی شکار بر دیواری ترسیم نموده است.
وقتی انسان اولیه حیوانات را اهلی کرد انقلاب واپسین سنگی را بوجود آورد و به عصر دیرینه سنگی پایان داد. سنگها را در نهایت دقت و ظرافت استفاده و ابزارکاررا ساخت. کار روی فلزات، کوزه گری، بافندگی و ریسندگی و حتی کارهای اولیه ی ساختمانی را با خاک، گل و آجر تجربه کردو…
مجسمه های یافته شده از آن دوران سرهائی متعلق به 6یا 7 هزار سال قبل از میلادو اسکلت های واقعی انسان هستند که با موادی پوشیده شده اند تا شکل انسانی بگیرند.این روش تاپایان دوره ی امپراتوری روم ادامه داشت.علت هم این بود که انسان می خواست با اینکار در راه جاودانگی خود گام بردارد چون آنها معتقد به وجود روح بودندو محل آنرا هم در سر می دانستند! لذا سعی در نگهداری سرهای دوستان و دشمنان درکنارخود همواره مزید علت برای ساخت مجسمه های آن دوران بوده است!!
احترام و عبادت هم یکی از خصوصیات مذهبی مردم ابتدائی است که با ساخت مجسمه بزرگان کم کم شکل بت به خود گرفت و عبادت شد.
آنچه از تمدن های افریقائی بر جامانده است مجسمه هائی با سرهای بزرگ و بدنهای کوچک می باشد چرا که آنها سر را جایگاه روح می دانسته اند. رقص های با ماسکی هم که از این تمدن باقی مانده است نمونه های مفیدی از نمایش تسخیر روح بشمار میروند! چیزی که تاریخ غرب با کتمان آن نقش عمده ای برای تغییر منشا’ تئاتر انجام داده است! تصور نگارنده براین است که حتی دردوران دیرینه سنگی وقتی انسان اولیه بعد از تشکیل خانواده وظایف را براساس جنسیت تقسیم کرد، مرد را به شکارو حفظ خانواده گماشت و زن را مسئول پخت و پز و نگهداری کودکان ساخت (از همین نقطه است که تعریف کلمه ی مرد نشات گرفته "مرد یعنی کسیکه می میرد!") هم واژه نمایش بوده است!! …شکارچی که از شکار باز می گشت با سایر اعضای خانواده دور آتش می نشست! تصور کنید که او از جنگ هایش می گوید، از نبردهایش می گوید حتی ممکن است خود برخیزد و نمایش کوتاهی از شکار را بتنهائی بازی نمایدو یا حتی از یک عصر حجری دیگرهم بخواهد که نقش شکار را بازی کندو او با نیزه ای ازجنس سنگ وی را شکار کند. این چیزی جز تعریف نمایش نیست.چیزی جز تاریخ فراموش شده ی نمایش نیست!چیزی که تاریخ نویسان با تمام خوبیهایشان در حق بشریت به فراموشی سپرده اند واینک نمایش را به یونان نسبت می دهند! ما در این نمایش عناصر مورد لزوم و اصلی نمایش یعنی داستان، فرم، تماشاچی، بازیگر، صحنه، کارگردان و...بخصوص ارتباط بین نمایش و تماشاچی را داریم!
مثال بسیار واضح دیگری می آورم:
زمانی که حضرت هابیل به دست قابیل کشته شد خداوند به دو کلاغ فرمان اجرای نمایشی را داد.فارغ از اهداف ذات اقدس الهی باید اذعان کرد در آن موقع اجزای مورد نیاز نمایش مثل بازیگر- تماشاچی- صحنه و متن نمایشی به همراه ارتباط بین آنها و رسیدن یه یک وحدت برای بیان مقصود رعایت و از این منظر خداوند برترین و شناخته شده ترین و اولین کارگردان مطلق عالم است.
نمایشنامه:
نمایشنامه متنی است که نمایش از روی آن خوانده، تمرین و اجرا می شود و آن یکی از انواع متون ادبی است که برای نمایش تنظیم می شود. در آغاز نمایشنامه بعد از آوردن نام آن اشخاص نمایش یا شخصیت های نمایشنامه نام برده می شوندوسپس شرح مختصری از محیط داستان، سن وسال و قد و چهره ی اشخاص داده شده و بعد گفتگوی اشخاص آورده می شود. کارها و حرکات بازیگران داخل کروشه() و اگر حجم زیادی داشته باشد با حروف ریزتر چاپ می گردد. نمایش اغلب به چند قسمت تقسیم می شود و هر قسمت با پایین آمدن یا کشیدن پرده ای خاتمه می یابدو قسمت بعدی با بالا یا کناررفتن پرده شروع می شود، از این رو هر قسمت از نمایش را " پرده " گویند.
چگونگی آرایش هر پرده هم در ابتدای هر پرده می آید.
هر پرده هم ممکن است به قسمت های کوچکتری تقسیم شود که با روشن و خاموش شدن نور اعلام گردد که به هر قسمت یک " صحنه "گویند.
انواع نمایشنامه:
1- نمایشنامه کمدی: به نمایشنامه هائی اطلاق میگردد که موضوع داستان آن خنده آور، شاد و نشاط آور باشد
2- نمایشنامه درام:اگر موضوع داستان نمایشنامه چنان باشد که در آن اشخاص بازی تصاویر واقعی از زندگی را نشان دهند نمایشنامه درام خواهد بود.
3- نمایشنامه ملودرام:ممکن است درام مایه ای از کمدی نیز داشته باشد که در اینصورت به آن نمایشنامه ملودرام گویندکه گاهی این مسئله بصورت پایان خوش نمایش نمود می یابد.
4- نمایشنامه تراژدی:اگر نمایشنامه وقایع فوق العاده مصیبت بار و غم انگیز نظیر مرگ پدر، برادر،فرزند و …را نمایش دهد در زمره ی نمایشنامه های تراژیک یا تراژدی می گنجد.
5- نمایشنامه طنز:گاهی نمایشنامه های کمدی حاوی پیام نیز می باشندکه ممکن است تلخ و گزنده یا حتی سیاه نما هم باشند، این نمایشنامه ها طنز هستند.
6- نمایشنامه هجو:چنانچه نمایشنامه در بیان حالات کمدی یا طنز دردام مسخره کردن افراد یا موضوعات بیافتد نمایشنامه در زمره ی نمایشنامه های هجو شناخته می شود.
7- نمایشنامه لغو:نمایشنامه های طنز یا هجوی که بصورت بی بند وبار مسائل خانوادگی و غیر اخلاقی را مطرح نمایند در این دسته می گنجند.
اجزاء اصلی نمایش:
هنر نمایش دو جز اصلی دارد.
1- داستان(محتوی):داستان یا قصه یا محتوی همان حرفی است که نویسنده قصد دارد آنرا القا نماید.در حقیقت همان پیام نمایش است و بر دو نوع است:
الف:محتوای اصلی یا اورژینال که از تخیل خود نویسنده بر اساس واقعیت یا حتی غیر آن نشات می گیرد، نظیر روح داستانی حاکم بر بینوایان ویکتور هوگوکه برای اولین بار و توسط او مطرح شد.
ب:اقتباسی که همان شکل برگرفته شده از یک کار هنری انجام شده است. برای فهم مطلب تصور کنید هنرمندی از روی داستان ویکتور هوگو یک فیلم سینمائی بسازد.
2- ساختار دراماتیک(فرم):ساختار دراماتیک اساسی ترین عنصر در هر اثر هنری است و به این صورت تعریف می شود: ارائه اثر به بهترین وجه بگونه ای که بیشترین اثر را بر تماشاچی بگذارد.
رمز آن هم چیزی جز کسب دانش مربوط به ساختار دراماتیک نیست!بخش عمده ای از آن در حیطه ی علم می گنجد که باید در دانشکده های هنرهای دراماتیک کسب کرد یعنی زبان نمایش و راههای استفاده از تکنیک های تئاتری اما بخش دیگر آن به شناخت، شعوروآگاهی خالق اثر بستگی دارد که در قالب علمی نمی گنجد و بیشتر بعد هنری مد نظر است که بایستی با مطالعه مداوم در ارتقا این بینش کوشیدو قابل کسب در هر دانشکده ای نیست.
مفاهیم و واژه های تئاتری:
برای اینکه هنرجویان ارجمند بتوانند با مفاهیم مقدماتی تئاتر آشنا شوند در حد همان مقدماتی بعضی از واژه ها و مفاهیم اصلی مورد نیاز را برای آنان با زبان ساده بازگو می نمایم.
1- سن:محلی است که در آن نمایش از روی متن نمایشی تمرین و در نهایت اجرا می شود و اغلب بصورت سکوئی بالاتر از سصح دید تماشاچی و در برخی اوقات در میان آنها ساخته میگردد.
2- پرده: هر نمایش به قسمتهائی تقسیم می شود اگر هر قسمت با باز و بسته شدن پرده اعلام شود به هر قسمت یک پرده گویند.یک نمایشنامه می تواند یک پرده یا بیشتر باشد.
3- صحنه: قسمتی از نمایش را که از پرده کوچکتر است و با روشن و خاموش شدن نور اعلام می شود صحنه گویند.
4- آوانسن: بخش جلویی هر صحنه را که اغلب بصورت نیم دایره طراحی و ساخته می شود را گویند.آوانسن مهم ترین قسمت یک صحنه است و هر چند در برخی مواقع با تمهیدات تئاتری می توانیم بخش انتهائی صحنه را مهم نمایش دهیم مثلا با نورپردازی موضهی انتهای صحنه که اهمیت آنرا نشان می دهد اما حقیقتا مهم ترین بخش صحنه بدلیل نزدیکی با تماشاچی همان آوانسن است.
5- نویسنده: کسی است که بدلایل شخصی یا غیر شخصی متنی را برای اجرا یا ثبت در تاریخ می نویسد.این متن می تواند در قالب داستان کوتاه، رمان یا داستان بلند و نمایشنامه که از جمله متون اصلی ادبی هستند بگنجد.
6- کارگردان: وی کسی است که مسئولیت اساسی اجرای یک نمایش را از تدارک مراحل آغازین تا اتمام اجرارا برعهده دارد و مسئول مطالعه متن، انتخاب بازیگران،تقسیم نقش هاو…تامراحل دیگر نظیر طراحی جزئیات حرکات بازیگران و…می باشد.
7- بازیگر: کسی است که مسئول اجرای حرکات و … محوله توسط کارگردان به منظور ایفای یک نقش هنری است.
8- میزانسن: به مجموعه حرکاتی که یک بازیگر به طراحی و دستور کارگردان در صحنه اجرا می نماید می گویند.
9- دیالوگ: کلیه ی گفتگوهای دو یا چند نفره بازیگران در نمایش که معمولا با احساسات گوناگون همراه است دیالوگ می گویند.دیالوگ بیشتر بصورت برون گرا ادا می شود.
10- مونولوگ: مجموعه گفتگوها و زمزمه هائی که یک بازیگر با خود دارد و بصورت درون گرا ادا میگردد مونولوگ گویند.
11- میمیک چهره: به حرکات ریز چهره ی بازیگر اطلاق می گردد.
12- دکور: هر آنچه که در یک نمایش بعنوان ابزار صحنه در معرض دید تماشاچی قرار می گیرد دکور است و برای آن دو مسئولیت مهم طراحی دکور و ساخت و اجرای آن متصور است که دو وظیفه و سمت طراح دکور و سازنده دکور عناوین آن می باشند.فردی که کار دکور انجام میدهد دکوراتور نام دارد.
13- گریم: به عمل چهره پردازی بازیگران در نمایش گویندو دو مسئول طراحی گریم و اجرای آن برای گریم و چهره پردازی مقرر شده است که در اکثر مواقع در نمایش های آماتوری بصورت تخصصی طراحی و اجرا نمی شود.این عمل با استفاده از وسایلی میسر است که کار با هریک تخصص ویژه ای را می طلبد و نقش آن در نمایش بسیار بنیادی است.در نمایش های سطحی وآماتور از وسایلی شبیه ابزار های آرایش زنان مثل کرم سفیدکننده – مدادسیاه و قهوه ای- ماتیک های قرمز و قهوه ای و... استفاده می شود که تقریبا شکل بازیگران در چهره ی فرد نقاشی می شود!برای پاک کردن گریم قبل از شستن ضروری است با شیر پاک کن و پنبه گریم از چهره زدوده شود و سپس با آب و صابون شسته گردد.
14- افکت: به کلیه ی محیطی که ممکن بصورت زنده یا توسط دستگاه پخش صوت در نمایش اجرا گردد افکت گویندو صداهائی مثل رعد وبرق، خش خش خرد شدن برگ زیر پای بازیگر، شلیک گلوله، ترمز ماشین، زوزه ی حیوانات وحشی یا باد و… که در برخی نمایش ها لازم هستند می گویند.
15- نور: بدلیل اهمیت این مبحث آنرا به عنوان یک بحث نیمه تخصصی مطرح می نمایم.
از آنجائیکه نمایش در بیشتر اوقات در محلی سرپوشیده تمرین و اجرا می شود بحث نور یکی ار کلیدی ترین مباحث است که هر فرد تئاتری بایستی تا حدی با آن آشنا باشد.
انواع نور:
الف: نور عمومی: این نور همان نوری است که از روبرو به صحنه نمایش می تابد ویک نور اصلی است. خاصیت تخت کنندگی و فاقد بعد بودن به همراه وجود سایه های مزاحم در پشت سر بازیگران از محدودیت های این نور است ولی بقدری این نوع از نور اهمیت دارد که تحت هیچ شرایطی در نمایش های ساده قابل اغماض نیست.حداکثر زاویه ی تابش این نور نسبت به خط افق بین 25 تا 45 درجه است که بهترین زاویه همان 25 درجه می باشد.
ب: نور جانبی: این نور نوری است که از طرفین به صحنه می تابدو سایه های مزاحم نور تخت را تا حدی تخفیف داده و کم می کند اما از بین نمی برد. این نور که از چپ و راست صحنه می تابد با همان بهترین زاویه یعنی 25 درجه تا حداکثر 45 درجه قابل تابش است و به سوژه های موجود در صحنه حالتی سه بعدی می بخشد.
ج: نور پشت: این نور از بالا و پشت بازیگران بطرف تماشاچیان تابیده می شود به گونه ای که از دید تماشاچیان مخفی باشد.این نور سایه های مزاحم نور عمومی روبرو و نورهای جانبی را در صورت تنظیم دقیق بصورت کامل حذف می کندو به نور بکراندیا بک گراند معروف است.
د: نور موضعی: یک نور مهم و اساسی در نمایش است که بخش کوچکی از صحنه یا موضوع را روشن می کند و برای تاکید بخشیدن به یک شوژه ی انسانی یا غیر انسانی کاربرد دارد. با این نوع از نور می توان حتی در انتهای صحنه که کم خاصیت ترین بخش صحنه است از آوانسن که مهم ترین بخش صحنه است نقطه ای مهم تر ساخت!و نظر تماشاچیان را برای مدتهای مدید معطوف آن نمود.
و: نورهای رنگی: نوع دیگری از نور می باشد که با وسیله های رنگی با نام فیلتر رنگی قابل طراحی و اجرا بر روی موضوعات بوده و حالات مختلفی را برای تماشاچی تداعی می نماید.شناخت نورها و رنگهای اصلی و کاربرد روانشناسانه آنها عمده ترین خاصیت است که طراح نور بایستی از آن مطلع باشد تا بهترین نوع نورپردازی را ارائه نماید.
تذکر: لازم است در طراحی نور برای نمایش به گونه ای عمل شود که نور به صورتی بر موضوع تابیده شود که از ایجاد سایه در جلو بازیگر که تمرکز حواس تماشاچی را برهم می زند اجتناب شود.در ضمن از نورهای بسیار شدید استفاده نشود و نورها حالتی تقریبا ملایم داشته باشند.
تمرینات بازیگری:
بدلیل اینکه بازیگر کلیدی ترین عنصر در هر نمایش است بخش عمده ای از جزوه بایستی به این مقوله اختصاص یابد.به همین دلیل انواع تمرینات بازیگری را در ذیل ارائه می نمایم. لازم به تذکر است که یک بازیگر بایستی همواره و بصورت روزانه این تمرینات را انجام بدهد تا آمادگی وی همواره حفظ گردد.ویژگیهای برجسته بدنی بعلاوه ی بیان مناسب و تمرکز قوی در زمینه ی کنترل تنفس و صوت و در نهایت آمادگیهای روحی و روانی جهت شناخت شخصیت های متفاوت جامعه و به اجرا در آوردن آنها مهم ترین خصوصیات یک بازیگر توانمند است که توسط تمرینات ذیل تا حدی با اصول اولیه ی آنها آشنا می شویم با ذکر این نکته که صرف دانستن این اصول و تمرینات هیچ کس را بازیگر نمی کندمطالب را ادامه می دهیم.
الف) تمرینات بدنی
1- تمرینات فارتلک: یک بازیگر به منظور کسب و حفظ آمادگی بدنی اش بایستی هر روز مسافتی را بدود.
روزهای آغازین تمرین بعد از مشورت با پزشک خانوادگی برای کسانی که مدتهای مدیدی است ورزش نکرده اند دویدن با مسافت های کوتاه و سه جلسه در هفته آغاز شده و به مرور و بدون عجله بر مقدار مسافت طولی افزوده می شود.مثلا اگر در روز اول تمرین 800 متر دویده شد در روز دوم تمرین و سوم آغاز دویدن بهتر است بسته به نظر شخصی 50 تا 100 متر به مسافت اضافه شود یا با استفاده از یک کرنومتر ورزشی و رعایت اصل فشار مسافت ثابت مثلا 800 متر را در زمان کمتر از روز تمرین قبلی طی نمائید. به عنوان مثال روز اول تمرین در 10 دقیقه و روز بعدی در 9 دقیقه و 45 ثانیه و همینطور ادامه یابد تا به آستانه ی فشار فرد که همان رکورد دویدن اوست نزدیک شود. آنچه که در تمرینات فارتلک اهمیت دارد دویدن های پیوسته و آرام و ترکیب آن با دویدن های سریع و کوتاه در یک روز تمرین است که بازیگران بعد از یک دوره ی تمرینی دو تا سه ماهه قادر خواهند بود انجام دهند.بهتر است این دویدن ها در قسمت های خوش آب و هوا ی شهر انجام گیردمثلا در میان درختان یک پارک جنگلی یا…
2-تمرینات نرمشی: تمرینات کششی یا ایزو متریک اساسی ترین نوع تمرینات بازیگری محسوب می شوند. در این نوع از تمرینات بازیگران بدون انجام حرکات سریع یا ضربه ای با انجام حرکات نرمشی آرام کششی بصورت ایستاده و نشسته می پردازند.اصل حاکم بر تمرینات ایستاده همان رعایت کشش عضله تا آستانه درد و در تمرینات زمینی روح حاکم بر تمرینات یوگاست.
ب) تمرینات آوائی: هر بازیگر بایستی برای بازیگر شدن ویژگی بیان خود را بهبود بخشد.بعنوان یک تمرین مناسب جهت افزایش قدرت بیان بازیگران لازم است روزانه با در نظر گرفتن حروف الفبا و حرکات "آ-ا-ا-او-ای"به پرورش بیان خود بپردازند به اینصورت که حروف الف تا ی فارسی را با حرکات پنچ گانه با صدای بلند و مداوم تا آخرین ظرفیت شش خویش ادا نمایدو همواره با پایین و بالا بردن شدت صوت به غنای بیان خویش بیفزاید تا بتواند در هنگام اجرای نمایش بیان خود را با ریتم های مختلف و شدت و ضعف های گوناگون با اوج و فرود متنوع ادا نماید.
ج) تمرینات تنفسی: در این نوع از تمرینات بازیگران بایستی با کنترل تنفس خود تمام ظرفیت شش خویش را طی زمان مشخص تخلیه کرده و با زمان معین هم مجددا نفس گیری نمایند. بهتر است امر تخلیه شش ها در ابتدا معادل 5 ثانیه و زمان نفس گیری هم حدود15 ثانیه تنظیم شود و به مرور زمان و طی جلسات مداوم با رعایت دقت زمان تخلیه و پر کردن شش ها افزایش یابد. این تمرین بایستی در موقعیت نشسته ی یوگا و در کمال آرامش اجرا گردد. ((موقعیت نشسته ورزش یوگا نظیر همان حالت چهار زانو نشسته ی خودمان است.))
د) تمرینات میمیک چهره: این تمرینات شامل حرکات تمرینی چشم، لب، بینی، چانه و دهان، گوش،پیشانی و سایر اجزای چهره می باشد.
1- تمرینات چشم:
این تمرینات شامل حرکت دادن اجزای چشم نظیر پلک ها، ابروهاو گوشه های آن می باشد. باز و بسته کردن کامل و بکارگیری تمام عضلات چشمی یکی از انواع تمرینات است.حرکات سریع ابروها به همراه در هم کشیدن هر دو یا یک ابرو و رها کردن آن یک نمرین مهم ابرو ست.بالا و پایین دادن ابروها هم همینطور و ….
2- تمرینات لب و دهان:
حرکت غنچه کردن لب ها و چرخش حلقه ای در مسیر و خلاف حرکت عقربه های ساعت، حرکت دهان ماهی، باز کردن کامل دهان و لب ها و به چپ و راست کشیدن کامل لب ها ازحرکات دیگر تمرینی هستند.
3- حرکات بینی:
حرکات ظریف بینی نظیر چپ و راست کردن آن و متسع کردن و منقبض کردن پرده ی بینی و… برخی از این نوع تمرین است.
4- حرکات گوش و پیشانی:
این حرکات هم مشخص است که چه دامنه ای را شامل می شود و بیشتر به حرکات ظریف گوش که بسیار سخت و مراحل تمرین آن عذاب آور است و حرکات کششی و جمع کردنی پیشانی معطوف هستند.
تئاتر مدرن چند هزار ساله
نویسنده: سیدعلی تدین صدوقی
قصد ندارم در این مقال اندک به تاریخ تئاتر در ایران بپردازم که یقین دارم خوانندگان فرهیخته کم و بیش، خود با تاریخ هنرهای نمایشی در ایران و ایضا تعزیه که مورد بحث ماست آشنا هستند. اما سوال اصلی این است:
تعزیه که به طور قطع برگرفته از ادبیات، فرهنگ، هنر، آیین و سنتها، باورها و اعتقادات و ... ایران است و می توان گفت که هویت تئاتر ماست و کاملایک نمایش ایرانی است و بیانگر نبوغ ایرانیان در این عرصه، اکنون و در حال حاضر دارای چه جایگاهی است و در کجای تئاتر امروز ایران ایستاده است؟ اینکه هرازگاهی به مناسبت و در مناسبت های گوناگون و تنها برای خالی نبودن عریضه گوشه ای را هم به تعزیه اختصا ص دهیم کافی است؟ آیا اصولاتعزیه تنها برای بیان مصائب و مصیبت های اهل بیت(ع) است و هیچ کاربرد دیگری ندارد؟ آیا ما توانسته ایم طی سال های متمادی تمامی استعداد و گستره گونه نمایشی به نام تعزیه را درک کرده و آن را گسترش داده و به کار گیریم؟ و یا تنها در روز روشن و در پرتو نور این هنر چراغی به دست گرفته ایم و به دنبال تئاتر ملی می گردیم؟ سمینارهای ریز و درشتی گذاشته و در خصوص تئاتر ملی داد سخن می دهیم اما غافل از آنکه آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم، پر واضح است که تعزیه بدون نظارت و حمایت دستگاه های ذیربط مانند وزارت ارشاد و ... هم نزد مردم جایگاه خاص خود را دارد اما این مسئولیت ما را در قبال تعزیه کم نکرده و به عملکرد ما درخصوص این هنر مربوط نمی شود در تهران تنها در ایام محرم، آن هم به همت مرکز هنرهای نمایشی، شاهد اجرای تعزیه هستیم که این هم با مشقات فراوان میسر می گردد. در شهرستان ها عمدتا از ابتدای دهه اول و یا در بعضی از نقاط، دهه دوم حداقل به مدت ده شب تعزیه در تکایا و حسینیه ها برگزار می گردد. حتی در بعضی روستاها و شهرهای کوچک که به نوعی مذهبی ترند تا آخر ماه صفر نیز ادامه دارد. البته این گستره چندان فراگیر نیست و در سال های اخیر از دامنه آن کاسته شده است. مثلادر شهرستان ساوه که شهر مذهبی است و یکی از خاستگاه های تعزیه در ایران که دارای تعزیه خوانان قدیمی و با سابقه است (که متاسفانه کمتر به این شهر توجه شده) همه ساله در ساوه تعزیه های بی نظیری در روزهای تاسوعا و عاشورا اجرا می شود. اما این امر تنها محدود به همان دو سه روز است حال آنکه در سال های نه چندان دور یادم می آید که حداقل در پنج نقطه از شهر به طور همزمان از اول محرم تا اواسط ماه صفر و بعضا تا آخر این ماه مراسم تعزیه برقرار بود.
این محدود شدن اجرای تعزیه تنها به دو یا سه روز چه علتی دارد؟ بررسی علل کم اقبالی تعزیه نزد نسل امروز یکی از مسائل مهمی است که متولیان امور هنری و در راس آن وزارت ارشاد اسلامی می باید آن را پیگیری کرده و به ریشه یابی آن بپردازند.
متاسفانه تعزیه تبدیل به هنری موزه ای شده که در مراسم خاص از آن استفاده می شود مانند ایام فجر که در جشنواره بین المللی تئاتر به عنوان بخشی جنبی جایی برای آن در نظر گرفته شده است حال آنکه این هنر نمایشی هویت تئاتری ماست. اگر این گونه نمایش نزد اروپاییان و غریبان بود آنگاه می دیدند که چه اندازه آن را بزرگ کرده و به صورت یک سبک بین المللی در تئاتر در قالب کتاب ها و نظریه های گوناگون به مردم دنیا ارائه می دادند مگر مثلاآمریکا اصولاچند سال پیشینه تاریخی دارد که تئاتر داشته باشد و جایی به نام برادوی و ... این ضرب المثل اینجا مصداق پیدا می کند که حرمت امامزاده را متولیش باید نگه دارد.
چرا ما نتوانستیم و یا نمی توانیم آیین های نمایشی خود را همگانی کنیم؟ چرا نتوانستیم آن را گسترش دهیم و جنبه های دیگر آن را بازشناسیم و بازشناسانیم؟ چرا آن را با روز همگام نکرده ایم؟ چرا اسطوره های ما با آن قابلیتشان دارند خاک می خورند؟ چرا آن را موزه ای کرده ایم؟ چرا همیشه مرغ همسایه غاز است و مثلافاصله گذاری برایمان هنوز هم که هنوز است مسئله است؟ و ...
در هندوستان گونه های مختلف هنرهای نمایشی بومی و سنتی وجود دارد که با سیاست های خاص هنری گسترش داده شده، همگانی گردیده و مکان های خاصی برای آنها در نظر گرفته شده که در تمام مدت سال فعال است و هر گروهی بنا به ذائقه هنری خود از آن استفاده کرده و مورد استقبال و اقبال عموم قرار گرفته است. در عین حالی که منبع غنی ای برای جذب توریسم گردیده و حتی اصلابخشی از توریست ها برای دیدن نمایش سنتی و آیینی هندوستان به آن کشور سفر می کنند مضاف بر اینکه برای دست اندر کاران این هنرها نیز تولید کار شده و زندگیشان از این طریق اداره می شود از سویی نوجوانان و جوانان آن مرز و بوم نیز با پیشینه فرهنگی هنری و آیین ها و سنت هایشان آشنا می شوند.
چرا ما نتوانستیم این کار را انجام دهیم؟ چرا ؟
چرا میهمانهای جشنواره فجر را به طور جدی به دیدن تعزیه نمی بریم؟ چرا گونه های نمایشی خود را به صورت دقیق و کامل به آنها معرفی نمی کنیم؟ اگر ما وسعت استعداد تعزیه را به عنوان یک هنر کامل نمایشی دریابیم قطعا با اجرای نمایش های جدید و متنوع تر در همین قالب می توانیم مخاطبان بیشتری را جذب کنیم. ما منابع غنی ای در ادبیات کلاسیک و فولکلور خود داریم که می توانیم آنها را تبدیل به تعزیه نماییم به جای آنکه به دنبال تلفیق تعزیه و تئاتر باشیم، که به نظر راقم، دوری بیهوده است و اصولاامکان پذیر نیست و اگر هم بشود چون وصله ناجور می نماید چرا که از دو گونه متفاوت نمایشی اند و هریک از آنها دارای عناصر، ویژگی ها و خاستگاه های خود هستند بخصوص به لحاظ فرهنگی، ادبی، باورها، اعتقادات و ...
به جای این کار بیاییم متونی خاص برای تعزیه بنگاریم، نسخ جدید بنویسیم، اسطوره ها را وارد تعزیه کنیم، شخصیت ها و تیپ های تازه وارد تعزیه کنیم و برایشان به شیوه تعزیه نسخه بنویسیم، مسائل روز را از طریق تعزیه بیان کنیم، تعزیه را با اکنون پیوند بزنیم، از همه مهمتر بخش شادی افزای تعزیه را گسترش دهیم، افراد را تربیت کنیم، از پیشکسوتان این رشته برای آموزش استفاده کنیم و آنان را دریابیم که اگر نجنبیم شاید خدای ناکرده زود، دیر شود و ما وامانده از همه جا بر جای بمانیم و ... البته تمامی اینها جزء اهم امور نمایش است و نیاز به کار مداوم و صرف هزینه های کافی دارد. اما بخشی از آن نیازمند داشتن مهارت و دانش و شناخت کافی و وافی از این گونه نمایش ایرانی، تئاتر و عناصر و رشته های فرهنگی، ادبی، هنری مرتبط با آن است.
تعزیه در لغت به معنی سوگواری و عزاداری و برپا داشتن یادبود عزیزان از دست رفته است، لیکن در اصطلاح به نوعی نمایش مذهبی با آداب و رسوم و سنت هایی خاص اطلاق می شود برخلاف معنی لغوی آن، غم انگیز بودن شرط حتمی آن نیست و ممکن است گاهی شادی افزا نیز باشد. مانند “مولودی خوانی” و یا “عروس قریش” که با یک شبیه خوانی شادی افزا شروع می شود. که عموما در عقدکنان ها، پاتختی ها و مجالس زنانه توسط زنان اجرا می شده.
در عروسی خانه زن های عرب
غرق زیور گشته و گرم طرب
چیده از هر جا بساط بی غمی
داده از هر سو صلای خرمی
و یا مولودی خوانی ها که سالگرد میلاد حضرت رسول اکرم(ص)، مبعث، میلاد ائمه(ع) و ... به اجرا در می آ مده است. مولودی خوانی از جمله شبیه خوانی های شادی افزا است.
در واقع تعزیه را می توان جزء تئاترهای سنتی قلمداد کرد. تئاتر سنتی آمیزه ای از عادات، آداب، آواز، کلام و گفتار است و همواره از سوی عامه مردم خواست فزاینده ای برای این گونه نمایش وجود داشته است. تئاتر سنتی در بیان عواطف و هیجان ها، الم، مصائب و شادی ها در رساندن پیام رفتار نیک به عموم و ... به حد وسایل ارتباط جمعی نیز می رسد.
از جمله تئاترهای سنتی می توان به موارد زیر اشاره کرد:
تعزیه
نقالی یا “تئاتر داستانی”
مولودی خوانی
چاووشی خوانی
بقال بازی
تخت حوضی یا روحوضی
پرده خوانی
معرکه گیری
نمایش های شادی افزا و ...
این منابع غنی و سرشار هنرهای نمایشی چرا باید مهجور بماند؟ چرا باید موزه ای شود؟ چرا باید محدود به جشنواره ها و فستیوال ها گردد؟ چرا نباید به محملی جهت جذب دانشجویان، هنرجویان و استعدادهای جوان تبدیل گردد؟ و دو صد چرای دیگر ...
چرا ما نمی توانیم همان طور که گفته شد محلی ثابت در تمام ایام سال برای اجرای این گونه های نمایش سنتی آیینی داشته باشیم؟ حتم دارم اگر چنین شود در این بحران کمبود مخاطب، مفری برای کشاندن مردم از هر قشر و طبقه و با هر ذوق و سلیقه به سالن های تئاتر باز خواهیم یافت. باید به این مقوله بسیار جدی نگریسته شود و مقدمات آن آماده گردد. از سویی این مهم می تواند بستری بسیار گسترده و مطمئنی برای جلب توریست باشد. بازی رنگ و کلام و موسیقی و آواز و ... در این گونه های نمایشی شگفت انگیز است و چه چیزی بهتر از این برای جذب توریسم و ایجاد یک ارتباط فرهنگی و هنری توسط زبان نمایش با آنان.
با این کار می توانیم در این آشفته بازار هجمه فکری، فرهنگی، هنری و ... بیگانه دستاویز محکم و مناسبی برای نوجوانان و جوانان تدارک ببینیم آنان که در یک بی هویتی مزمن به سر می برند گو اینکه تشنه دستیابی به پیشینه فرهنگی هنری غنی خود هستند اما باید بگویم که ما به آنها چیزی نداده ایم. این گونه نمایشی می تواند آنها را جذب کرده و حتی استعداهای جدید را بازشناسی و شکوفا کند.
ما باید در طول سال به طور ثابت، نمایش های سنتی و آیینی داشته باشیم، این امر اجتناب ناپذیر به نظر می رسد اگر دیر بجنبیم بخشی از این گونه های نمایشی را برای همیشه از دست خواهیم داد. چطور که اکنون نیز این اتفاق در شرف تکوین است چرا دیگر خبری از پرده خوانی، چاووشی خوانی، معرکه گیری، نقالی و .. در سر کوی و برزن و کوچه و خیابان نیست؟ آیا نوجوانان ما می دانند که اینها چیست؟ بعید می دانم! اما هری پاتر را به خوبی می شناسند!
حالاتا دیر نشده باید جلویش را بگیریم. پیشنهاد می کنم شیوه های اجرایی این گونه های نمایشی سنتی آیینی ایرانی تدوین گردد. سبک های مختلف اجرایی و نوشتاری آن بررسی شود و به عنوان یک گونه قوی و غنی تئاتری به جهانیان عرضه گردد. می توانیم از میهمانان خارجی جشنواره و تئاتر و فیلم فجر شروع کنیم، آنها را به دیدار این گونه های نمایش ایرانی ببریم تا بدانند تعزیه یک تئاتر مدرن و شگفت انگیز است. تا بدانند که نقالی چه مهارتی می خواهد در بازیگری، فن بیان، حرکت، بداهه سازی های بیانی و حرکتی و ...
تا بدانند که ما در زمان حکومت غاصب خلفای عباسی نمایش خیابانی داشته ایم که به ظلم حاکمان متعرض بوده اند و بر خویش نام “سرخ جامگان” را نهاده بودند تا به پیشینه غنی نمایش این مرز و بوم که شاید به بیش از دو هزار سال نیز برسد، پی ببرند. تا بدانند که ما سوگ سیاووش داشته ایم و این بیت را از حکیم فردوسی برایشان بخوانیم که:
به پیروزی اندر نمایش کنید
جها ن آفرین را نیایش کنید
و از شاعری دیگر این بیت:
این پرده تا قیام قیامت به روزگار
بر پرده های کل جهان دارد افتخار
و یا:
پرده ای از عشق خواهم کرده باز
گویم از عشق حقیقت یا مجاز
و یا.
بدان که هست در این پرده سری از اسرار
که می شود به تو یک یک عیان در آخر کار
و الی آخر ...
امید است با بازنگری جدی در سیاستگذاری های نمایشی و با بهره گیری از ادبیات، شعر، موسیقی و دیگر جنبه های غنی فرهنگی هنری این مرز و بوم کهن و با به کارگیری دراماتورژی ای عمیق و پویا به همراه یاری اساتید و پیشکسوتان این فن شریف و این هنر ارزنده بتوانیم نسخی جدید و بی بدیل را در این حوزه به رشته تحریر درآوریم تا تمامی روزهای سال، دلمان به یار و دستمان به کار باشد و لحظه لحظه روزگارمان با نیایش و نمایش درآمیخته شود. تا دنیااین گونه های نمایشی چند هزار ساله مدرن را که سرشار از هنر و فرهنگ و غنای ادبی است و فارغ از اسارت قاب و چهار چوب تئاتر غربی، به تمامی باز شناسد.
نمایشنامههای اقتباسی در تئاتر ایران
در حالت کلی هر اثری در قالب یک رسانه خاص که براساس اثری در رسانهای متفاوت شکل میگیرد را اقتباس Adaptation گویند. اقتباسهای نمایشی را میتوان براساس فیلمنامه، رمان، داستان کوتاه، وقایع تاریخی، زندگینامهها و گاه حتی شعر یا تصنیف ساخت.
اقتباس هم میتواند آزاد Loose Adaptation باشد و در آن حال و هوای کلی اثر، بخشی از آن، شخصیتی، یا حتی یک عنوان حفظ گردد و هم میتواند کاملا وفادارانه Loyal Adaptation باشد و در آن داستان اصلی، شخصیتها و حتی گفتگوها را تا حد ممکن حفظ کرد.
همیشه این رابطه برگشتناپذیر بین نویسنده و نمایشنامهنویس وجود داشته که اثر ادبی در فرآیند تبدیل شدن به اثر نمایشی، به مرتبه نازلتری نزول میکند، نوع نگاه از بالا به پایین نویسندگان ادبیات داستانی به تئاتر و پیامدهای آن هم به نظر اجتنابناپذیر میآید.
اما با همه این گلههای تاریخی و حرف و حدیثی که بدل به جزء لاینفک روند اقتباس ادبی در تئاتر شده، تکیهگاه محکم ادبیات همواره پشتیبان هنر نمایش بوده و تئاتر هم بهره خوبی از این وجه برده است.
وقتی به روند و شیوههای اقتباس ادبی در تئاتر دقت میکنیم، به نظر میآید پیشرفت در همه عرصههای زندگی و به نوعی ورود به عرصه مدرنیته به گونهای اجتنابناپذیر بر لایههای مختلف این روند هم تاثیر گذاشته و رویکرد به اقتباس همچنان در حال تغییر و تحول است.
اولین اقتباسهای نمایشی از آثار ادبی برجسته در شرایطی صورت گرفتند که بهنظر میآمد تصویر صحنهای محض بتواند وجه موفقیت یک اثر ادبی را تکمیل کند، بدون آن که تلاش شود چیزی به آن بیفزاید.
به گفته دیگر نوع تصویر کردن صرف آنچه در کتاب و رمان به رشته تحریر درآمده، نیاز اولیهای بود که هنر نمایش و نمایشنامهنویسی باید به آن پاسخ میداد. کمی بعدتر بود که کارکرد تصویر صحنهای و چگونگی شیوههای تصویرسازی صحنهای به کمک آثار نمایشی آمد تا اقتباسی به نوعی جامعتر از یک اثر داستانی ارائه شود؛ اقتباسی که زبان حال تئاتر باشد و تصویر و روایت تصویری موجود در آن، دخل و تصرفی در محدوده مجاز خود در یک اثر ادبی انجام دهد.
اقتباس ادبی و پیوند آن با تئاتر در ایران تا به امروز بسیار کمرنگ بوده و کمتر نمایشنامهنویسی دستمایههای ادبی را به عنوان مصالح اولیه برای ساختن یک اثر نمایشی موفق و آبرومند به کار برده است.
گریز کارگردانان از متون ایرانی
طبق گفته پری صابری، نویسنده و کارگردان تئاتر، مقوله اقتباس ادبی برای درام، مقولهای است که در ایران اصلا بهای درخورشأناش را از سوی تئاتریها و مسوولان این هنر دریافت نمیکند. این مقوله تا به آن حد از جایگاه خویش دور افتاده است که در طول این 30 سال که از انقلاب میگذرد، حتی 30 نمونه تئاتر حرفهای که از متون ادبی ما برای صحنه اقتباس شده باشد را نمیتوانیم بشماریم.
این در شرایطی است که منابع ادبی که در اختیار ما ایرانیها قرار دارد از هر حیث توانایی تبدیل شدن به انواع گونههای نمایشی از حماسی تا عاطفی و تراژدی تا کمدی را به صورت بالقوه در بطن خود دارند. اما این سوال وجود دارد که چرا این کارگردانان که از جدایی تئاتر و ادبیات ایران شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
مقصر کیست؟ هنرمند یا ادبیات؟
براساس گفتههای محمد رحمانیان، نویسنده و کارگردان نمایش، ادبیات کهن ما بیشتر توصیفی است تا تصویری، اما میتوان با گرفتن ایده کلی براساس آن دست به خلق نمایشنامه زد. اقتباس نمایشی از آثار ادبی کهن هم کاری بسیار حساس و نیازمند پشتوانه مطالعاتی قوی است.
تئاتر و نمایش از همان روزهای آغازینش، وامدار ادبیات کلاسیک و در ادامه وامدار ادبیات نو گردید و پس از آن در تعاملی پویا با آن قرار گرفت. همواره چه از منظر غنای محتوایی و چه به لحاظ ساختار روایتی، نمایشنامه وابستگی تردیدناپذیری به عناصر برجسته ادبیات از جمله قصه و داستان و شخصیتپردازی داشته است. از همینروست که برجستهترین آثار تاریخ نمایش، همواره اقتباسهای درخشان از ادبیات بودهاند.
غنای گنجینههای ادب فارسی برای نمایش
سیدحسین فداییحسین میگوید، باید بپذیریم که اقتباس به نفع تئاتر ما است. همیشه تاسف خوردهایم که چرا کارگردانهای نمایش ما داستانهای غنی موجود در گنجینه متون ادبی ما را به اثر نمایشی تبدیل نمیکنند. آیا این به عدم شناخت کارگردانان ما از ادبیات بازمیگردد؟ ارتباط تئاتر و ادبیات، یک ارتباط تنگاتنگ است و منبع هر دو، در واقع یک چیز است. یعنی نمیشود که نمایشگر ادبیات را نشناسد.
بحث عدم شناخت مقوله ادبیات داستانی توسط نمایشنامهنویسان و کارگردانان تئاتر ایران نیز یکی از آسیبهای بزرگی است که سبب شده مقوله اقتباس ادبی در ایران به چنین سیر نزولی هدایت شود. دکتر جابر عناصری، نویسنده و پژوهشگر نمایش در این زمینه معتقد است که متاسفانه نمایش ما به داستان بیاعتناست؛ به عبارت دیگر باید بگویم تئاتر داستانگوی ما به ادبیات داستانی بیتوجهی کرده است.
بسیاری از کارگردانان نمایش که عموما بعد از انقلاب به عرصه تئاتر وارد شدهاند، تمایل خیلی زیادی دارند که خودشان نویسنده آثارشان باشند. در واقع، خودشان مولف نمایشها محسوب میشوند. به نظر میرسد که بسیاری از این کارگردانان نگران این هستند که اگر از نمایشنامه فرد دیگری استفاده یا از کتابی اقتباس کنند، مولف آن نمایش به حساب نمیآیند.
آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند
در این میان یکی از مولفههایی که میتواند در بازپروری مقوله اقتباس ادبی در ایران یاریرسان جامعه تئاتری باشد، توجه به سرمایههای تئاتر آینده کشور یا همان دانشجویان امروزی است؛ چرا که رسالت دانشکدههای تئاتری، آموزش و پرورش هنرمندان و تزریق آن به بدنه حیات نمایش در کشور است.
جای خالی واحد درس اقتباس ادبی در دانشگاهها
شهرام زرگر، مدیر گروه تئاتر دانشکده سینما و تئاتر لزوم بازنگری شرح درسهای رشته ادبیات نمایشی برای حفظ و احیای سنت اقتباس ادبی را ضروری میداند و همچنین با تاکید به این نکته اساسی اشاره کرده که باید مسوولان و متولیان نظام آموزش عالی با برگزاری جلسات هماهنگ شده با اساتید هنر نمایش بخصوص نمایشنامهنویسان به شرح درس مناسب با اهداف روند آموزش صحیح دانشجویان ادبیات نمایشی همت گمارند.
باید با این قبیل کارهای کارشناسانه و برگزاری همایشها و سمینارهایی با محوریت اقتباس در آثار نمایشی به یاری نویسندگان جوان بشتابیم و این صنعت نوشتاری را به هنرمندان بزرگ یادآوری کنیم تا در راستای تلاش برای حفظ فرهنگ، ادب و هویت ایرانی تلاش درخور شاءنی انجام داده باشیم.
با فراموشی این قبیل آثار و عدم میل نویسندگان برای پرداخت صحنهای داستانهای ادبی ایرانی، ما سهم بزرگی از فرهنگ و هویت خود را به عنوان یک ایرانی از دست میدهیم و این میتواند در آینده ضربه جبرانناپذیری بر بدنه فرهنگی کشور وارد سازد که بازسازی آن به بیش از زمانی که ما آن را از دست دادهایم نیازمند است و حتی ممکن است بازیابی آن زمان از دست رفته هیچگاه میسر نگردد.از طرف دیگر همان تلاشهای نصفه نیمهای که در ایران در برخی از آثار صحنه شاهد هستیم که اثر خود را با عنایت به رمانی و یا داستانی و یا یکی از ذخایر ادبی غنی ایران خلق کردهاند نیز از ابتداییترین اصول روند اقتباس ادبی هم در خلق آن اثر استفاده نکردهاند.
اقتباس یا سرقت ادبی
دکتر فرزان سجودی، نویسنده و پژوهشگر هنر نمایش در ارتباط با این بیتوجهی نمایشنامهنویسان ایرانی در زمان اقتباس ادبی برای خلق اثرشان به نکته خوبی اشاره کرده است و آن این مساله است که، مقوله اقتباس ادبی در ایران، مقوله مهجور و فراموششدهای است.
در ایران اقتباس ادبی با کپیبرداری در نسبت تعریفی مساوی به سر میبرد و این در حالی است که یک اقتباس نمایشی را تنها وقتی میتوان به راستی هنرمندانه دانست که شگردهای بیان ادبی را با ابزارهای بیان تئاتری جانشین نماییم. به عبارت دیگر به جای کپیسازی یا مصور کردن اثر، باید تلاش کنیم که آن نمایش و اقتباس را طوری به اجرا در بیاوریم تا یکپارچگی تئاتریکال خود را حفظ کند.
اگرچه تئاتر، همیشه در ذات خود، در به تصویر کشیدن آثار ادبی، نمیتواند به طور کامل وفادارانه عمل کند و بیشتر نمایشهای اقتباسی در قیاس با اصل خود ضعیف بودهاند، اما اگر نمایشهای موفق را جدا از ادبیات و با توانایی و ظرفیت تئاتر نگاه کنیم، در تئاتر دنیا با نمونههای موفقی در این زمینه روبهرو هستیم.
تفاوت معنی شناختی ماهیت ادبیات با درام
به اعتقاد دکتر محمد شهبا، استاد دانشگاه و مترجم آثار نمایشی، ذات تئاتر با ادبیات متفاوت است. ادبیات میتواند تنها دستمایه خوبی برای خلق یک اثر خوب نمایشی باشد.
با وجود تمام این گفتهها و نظریات اما این سوال وجود دارد که چرا نمایشنامهنویسان، هنرمندان و پژوهشگران هنر نمایش در ایران که از جدایی تئاتر و ادبیات شاکی هستند، خود به سراغ متون ادبی نمیروند؟ چرا نمایشنامهنویسان ما از اقتباسهای ادبی گریزان هستند؟
به نظر نمیآید پاسخ به این سوالات لااقل برای کسی که ولو آشنایی مختصری با ساختار هنر نمایش امروز ایران دارد، چندان دشوار باشد. به هرحال این فقره دوری نمایشنامههای تئاتر ایران از ادبیات نیز از اساس و بنیاد سیستم تولید آن منشاء میگیرد و به همان ساختارهای غیراستاندارد موسسات آموزشیاش و بحث همیشگی عدم حمایت دولت از این هنر، بازمیگردد.
هم کارگردانان و هم نمایشنامهنویسان ما حتما تشخیص میدهند که آثار ادبی، پشتوانهای قوی و موثر برای تئاتر ایران بوده و هست و اقتباس از آنها برای نوشتن نمایشنامهها میتواند بسیار به قوت آثار هنر نمایش یاری رساند. ولی آن که سرنخ تولید و تهیه را در بدنه تئاتر کشور به دست دارد، اگرچه ممکن است به این واقعیت باور هم داشته باشد ولی حاضر نیست برایش هزینه کند
شناخت نمایشنامه های مدرن ایرانی
کنت پیکر نیک در کتاب شناخت نمایشنامه مدرن در این باره می نویسد : «تمامی نمایشنامه های مدرن به طریقی موقعیت و شرایط سخت و ناخوشایند زندگی انسان را در دوران علم و صنعت مورد توجه قرار داده اند . همچنین نمایشنامه های مدرن از جهاتی منعکس کننده تغییرات قابل توجه در طرح وتکنولوژی تئاتر است که از اواخر قرن 19 شروع شده و تا به امروز ادامه دارد . دیگر آنکه فرم نمایشنامه مدرن در مقایسه با نمایشنامه های شکسپیر متفاوت است که هم شامل نمایشنامه های بلند و هم شامل نمایشنامه های کوتاه است … »1 در فرهنگ اصطلاحات تئاتر درباره تئاتر مدرن نوشته شده است : « نمایش یا درام نو ، درام معاصر، درام اروپایی و امریکایی که با نمایشنامه های هنریک ایبس (1828-1906 ) آغاز می شود . نمایش درام نو در برابر درام کلاسیک یونان و روم باستان و در مقابل نمایش نو اینگونه معنی شده است . نمایشی که به درام نو تعلق دارد.»2 البته باید به این نکته نیز توجه داشت از آنجا که سابقه اجرای تئاتر و نمایشنامه نویسی در ایران سابقه ای طولانی نیست و در حدود صدوپنجاه سال از ورود تئاتر و نمایشنامه به ایران می گذرد ، بنابراین نمی توان ادعا کرد با چنین سابقه ای نمایشنامه های ایرانی نمایشنامه هایی مدرن نیستند و در مقایسه با تئاتر غرب این سابقه سابقه چندان طولانی ای نیست . با آنکه بسیاری از نمایشنامه نویسان ما هنوز به شیوه تئاتر کلاسیک می نویسند و کارگردانان زیادی به شکل تئاتر معاصر که دلبسته تئاتر مدرن هستند ، بیشتر از چنین پدید آورندگان تئاتری است . از اولین نمایشنامه نویس ایرانی – یعنی میرزا فتحعلی آخوند زاده – تا نمایشنامه نویسان همدوره او همچون میرزا آقا تبریزی ، میرزا احمد خان کمال الوزار، محمودی و موید الممالک فکری ارشاد و بقیه دیگر همچون رضا کمال شهرزاد ، زبیع بهروز ، علی نصیریان و در ادامه اسماعیل خلج ، بیژن مفید ، سید علی نصر ، بهمن فرسی و… اغلب دیگر نمایشنامه نویسان این نسل به شیوه ساختار کلاسیک سعی می کردند اثر خود را بنویسند . در مقابل در همین زمان کسانی هم بودند که بر اساس شناخت خود از تئاتر معاصر غرب و تئاتر ایرانی دست به نوشتن نمایشنامه هایی با شکل و ساختاری جدید و حرف های امروزی تر و جهانی تر اپرانی تر زدند. از این میان می توان به بهرام بیضایی ، غلامحسین ساعدی ، اکبر رادی ، عباس نعلبندیان ، محمود استاد محمد و بیژن مفید و عباس جوانمرد اشاره کرد.د رمقابل اینان هنرمندان دیگر صحنه که دست به تجربه کارگردانی زدند ، نمایشنامه مدرن اروپایی یا امریکایی را ترجمه کردند و به صحنه آوردند و کوشیدند آثار مدرن غرب را به علاقه مندان و هنرمندان ایرانی معرفی کنند . از این میان می توان به حمید سمندریان ، پری صابری ، رکن الدین خسروی و مهین اسکویی اشاره کرد . در سال های پس از انقلاب و جنگ عده دیگری از نمایشنامه نویسان و کارگردانان تئاتر کم کم وارد عرصه تئاتر شدند و از همان آغاز سعی کردند تا تئاتر مدرن کار کنند. کسانی که یا تحصیل کرده غرب بودند یا بر اساس استعدادها و علایق شخصی و داشتن جوهره تئاتری وارد این عرصه شدند یا فارغ التحصیلان تئاتر از دانشکده های هنری داخل کشور بودند و در طی این چند سال توانایی ها و استعدادهای تئاتری خود را بر صحنه تئاتر به محک گذاشتند وتجربیات خودرا یکی پس از دیگری عرضه کردند. از این میان می توان به دکتر قطب الدین صادقی ، حسین عاطفی ، محمد چرمشیر ، محمد رحمانیان ، فرهاد آئیش ، چیستا یثربی ، نادر برهانی مرند ، حمیرا مجد ، محمد یعقوبی ، حسین کیانی و… اشاره کرد . با این حال تعدادی از همین نمایشنامه نویسان و کارگر دانان فقط دل به نمایش یا نمایشنامه های مدرن نسپردند بلکه عرصه های دیگر تئاتری را نیز به تجربه نشستند و تئاتری غیر مدرن هم کار کردند.
لازم به توضیح می دانم که قطعا برای بررسی و شناخت آثار نمایشنامه نویسان کارگردانان تئاتر مدرن معاصر ( پس از انقلاب و جنگ ) نیاز به وقتی بسیار وسیع و جایی بیش از این است و نیز برای آنکه این نوشتار بیش از حد طولانی نشود ، تنها به آثار مدرن یک نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر اشاره می کنم . فرهاد آئیش نمایشنامه نویس و کارگردانی که بازی هم می کند ، یکی از چهره های مطرح اخیر است که پس از بازگشت ازآمریکا و تحصیل و تجربه در عکاسی و تئاتر ، آثاری را به روی صحنه آورد که همگی بر اساس شناخت و توانایی های او از تئاتر مدرن بوده است . آئیش در نمایش چمدان که در سال 70 در سالن چهارسو ی تئاتر شهر به روی صحنه آورد نوعی از تئاتر مدرن را به اجرا در آورد که با آثار بزرگ جهانی پهلو می زند . نمایش چمدان با استفاده از زبان طنز – که به صورت کمرنگ بود- دنیای آدمهای سرگشته را عیان کرد و در نمایش های هفت شب با مهمانی ناخوانده که در سال 72 در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شد در واقع تقابل میان سنت و مدرنیته را مطرح کرد و توانست با دو شخصیت پیرمرد و مرد جوان دنیا ی آدمهای تنها را به نمایش بگذارد . تا اینجا با این دو نمایش کاملا در می یابیم زبان نمایشی او متاثر از زبان اوژن یونسکو است که گاه به طنز پهلو می زند و گاه به پوچ انگاری . در هفت شب مهمانی ناخواه مساله پدر کشی در نمایشنامه ای مدرن در گفت و گو با دو نسل ( نسل سنتی و نسل امروزی ) مطرح می شود.
آئیش پس از چند سال دیگر زمانی که کاملا تصمیم به بازگشت از آمریکا می گیرد تا در ایران نمایش هایش را کار کند ، نمایش «تقصیر» و«32 دقیقه از ماجرا »را به صحنه می آورد. در این دو نمایش همراه او تصویری از دو زن و شوهر دنیای امروزی را نشان می دهد که می تواند متعلق به همه نقاط دنیا باشد. در این اثر او نیز باز هم به کمک زبان طنز یک زندگی متلاشی شده را در 32 دقیقه از زندگی نشان می دهد. آئیش این در این دو اثر بر آن است وحدت فرم و محتوا را نشان دهد که البته به خوبی هم موفق می شود.
او پس از آشنازدایی صحنه ، تصویری را نشان می دهد که مرد یک پایش بر روی صندلی و پای دیگرش بر روی شانه زدن است . با این تصویر تماشاگر در می یابد که تعادل زن و به خصوص مرد با حرکت های پی در پی زن به هم می خورد و وضعیت نا به سامانی را می بیند. مساله ای که در نمایش « تق صیر» مطرح می شود حضور زبان و دیالوگها و معانی و مفاهیم آنها با شکل بصری و اجرایی اثراست که کاملا با یکدیگر رابطه ای مستقیم دارند و در هم تنیده شده اند طوری که اگر هر یک از آنها به درستی بیان و اجرا نشوند، کل ساختار نمایش به هم می ریزد و از منظور خالق اثر دور می شود.
نمایش زن در خانه کوتاه ترین نمایش آئیش به لحاظ زمانی است . کل نمایش با چند کلام زن که اسامی وسایل خانه است در یک دقیقه و سی و دو ثانیه اتفاق می افتد. تماشاگر پس از دیدن این اثر سنگینی بار زندگی بر روی دوش زن و نیز چرخش و تکرار زندگی او را به خوبی متوجه می شود و حس می کند. نشان دادن چنین تصویری البته دقیقا با آکسسواری که فقط بر روی زن آویزان است ( بسیاری از وسایل زندگی از جمله جارو ، آفتابه ، روزنامه ، کاسه بشقاب و … ) امکان پذیر می شود .
نمایش یک رابطه ساده که در زمان حدود هشت دقیقه اتفاق می افتد، از آثار دیگر این نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر مدرن است . شاید بتوان این نمایش و نمایش های اینچنین را جزو نمایش های مینی ماسیستی به حساب آورد که در دوران مدرنیته پا به عرضه ظهور نداشتند. در این اثر نیز تماشاگر قصه زن و شوهری را در قالب نمایش در نمایش که به کمک یک ضبط صوت و بازیگر نقش مرد امکان اجرا پیدا می کند ، می بیند. مرد که نقش بازیگری را دارد ، به کمک ضبط صوت و عقب بردن کات صدا سلی در حفظ کردن دیالوگ هایش دارد که هر لحظه با طنزی جذاب همراه است . در واقع از یک موقعیت ساده به موقعیت طنز آمیز دیگری می رسیم که همان گفت و گو و کشمکش زن و شوهر قصه نمایشنامه دوم این نمایشنامه است و در دل اثر تنیده شده است.
دو نمایش کمدی شام اول و شام آخر از دیگر نمایش های فرهاد آئیش است که در سال 80 به روی صحنه رفت . شام اول آدابته شده آوازه خوان طاس نوشته اوژن یونسکو است . شام آخر زوج های متعددی از خانواده های ایرانی را نشان می دهد که با تکرار کلام و گفت و گو و حرکات به اوج طنز و خنده می رسد. در این دو اثر او روابط پوچ و عبث آدمها را به خوبی تصویر می کند که چگونه از حقیقت زندگی دور شده اند و چنگال مرگ که در دو قدمی آنهاست را جدی نمی گیرند . در این اثر زندگی در مقابل مرگ یا مرگ در مقابل زندگی قرار دارد و آدمهای امروزی به حدی از هر دو غافل هستند که تنها به دنیای واهی اطراف خود بسنده می کنند . در این دو اثر آئیش اگرچه از دستاوردها و سبک ابزورد بهره می گیرد اما به دلیل ساختار روابط ایرانی آدمها و نیز استفاده از کلام و زبان فارسی و نوع روایت از تئاتر ابزورد فاصله می گیرد . زیرا هرگز رویکرد پوچ گرایانه فلسفی که در زمان پس از جنگ جهانی دوم در اروپا به وجود آمد ، دیده نمی شود . با این حال باید یادآور شد آئیش در این دو اثر اغلب انواع طنز را یک مرتبه نشان می دهد : از طنز کلامی تا طنز موقعیت و … .
آئیش در نمایشنامه های دیگرش نیز بر اساس شناخت خود از تئاتر مدرن گام برمی دارد و هرگز درپی آن نیست که اثری با بن مایه های تئاتر ایرانی بنویسد. نمایشنامه های نقش زن ، سیمرغ ، تئاتر تئاتر از دیگر نمایشنامه های اوست که در شکلی کاملا مدرن نوشته می شود . او در نوشته های خود متاثر از بکت ، یونسکو و پینتر است که همگی جزومدرن نویسان دوره معاصر محسوب می شوند.
پی نوشت:
1. شناخت نمایشنامه مدرن – نوشته « کنت پیکر نیک » ترجمه ناصر دشت پیما – انتشارات نمایش – چاپ اول : 79
2. فرهنگ اصطلاحات تئاتر – ترجمه و تالیف همایون نوراحمر – چاپ اول : 1381
تئاتر گرجستان برگرفته از ادبیات غنی ایرانی
تئاتر در کشور گرجستان دارای دوران کلاسیک همانند دیگر کشورهای جهان نیست، اما ادبیات غنی و ریشه دار این کشور که در مضمون و محتوا با ادبیات کهن و هزاران ساله ایرانی هم ریشه است باعث شده هنر نمایشی در این سامان ارتباطی تنگانتگ با ادبیات پارسی داشته باشد.
به گزارش روزدوشنبه خبرنگار گروه فرهنگی ایرنا، بنا به نوشتههای تاریخی و فرهنگی تئاتر مدرن در کشورهای استقلال یافته جمهوری شوروی پیشین از جمله در گرجستان با الهام از تئاتر روسی احیا شده است اما در این بین هر جمهوری و هر کشوری براساس فرهنگ منطقهای و بومی خود نیز گونههای مستقل تئاتری را عرضه کرده است که با همین تفاوتها فرهنگ تئاتری این کشور ها نسبت به هم متفاوت شده است .
تئاتر در کشور گرجستان دارای دوران کلاسیک همانند دیگر کشورهای جهان نیست، اما ادبیات غنی و ریشه دار این کشور باعث شده است ارتباطی تنگانتگ بین ادبیات و هنر نمایشی ایجاد شود ادبیاتی که به جهت ریشههای تاریخی با فرهنگ و هنر ایرانی اسلامی در مضمون و محتوا نزدیکیهای بسیاری به ادبیات ایرانی دارد .
از مهمترین تئاترها و خرده نمایشهای معروف در عرصه هنر نمایشی کشور گرجستان که ارتباط تنگاتنگی با ادبیات کهن این کشور دارد، میتوان به تئاتر بریکوبا Berikobaاشاره کرد.
واژه بریکا Berikaدر زبان و ادبیات گرجی به معنای دلقک است و Berikoba یعنی دلقک بازی. در معرفی شیوههای اجرایی نمایش بریکوبا میتوان به مواردی چون متفاوت بودن این نمایش در اجرا با دیگر گونههای نمایشی و همچنین مشابهتها و شیوههای همانندی آن با دیگر نمایشهای مشابه در کشور های دیگر اشاره کرد که در اجرای این نمایش همانند کمدیا دل آرته ایتالیایی از ماسکهای متفاوت استفاده میشود.
در گرجستان نمایش دیگری به نام تئاترکینو با Keenobaوجود دارد که در اثر حمله ی مغول به این کشور با فرهنگ گرجی تلفیق یافته و نمایشی مستقل را به وجود آورده است .
این نمایش با رقص و آواز بسیار همراه است و درانتها شخصیت اصلی آن به نامکا آن تصمیم به خودکشی میگیرد و خود را به دریا و یا رودخانه می اندازد.
نمایش کینوبا توسط هنرپیشههای دوره گرد اجرا میشود و در هر روستا و شهری به صحنه میرفته و هدف اصلی آن اعتراض به متجاوزانی است که تاریخ سرزمین گرجستان را صحنه ی تاخت و تاز خود قرار دادهاند و از این نظر تئاتری اعتراضی و افشاگرانه است .
اما نخستین تئاتر رسمی گرجستان در قرن ۱۴میلادی بوجود آمد که از جمله ی موسسان این تئاتر میتوان به داوید چولوکاشویلی و جورجی آوا لیشویلی اشاره کرد که در همان زمان به نوشتن نمایشنامه نیز میپرداخته اند.
درست در همین دوره است که پادشاه گرجستان به نامارکله دوم مکانی برای اجرای نمایش در قصر خود بنا کرد و موجب رونق بیش از پیش این هنر در کشور گرجستان شد .
در سال ۱۸۵۰میلادی با کوششهای فراوان جورجی اریستاوی از جمله پیشگامان فرهنگ و هنر نمایشی کشور گرجستان اولین گروه حرفهای تئاتر گرجستان بوجود آمد و در سال ۱۸۵۱موسسه ی اپرا و باله ی تفلیس تاسیس شد.
بعدها در سال ۱۸۷۳میلادی گروه دولتی کر تفلیس به وجود آمد که در سالهای بعدی مکان آنها تبدیل به کنسرواتوار دولتی شد.
در سال ۱۸۷۹م. دو نویسنده و روشنفکر مشهور گرجی به نامهای الیا چاوچاوادزه و آکاکی تسرتلی در تفلیس برای اولین بار تئاتری با کادر ثابت بوجود آوردند که موفقیت آنها باعث شد گروهی با همین خصوصیات در شهر دوم بزرگ گرجستان یعنی کوتائیس بوجود آید.
در همین زمان بود که نمایشهای موزیکال کلاسیک و نمایشنامه نویسی این کشور رو به رشد نهادند از آهنگسازان تئاتری مهم این دوره میتوان به ذکریا پالیاشویلی ، ویکتور دولیدزه ، آندریا کارا شویلی ، ملیتون
بالانچیوادزه و جورج بالانچین آمریکایی اشاره کرد.
از مهمترین درام نویسان و نویسندگان حوزه تئاتر کشور گرجستان میتوان بهسنتی تساگارلی ، داوید کیدیا شویلی ، آلکساندر سومبا تاشویلی اشاره کرد که آثار نمایشی متعددی را به رشته تحریر در آورده اند.
اما درعرصه کارگردانی تئاتر درکشور گرجستان میتوان به کارگردانان مهمی چون کوته مارجا نیشویلی، ساندرا احمتلی ، آلکساندر تستوناوا ، شوتا آقاباده اشاره کرد.
کشور گرجستان به نسیت دیگر جمهوریهای استقلال یافته شوروی پیشین درعرصه بازیگری تئاتر بازیگران مطرحی را به تئاتر معرفی کرده است که از آن جمله می توان به افزادی چون واسوا آبشیدزه ، والرین گونیا ، سیسیلیا تسوتساناوا ، اوشانگی شیدزه ، وریکو آنکاباریدزه و... اشاره کرد که هر کدام درشیوه اجرایی تئاتر دارای سبک خاص به خود هستند .
در تئاتر گرجستان و در کنار آثار مهم نویسندگان گرجی از نویسندگان بزرگ دنیا نیز نمایشنامههایی در تالارهای نمایشی این کشور همه ساله به صحنه می رود که از آن جمله میتوان به شکسپیر، مولیر، لوپه دوگا، شیلر ، گارسیا لورکا ، گلدونی، چخوف، گوگول و... اشاره کرد .
اما در نیمه ی دوم قرن ۱۹میلادی، نسل جدیدی با افکار نو تئاتر وارد عالم هنر نمایشی این کشور شدند و با حضور خود تئاتر گرجستان را تحت تاثیر قرار داد، این گروه را نویسندگانی چون: پولیگاپره کاکابادزه ، کیتا بوآچیتزه و... رهبری میکردند و کارگردانانی چون آرچیل چارتیشویلی ودیمیتری آلکسیدزه نیز با آنان همکاری میکردند .
هم اکنون کشور گرجستان دارای پنج میلیون نفر جمعیت است و ۳۴تئاتر فعال در سراسر این کشور فعالیت میکنند در میان این تئاترها میتوان به سه تئاتر مهم دولتی اپرا و باله، یک تئاتر موزیکال ، یک تئاتر کمدی، یک تئاتر پانتومیم و بیش از ۲۰تئاتر دیگر اشاره کرد. به جز اینها در شهر تفلیس، مدرسههایی برای کارگردانی، بازیگری، تاریخ تئاتر، کارگردانی تلویزیون، کارگردانی سینما و بازیگری تئاتر موزیکال نیز وجود دارد.
همچنین در کنسرواتوار دولتی تفلیس رشتههای تخصصی هنری مانندآهنگسازی، خوانندگی، رهبری ارکستر و تئوری موسیقی درس داده میشود و در آکادمی نقاشی هم در کنار رشتههای دیگر، صحنه آرایی و یا طراحی دکور تئاتر نیز به دانشجویان تدریس میشود.
از: مجید امرایی
براساس نوشتهای از : وارلام نیکولادزه Varlam Nikoladze
ترجمه : عطا ابراهیمی راد
تئاتر تجربی در ایران
بی شک فرهاد مهندس پور یکی از بهترین کارگردانان تئاتر ایران پس از انقلاب است که مقالات و نقدهایی هم از او خوانده ایم. آنچه در پی می آید، نقدی به کل دستاوردهای او نیست، بلکه فقط به مقاله «در بررسی تئاتر امروز ایران؛ تئاتر به مثابه پدیده یی استاندارد» اشاره دارد که در 14 دی ماه در روزنامه فرهنگ آشتی منتشر شد. این مقاله در سال 1386 به سفارش ITI نوشته شده است. نوشتن از مقاله دقیق و خواندنی فرهاد مهندس پور به نقد کل جریان تئاتر تجربی می انجامد، از آنجا که در آن مقاله از جریان تئاتر تجربی دفاع شده و تحلیلی کامل و جامع از ظهور آن ارائه می دهد. بدین ترتیب نقد آن مقاله نقد کلیت تئاتر تجربی در ایران است. پس بهانه نوشتن آنچه می خوانید، در اصل، نه صرفاً پاسخی به یک مقاله، که بیشتر به بهانه گنجاندن بخش «تجربه های نو» در جشنواره تئاتر امسال و عنایت ویژه دولت به تئاتر تجربی است، در واقع تیری است برای دو نشان، که لاجرم خود را نشانه می رود.
---
1
بخش مهمی از غنای تاریخ فکر غرب، ماحصل رویارویی یا به بیان بهتر ماحصل تضارب روشنگری و رمانتیسم است؛ جدالی که حتی بوی آن هم به مشام ایران نرسید. تفاسیر و تعابیر متفکران و هنرمندان از رمانتیسم، گوناگون و در عین حال بسیار متناقض است. مراد مقاله «در بررسی تئاتر امروز ایران؛ تئاتر به مثابه پدیده یی استاندارد» از رمانتیسم در واقع همان سانتی مانتالیسمی است که به آن اشاره شده، زیرا هرگز «باقیمانده کهنه شده یی از رمانتیسم» به ایران نرسیده، در اینجا بیراه نیست اگر بگوییم آنچه آتیلا پسیانی از شباهت میان بازی و سیاق تئاتری خود می گوید، در واقع تقلید و تکرار همان نظریه بازی در آرای شیلر رمانتیک قرن هجدهمی است که آرای خود در باب بازی و هنر را در قالب نظریه محکمی ارائه کرد و جهان ادبیات، هنر و نقد ادبی را تا سال ها به خود مشغول داشت. اما اکنون اگر از «باقیمانده کهنه شده یی از رمانتیسم» اروپایی حرف بزنیم، مصداق ما همین قول پسیانی درباره تئاتر خود است، نه دوران کذا. در واقع پس مانده رمانتیک اخته شده از شور و شورش، در قرن بیست و یکم مهمان هنر و اندیشه ما می شود.
یکی از دلایل بحران تئاتر ما، فقدان روحیه رمانتیک است. هیچ انقلاب و تحول بنیادین در هنر جز با تقویت روحیه رمانتیک یا احیای آن رخ نخواهد داد، حال هر نامی که بر شر و شور و شورش هنری بگذاریم و بگوییم رمانتیسم این است و آن نیست، باز نمی توان نیای شورش در هنرهای مدرن جهان را از جنبش رمانتیسم ندانست. اما جسارت های تئاتر امروز ما شورشی نیستند، چون رمانتیک نیستند. جستار مهندس پور در جست وجوی نشانه هایی است تا نقاط عطف و یک انقلاب در عرصه تئاتر ایران را با ظهور تئاتر تجربی فی الحال ما بشارت دهد، اما هیچ یک از نشانه های او به وجود روحیه یی رمانتیک دلالت نمی کنند. فقدان روحیه رمانتیک ارتباطی به «فشارها و نگرانی هایی که فرآیند تولید تئاتر (انتخاب، تمرین، اجرا) را تحت فشار قرار می دهند» (از متن مقاله) ندارد. بلکه در چهار فصل ما هیچ چیز مانند روشنگری غربی «قطعی» نیست تا کسی بدیل «عدم قطعیت» را مانند جنبش رمانتیسم در برابر آن بنشاند، پس روایت گسسته در تئاتر تجربی ما و بدیلی در برابر «روایت استانداردشده» تئاتر ما نیست بلکه تنها بازتولید همان آشفتگی اجتماعی و سیاسی و عدم قطعیتی است که برای هیچ پرسشی پاسخ قطعی ندارد. از دستاوردهای مهم رمانتیسم در غرب تولید آشفتگی در کانتکست نظم آهنین عقلانیت بود. اما اگر نظمی عقلانی بر جهان ما حاکم نباشد، با بازتولید آشفتگی، اوضاع ما وخیم تر هم خواهد شد.
آتیلا پسیانی روزی پس از اجرای نمایش سمفونی ناکوک گفت؛ «لطفاً از من سوالی درباره ابهام کارهایم یا معنای آنها نپرسید، اگر ابهامی وجود دارد کاملاً عمدی است، من این طور خواسته ام.» این خود صحه یی بر این مدعا است که ابهام آثار او بازتولید همان ابهامی است که جامعه را از پیش بینی و برنامه ریزی برای فردای خود بازمی دارد. به عنوان مثال ما هیچ نهادی نداریم تا تضمینی برای آینده شغلی یک تحصیلکرده فراهم کند، هیچ نهادی برای بیکاری یک تحصیلکرده دلیلی قطعی و روشن اقامه نمی کند، همه چیز انتزاعی و مبهم است. هیچ روایت پیوسته یی در جامعه نیست، اگر ترافیک اتوبانی را از بالا نگاه کنیم به خوبی می بینیم که حتی مفهوم «توالی» برای ما به کل بی معنی است. کمتر اتومبیلی پشت دیگری قرار گرفته و در صفی منظم حرکت می کند. هر راننده یی به نفع خود، به هر جهت که بخواهد، می رود. تئاتر تجربی ما همان گسستگی و ابهام را بار دیگر در صحنه تئاتر به مخاطب خود باز می نمایاند، اما اوضاع وقتی وخیم می شود که مراسم بازنمایی بحران اجتماعی در تئاتر، ماهیتی هشداردهنده نداشته باشد. بدین ترتیب تئاتری که به انتزاع گرایش دارد و هیچ رسالت هشداردهنده یی برای خود قائل نیست، وضعیت موجود و حقانیت همه نهادهای بحران زا را تایید می کند. پس به جای عبارت سخیف «نمایش نتوانست با مخاطب ارتباط برقرار کند از این رو که...» در نگاهی به تئاتر تجربی باید بنویسیم؛ «نیازی نیست که نمایش با مخاطب ارتباط برقرار کند از این رو که مخاطب هم جزیی از آن ارتباط است.» از مواجهه تئاتر تجربی و جامعه ما سنتزی برنمی آید که نوید تحولی شگرف در تاریخ تئاتر ما باشد. از این رو انتزاع، گسستگی و مرکزگریزی تئاتر تجربی که قدم در راه تحکیم مبانی استانداردشده «تجربی بودن» گذاشته، سرانجام به جای رسیدن به یک نقطه عطف، در نقطه نفی خود می ایستد.
2
حال که عدم قطعیت و روایت گسسته در تئاتر تجربی در واکنش به قطعیت و انسجام روایت زندگی روزمره ما نیست، (چنان که در بلاد فرنگ بوده) آیا نیاز به تئاتری داریم که با بنا نهادن نظمی خودساخته و هشداردهنده در برابر آشفتگی اجتماعی و سیاسی موضع گیری کند؟ نه این نگرش هم پیشاپیش محکوم به شکست است.
یکی از مهم ترین دستاوردهای انقلابی رمانتیک ها جدال برای نابودی دوآلیسم بود. آنها در هوشیاری، غرقه در رویا بودند، تا جایی که مرز خواب و بیداری را مخدوش کرده و گاه آن را دستمایه نوشتن می کردند. این تنها یک نمونه کوچک از ویژگی رمانتیسم است که دوآلیسم خواب و بیداری را از میان برد و در آثار ادبی خود از آن نوشت.
در مقاله «در بررسی تئاتر امروز ایران؛ تئاتر به مثابه پدیده یی استاندارد» آمده است؛ «سرعت انتقال و رفت و برگشت بین واقعیت و جهان غیرواقعی را شکسپیر در سرعت تغییر کردار شخصیت های نمایشنامه رویا در شب نیمه تابستان با رویا و بیداری نشان می دهد و آنچنان سرعت این رفت و برگشت را زیاد می کند که جای بیداری و رویا عوض می شود. این همان چیزیست که می توان از آن به عنوان مهم ترین ویژگی تفکر ایرانی یاد کرد و همان نقطه عطفی است که در تئاتر جوانان تجربه گرای ایران به شدت مورد توجه است.» در توضیح این بخش از مقاله و برای نقطه نفی دانستن این نقطه عطف، باید گفت در همه جای جهان گروه های تئاتر تجربی با دوآلیسم ها (دوگانه انگاری) دست به گریبان بودند. در واقع کسانی توانستند در زمره رادیکال های موفق تئاتر تجربی قرار گیرند که به نوبه خود یک نمونه از دوآلیسم مزاحم را از هستی ساقط کردند. اگر بخواهیم فهرستی از آنها ارائه دهیم می توانیم به دوگانه انگاری هایی چون هنر و زندگی؛ متن و اجرا؛ صحنه و جایگاه تماشاگران؛ نویسنده و کارگردان و غیره اشاره کرد که گرتفسکی، کانتور، شکنر، آرتو، بک، ملینا و... با شدت تمام آنها را نابود کردند. هپنینگ دوآلیسم هنر و زندگی را از بین برد و خط فارق آنها را از میان برداشت، زیرا تماشاگر را از حالت ساکن بیننده یی صرف در آورد و او را در فرآیند اجرا شریک کرد، با این کار دوآلیسم «اجراکننده» و «بیننده» از میان رفت. مرگ تقابل کارگردان و نویسنده هم با حکم مشهور آرتو دیگران مبنی بر پایان دادن به دوران دیکتاتوری نویسنده اعلام شد و متن دراماتیک برای همه پیروان او در تئاتر تجربی، نظیر گرتفسکی فقط دستاویز و بهانه بود. کانتور نمایش خود را در رختکن اجرا کرد و هر کارگردانی که عنوان تجربی گرفت، نیشی به قوانین استانداردشده تئاتر وارد کرد زیرا قوانین استانداردشده یی در تئاتر آنها وجود داشت. پس اگر بخواهیم امروز قدم در راه رفته یی بگذاریم باید نسبت تئاتر تجربی خود را با همه دوآلیسم ها بررسی کنیم. همان گونه که رمانتیسم ها علیه دوآلیسم های رایج اعم از عاقل و دیوانه، متمدن و وحشی؛ اروپایی و دیگری؛ شوریدند، روحیه رمانتیک جنبش های رادیکال تئاترهای اروپا و امریکا هم به جنگ دوگانه انگاری ها رفتند. اما تئاتر تجربی ما نه تنها از محو چنین قطب هایی عاجز است، بلکه به ناچار برای اظهار وجود خود دوآلیسم های تازه را ساخته و خود را در کانتکستی حرفه یی معنا می کند. مقاله «در بررسی تئاتر امروز ایران...» که در دفاع از تئاتر تجربی نوشته شده، نتوانست مثال روشنی از درون آثار تجربی بیان کند، به همین دلیل یک «دیگری» به نام تئاتر رئالیستی، به سرکردگی نادری و یعقوبی و... ساخت تا از این راه به تئاتر شبه تجربی خود «تشخص» دهد. تئاتر تجربی چیزی در خود نداشت. تعریف مقاله از حقانیت این جریان، در نسبت با تئاتر رئالیسم معنا شده و به ضرب دگنک عنوان تحولی شگرف و انقلابی به خود گرفته است. مقاله مذکور در تحلیل تئاتر شبه تجربی امروز ایران دوآلیسمی را بنا نهاده که در کل به نفی مطلق این جریان منتهی خواهد شد، زیرا جامه یی به اندام ناساز خود دوخته. ویژگی اساسی روحیه رمانتیک محو و نفی دوآلیسم ها است. اما کدام یک از تئاترهای تجربی ایران توانستند بر دوگانه انگاری ها غلبه پیدا کنند یا دست کم درک خود را از وجود چنین ویژگی خاصی در تئاتر تجربی جهان نشان دادند. در تئاتر تجربی ما هنوز هم دوگانگی های جایگاه تماشاگران و صحنه؛ شخصیت و کاراکتر؛ نویسنده و کارگردان؛ تئاتر و زندگی؛ متن و اجرا؛ به قوت خود باقی است. اما حال پرسش این است کدامین کارگردان تئاتر تجربی در جهان بدون فراتر رفتن از این فهرست دوآلیستی که ذکر شد، توانست نام خود را در زمره تجربی ها ثبت کند؟ و دیگر اینکه کدام یک از هنرمندان تئاتر تجربی ما حتی یک بار برای دلخوشی تماشاگر هم که شده توانایی خود را در نفی این دوآلیسم ها نشان دادند؟ اگر در تئاتر تجربی ما هنوز هم جایگاه تماشاگران و صحنه؛ شخصیت و کاراکتر؛ نویسنده و کارگردان؛ تئاتر و زندگی؛ متن و اجرا؛ دو چیز مجزا از هم هستند، پس کارگردانان تجربی ما در چه ساحتی تجربه می اندوزند و با چه چیز می ستیزند؟ نقطه عطفی که مقاله از آن یاد کرده، تحکیم مبانی دوگانه انگاری ها و در نتیجه حل نشدن یکی در دیگری است، در صورتی که شریان روحیه رادیکال تئاتر تجربی به این بسته است؛ دوآلیسم باید نابود شود، حتی به بهای نابودی تئاتر. تجربی خواندن تئاترهای بی سر و ته ما که داعیه متفکرانه دارند، نفی کل دستاوردهای تئاتر تجربی جهان و نفی خود است. در واقع در تئاتر تجربی برآمدن آگاهی از وضعیت اجتماعی و سیاسی در گرو نبرد تا حد مرگ دوگانه ها است. پس باید فراتر از اینها وضعیت سومی تعریف شود که وضعیتی مطلوب برای تئاتر تجربی باشد و فقط در آن وضعیت می توان گفت که ما صاحب تئاتری آلترناتیو و تجربی هستیم. از میان رفتن دوآلیسم ها نیاز به روحیه یی شورشی و رمانتیک دارد که در حال حاضر تئاتر شبه تجربی محافظه کار ما از فقدان آن رنج می برد.
در مقاله مهندس پور خواندیم؛ «در فاصله بین این جهان بیرون و درون، جهانی میانی وجود دارد که نوعی از آگاهی فردی در آن زاده می شود. همین آگاهی فردی بنیان تفاوت بین آدم ها است. به نظر من تئاتر، همین فضای خالی بین دو جهان است؛ همین جهان میانی.» این فضای خالی که مقاله مذکور با حکمی روانشناسانه میانجی جهان بیرون و درون قرار داده، می توانست نابودی دوگانه تئاتر و زندگی را در پی داشته باشد، اما با نقش میانجیگری که مهندس پور برای جهان بیرون و درون قائل شده، نه تنها دوگانه یی را نقض نکرده بلکه آن را متکی بر «آگاهی فردی» دانسته که در اغلب تئاترهای شبه تجربی اثری از آن نمی بینیم. در حالی که آگاهی فردی برای خدمت به تئاتر تجربی، باید برآیند جهان بیرون و درون باشد. در واقع زمانی ما به نقطه عطف می رسیم که این فضای خالی مملو از ایده های جهان درون شده و با برهنگی تمام در جهان بیرونی عیان شود. جایگاه تئاتر تجربی جایی میان این دو نیست، زیرا میانجی دوگانه ها نیست، بلکه کار آن تحریک برای ستیز تا سر حد مرگ دوگانه ها است. با در آمیختن این دوگانه همه اصول اجتماعی و سیاسی به پرسش کشیده شده و آگاهی فردی در چنین وضعیتی باید متعهد و مجهز شود. تئاتر شبه تجربی ما بی تعهد و نهیلیستی است، زیرا هیچ یک از جسارت های آن پیامد یا هزینه یی برای «هنر تئاتر» در پی نداشته است. هیچ یک از آثار اجراشده در تئاتر شهر که عنوان تجربی را یدک می کشند برای تئاتر حرفه یی ما اتفاق ناگواری نبوده است. در چنین اوضاع و احوالی جسارت یک گروه تجربی او را از «تئاتر شهر» محروم نخواهد کرد، هزینه یی که دولت برای آن در نظر گرفته تغییر چندانی نخواهد کرد و کسی آنها را به جرم تجربی بودن حذف نکرده و به حاشیه نخواهد راند. تئاتر تجربی ما برخلاف همه جای جهان که جریانی حاشیه یی است، در قلب تئاتر قرار دارد. جایگاه تئاتر تجربی در حواشی تئاتر شهر است و نه داخل آن. دولت تئاتر شبه تجربی را حمایت می کند، زیرا هنوز به دوگانه های مقدس جامعه و فرهنگ و سیاست و هنر دست درازی نکرده. تئاتر تجربی ما مصداق آن «گل پسر باادب» است که هیچ گاه از فرمان پدر و مادر سرپیچی نکرده، پس او را دوست دارند و برای پیشرفت او هر کار که از دست شان برآید، انجام می دهند، پس حال بیراه نیست که بگوییم تئاتری که به سمت انتزاع حرکت می کند و از ارائه پاسخ قطعی پرهیز می کند باب میل مدیران فرهنگی امروز است.
3
در مقاله مذکور موضوعی طرح می شود که بی شباهت به ایده «بازگشت به خویشتن» در جریان روشنفکری تاریخ معاصر ما نیست؛ «امروز در ایران گرایش گروه های جوان تئاتر به آیین ها و نمایش های سنتی ایرانی، رویکردی نوستالژیک نیست. این گرایش ها حتی به معنی استفاده امروزین از فنون نمایش سنتی هم نیست، بلکه برای تجربه مفاهیمی تازه از مکان، زمان و انسان، به دور از استانداردهای قانونی شده تئاتر است.»
نسلی از روشنفکران دهه 40 برای مقاومت در برابر مدرنیته «بازگشت به خویشتن» را سرلوحه اهداف خود قرار دادند. اما بی خبر از اینکه پروژه مدرنیته مشغول کردن جریان های روشنفکری به خود مدرنیته و مفهوم محوری «غرب» در آن است. «گرایش گروه های جوان تئاتر به آیین ها و نمایش های سنتی ایرانی» دگردیسی همین ایده است، اما این بار نه به شکل متعهدانه سابق بلکه در سفر به سوی خویشتن است. ایده «بازگشت به خویشتن» که پروژه ندانسته تئاتر تجربی فی الحال ماست نه تنها مسرت بخش و نقطه عطف نیست، بلکه خبر از بحرانی وخیم می دهد. بدین ترتیب «بازگشت به خویشتن» با گذشت زمان حتی از ماهیت نوستالژیک خود هم تهی شده و شکل دگرگونه یی از آن ایده را احیا می کند. گرایش جوانان به آیین ها و نمایش های سنتی ایرانی رویکردی غربی به تئاتر شرقی است، آنها همانند شرق شناسان به سراغ «آیین ها و نمایش های سنتی ایرانی» می روند و به همین دلیل دریافته اند که به قول مقاله مذکور باید «مفاهیم تازه یی از مکان، زمان و انسان را به دور از استانداردهای قانونی شده تئاتر در نمایش ایرانی جست وجو کنند». تئاتر تجربی حتی تلاش نکرد کپی دست چندمی از مولفه هایی رمانتیک غربی ارائه کند. رویکرد شرق شناسانه تئاتر تجربی ما به داشته های فرهنگی خود مضحک به نظر می رسد. رضا براهنی در «کیمیا و خاک» جمله اغراق آمیزی نوشته که نمی توان به صرف اغراق منکر مبنای حقیقی آن شد؛ «وقتی مکتب کلاسیک نو در غرب رو به افول می گذارد، شرق به نام رمانتیسم در فرهنگ غرب تجلی می کند.» پس بیراه نیست که اکنون در آرزوی جنبشی شبیه رمانتیسم باشیم. بدین ترتیب آبشخور نهیلیستی تئاتر تجربی او را از هرگونه حس نوستالژیک تهی کرده و «تعلق» او را به زادگاه خود از میان می برد. «هردر» از چهره های موثر جنبش رمانتیسم از «تعلق داشتن» در منظومه فکری رمانتیک ها بحث می کند. انسان رمانتیک در جست وجوی سرزمینی است که به آن «تعلق» یابد. مثل «ینک» در «گوریل پشمالوی» اونیل، اما تئاتر تجربی ما در جست وجوی سرزمین خود نیست. او چنان توریستی بی وطن از ریشه ها کند و دور باطلی در ساختمان گرد تئاتر شهر می زند. تئاتر تجربی ما گوریلی در قفس است که سال ها است مشغول چانه زنی با بقیه گوریل ها است، اما هیچ گوریلی او را در آغوش نگرفته و استخوان های او را خرد نخواهد کرد تا سرانجام از این بی تعلق بودن و بی سرزمین بودن رها شود، به همین دلیل تئاتر تجربی ما رمانتیک نبوده و نقطه عطف ندارد و فی الحال بی سرزمین است.
|
نگاهی به مرزبندی تئاتر استاندارد و تجربی در ایران |
|
|
تکنیکهای خنده و طنز در آثار ادبیات نمایشی
اشاره: نشست تخصصی سومین جشنواره بینالمللی تئاتراصفهان چندی پیش در تالار کتابخانه مرکزی اصفهان برگزارشد. در این نشست دکتر قطبالدین صادقی در خصوص تکنیکهای خنده، کمدی، موقعیت، کلمه، شخصیت؛ دیترکومل (مدیر جشنواره تئاتر بینالمللی فرایبورگ آلمان) با عنوان واقعگرایی و شعر درتئاتر امروز ما؛ نارینه مالیان (کارگردان تئاتر گروه هنریک مالیان از ارمنستان) با عنوان تئاتر امروز ارمنستان بعد از استقلال و تجربیات گروه هنریک مالیان؛ بهزاد صدیقی (نویسنده و منتقد تئاتر) و شیرین بزرگمهر (مدرس تئاتر از دانشگاه هنر) با عنوان زیباییشناسی صحنه، به ایراد سخن پرداختند. در این همایش قرار بود رضا صابری (نویسنده و کارگردان تئاتر از مشهد) با عنوان ویژگیهای تئاتر بومی با نگاهی به پیشینه تئاتر خراسان سخنرانی کند و با حضور محمدعلی کشاورز جلسه پرسش و پاسخ برگزار شود اما به دلیل کمبود وقت، ایشان وقت سخنرانی خود را در اختیار بقیه سخنرانان قرار دادند. گزارشی از این نشست تهیه شده، که میخوانید.
در همایش تخصصی سومین جشنواره بینالمللی تئاتر اصفهان، ابتدا دکتر قطبالدین صادقی، نویسنده، کارگردان و پژوهشگر تئاتر، که با عنوان تکنیکهای خنده، کمدی، موقعیت، کلمه، شخصیت به ایراد سخن پرداخت، در خصوص چگونگی ایجاد خنده گفت: ایجاد خنده در کشور ما کمی مشکل است و ذخیره عاطفی- تاریخی ما خیلی اندک است، به این دلیل هنر خنداندن، هنر بسیار سخت و دشواری است.
وی در ادامه با اشاره به اهمیت این مسأله از نظر تاریخی و ضرورت چنین سمینارهایی در جشنوارههای تئاتر، درباره پدیدهخنده گفت: کمدی و خنده، پدیدهای کاملاً انسانی است، هیچ منظره طبیعی در طبیعت یا در حیوانات خندهدار نیست. کمدی، برخلاف تراژدی که با احساسات و عواطف روبهروست با مغز سروکار دارد و به یک نوع بیحسی موقتی محتاج است، به همین دلیل در سینمای تراژدی، اغلب تصاویر، درشت و کلوزآپ است اما در سینمای کمدی، در لانگشات یا نمای دور فیلمبرداری میشود. نکته دیگر در خصوص کمدی این است که خنده یک پدیده دسته جمعی است و هرگز در خلوت و تنهایی، یک نفر نخواهد خندید چه به شکل واقعی و چه به صورت تخیلی. برای همین، خندیدن به جمع و گروه و حضور افراد وابسته است، زیرا خنده در جمع اتفاق میافتد. به قول هانری برگسون "خنده عملکرد بزرگ اجتماعی و روشی برای تصحیح جامعه است".
صادقی در ادامه نیز تصریح کرد: عملکردهای خنده، چه عامل درونی داشته باشد چه عامل بیرونی، در ما خنده ایجاد میکند. جامعه از طریق خنده ما را تنبیه میکند تا گیج و سر به هوا نباشیم و به ما یادآوری میکند که با جمع زندگی کنیم و با جمع خود را هماهنگ سازیم و در زندگی تعادل داشته باشیم.
وی همچنین تأکید کرد: فقدان هر نوع انعطاف جسمی و روحی خنده برانگیز است. خنده با زشتی کاملاً متفاوت است، برای اینکه در زشتی با ذات بی حد سروکار داریم، در صورتی که در خنده با ذات بی شکلی مواجهیم.
دکتر صادقی با بیان این نکته که در خنده برتری جسم بر روح اهمیت دارد، یادآور شد: از آنجا که روح دستنیافتنی و بیکران است، هرگاه جسم آن را به بند بکشد، خنده ایجاد میشود. نبود هماهنگی هر چیز باعث خنده میشود، هرگاه که صحبت از روح است ناگهان برگشت به جسم، ایجاد خنده میکند.
این کارگردان تئاتر با اشاره به اینکه جدل بین جسم و روح در نمایش سنتی ایران، نمایش "بقالبازی در حضور" است، ابراز داشت: ژاناویلیه (بازیگر و کارگردان فرانسوی) در یکی از نمایشهای خود 32 دست لباس پوشید و 32 بار دزدی کرد؛ در واقع تکرار هر بار عمل پوشیدن لباس جدید و دزدیکردن و تکرار اراده مصمم به دزدی خنده ایجاد میکند. یا به عنوان مثال عروسک گینیون در نمایش عروسکی فرانسه با کتک خوردنهای پیدرپی و تکراری، خنده ایجاد میکند.
وی درباره نوع دوم کمدی موقعیت گفت: نوع دوم کمدی موقعیت علاوه بر عمل تکرار، عروسک نخی است. هر چیز جدی توا‡م با آزادی است. اگر آزاد بیاندیشیم، موضوع ما مضحک است. برای مثال در نمایش نیرنگهای اسکاپن این نوع کمدی دیده میشود. موقعیت سوم در عمل کمیک، گلوله برف است. گلوله برف اگر به حرکت در بیاید، هرگز نمیایستد و همه چیز را با خود در مسیر راهش به حرکت در میآورد. نمونه سوم این نوع کمدی موقعیت، داستان فیلم زیر بامهای پاریس ساخته رنهکلراست. در آن فیلم یک بلیت بختآزمایی دست به دست میشود و به آدمهای مختلفی میرسد.
دکتر صادقی در ادامه همچنین به سه نحوه عملکرد کمدی موقعیت اشاره کرد و گفت: نوع اول تکرار، نوع دوم واژگون شدن موقعیت و نوع سوم تداخل دوسیستم است. در نوع اول "ماری وو" که بعد از مولیر کمدی نویس مطرح فرانسه است، در این نوع کمدی موقعیت، تبحر خاصی دارد. در نوع دوم کمدی موقعیت، بهترین کمدی فارس اروپا و به خصوص فرانسه، نمایشنامه پییر باتلان وکیل است که در اثر واژگون شدن موقعیتهای آدمها و رویدادها، خنده تولید میکند. در نوع سوم کمدی موقعیت که بسیار جذاب است و اغلب نمایشنامهنویسان و فیلمنامهنویسان کمدی، آن را به کار میگیرند، معنی مجازی به جای معنی حقیقی به کار میرود.
وی همچنین در خصوص کمدی کلمه گفت: بعد از کمدی موقعیت، مهمترین نوع کمدی، کمدی کلمه است که خنده میآفریند و در سطح زبان اتفاق میافتد، اما بین کمدی موقعیت و کمدی کلام تفاوتی وجود دارد. در کمدی کلام ،کمیک کلام بهوجود میآید و همانند لطیفه است و بازی با کلام سبب ایجاد خنده میشود، در این نوع کمدی از زبان، بهعنوان محملی برای خنده استفاده میشود. ادغام دو جمله از پیشساخته شده، خندهبرانگیز است و نوع سوم آن این است که از معنای حقیقی، به عنوان معنای مجازی استفاده میشود.
صادقی با بیان این مسأله که بازی باجناس میتواند در آفرینش کمدی زبان مؤثر باشد و تعدد معنا و انتقال یک فکر با لحن دیگر کمدی میآفریند، گفت: اختلاط زبان فخیم با لحن روزمره و محاوره و یک موضوع را با لحن پست بیان کردن، کمدی بهوجود میآورد. در نمایش طنز، مؤلف با شعور مخاطب سروکار دارد.
این نویسنده و کارگردان تئاتر در ادامه در خصوص ویژگیهای کمدی شخصیت یادآور شد: در کمدی شخصیت، احساس بیتفاوتی به تماشاگر پدید میآید. حرکات، به صورت انتحاری و ناخودآگاه از بازیگر سر میزند و اعمال خود به خودی شخص و نیز گیجی او و انعطاف ناپذیریاش، سبب خنده میشود. در کمدی شخصیت هرگزریزهکاریهای روانشناسان دیده نمیشود و این نوع کمدی بیشتر براساس تیپ است.
این هنرمند در پایان تصریح کرد: کمدی دو نوع پیام دارد: یکی اینکه جامعه نباید تجزیه شود و دوم آنکه مؤلفان و نظریهپردازان نمایش کمدی برخلاف تراژدی، اعتقاد دارند برای بهبود جامعه، راه حل وجود دارد و در این نوع نمایش راهحل خوشبینانهای دیده میشود برای آنکه نمایش کمدی به تداوم حیات و جامعه خوش بین است. دیترکومل به عنوان سومین سخنران این همایش با عنوان واقعگرایی و شعر در تئاتر امروز ما که بهوسیله داریوش قدیمی ترجمه میشد، به ایراد سخن پرداخت.
وی در ابتدای سخنان خود ضمن ابراز خوشحالی از شرکت در این همایش و با اعلام اینکه موقعیتهای مختلف تئاتری باید در مقابل یکدیگر عرض اندام کنند، گفت: فرهنگ به عنوان یک بعد از ابعاد اجتماعی شناخته میشود و گرایش دموکراتیک به خود میگیرد و اجتماعی که در آن، زندگی انعطافپذیر میشود، ارزشهای آن نیز اعتبار پیدا میکند.
این کارگردان آلمانی درادامه در خصوص تمایز فعالیتهای گروه فرایبورگ با گروههای دیگر تئاتر آلمان گفت: در گروه ما هنرپیشه، مولد نیروی کار است و شخصیتی متفکر محسوب میشود نه نهاد مجری. در گروه ما نقش کارگردان فراموش میشود و به خصوص در پردازش شخصیتهای نمایشی، این کار به روش جمعی صورت میگیرد. در واقع همه دیدگاههای اعضای گروه در حاصل کار جمعی و صحنه مشهود میشود. مدیر جشنواره بینالمللی تئاتر فرایبورگ با اشاره به این موضوع که بیتردید طبع شاعرانه در هر یک از ما پنهان است، گفت: این موضوع همان چیزی است که از طریق بیان احساسات ما از اضطراب، عشق و مرگ، به ما کمک میکند و سبب میشود ما از چیزهای نو متعجب شویم و به دنبال چیزهای تازهتر باشیم، به همین دلیل کارها با جستوجوی منبع شروع میشود و پس از آن نوبت به تحقیق و پژوهش طولانی در مورد متن میرسد. در طول مسیر مطالعه برای دستیابی به اهداف نویسنده باید ببینیم چه چیزی را میتوانیم به تماشاگران منتقل یا القا کنیم.
وی در بخش دیگری از سخنان خود افزود: مهمترین اصل برای هنرمند این است که چگونه میاندیشد و چه موضعی را در اثر خود اتخاذ میکند، مرحله بعد ارتباط بین هنرمندان و دیدگاه کاراکتری است که نوع نگرش اثر را مشخص ساخته و نمایش از طریق آن معنا پیدا میکند.
همزمان با شروع کار، دراماتورژ طرح اولیه صحنه را تکمیل میکند و سپس با طراح صحنه با توجه به ایده اصلی، نمایش را بهبود میبخشد و پس از این مرحله تمرینات اصلی آغاز میشود. در این مرحله نوشتههای بازیگران (دیالوگ شخصیتها) جان میگیرد و طراح صحنه در فواصل خاصی صحنه را همراهی میکند.
در بخش دیگری از این همایش، بهزاد صدیقی (نویسنده و منتقد تئاتر) به عنوان چهارمین سخنران این همایش سخنان خود را با عنوان نگاهی اجمالی به نمایشنامهنویسی طنز و کمدی در ایران از آغاز تا امروز، مطرح کرد. وی در آغاز سخنان خود با اشاره به اینکه شرایط سیاسی- اجتماعی کشورمان در دوره معاصر آنقدر با افت و خیزها و نوسانات بسیار همراه بوده که هنرمندان تئاتر ما اعم از نمایشنامهنویس یا کارگردان، کمتر فرصت پیدا کردهاند تا در حیطه تئاتر کمدی یا طنز به فعالیت بپردازند، گفت: توجه کسانی که کمدی از پیش از زمان مشروطه تاکنون به تئاتر طنز و کمدی پرداختهاند، بیشتر از سر انتقاد و زهرخند و نیشخند به اوضاع سیاسی- اجتماعی معاصر بوده است تا از سر تفنن یا حتی خندههای جدی و تفکر آمیز.
وی در ادامه با اشاره به این سخن بیضایی که "در سرزمینی که لحظههای شاد زندگی، اکثریتش انگشت شمار است، نمایش مضحک هم اگر هست، عقدهدار است"، گفت: این سخن بیضایی در کتاب نمایش در ایران در دهه پنجاه، ظاهراً هنوز در دوره کنونی صدق میکند و حرف او درست مینماید، زیرا وضعیت و شرایط کنونی هنوز بر وفق مراد نبوده و نمایشنامهنویسان و کارگردانان ما براساس متأثر شدن از این زمانه نتوانستهاند یا کمتر توانستهاند تئاتر کمدی را جدی بگیرند و به آن توجه بیشتری نشان بدهند.
صدیقی در بخش دیگری از سخنان خود ریشههای نمایش کمدی و طنز ایران را در نمایشهای تقلید، کچلکبازی و بقالبازی عنوان کرد و انواع و اقسام نمایشهای تقلید و نمایشهای شبیه مضحک را برشمرد و در ادامه به تأثیرات نهضت ترجمه بر نمایشنامهنویسی به سبک غربی در ایران اشاره کرد و درباره الگوی نمایشنامهنویسی کمدی ایران در گذشته گفت: به نوعی میتوان گفت که الگوی نمایشنامهنویسی در نوع کمدی در آن دوران، آثار مولیر و اوژن لابیش بود، زیرا اغلب آثار ایرانی، کمدیهای انتقادی - اجتماعی و اخلاقی بود که مولیر نیز آثار خود را بر آن اساس نوشته بود.
این نویسنده و منتقد تئاتر در ادامه ضمن اشاره به نام و آثار نخستین نمایشنامهنویسان کمدی درایران، در خصوص آثار نمایشنامهنویسان طنز درسالهای 1310 تا 1320 هجری شمسی گفت: در این سالها و حدوداً تا پایان دهه 30 کمدی از پرطرفدارترین انواع نمایش بود زیرا در بسیاری از آنها مسائل اجتماعی روز مطرح بود و از آنها انتقاد میشد. کمدی در میان پیشقراولان و آغازگران عرصه نمایشنامهنویسی از جایگاه ویژهای برخوردار بود زیرا نمایشنامهنویسان ما به کمک آن میتوانستند بهتر و راحتتر زبان به انتقاد بگشایند.
صدیقی در سخنان خود از میرزا فتحعلیخان آخوندزاده، میرزاآقا تبریزی، میرزا احمدخان کمال الوزاره محمودی، مؤید الممالک فکری ارشاد، میرزاده عشقی، حسن معاصر، رضاکمال شهرزاد، حسن مقدم، ذبیح بهروز، سیدعلیخان نصر و صادق هدایت (البته فقط با یک نمایشنامه طنز به نام افسانه آفرینش) به عنوان اولین نمایشنامهنویسان طنز ایران در اولین دهههای هجری شمسی نام برد و سپس به نام و آثار نمایشنامهنویسانی که در این عرصه قلم زدند همچون بهرام بیضایی، علی نصیریان، غلامحسین ساعدی، بیژن مفید و اکبر رادی اشاره کرد.
صدیقی همچنین تصریح کرد: معروفترین و تأثیر گذارترین نمایشنامه طنز در سالهای پیش از انقلاب، نمایشنامه شهر قصه به قلم و کارگردانی بیژن مفید است که با استقبال بسیاری روبهرو شد و شهرت بسیاری برای او و گروهش به ارمغان آورد، او در این اثر جدی با بهرهگیری از زبان طنز و تمثیل، شرایط و وضعیت جامعه معاصر خود را به تصویر کشید.
این عضو هیأت مدیره کانون ملی منتقدان تئاتر جمهوری اسلامی ایران، از نمایشنامهنویسان دیگری همچون عباس نعلبندیان، محمود استاد محمد، محمد چرمشیر، فرهاد آئیش، حمید امجد، حسین کیانی، علیرضا نادری، کورش نریمانی، نادر برهانی مرند،جلال تهرانی،حسن وارسته و محمدیعقوبی به عنوان کسانی که در دوران بعد از انقلاب در حیطه نمایشنامه نویسی کمدی حداقل یک بار و گاه بسیار خود را آزمودهاند و تجربیات خود را در این حیطه به نمایش گذاشتهاند یاد کرد.
صدیقی در پایان در خصوص علیرضا نادری به عنوان نمایشنامه نویس طنز در حیطه نمایشنامه نویسی جنگ گفت: علیرضا نادری از دیگر نمایشنامه نویسان نسل جدید است که در عرصه نمایشنامه نویسی جنگ با استفاده از زبان طنز، رویکردی دیگر به جنگ ودفاع مقدس نشان می دهد. او در نمایشنامه بچههای پشت خط نبرد،ضمن وفاداری به رئالیسم موجود،اثری متفکرانه،خلاقانه و تحلیلگرانه در این عرصه مینویسد و به تصویر در میآورد. طنز تلخی که در این اثر وجود دارد، نشان از تسلط او بر زبان و آدمهای جنگ و روحیات آنها و موقعیتهای واقعگرایانه دارد. در واقع نادری با بهرهگیری از این عنصر(زبان طنز)، مرثیه طنز آمیزی میسراید که همواره مخاطبان خود را قلقلک میدهد و آنها را وامیدارد تا لحظات بسیاری پس از دیدن و شنیدن یا خواندن آن اثر، بیاندیشند.
نگاهی به نمایش”هی تو!” به کارگردانی استفانو گیونچی از ایتالیا
مهدی نصیری: تئاتر ما به ویژه در حوزه آثار کمدی شباهتهای زیادی به شکلهای سنتی تئاتر ایتالیا دارد. اما بیشترین شباهتها میان این دو حوزه فرهنگی متفاوت را در زمینه تئاتر میتوان بین کمدیا دلارته و نمایش عروسکی دورهگردهای ایتالیایی با نمایشهای تخت حوضی و خیمهشب بازی ایرانی مورد جستوجو قرار داد.
ظاهراً همین شباهت هم از سویی باعث شده تا مسئولان انتخاب آثار خارجی جشنواره، تئاتر آئینی ـ سنتی"هی تو! " به کارگردانی استفانو گیونچی را برای حضور در این فستیوال دعوت کنند؛ کما این که نمونه مشابه چنین نمایشی را سال گذشته نیز در جشنواره بینالمللی تئاتر عروسکی(پولچینلا با پنج دست) شاهد بودیم.
استفانو گیونچی هم پیش از شروع نمایشاش از این شباهت با تماشاگران صحبت کرد و شیفتگی خود و گروهش از شناختن"پهلوان کچل" ایرانی و شیوه اجرایی خیمه شب بازی را پنهان نکرد و حتی کارش را حاصل یک بازنگری گروهی روی یکی از متون قدیمی فارسی درباره"پهلوان کچل" معرفی کرد. هر چند که پیشینه اجرای نمایشهای"پهلوان کچل" همچنان برای خود ما آشنا نیست، اما خوب میدانیم که"پهلوان کچل" ما نمونههای مشابه بسیاری در کشورهای مختلف با ویژگیها و فرهنگهای متفاوت دارد. "کوو"ی چینی، "ماکوس" آتلانی، "پولچینلا"ی ایتالیایی، "پولیشینل" و"گینیول" فرانسوی، "پانچ" انگلیسی، "پتروشکا"ی روسی همه عروسکها و شخصیتهای شبیه به"پهلوان کچل" هستند که احتمالاً سابقه حضور آنها در نمایشهای سنتی ـ دست کم در اروپا ـ میتواند برگرفته از شخصیت"پولچینلا" باشد.

به هر حال اجازه بدهید بحث در مورد"هی تو! " را با این فرض ادامه بدهیم که"پولچینلا" مهمترین شخصیت عروسکی سنتی ـ با ویژگیهای خود ـ در اروپاست و"پهلوان کچل" هم مهمترین نمونه مشابه آن در شرق است. هر دو این شخصیتها عروسکی بذلهگو و حاضر جواب، زیرک و لذتطلب هستند. با این تفاوت که ـ حتی به اعتراف استفانو گیونچی ـ "پهلوان کچل" ما رگههایی از مردانگی و صوفیگری شرقی را هم با خود به همراه دارد. "پهلوان کچل" قهرمان ضعیفان، بدون ترس در مقابل زور و ظلم مبارزه میکند و حتی در بسیاری از داستانها با زیرکی دست خشکه مقدسها و مذهبینماها را با ترفندها و کلکهای بامزهاش رو میکند.
به یک نکته مهم دیگر هم باید در مورد"پهلوان کچل" نمایشهایی که به"پنچ" هم معروف است اشاره کنم و پس از آن به بررسی شباهتهای آن با نمایش ایتالیایی و همچنین بررسی ویژگیهای کار گیونچی بپردازم:
مهمترین نقش"پهلوان کچل" در نمایش مبارزه است. این نمایشها که معمولاً بیش از پنچ شخصیت دارند با معرفی"پهلوان کچل" آغاز شده، با مبارزه او با"وروره جادو" و قلعه طلسم شده ادامه مییابند و با به سرانجام رسیدن کار او یا ازدواجش به پایان میرسند.
عروسک نمایشی گیونچی که مرشد یا حاج عیوض نام"هی تو! " را بر آن میگذارد و بیشباهت با"پهلوان کچل" و"مبارک" خودمان نیست هم دقیقاً در بستر رویدادهای ساده از پیش آشنا همین شیوه نمایشی، همه وقایع را روایت میکند. مرشد، حاجی عیوض یا همان تاجر ایتالیایی در سفری جهانی از ایتالیا به اصفهان میرسد و موقع فروش اجناس با شرکت دادن تماشاگران در بازی به یک چراغ جادو دست میکشد و عروسک سیاه کوچک روی صحنه ظاهر میشود.
همان گفتوگوهای معمول با هدف به خنده واداشتن تماشاگر آغاز میشوند و اجنه و دشمنان یکی یکی وارد میشوند و"هی تو" همه آنها را با آن قیافههای زشت و وحشتناک به طرز خندهداری از پا درمیآورد و با دختری آشنا میشود و بالاخره داستان با تولد فرزند او به پایان میرسد.
داستان و رویدادهای نمایش به همین سادگی و در عین حال که جذابیتهای کمیکی نیز برای مخاطبان دارند روایت میشوند و مرشد ـ در این نمایش با کمک مترجم که خیلی هم خوب از عهده انجام کارش برآمد و حتی تبدیل به یک شخصیت نمایشی شد ـ وقایع و رویدادها را منظم میکند و در هماهنگی با یک متن از پیش تعیین شده به اجرا میگذارد.
بنابراین"هی تو! " کاملاً مبتنی بر همان اشکال ساده و از پیش مشخص شده خیمهشببازی است. اما در کنار همه اینها حتی میتوان آن را بسیار سادهتر از این هم دانست.
نمایش استفانو گیونچی قواعد و ویژگیهای اصلی شیوه نمایشی را رعایت میکند، اما چیزی به آن نمیافزاید. حتی میتوان گفت که خیلی محدودتر و کممایهتر از خیمهشببازی ایرانی است. بداههگویی، هماهنگی با شرایط و دخالت دادن بازخورد حضور مخاطبان هیچ جایگاهی در این نمایش ندارد، در حالی که همین آزادی یکی از مهمترین ویژگیهای"پهلوان کچل" است. شاید اگر مترجم گروه در کنار مرشد قرار نمیگرفت، اجرا به واسطه مقید بودن کامل به متن، حتی نمیتوانست به این اندازه هم به اهدافش دست پیدا کند.

در کنار این ویژگیها"هی تو! " ایتالیاییها به نظر خیلی کم حرف و خسته و گوش به فرمان مرشد است. در حالی که مهمترین ویژگی"پولچینلا"، "پهلوان کچل" و نمونههای مشابه آنها زیرکی و حاضر جوابی آنهاست که به ویژه در چالش با موقعیت و جایگاهشان در مقابل مرشد امکان بروز و ظهور پیدا میکند. اصلاً همه جذابیت و اهمیت"پولچینلا" و"پهلوان کچل" در همین ویژگیشان نهفته است که با نیروهای جادویی اطرافشان مبارزه میکنند و مرشد را دست میاندازند و این گونه است که تماشاگر از دیدن کارهای این دو عروسک کوچک لذت میبرد.
نکته دیگر این که دست کم از این نمایش ایتالیایی و گروه نمایشی انتظار میرفت که نه کپی کاملاً مشابه شخصیت نمایشی خود ما، بلکه چیزی فراتر از آن، یا دست کم با ویژگیهای متفاوت را در ایران به نمایش بگذارند. همچنان که در نمایش"پولچینلا با پنج دست" خلاقیتها در اجرا و استفاده از خیمهها نوع بازی عروسکها بسیار دیدنی و جذاب بود و برایمان تازگی داشت. اما این که چه عاملی باعث شده تا هیأت انتخاب این آثار"هی تو! " را برای شرکت در جشنواره انتخاب کنند، جای سوال دارد. آیا شباهت این شکل سنتی از تئاتر با شیوههای ایرانی نمایش عروسکی میتواند دلیل کافی برای این انتخاب باشد؟
استفانو گیونچی پیش از شروع نمایش از کار گروه بر روی یک متن فارسی صحبت میکند، اما به نظر میرسد که بهتر بود برای جشنواره ما و تماشاگران ایرانی، داستانی از پولچینلای ناپلی را با شرایط، رویدادها و اتفاقات خاص خود این شخصیت و شیوههای خاص ایتالیایی اجرا کند. البته منظورم این نیست که"هی تو! " ایتالیایی نیست؛ او حتی برخی کارها را انجام میدهد که خاص شخصیت خود اوست، اما کاملاً پیداست که گیونچی سعی کرده تا عروسکاش را به نمونه مشابه ایرانی نزدیک کند و بدتر از این، آن که نمایشاش در کمال سادگی و بیچیزی و بدون هیچ مولفه، ویژگی و رویکرد تازه و جذاب یا حداقل غیر آشنایی به اجرا میگذارد. گویی آن که حضور در این جشنواره برای او و گروهش تنها زنگ تفریحی برای شرکت در یک مهمانی است.
در پایان اعتراف میکنم که با وجود آشنا بودن داستان و شیوه اجرایی نمایش، مخاطب از تماشای آن لذت میبرد. این شخصیت عروسکی دوست داشتنی است و رفتارهایش آن قدر شیرین و جذاب هستند که کمتر تماشاگر ایرانی ممکن است از دیدن کارها و رفتارهایش لذت نبرد و سالن نمایش را ناراضی ترک کند.
تعزیه هنری تاثیر گذار و همزاد مذهب تشیع " بزن طبال ریحانی بزن طبل سلیمانی"

لشکر کفر تا دندان مسلح است و در مقابل سپاه اسلام ایستاده امام حسین (ع) که شب پیش در تاریکی از سپاهیانش خواسته تا اگر می خواهند از تاریکی شب استفاده کنند و بروند حال می داند که با وجود این که تعداد اندکی از همرزمانش مانده اند اما اینان مسلمین واقعی اند که با صلابت و با ایمان آماده جان فشانی و شهادتند ،وفاداران به دین محمدی (ص) همین ها هستند .
دل ها می لرزد، نوای زنگ ها به صدا در می آید، صدای سم اسبان لشگر کفر در هوا می پیچد و غباری سهمگین بر فضا حاکم می شود، حرکت کاروان سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) حزن و اندوه را بر قلب ها و چهره های ماتم زده مردمی که به دیدن مجلس تعزیه آمده اند، می نشاند.
مداحان می خوانند و دسته های سینه زن و زنجبر زن در ماتم از دست دادن سرور و سالار شهیدان بر سر و سینه می زنند و اشک ماتم بر چهره ها می نشانند.
شقاوت پیشگان آب را بر اهل نبی بسته اند و رود فرات ازاین ظلمی که براهل بیت پیغمبراسلام(ص) وارد آمده است، احساس شرم دارد.
شط فرات خجول و مغموم، خشمگین اما آرام از دل کویر می گذرد، او نیز تکلیف را می داند که باید صبوری پیشه کند.
نگهبانان سپاه کفر مراقب هستند تا قطره ای آب زلال رود فرات به لبان خشکیده طفلان بی گناه سرور و سالار شهیدان نرسد.
دو گروهامام خوان و شمر خوان در مقابل هم صف آرایی کرده اند، سرها بر نیزه است، زینب(س) و کودکان گریان و یاران با وفای امام در غل و زنجیر با پای برهنه بر زمین تفتیده کربلا به دنبال هم درحرکتند.
بزرگ راوی دشت کربلا زینب (س) پیشاپیش اسیران در حرکت است و با چشمان هوشیار مراقب است تا کسی به خاندان و بازماندگان امام توهینی روا ندارد.
زینب (س) خوب می داند که باید روایت جانگداز شهادت ۷۲تن از یاران با وفایش را برای نسل های بعد بازگوید. پس به دقت اتفاقات را می نگرد تا چیزی از قلم نیفتد. رسالت او حفظ و نگهداری واقعه عاشورا و رساندن آن به نسل های بعد است. آینده اسلام در گرو این واقعه است و زینب(س) خوب می داند که چه وظیفه سنگینی را برعهده گرفته است.
چشمانش را می بندد تا فرود آمدن تازیانه ها را برفرزندان حسین(ع) نبیند در درون او غوغایی است، زینب(س) خوب می داند که رسالت خدایی او در این برهه شهادت نیست ،بلکه صبوری و حفظ و نگهداری از مرتبت الهی خاندان پیغمبر در مقابل لشگر شقاوت پیشه است و این را جز حسین(ع) و خدای حسین(ع) کس دیگری نمی داند.
زینب به دروازه کوفه می رسد، چنان کوبنده سخن می گوید که غافلان و دنیا دوستان را منقلب می سازد، کوفیان می گویند مگر علی زنده است؟!
اگر زینب(س) و امام سجاد(ع) نبودند، ظلم هایی که در روز عاشورا بر حسین و یارانش گذشت، تا ابد به گوش کسی نمی رسید و حسین(ع) غریب کربلا می ماند و اسلام در نینوا دفن می شد.
اما جسارت، شجاعت و بلاغت زینب(س) و تذکرات به موقع و سخنان سنجیده امام سجاد(ع) در شام بود که باعث شد مردم از لحظه به لحظه واقعه جانگداز عاشورا مطلع شوند و شرح دلاوری ها و جان نثاری یاران و عاشقان حق و حقیقت تا ابد در تاریخ اسلام جاودان بماند.
اجرای مجالس تعزیه ادامه دارد، ناله ها و گریه مردم برمظلومیت حسین(ع) فضا را پر می کند . مجلس حربن یزید ریاحی این آزاد مرد و تواب کربلا تمام شده است ،حضرت عباس،علی اصغر و علی اکبر هم به شهادت رسیده اند و اکنون نوبت به اجرای مجلس تعزیه شهادت امام حسین (ع) است و پس از آن زینب است و افشاگری لشگر شقاوت پیشه یزید.
آخرین مجلس تعزیه رو به پایان است صدای زنگ شترها در سوگ قافله سالار شهیدان حس غم غریبی را در فضا پراکنده می کند و هر لحظه بر جمعیت و ازدحام مردم افزوده می شود.
با آتش زدن خیمه ها و صدای پای ستوران در بیابانی که با خون شهدای کربلا سیراب شده است تعزیه به پایان می رسد اما حکایت همچنان باقی است.
تعزیه هنری تاثیرگذار و بیانگرالام،دردها،رشادت ها و سلحشوری های خاندان ابا عبدالله الحسین(ع) و هنری همزاد مذهب تشیع است، نمایشی روایتگرانه که بیانگر اوج شجاعت و از خود گذشتگی خاندان پاک پیامبر(ص) در مقابل بیدادگری ها و تظلم هایی است که ظالمان تاریخ بر شیعیان علی (ع) روا داشته اند.
تعزیه نمایشی ایرانی و اسلامی است که با الهام و برگرفته از واقعه جانگداز عاشورا و اتفاقاتی که در این رابطه رخ داده به وجود آمده است .
مبنای این نمایش ها را روایت سفرهای امام حسین (ع) و پیروانش از مدینه به بین النهرین، جنگ های او و در نهایت شهادت امام حسین (ع) تشکیل می دهد.
نسخه های تعزیه ای در دست است که در آن از حضرت محمد (ص) و خاندانش نیز نام برده شده اما همواره شاخص ترین شخصیت این گونه نمایش ها امام حسین(ع) است.
در تعزیه متن نمایش با عنوان نسخه خوانده می شود این متون همواره به فارسی منظوم و اغلب از زبان نویسندگانی گمنام و به صورت سینه به سینه نقل شده است.
بازیگری در نمایش های تعزیه حرفه ای نیست و بازی سازان نمایش های تعزیه هر یک به قشری از طبقات جامعه تعلق دارند و بر اساس اعتقادت دینی و مذهبی خود پا در این مسیر مقدس و خدایی می گذارند.
در گذشته نمایش تعزیه به دلیل خصلت بی واسطه بودن و رابطه تنگاتنگ و زنده با مخاطب اثر نمایشی و ارتباطگیری مناسب با تماشاگران از جایگاه خوبی در حوزه هنری کشور برخوردار بوده است اما متاسفانه در سال های اخیر به دلیل کم توجهی به این گونه نمایشی کم کم شیوه های اجرایی و تکنیکی آن در حال زوال و نابودی است و تعزیه خوانان قدیمی آخرین تلاش های خود را برای ادامه حیات نمایش تعزیه در حوزه نمایشی کشور انجام می دهند.
اما با توجه به این که هر پدیده ای بدون ارتباط با دنیای خارج و پیرامون خود نمی تواند در این جهان به حیات پویای خود ادامه دهد و هنر نیز از این قاعده مستثنی نیست، بنابراین دست اندرکاران نمایش های تعزیه برای حفظ و اشاعه این هنر باید با دستاوردهای جدید حوزه نمایشی جهان به خوبی آشنا شوند.
به اعتقاد کارشناسان توجه و حمایت از هنرهای سنتی و آیینی چون تعزیه به معنای حفظ بی چون و چرا و بدون ایجاد تحول در این حوزه نیست و از سوی دیگر تغییر و تحول در آیین های سنتی نمایشی به معنای از بین رفتن بنیادها و هسته های اصلی و فکری و آیین های گذشتگان محسوب نمی شود.
به باور کارشناسان کم توجهی به این گونه نمایش ها و نبود ارتباط با تئاتر روز دنیا و دوری از حوزه های پژوهشی و تحقیقی باعث شده است تا به مرور زمان بسیاری از مشخصه های تکنیکی و محتوایی نمایش های تعزیه به فراموشی سپرده شود.
بطوری که امروزه جایگاهمعین البکاء گرداننده نمایش،به عنوان یکی از عناصر مهم و ساختاری نمایش تعزیه از بین رفته است و در مقاطعی تعزیه خوانان بدون توجه به تکنیک اجرای و محتوایی نمایش تعزیه باحفظ کردن اشعار و کنار گذاشتن نسخه شخصیت های نمایشی و استفاده از میکروفن و بلند گو و لباس های تعریف نشده در نمایش تعزیه و گاه دکورهای بی ارتباط به اجرای تعزیه می پردازند و این یعنی دوری از تکنیک و عدم توجه به سنت آیینی نمایش تعزیه.
به عقیده کارشناسان، اجراهای مداوم و حضور در جشنواره های بین المللی یکی از راه های پویایی این گونه ی نمایشی است و به این طریق می توان زمینه های غنا و ارتقای کیفی نمایش تعزیه را از نظر تبادل اطلاعات تکنیکی و خروج از بن بست حاصل از عدم ارتباط با تئاتر علمی جهان فراهم کرد.
برگزاری نشست های تخصصی، پژوهشی و تحقیقی ،ایجاد فضایی دائمی برای اجرای نمایش های تعزیه و همچنین ایجاد رشته دانشگاهی با عنوان تعزیه در دانشگاه و مراکز آموزشی از جمله راه های رشد و پویایی و برگرفتن گرد کهنگی از چهره نمایش تعزیه است.
این گونه نمایش ها اگر با دید پژوهشی و علمی مورد توجه اهل فن قرار گیرند می توانند گونه جدید و مستقلی از هنر نمایشی را به تئاتر جهان معرفی کنند.
مناسبت های مذهبی همچون ماه محرم، فرصتی برای بازنگری و توجه به نمایش های سنتی و آیینی خصوصا نمایش تعزیه است که می تواند به سوگواره ای بزرگ مردمی تبدیل شود.
به باور کارشناسان برنامه ریزی های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت، برای فعالیت های نمایشی گروه های تعزیه، فراهم کردن امکانات لازم برای اجرای گروه های نمایشی، تلاش در راه ثبت نمایش تعزیه در یونسکو به نام ایران و ایجاد فرصت های مناسب برای شکل گیری گروه های جدید در شهرستان ها از سوی متولیان تئاتر کشور، می تواند موجب پویایی و بروز خلاقیت در نمایش تعزیه شود.
"نقد و پژوهش"، حلقه گم شده تئاتر ایران
به اعتقاد کارشناسان نبود فضای نقد نویسی منصفانه و کم توجهی به حوزه های تحقیقی و پژوهشی از جمله معضلات حوزه تئاتر کشور است که در طول تاریخ ، همواره این عرصه فرهنگی را با چالش رو به رو کرده است.
کارشناسان از جمله مهمترین معضلات عرصه تئاتر کشور را نبود فضای نقد نویسی منصفانه و کم توجهی به فعالیت های پژوهشی و تحقیقی در این عرصه می دانند.
به اعتقاد کارشناسان پرداختن به " نقد " و" پژوهش" دو محور اساسی و مهم درعرصه فعالیت های تئاتری کشور است که برای پیشرفت دراین حوزه همواره باید به عنوان محوری ترین فعالیت ها درنظر قرار گیرند.
کارشناسان معتقدند در عرصه تئاتر توجه به حوزه های تحقیقی و پژوهشی و ایجاد فضای انتقادی ازجمله ملزومات مهم فرهنگ پویا و زنده تئاتری است که متاسفانه در کشور ما در طول سال های گذشته همواره مورد بی مهری قرار گرفته است .
به باور صاحب نظران یکی از مهمترین معضلات حوزه تئاتر کشور که همواره ما را در رسیدن به تئاتری با رنگ و بوی ایرانی و ملی درعرصه جهانی ناتوان معرفی کرده است، کم توجهی به موضوعات تحقیقی و پژوهشی و نبود فضای مناسب برای نگارش نقد های منصفانه وعلمی است.
به اعتقاد آنها ضعف پژوهش در این حوزه به اندازه ای است که ظرف یکصد سال گذشته کمترتحقیق علمی و قابل اعتنا و معتبری در عرصه داخلی نگاشته شده است که درآن ، به معرفی تکنیک های خاص تئاتر ایرانی ، آسیب شناسی مسائل این حوزه، شناخت نقاط ضعف و قوت و بطور کلی، مسائل حوزه نمایشی کشور را در قالب تحقیقی مورد ارزیابی قرار داده باشند.
به اعتقاد کارشناسان آنچه که ظرف یکصد سال گذشته تئاتر ایران را دچار بحران کرده است نگاه وارداتی به هنر نمایش و کم توجهی نویسندگان و پژوهشگران به ریشه های فرهنگی و آیینی و مذهبی هنر تئاتر در فرهنگ هزاران ساله ایران زمین است.
دراین بین فضای انتقادی ونقد نویسی هم در حوزه های اجرایی تئاتر وعرصه نگارشی همواره هنر نمایش را به عنوان هنری سهل الوصول غیر ایرانی و وارداتی معرفی کرده است وکمتر به دنبال ریشه های ایرانی آن بوده اند.
این مشکل از آنجا ناشی شده است که به دلیل عدم آگاهی از مشخصه های نمایشی، تکنیکی و محتوایی تئاتر نوع ایرانی همواره آثار را با معیارهای اروپایی سنجیده اند و در این رهگذر چه استعداد هایی که به دلیل ناآگاهی به بیراهه رفته اند و چه خلاقیت های تئاتری که به خاموشی گراییده اند.
آنچه که ظرف یکصد سال گذشته جامعه نقد نویس تئاتر را به سرمنزل مقصود نرسانده است عدم آگاهی از ظرفیت های پژوهشی، تحقیقی و نمایشی ، تکنیکی و محتوایی تئاتر نوع ایرانی است.
نبود معیار مناسب و متناسب با تکنیک و محتوای آثار ایرانی و بی توجهی به معیار های ارزیابی تئاتر نوع ایرانی از دیگر معضلات حوزه نقد تئاتری درکشور است .
هر چند دراین رهگذر نپرداختن به امور پژوهشی و تحقیقی هم مزید برعلت است اما سنجش هنرهای نمایشی داخلی با معیارهای اروپایی ظرف این سال ها بسیاری ازاستعداد های جوان را به بیراهه کشانده و رنگ بوی خلاقیت و نوآوری را از هنر نمایشی کشور ربوده است .
به طوری که درعرصه نمایش نامه نویسی، نویسندگان هم بیشتر به تقلید از تئاتر نوع اروپایی چشم و گوش بسته اقدام به کپی برداری آثار اروپایی کرده اند.
این در حالی است که هرگز پژوهشگران ما هم به دنبال ثبت و ضبط مشخصه های تکنیکی و محتوایی نمایش های ایرانی که در نوع خود کم نظیر و منحصر به فرد هستند نبوده اند و درهردو عرصه نقد و پژوهش به دنباله روی فرهنگ اروپایی گرایش داشته ایم .
اما هنر تئاتردر یکصد سال گذشته به دلیل تلقی وارداتی وغیر خودی درطول عمرخود در فضای فرهنگی ایران هرگز نتوانسته است آنگونه که شایسته است رشد نماید و به عنوان هنری محوری پذیرفته شود و بیشتر وجهه تزیینی و سرگرمی داشته است تا رویکرد های اصلاحی ، روشنگری و فلسفی، فرهنگی، اجتماعی و هنری و این تظلمی تاریخی است که اهل تئاتر برخود پذیرفته اند که در سایه سار آن تئاتر کشور را به هنری خاص و ویژه طبقه مرفه تعریف کرده اند.
این ظلمی آشکار به هنر انسان محور و تئاتر است که به دلیل کم توجهی به حوزه های پژوهشی و انتقادی، تئاترما را به "شیر بی یال و دم و اشکمی" تبدیل کرده که نه ایرانی است و نه اروپایی .
در این رهگذر و با گذشت سال ها این هنر وارداتی، لوکس و تزیینی در منظر عوام چندان جایگاهی برای خود باز نکرده است و در طول عمر صد ساله خود همواره هنر خواص محسوب شده است و این اشتباهی تاریخی در حق هنر نمایش ایران زمین است .
دراین بین نمایشنامه نویسان و کارگردانان تئاترهم کمتر به دنبال خلق اثری با رنگ وبوی ایرانی و برخاسته از فرهنگ وهنر خود بوده اند، هر چند گهگاه جرقه هایی زده شده است اما به دلیل عدم استمرار و پشتیبانی، هرگز ماندگار نشده است و خیلی زود به خاموشی گراییده اند.
به جرات می توان گفت تا کنون به تعداد انگشتان دست هم پژوهش های علمی که به آسیب شناسی ساختاری تئاتر ملی پرداخته باشد نگاشته نشده است و نمایشنامه های خوش ساخت و قابل رجوع با موضوعات فرهنگ ایرانی و ملی بسیار اندک اند.
مسائلی همچون دلایل رکود مقطعی تئاتر در ایران، تئاتر و ارتباط آن با هویت ایرانی ، تئاتر بومی و جایگاه آیین های نمایشی در این عرصه ، ضعف درحوزه نگارشی نمایشنامه ، تئاتر اجتماعی و مسائل این عرصه، مسائل و مشکلات مدیریتی ، تئاتر دولتی و تئاتر خصوصی، تکنیک های خاص تئاتر ایرانی ، تئاتر ملی و راه های رسیدن به هنری با رنگ و بوی ایرانی و تئاتر شهرستان و ریشه های آن درخرده فرهنگ های هر منطقه و چگونگی اداره تئاتر کشور و اقتصاد تئاتر از جمله مسائلی است که هرگز بطور جدی از سوی هیچ پژوهشگری به آن پرداخته نشده است.
هر چند در این عرصه هرگز نباید نام افرادی چون داود فتحعلی بیگی، عباس جوانمرد ، اسماعیل خلج ، اردشیرصالحپور ، محمود عزیزی ، بابک احمدی ، حمید امجد ، ناصر آقایی ، سهیلا قزل ایاق ،نغمه ثمینی ، قطب الدین صادقی و ... را از یاد برد چرا که اگر تلاش های دلسوزانه آنها و گروهی پیش از آنان در دهه های ۴۰ و۳۰خورشیدی نمی بود اکنون تئاتر ما روزگاری به مراتب بغرنج تر از این داشت .
کارشناسان، ضعف در شناخت تکنیک های خاص تئاتر ایرانی هم درحوزه نگارش و هم درعرصه اجرا را از جمله مهمترین معضلات حوزه نمایشی کشورمی دانند که ظرف سال های گذشته کمتر پژوهشگری به سمت آن حرکت کرده است .
به اعتقاد آنان، عدم ثبت و ضبط تکنیک های اجرایی نمایش های ایرانی چون تعزیه و تخت حوضی که نمایش هایی ایرانی و کامل در تکنیک و محتوا هستند در نپرداختن به قالب های تعریف شده و مکتوب این گونه نمایش ها یکی ازمهمترین مسائلی است که همواره ما را در رسیدن به تعریفی مستقل و جهانی از تئاتر ایرانی ناتوان معرفی کرده است.
● پیامدهای دوری از پژوهش و نقد علمی
کارشناسان معتقدند تکنیک های نمایشی که بنا بر ساختارهای اجرایی ونگارشی درتئاتر ایرانی در گذشته تاریخی هنر نمایش این مرز و بوم وجود داشته اند امروزه دیگر به فراموشی سپرده شده اند و در مقابل، به دلیل تفکرات شبه روشنفکری و خودباختگی فرهنگی برخی دست اندرکاران این عرصه، در مقاطعی از تاریخ بیشتر به سمت تئاترهای غربی حرکت کرده اند.
به عقیده کارشناسان پرداختن به نقد درعرصه های هنری باعث پویایی و تحول در این عرصه می شود اما متاسفانه به دلیل کم توجهی ودوری از تفکرات دموکراتیک، نقد تئاتری ما هم درگیر چرخه تکرار و روزمرگی شده است .
آنها معتقدند در حوزه نقد نمایشی به دلیل عدم آموزش ها مناسب و نگاه های غیر منصفانه و در مواردی نابخردانه به عرصه تئاتر باعث شده است تا نقد های نمایشی ما هم حالتی احساساتی وغیر منصفانه به خود گیرد و نقد ها چندان کمکی به اصلاح حوزه تئاتری کشور نکرده است ، بطوری که این نقد ها بیشتر حالت توصیف آنچه که اجرا شده است را در قالبی گزارشی با خود داشته است و نگارندگان دردایره ای بسته پیشینیان خود را سرلوحه قرار داده و در دایره ای محدود این چرخه تکراری همواره ادامه داشته است.
درعرصه نقد نگارشی هم که به جرات می توان گفت هیچ اثر تالیفی وجود ندارد وکمتر پژوهشگری به نقد اثری مکتوب مبادرت کرده است.
دوری ازمطالعه و نبود آگاهی علمی درعرصه نقد نویسی (هم اجرایی وهم نگارشی) ضعف درحوزه آموزشی، عدم ارتباط با اتفاقات و رویداد های شیوه های مدرن اجرایی روز تئاتر جهان و دوری از منطق نوشتاری باعث شده است تا عرصه نقد نویسی تئاتر کشورهمچون حوزه پژوهش های تئاتری وضعیت چندان مناسبی نداشته باشد.
هرچند درحوزه نمایش نامه نویسی وشخصیت پردازی تئاتری یک اثر نمایشی خود می تواند اثری پژوهشی تلقی شود اما ضعف درعرصه نمایش نامه نویسی معاصر را به ضعف درحوزه پژوهشی ارتباط داده اند واین بی انصافی است و نگاهی علمی تلقی نمی شود زیرا نمایشنامه به عنوان گونه ای ادبی دارای ساختاری مستقل درنگارش است و نیازمند اطلاعات جامعی است که " درام نویس" باید برآنها احاطه کامل داشته باشد.
اطلاعاتی چون جامعه شناسی ،روانشناسی ، سیاسی و فرهنگی درهر مقطع زمانی خاص و تاریخی از جمله ملزومات فعالیت درحوزه نمایش نامه نویسی است که نویسندگان کمتر به این سمت رفته اند .
صاحب نظران تاکید می کنند که کم توجهی و دوری از مقولات تحقیقی و پژوهشی موجب شده است تا تکنیک های خاص تئاتر ایرانی در گذر زمان یا به فراموشی سپرده شوند و یا هرگز درقالب تئوری های تئاتر ایرانی ثبت و ضبط نشوند.
این در حالی است که برخی از تکنیک هایی که امروزه در قالب هایی غیر ایرانی و از زبان تئوریسن های خارجی با عناوینی خاص در اختیار ما قرار گرفته است، همچون تکنیک تئاتر روایی و تکنیک فاصله گذاری در نمایش های اروپایی، در اصل با الهام از هنر نمایش شرقی و ایرانی خلق شده اند .
این گونه تکنیک های اجرایی از گذشته دور تاکنون بخش لاینفک نمایش های اصیل ایرانی بوده و به عنوان مشخصه های تئاتر ایرانی در بطن اجراهای اصیل دیده شده است اما امروز به نام دیگران در دنیای نمایش به ثبت رسیده و ترویج می شوند واین غفلتی بزرگ درعرصه تاریخی هنر نمایشی این مرز و بوم است .
کارشناسان معتقدند تئاتر ایران در صورت مداومت و تحقیقی یودن هرگز از نظر محتوایی و پرداخت داستانی دچار ضعف نیست بلکه معضل مهم این شاخه هنری، عدم توجه به تکنیک های خاص تئاتر ایرانی و بی توجهی به موضوعات پژوهشی ونگارشی است.
به اعتقاد آنها، تکنیک های منحصر به فردی که در برخی نمایش های ایرانی چون تعزیه و نمایش های سنتی سیاه بازی و تخت حوضی و خرده نمایش هایی چون نقالی ،پهلوانی و پرده خوانی وجود دارد مختص تئاتر این مرز و بوم و هنر ملی ایران است که اکنون کمتر تحصیل کرده ای آنها را به عنوان تکنیک های تئاتر ایرانی می شناسد .
به باور کارشناسان، به دلیل این کم توجهی ها و مصرف گرایی در تولیدات هنری این تکنیک ها هرگز بطور مکتوب و در قالب تئوری های نمایشی از سوی صاحب نظران داخلی ثبت و ضبط نشده اند و این معضلی است که نیازمند کالبد شکافی کارشناسانه است .
روایتگری نمایشی، بازی خاطره ، نقل گویی نمایشی ، داستان گویی آوازی ، نگاه نمادین به ابزار صحنه ، نقالی، حماسه سرایی و رجز خوانی از جمله مشخصه های اجرایی است که هر کدام به تنهایی می توانند به عنوان ویژگی تئاترهای ایرانی محسوب شود.
نمایش های سنتی و آیینی چون سیاه بازی ،حاجی فیروز، تخت حوضی، پرده خوانی ، پهلوان بازی، تعزیه و شبیه خوانی ازجمله نمایش هایی است که مختص فرهنگ ایرانی و اسلامی ما هستند اما تاکنون ظرفیت های تکنیکی آنها به درستی شناخته نشده است .
صاحب نظران عقیده دارند به دلیل این کم توجهی در طول تاریخ، تئاتر ایران در مجامع علمی و جهانی هویت ایرانی اسلامی خود را به درستی معرفی نکرده و همواره دست خوش دگرگونی و تغییرات شده است.
داستان های کهن، اساطیر متنوع، حماسه ها ، روایات، و مثل های رنگارنگی که در فرهنگ های مختلف جای جای این سرزمین وجود دارد، رشادت ها و سلحشوری های مردمان ظلم ستیز ایران بزرگ در یکصد سال گذشته ، انقلاب شکوهمند اسلامی ایران و جنگ هشت ساله و مقاومت ملت ایران درمقابل دشمن متجاور همه وهمه موضوعاتی است که اهل تئاتر کمتر به سمت نگاه علمی و پژوهشی به آنها نگریسته اند و همچون خود تئاتر که به عنوان هنری وارداتی تلقی می شود منتظر طرح ها و تحقیقات پژوهشی مولفین خارج از مرزها به این رویداد های مهم فرهنگی و اجتماعی هستیم.
به اعتقاد کارشناسان این موضوعات مطرح شده موید قدرت بالای محتوایی فرهنگ نمایشی این مرز و بوم است که هنوز هم قدرت آن را دارد که فرهنگ تئاتری ایرانی را سرآمد فرهنگ جهانی معرفی کند.
اما این که چرا هنر نمایشی دراین سرزمین با گذشت سالیان متمادی هنوز در رسیدن به گونه ای ایرانی و ملی ناتوان مانده و تلقی وارداتی بودن تئاتر را سرلوحه فعالیت های خود ساخته است ، مساله ای است که شاید نیازمند آسیب شناسی و تحقیقات بسیار در زمینه های مختلف فرهنگی، هنری ، تاریخی ، اجتماعی و سیاسی است .
● درد بزرگ هنر نمایش در ایران
با این نگاه، به روشنی پیداست که نخستین هسته های نمایشی در درون همین مراسم آیینی، رقص ها و خرده نمایش های قومی و محلی شکل گرفته است.
با این وجود، در ایران به عنوان کشوری که تمدنی کهن و تاریخی چند هزار ساله با رسوم و سنت های گوناگون دارد، متاسفانه به دلیل گسست های فرهنگی از احوالات هنر نمایش آن در دوران پیش از اسلام آگاهی چندانی در دست نیست.
امروزه هم کمتر سازمان یا گروهی به سمت کشف شواهد تاریخی نمایشی در گذشته این مرز و بوم در قالبی تحقیقی و پژوهشی حرکت می کند و این خود دردی بزرگ در حوزه نمایشی کشور و شاید در عرصه فرهنگ و هنر این سرزمین باشد.
● تئاتر مقاومت و دفاع مقدس موضوعی معاصر، ملموس و باور پذیر
دراین رهگذر پرداختن به تئاتر مقاومت و دفاع مقدس و موضوعات ملموس و باور پذیر این حماسه بزرگ و معاصر به عنوان بخشی از تئاتر اجتماعی ما اگر به دلیل کم توجهی همچون موضوعات تاریخی و حماسی پیشین به فراموشی سپرده شود ظلمی مضاعف به تئاتر قهرمان پرور ما است .
مقاومت هشت ساله ملت ایران در مقابل دشمن متجاور و داستان رشادت ها و سلحشوری های مردمانی از جنس بلور و فولاد در بطن خود موضوعات دراماتیک و باور پذیری را نهفته دارد که نیازمند کالبد شکافی هنرمندانه و تکنیکی اهل تئاتر است.
رشادت ها و از خود گذشتگی های جوانان، زنان و مردانی که خصلت سلحشوری خود را از گذشتگان به ارث برده اند و مقاومت و دفاع از کیانشان را در اعماق وجود خود و اعتقادات دینی و مذهبی شان نهفته دارند .
داستان مقاومت مرزنشینان ،مادران وپدرانی که از دنیا دل کندند و فرزندان خود را فدای میهن خویش ساختند شاید در کمتر فرهنگ و تمدنی به این زیبایی وقدرت دراماتیک در تاریخ نقش بسته باشد و حال زمان آن فرا رسیده است تا اهل هنر خصوصا هنر تئاتر با موشکافی به بررسی و بیان این حماسه در قالب تئاتری بپردازند.
● نمایش، هنری به قدمت تاریخ
اما علت هر چه باشد، واقعیت آن است که هنر نمایش در هر کشوری از جمله قدیمی ترین هنرها است. بشر اولیه از همان ابتدای خلقت و حضور در مجموعه های انسانی به جهت خصلت ذاتی تقلیدگری از طبیعت و محیط پیرامون خود، تلاش کرده است تا با استفاده از حرکات نمایشی ،رقص ها و آیین ها و مناسک مخصوص برای جلب نظر خدایان و احاطه بر طبیعت و ارتباط با همنوع تلاش کند و در نتیجه چنین روندی، اقدام به تولید بازی ها، آیین ها وحرکات نمایشی کرده است.
گاه این بازی های نمایشی به صورت جمعی اتفاق افتاده و گاه بصورت انفرادی در جهت جلب نظر جنس مخالف یا تسلط بر طبیعت و تنازع بقا و در برخی موارد هم برای سرگرمی، تفریح ، تفنن و تفرج رخ می نموده است .
بنا به شواهد تاریخی، آغاز هنر نمایش در هر سرزمین را باید در آداب، رسوم ،آیین ها و مناسک دینی و مذهبی آن سرزمین و اقوام ساکن در آن جستجو کرد که این آثار توام با حرکت در قالب های دیداری و شنیداری با الهام از رفتارها، منش ، تعارضات و کشمکش ها و تعاملات قومی، بومی و منطقه ای هر محل شکل اجرایی به خود گرفته و در فعالیت های انسانی با تعاریف مشخص و قالب های تعریف شده در طول زمان به جوامع بشری معرفی شده اند.
به گواه تاریخ، انسان بدوی برای تسلط بر طبیعت و غلبه بر محیط پیرامون خود ارتباط با خدایان و کنترل نیروهای سرکش طبیعی به کمک ابزاری که عمدتا از پوست ،چوب و گل ساخته می شدند شروع به خلق شخصیت های جادویی و نمایشی کرد تا بدین طریق مفاهیم مد نظر خود را به دیگران منتقل کند .
انسان اولیه با این تصور که با خلق این شخصیت ها و اجرای مراسم و سحر و جادو می تواند بر مشکلات طبیعی و حیوانات وحشی، جانوران و گیاهان و به طور کلی، بر خشم و قهر طبیعت مسلط شود اقدام به خلق مراسمی آیینی و نمایشی می کرد که برخی از این آیین ها با گذشت زمان سیر تکاملی در پیش گرفته و در قالب هایی چون نمایش های غم انگیز و شادی آور تعریفی خاص به خود گرفتند.
انسان اولیه می پنداشت با این مراسم نمایشی می تواند طبیعت را در خدمت خود بگیرد. از آنجا که انسان بدوی در بیان افکار و عواطف خود ناتوان بود حرکت و اعمال نمایشی را به خدمت می گرفت تا از طریق حرکات موزون به تقلید از طبیعت پرداخته و از طریق آن بر حیوانات وحشی غلبه کند. او در عین حال در قالبی متفکرانه از هنر نمایش برای درک لذت و سهیم کردن دیگران و انتقال آن به همنوعان بهره می برد و حتی آن را شیوه ای مناسب برای جلب رضایت خدایان و توجه همنوعان خویش می دانست.
زمان آن رسیده است تا باا دیدی روشنفکرانه ومتفکرانه به بازشناسی ریشه های تاریخی هنر نمایشی خود بپردازیم وتئاتر را به عنوان هنری بومی ملی ومیهنی وابزاری اصلاحی واموزنده در بطن جامعه خود مورد استفاده قرار دهیم .
حال چگونه ممکن است فرهنگ ایرانی که از بدو تاریخ، الهی بوده و آیین ها و مناسک دینی و مذهبی به وفور در آن دیده می شود آیین های نمایشی خود را از یاد برده باشد؟ این سوالی است که اهل فرهنگ و هنر خصوصا اهل تئاتر باید به آن پاسخ گویند .
تئاتر دینی نقاط قوت و ضعف ،چالش های فرا رو

این صاحبنظران، ضعف نگارشی را جدیترین آسیب حوزه تئاتر دینی می دانند و براین باورند که همین مشکل زیر ساختی باعث ضعف در دیگر حوزه های تولیدی چون کارگردانی، بازیگری و... شده است.
آنها می گویند ضعف در این بخش چنان مشهود است که باعث شده کارگردانی و بازیگری تئاتر های دینی هم به عنوان دیگر بخش های مهم در تولید تئاتر تحت تاثیر قرار گیرد و عدم توازن بین سه بخش اصلی تولید تئاتر یعنی"متن" ،"کارگردانی" و "بازیگری " خروجی جز نمایش های ضعیف و بدور از باور های دینی را در پی نداشته است.
نبود نمایشنامه های خوش ساخت و تکنیکی ، ضعف در حوزه بازیگری و کارگردانی باعث شده است تا نمایش ها در منظر مخاطبان عمدتا سطحی و نازیبا جلوه کند و همین عنصر هم باعث دوری مخاطبان از تئاتر هایی با مضامین دینی شده است .
گروهی معتقدند علی رغم تمامی تلاش های دلسوزانه فعالان عرصه تئاتر دینی اما متاسفانه تا کنون هیچ تعریف درستی از تئاتر دینی ارایه نشده است به همین جهت اگر گهگاه اتفاقی افتاده و اثری با اقبال عمومی رو به رو شده ، بیشتر به واسطه خلاقیت های شخصی و گروهی بوده که عمدتا هم ادامه دار و مستمر نیست .
به همین جهت در حوزه تئاتر دینی انگشت شمارند نمایشنامه های خوش ساخت و تکنیک محوری که بتوان از آنها یاد کرد.
این آمار بیانگر عدم علاقه فعالان عرصه تئاتر کشور به تولیدات تئاتر دینی نیست و برای اثبات این مدعا می توان به استقبال اهالی تئاتر از فراخوان جشنواره هایی چون جشنواره تئاتر رضوی ، جشنواره تئاتر دفاع مقدس ،جشنواره تئاتر ماه و جشنواره هایی از این دست اشاره کرد که عمدتا هم با مضامین دینی و مذهبی برگزار می شود.
این مسئله گویای این واقعیت است که بسیاری از پیشکسوتان و جوانان خلاق حوزه هنر نمایشی ایران علاقه وافری به تولید آثار تئاتری با مضامین دینی دارند که به جهت نبود مراکز آموزشی ،پژوهشی وبرنامه های منسجم برای تولید و اجرای مستمر تئاتر های دینی علاقه مندی آنها کم کم به سردی می گراید.
گروهی معتقدند اگر واژه تئاتر دینی و آیینی را به عنوان صفت این گونه تئاترها برداریم شاید حساسیت های تولیدی هم در حوزه نگارشی و هم در عرصه اجرایی کم شود و دوستداران تئاتر با فراغ بال بیشتری قدم در این وادی بگذارند، اما در مقابل گروهی معتقدند صفت دینی را هرگز نمی توان از تئاتر دور کرد زیرا ریشه ازلی تئاتر بر آیین و دین مداری است .
اما بحث هر چه باشد وضعیت موجود بیانگر این واقعیت است که تئاتر دینی ما در شرایط حال چندان وضعیت مناسبی ندارد ، هم در عرصه برنامه ریزی و هم در حوزه تولیدی و این مهم یاد آور این مسئله است که پرداختن به تئاتر دینی نیاز امروزی در جامعه اسلامی ما است که اهل هنر و برنامه ریزان از آن غفلت کرده اند .
برخی نگاه سفارشی به تولیدات تئاتری را از عمده ترین معضلات حوزه تئاتر دینی می دانند و ضعف نمایشنامه را دومین مسئله این عرصه برمی شمارند که فضای تولیدات تئاتر دینی را دچار نوعی مسمومیت اجرایی کرده است .
گروهی معتقدند در 30 سال گذشته حوزه تئاتر دینی با رشد چشم گیری رو به رو بوده است و پس از انقلاب با طرح مسائلی چون دین ،انقلاب، اسلام و دفاع مقدس در عرصه تئاتر و به طور کلی در حوزه فرهنگ و هنر ایران زمین باعث ظهور نوع جدیدی از تئاتر شده است که امروزه با نام تئاتر دینی مطرح است هر چند تا نقطه مطلوب فاصله بسیار دارد .
این گروه برخی ضعف های موجود در عرصه تئاتر دینی راکم توجهی نویسندگان و تولید کنندگان تئاتر به مقولاتی چون رشد ادبیات، رمان و داستان های دینی و دوری ازعرصه های اقتباسی می دانند و معتقدند پرداختن به تئاتر دینی به جهت نوظهور بودن آن با رشد خوبی رو به روبوده است.
این عده حمایت های مدیران ،برنامه ریزی مدون و ایجاد مکان های ثابت جهت تولید تئاتر های دینی را سه عنصر مهم در پیشرفت تئاتر دینی می دانند که پرداختن به این سه باعث بروز خلاقیت در هنرمندان، جلب توجه افکار عمومی به تئاتر و رشد تئاتر دینی در جامعه و به تبع آن در جهان می شود.
کارشناسان توجه به نیاز مخاطبان، پرداختن به موضوعات پژوهشی و تحقیقی، تعامل با کارشناسان عرصه های مختلف دینی و هنری داخلی و خارجی ، ایجاد فضاهای ثابت جهت اجرای تئاتر های دینی و دوری از تکر
